شق و رق شد، بدنش با نزدیکی ناگهانیمان سخت شد.  

به یاد حرفی که خانم استرلینگ بر زبان آورد افتادم، با محبتت بکشش.  

با عشقت شکستش بده. 

ترک بخور، بشکن، من رو حس کن و بپذیر. 

بازوهایش را احساس کردم، با درک سر سپردگیم، آرام آرام به دورم حلقه شد، درها را باز کرد و اجازه داد سربازانم وارد مهربانیش گردند و زخمی و گرسنه اش کنند. سرش را پایین آورد و با دست هایش گونه هایم را در برگرفت و سرم را بالا آورد. 

نگاهمان در هم قفل شد.  

خیلی به هم نزدیک بودیم، می‌توانستم برق منحصر به فرد نقره‌ای مردمک چشم‌هایش را ببینم. محصور و ترسیده، درست مثل سیاره عطارد رگه‌های آبی و یخ زده بر روی دهانه‌های آتش فشانی نگاهش را پوشانده بود. فوراً فهمیدم در ماسک بی تفاوتیش ترکی ایجاد شده است و کار من خزیدن و جلو رفتن از این ترکها و کاشتن بذرم در آنجاست تا مثل سبزیجات باغم پرورششان بدهم مچون آتش جهنم مشتعلش کنم و همه جا را در بر بگیرم. 

سرش را به آرامی جلو آورد و لبهایمان مقابل هم قرار گرفت و در هم گره خورد و یکدیگر را شناختند.  

متوجه شدم که برای ناراحت کردن من این کار را انجام نمی داد.  

بوسه ای محتاطانه و محکم کننده ای بود.   

برای مدتی طولانی، همدیگر را با احتیاط لمس کردیم. تنها صدای رسایی که بگوش می‌رسید لب و زبانمان و بوسه ای بسیار عمیق تر از یک تماس سطحی بود.  

وقتی از هم جدا شدیم، قلبم در سینه‌ام به شدت می‌تپید. می‌ترسیدم مثل بوسه دفعه قبل و کاری که انجام داد با عصبانیت از اتاق خارج شود. اما به جایش با اخم‌هایی در هم انگشت شصتش را نوازش وار بر روی گونه‌ام کشید و با دقت به صورتم نگریست. 

«نم، به اندازه کافی و برای یک هفته آینده پدرت رو دیدی؟» 

نفس لرزانی کشیدم و گفتم «فکر می‌کنم به اندازه یک سالم دیدمش» 

«خوبه، چون به نظرم هنوز نامزدم رو خیلی خوب نشناختم و باید روشم رو اصلاح کنم.»

بعد از اینکه از اتاق پیانو والدینم خارج شدیم، مادرم در کمال تعجب از بابت شام افتضاحی که داشتیم عذرخواهی کرد، پدرم آنجا دیده نمی‌شد و تا وقتی که راننده‌اش ماشین را مقابل ساختمان نگه داشت، مادرم به عذرخواهیش ادامه داد. احتمالاً او جایی رفته بود که بتواند برای همسر آینده‌ام نقشه‌های جدیدی بکشد. ظاهر ولف هم طوری به نظر نمی‌رسید که گویی از این شرایط ناراحت است.  

ماما را در آغوش گرفتم و گفتم دوستش دارم. منظورم این بود با وجود تغییر دیدگاهم نسبت به او باز هم دوستش دارم. در طول زندگی‌ام، همیشه ایمان داشتم که مادرم می‌تواند از من در مقابل هر چیزی محافظت کند. حتی در مقابل مرگ.  

دیگر خیلی به ان فکر نمی‌کردم. در واقع، ‌قسمت کوچک و وحشت زده‌ای در وجودم حدس می زد که روزی که من مجبور به محافظت از او شوم بسیار نزدیک است. 

 قسم خورده بودم که هرگز این کار را با فرزندان خودم انجام ندهم. اگر روزی خودم هم دختر داشته باشم از او در مقابل هرکسی حتی پدرش هم محافظت می‌کنم.  

حتی از سنت هایمان. 

حتی از آن جعبه چوبی با آن قدمت چند ده ساله‌اش. 

ولف به من کمک کرده بود تا کت پشمی راحتم را بپوشم و بعد نگاهی به مادرم انداخت که او اصلاً سزاوارش نبود. 

حالا در داخل ماشین، دستم را محکم گرفته و آن را به سمت قسمت داخلی ران پایش، جایی بسیار نزدیک به کشاله پایش سرانده بود.  

ران پاهایم را محکم به هم فشار دادم. اما دستم را عقب نکشیدم.   

نمی توانستم منکر یک چیز شوم و نه اینکه اهمیتی هم به آن بدهم: همسر آینده ام نسبت به من به طور فیزیکی واکنش نشان می‌داد.

با آنجلو تنها گرم و گیج بود. تحت یک پوشش امنیتی قوی. 

با ولف احساس می‌کردم که در آتشم.  

با وجودیکه هر وقت می‌خواست می‌توانست به این شرایط پایان دهد ولی به محبتش امیدوار بودم. 

 احساس امنیت می‌کردم ولی در امنیت نبودم.  

مشتاقش بودم اما نمی‌خواستمش. 

تحسینش می‌کردم ولی دوستش نداشتم.  

وقتی به خانه رسیدیم، خانم استرلینگ در آشپزخانه نشسته بود و یک رمان تاریخی می‌خواند. با ولفی که به دنبالم روان بود وارد آشپزخانه شدم تا یک لیوان آب بنوشم.  

به‌ محض ورودم به آشپزخانه نگاه خانم استرلینگ از صفحات زرد رنگ کتاب جدا شد و به من افتاد ، عینکش را پایین و بر روی نک بینی اش قرار داد و لبخندی بر لب آورد. پلکی زد، معصومانه به نظر می‌رسید‌ گفت «شبتون چه طور بود؟ خوش گذشت؟» 

واقعیت این بود که از وقتی همدیگر را شناخته و احتمالاً دشمنی‌مان را کنار گذاشته بودیم اولین بار بود که باهم وارد جایی می‌شدیم. 

ولف دستور داد «برو بیرون» 

هیچ تهدیدی نه در رفتار و نه در حرکاتش دیده نمی‌شد.  

همانطور که من برای خودم لیوانی آب می‌ریختم، خانم استرلینگ هم از جایش پرید و در حالیکه با خودش به آرامی می‌خندید از درب خارج شد. 

 اصلاً به ولف نگاه نمی‌کردم.  

چون او دوست داشت وقت بیشتری را با من بگذراند با هم به اینجا آمده بودیم. هیچ شکی نداشتم نه به دلیل شوخ طبعی من بود و نه به خاطر حرف های خودش.  تنها حسن ختام آن چیزی بود که بین ما اتفاق افتاد، چیزی که بین قلبم و رحمم کوبانده شده و امواج ترس و اشتیاق را در وجودم به جریان انداخته بود.

«آب می خوای؟» 

تن صدایم بالا بود، هنوز پشتم به او بود.  

ولف از پشت بدنم را در بر گرفت و دست هایش را به زیر سینه هایم سراند.  

حرکت دست هایش بر روی بدنم و سینه های کوچکم نفسم را بند آورد و شکه ام کرد و احساس دلپذیر و غیر قابل توصیفی را به وجودم تزرق کرد. لب‌های گرمش بر روی شانه ام قرار گرفت و احساس کردم در پشت سرم او هم نفس عمیقی کشید. 

 او هم مشتاق من بود. قلبم همچون پروانه ای در قفسه سینه ام به شدت می کوبید.  

اوه ، خدای من!  

بدن او هم داغ و سخت بود، آنطور که او من را در بر گرفته بود در من هم حس درماندگی و هم شکست ناپذیری ایجاد کرده بود. 

دستهایش بر روی بدنم حرکت می‌کرد و من هم جرعه جرعه  آبم را می‌نوشیدم و در جایم ثابت ایستاده بودم. بدنم ناخواسته به سمت عقب متمایل شده بود و اگر خودم لیوان را بر روی کابینت نمی گذاشتم، قطعاً از بین انگشانم سر می‌خورد. 

ولف ارام خندید و دست هایش به سمت پایین سر خوردند و از چاک پیراهنم به درون خزیدند. نک انگشتانش به نرمی بدنم را لمس می کردند و خودش زیر گوشم سر و صدا می‌کرد ، تمام پوست بدنم مور مور شده بود.  

به جای اینکه به فکر زندگیم باشم -چیزی تک تک استخوان های بدنم را به فریاد درآورده بود– دوست داشتم در آغوشش حل شوم. 

چقدر احمق بودم، به او نگفته بودم باکره‌ام. حالا باید با عواقب دروغ احمقانه‌ام روبه رو می‌شدم.

دوباره به آرامی گفتم «آب؟» 

از احساس خیس شدن لباس زیرم و لمسش با پوست بدنم وحشت کردم. بدنم در لمس انگشتان او سرکش و بی پروا شده بود، اما ذهنم فرمان می‌داد که ما هنوز رقیبیم. 

بدن تحریک شده اش را از پشت از روی لباس به پشت من و استخوان باسنم فشار داد، ناله ای کردم و من هم خودم را بیشتر فشار دادم. دردش و احساس لمسش لذت بخش و خوشایند بود. قسمتی از وجودم دوست داشت که او دوباره ان کار را انجام دهد.  

«تنها چیزی که الان می خوام، ‌بودن با عروسمه.» 

«هااااه» نگاهم را به سقف دوختم، ‌در ذهنم به دنبال چیزی برای گفتن گشتم.  

آیا او می خواست مثل بعضی از حیوانات از پشت با من رابطه داشته باشد؟

 سکس برای من سرزمین ناشناخته‌ای بود که تا به حال قدم در ان نگذاشته بودم.

 بارها و بارها در اینترنت گشته بودم و هر چیزی که راجب به همسر آینده ام در آن نوشته بودند را خوانده بودم.  

او مرد زنباره ای بود و بیش از انچه که منصفانه سهمش باشد دوست دختر داشته و خوش گذرانده بود. همگی انها تحصیل کرده و دارای موقعیت اجتماعی برجسته‌ای بودند با موهایی براق و شجرنامه خانوادگی رشک برانگیز. در تمام عکس‌های روزنامه به بازویش آویزان بودند و چنان به صورتش می‌نگریستند که گویی این صورت هدیه‌ای بی نظیر  و مخصوص آنهاست. اما در میان تمامی پچ پچ های بی خطری که در مورد او بود، عناوین بسیار برجسته ای هم در مورد عشق بازی های رسوا کننده او وجود داشت.

2 پاسخ به “رمان دزد بوسه پارت بیست و نه”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *