همانطور که با دستم او را مرخص می‌کردم گفتم «تنهام بزار. نمسیس، من به ترحم تو نیازی ندارم.» 

«آدم عوضی، من به تو ترحم نمی‌کنم، فقط سعی می کنم بهت آرامش بدم.» 

«من اون رو هم نمی‌خوام. من هیچی از طرف تو نمی‌خوام بجز اطاعت محض و شاید در آینده بدنت رو.» 

«تو چرا اینقدر بی‌احساسی؟» 

اشک چشمانش را براق نموده بود. 

او هم یک آدم زرزرو بود. آیا ما می‌توانستیم کمی با هم هماهنگ شویم؟ فکر نمی‌کردم! 

من هم خیلی کوتاه گفتم «چرا تو هم مثل یک قطار پر احساس درب و داغونی؟» 

درب را فشار دادم و آماده خروج از آنجا شدم و گفتم «ما همون چیزی که هستیم، هستیم.» 

جمله ام را اصلاح کرد «ما همونی که دوست داریم باشیم، هستیم. و بر عکس تو من با احساس بودن رو انتخاب کردم.» 

تکه لباس افتاده بر روی پایش را به گوشه ای شوت کرد. 

«فرانچسکا برو به تختخوابت، فردا به دیدن پدر و مادرت می‌ریم و ازت ممنون می‌شم که طوری دستم رو نگیری که من یک تیکه آشغالم» 

دهانش از شدت تعجب باز ماند.  

«ما؟» 

«ما» 

چهره دیگری از من که می گفت عذرخواهیش را پذیرفته‌ام. 

چهره دیگری که به او نشان می‌داد من هیولا نیستم. 

حداقل نه آنشب. 

در شبی که میلاد مردی بود که خوب بودن را به من آموخت و در تجلیل او ، اجازه دادم این ترک کوچک در سپر دفاعیم کمی به این دختر گرما را منتقل کند.  

برادر متوفایم مرد خوبی بود. 

اما من؟ واقعاً پست بودم.

فصل نهم  

 

فرانچسکا 

 

«فقط به من بگو که اون کی بود. دوست دختر سابقش؟ دختر خاله گمشدش؟ کی؟ کی!» 

روز بعد در بین رسیدگی به باغچه سبزیجاتم، سیگار کشیدن هایم مداومم و جستجو در سطل زباله برای پیدا کردن عکس پاره شده- تنها چیزی که برای همسر آینده ام اهمیت داشت و من آن را از بین برده بودم- از خانم استرلینگ هم سوال می کردم.   

و تنها پاسخ های عبوسانه و تند وتیز دریافت نموده بودم. او در بین نفس‌های عمیقش، پاسخ به تلفن‌هایش و فریاد دوباره بر سر شرکت نظافت، تنها به من می‌گفت که اگر دوست دارم چیز بیشتری از زندگی ولف بدانم باید اعتماد او را جلب نمایم.  

«اعتمادش رو بدست بیارم؟ من حتی نمی تونم یک لبخند رولبش بیارم!» 

درحالیکه چپ چپ نگاهم می کرد و صورتم را برای درستی حرفی که می زدم بررسی می‌نمود گفت «تو واقعاً اصلاً تلاش کردی که اون رو بخندونی؟» 

«باید این کار رو می‌کردم؟ اون عملاً من رو دزدیده!» 

«اون تو رو از دست پدر و مادرت هم نجات داده!» 

«من نمی خواستم کسی نجاتم بده!» 

«مردم باید برای دو چیزی که ناخواسته دریافت می‌کنند سپاسگزار باشند- عشق و نجات یافتن. به تو جفتش پیش‌کش شده. عزیزم، با این وجود تو واقعاً ناسپاسانه رفتار می‌کنی.» 

تا آنجایی که می‌فهمیدم، خانم استرلینگ تا مغز استخوانش خرفت شده بود. او کاملاً متفاوت با زنی که روز گذشته وقتی پنهانی به صحبت‌هایشان گوش می‌دادم، همسر آینده ام را برای بخشش و محبت به من ترغیب می‌کرد تفاوت داشت.

سعی کردم آنطور که او بازی می کرد به موضوع نگاه کنم. سعی داشت یخ ما دو نفر را نسبت به یکدیگر آب کند و این کار را با طرفداری از شیطان انجام می‌داد.  

فکر می کردم که او وقتش را تلف می کند. از هر دو طرف. 

با این حال کلنجار رفتن با خانم استرلینگ بهترین قسمت روزم را شکل داده بود. او بیشتر از ولف و حتی پدرم خودش را درگیر زندگی من کرده و احساسات بیشتری نشان داده بود.  

من و نامزدم باید در ساعت شش بعد از ظهر برای شام به منزل پدر و مادرم می‌رفتیم. اولین شام ما به عنوان زوجی نامزد.  

خانم استرلینگ می‌گفت نشان دادن خوشحالیم به خانواده‌ام و مراقبت از آنها ضروری است. او در آماده شدنم و پوشیدن لباس ماکسی توری پر چین زرد رنگ بلند و تابستانی همراه با صندل مارک جیمی چو متناسب با آن کمکم نمود. 

وقتی موهایم را در مقابل آینه درست می‌کرد، شوخی های پر کنایمان در مورد آب و هوا، عشقم به اسب سواری و علاقه او به رمان های عاشقانه من را به یاد ارتباط زیادم با کلارا می‌انداخت. چیزی که بسیار شبیه به امیدی  تازه شکفته در قلبم بود.  

داشتن دوستی در اینجا زندگی را برایم قابل تحمل‌تر می‌کرد.  

مرد جدید زندگیم، خوشبینی محتاطانه من را حس کرده و با ارسال پیامی به گوشیم سعی در له کردن و خرد کردن آن نموده بود. 

: دیر می‌شه. اونجا می‌بینمت. نم، بی کلک بیا. 

او حتی سعی نکرده بود در اولین میهمانی شامی که به منزل پدر و مادرم می رفتیم به موقع حاضر شود و البته،‌ هنوز، فکر می‌کرد که من می‌خواهم فرار کنم.

در طول مدتی که به آنجا می‌رفتم گرما در رگ هایم موج می زد . اسکلید (Escalade) سیاه رنگ وارد محوطه منزل پدر و مادرم شد و با ورود ما کلارا و مامانم به سرعت از ساختمان خارج شدند. مادرم و کلارا چنان من را غرق در بوسه و آغوششان کرده بودند که گویی همین الان از یک منطقه جنگی بر گشته‌ام. پدرم در جلوی درب ورودی با کت و شلوار شیکی ایستاده بود و با نزدیک شدنم اخم هایش در هم رفت. بازوهایم در احاطه دو نفر از اعضای خانواده‌ام بود و با هم به داخل خانه می‌رفتیم. 

جرات نمی کردم به چشم هایش نگاه کنم. با بالا رفتنم از چهار پله ورودی جلوی درب، فقط خودش را اندکی کنار کشید تا بتوانیم وارد ساختمان شویم. او نه من را در آغوش گرفت، نه بوسید و نه ابراز خوشحالی کرد.  

نگاهم را برگردانم. شانه هایمان به هم برخورد کرد و احساس کردم شانه ام با برخورد با هیکل سرد و محکمش به درد آمد. 

ماما در پشت سرم نفس عمیقی کشید و همانطور که دامن لباسم را بالاتر می کشید گفت «ویتا میا، خوشگل شدی» 

در حالیکه پشتم به پدرم بود و همانطور که به سمت اتاق غذا خوری حرکت می کردم تا برای خودم قبل از آمدن ولف لیوانی شراب بریزم، کمی تند و تیز گفتم «آزادی بهم ساخته» 

یک ساعت بعد با صحبت کردن من و مادرم با یکدیگر سپری شد، ‌پدرم در آن سوی اتاق با لیوان برندیش ایستاده بود و به من خیره شده بود. کلارا هم دايماً در رفت و آمد بود و با خوراکی ها و زپولی(نوعی شیرینی ایتالیایی) برای ته دلی گرفتنمان پیش از شام از ما پذیرایی می‌کرد.  

چینی به دماغم دادم و گفتم «یک بوهایی می یاد» 

پدرم گفت «احتمالاً بوی نامزد توست» 

مادرم خندید،‌ پدرم بر روی صندلی چرمی پشت بلندش نشست. 

«یک مشکل کوچیک در حیاط پشتی پیش اومد. اما الان همه چیز مرتبه.»

یک ساعت دیگر هم سپری شد و با سیل صحبتهایی که بین من و پدر و مادرم جریان داشت، کمرنگ شد، مادرم برای من و پدرم از آخرین شایعات پیرامون همسران ناخوشایند اعضای مافیا صحبت می‌کرد. اینکه چه کسی ازدواج کرده و چه کسی طلاق گرفته است. چه کسی فریب خورده و چه کسی فریب داده است.  

برادر کوچکتر آنجلو می‌خواست به دوست دخترش پیشنهاد ازدواج بدهد، ‌اما مایک بندینی، پدر آنجلو معتقد بود که با توجه به اینکه آنجلو بزودی قصد ازدواج با کسی را ندارد، احتمالاً ‌این پیشنهاد ازدواج، مشکل ساز می شد. 

با تشکر از من. 

ماما به محض اینکه متوجه شد که کلامش رنگ و بوی اتهام وارد کردن دارد، لب پایینش را به دندان کشید و با لبه آستین لباسش بازی کرد. او این کار را زیاد انجام می‌داد. بعد از سالها ازدواج با پدرم آن را به اعتماد به نفس پایین مادرم نسبت می‌دادم.  

مادرم دستش را در هوا تکان داد و گفت «البته آنجلو هم بزودی یک حرکت‌هایی می‌کنه.» 

«سوفیا بهتره که قبل از هر حرفی به چیزی که میگی فکر کنی، این به نفعته» 

وقتی که ساعت پدر بزرگم برای دومین بار در آن شب نواخته شد و ساعت هشت شب را اعلام کرد به سمت اتاق غذاخوری حرکت نمودیم و شروع به صرف پیش غذایمان کردیم.  

هیچ عذری را از ولف نمی پذیرفتم. تمام پیام هایی هم که به او فرستاده بودم بی پاسخ باقی مانده بودند.  

قلبم پر از احساس خجالت و شرمساری و مملو از نا امیدی و احساس تحقیر از معطل شدنم توسط مردی بود که من را از خانواده ام جدا کرده بود.

هر سه نفر ما شاممان را با سری پایین افتاده می خوردیم.  

صدای خش خش پاشیدن نمک و فلفل و سر و صدای قاشق و بشقابها در سکوت اتاق طنین می‌انداخت.  

به یاد یادداشت‌های آن جعبه چوبی افتادم. می‌خواستم تمام این چیزها اشتباه باشد. سناتور کیتون نمی‌توانست عشق زندگی من بشود.  

نفرت کامل زندگی‌ام؟ بله می‌توانست. 

چیزی بیش از یک خط ممتد نبود.  

کمی قبل از نواخته شدن زنگ درب، کلارا غذایی که یکبار گرم شده بود را سرو کرد.  

با این صدا نه تنها احساس آرامش نکردم بلکه ترس بر بدنم مستولی شد. شبیه به سربی سنگین بود.  

هر سه نفر ما چنگال هایمان را پایین گذاشتیم و به همدیگر نگاه کردیم.  

حالا چه اتفاقی می‌افتاد؟ 

ماما یکبار دستانش را بر هم کوباند و گفت «خب، بالاخره! چه سورپرایز خوبی!» 

پدرم همانطور که با دستمال گوشه دهانش را پاک می‌کرد گفت «بیشتر از یک غده سرطانی نیست.» 

لحظاتی بعد ولف با کت و شلواری در خور و با آن موهای سیاه اندکی آشفته، در آن کنایه های پر از خشمی که با لحنی شوخ بیان می شد وارد سالن گشت. 

‌پاپا پر تمسخر و بدون بلند کردن سرش از روی بشقاب لازانیای خانگیش، گفت «بالاخره به ما افتخار دادید و تشریف آوردید.»

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *