یک لحظه نفرتم از ولف را کنار گذاشتم و با بی‌تفاوتی گفتم «ظاهراً نظر داماد آیندتون فرق می‌کنه»  

مامان گفت «فرانچسکا تو تعلیم دیدی و تربیت شدی، زیبایی و ثروتمند. زندگی من! تو برای کار کردن به دنیا نیومدی. تو خودت به اندازه کافی ثروتمندی و با ازدواجت با کیتون این ثروت بیشتر هم میشه.» 

من پیش از تمام این اتفاقات اصلاً کیتون ها را نمی‌شناختم.  

و هرگز به خودم زحمت خواستن چیزی را نداده بودم، بخصوص از همسر آینده‌ام، چون پول در ذهن من در درجه آخر اهمیت قرار داشت.  

«من به کالج می‌رم ، مگر اینکه . . . » 

فکر دیوانه‌واری بود ولی منطقی به نظر می‌رسید. 

لبخند موزیانه‌ای بر لبانم نقش بست و نگاهم در نگاه خانم استرلینگ در مقابلم گره خورد. سرش را بسیار نامحسوس برایم بالا و پایین کرد.  

پدرم با دندان قروچه گفت «مگر اینکه چی؟» 

«مگر اینکه دلیل دادن من به ولف رو برام توضیح بدید. بعد از ان من هم به کالج نرفتنم فکر می‌کنم.» 

این حرف را اساساً به این دلیل که تصویر کاملی در ذهنم داشتم، بر زبان آوردم.  

شک داشتم که با این موضوع بتوانم سرنوشتم را تغییر دهم، ‌اما می‌خواستم بدانم پدرم به چه دلیلی این تصمیم را گرفته است تا بتوانم راهی برای خروج از این شرایط پیدا کنم.  

پدرم نفس عمیقی کشید، صدای زیر و سردش اعصابم را متشنج می‌کرد.   

«من در مورد کارم با زن حرف نمی‌زنم و خیلی کمتر از آن هم با دختر خودم.» 

«بابا، ‌زن بودن چه ایرادی داره؟» 

مطمئن باشید اون روزی که من رو به ولف کیتون دادید بیشتر شبیه به پیشی ها رفتار کردی

پدرم بسیار مختصر گفت «ما نقش‌های مختلفی رو ایفا می‌کنیم.» 

«نقش من هم بچه به دنیا آوردن و خوشگل به نظر رسیدنه؟» 

«نقش تو ادامه نسل خانواده است و واگذار کردن کارهای سخت به کسایی که به اون احتیاج دارند.» 

به آرامی و با تن صدایی پایین گفتم «از این حرفتون بیشتر میشه اینطوری برداشت کرد که شما احترام یکسانی برای من قایل نیستین.» 

گوشی تلفن را بین گوش و شانه ام قرار داده بودم و بیلچه باغبانی را درون خاک فرو کردم و همزمان با دست دیگرم عرق پیشانیم را پاک نمودم.  

«به این دلیل که تو برای من با کسی برابر نیستی، فرانکی عزیزم.» 

خط تلفن از آن سو قطع شد.  

آنروز بیست گلدان گل کاشتم و بعد به اتاقم رفتم، ‌دوش گرفتم و شروع به پر کردن فرم ثبت نام نورث وسترن نمودم.  

تصمیم گرفتم رشته علوم سیاسی و مطالعات حقوقی را انتخاب کنم. همیشه فکر می‌کردم هر دو به یک اندازه اهمیت دارند.  

باغبانی کاری بود که من انجام می‌دادم، اما چون با ادامه تحصیلم خشم پدرم تا ابد متوجه من می‌شد، باید رشته‌ای درس می‌خواندم که قبولاندن آن به او ارزش این همه سال درس خواندن را داشته باشد شک داشتم کوچکترین علاقه‌ای هم به آن داشته باشم.  

من خیلی با اهمیت نبودم اما درس می‌خواندم و تحصیل می‌کردم و احساس خوبی از آن بدست می‌آوردم. 

بر روی میز چوب بلوطم قوز کرده بودم که متوجه تغییر هوای اطرافم شدم

نیازی نبود تا برای فهمیدن دلیل تغییر محیط اطرافم، سرم را بالا بیاوردم.  

نامزد من به آنجا آمده بود تا عروس زندانیش را کنترل کند.  

«فردا اولین پرو لباس عروست رو داری. برو بخواب.» 

در همان حالتی که بودم متوجه شدم که او لباس رسمی نپوشیده است. تی شرت یقه هفت سفیدی که پوست برنزه و بدن لاغر و عضلانی‌اش را به خوبی نشان می‌داد همراه با شلوار جین فاق کوتاه تنگی بر تن داشت.  

اصلاً شبیه به سناتورها به نظر نمی‌رسید و شبیه به سیاستمداران عمل نمی‌کرد و در حقیقت نادیده گرفتنش در هر دو حالت ناراحت و عصبیم می‌نمود.  

«فرم ثبت نام نورثوسترن رو دارم پر می کنم.» 

داغ و سرخ شدن دوباره گردن و صورتم را حس کردم.  

چرا هر وقت که نگاهش به من دوخته می‌شد احساس می‌کردم که من را در مایعی داغ فرو می‌کند؟ 

چطور می‌توانستم به این حالت پایان دهم؟ 

«داری وقتت رو تلف می کنی!» 

سرم بالا پرید و نگاهم به نگاه منتظرش گره خورد و با لحنی آرام و عصبانی گفتم «تو قول دادی!»

سرم بالا پرید و نگاهم به نگاه منتظرش گره خورد و با لحنی آرام و عصبانی گفتم «تو قول دادی!» 

«و بهش عمل می کنم.» 

تکیه اش را از چهارچوب درب برداشت و قدم به داخل اتاق گذاشت و سلانه سلانه به سمتم حرکت نمود.  

«تو نیازی نداری که اون فرم رو پر کنی. آدم‌های من حواسشون هست. دیگه تقریباً یک کیتون شدی.» 

«ببینم کیتون ها آنقدر عالی مقام هستند که نمی تونن فرم ثبت نام کالج خودشون رو هم پر کنند؟» 

به سختی سعی می کردم خودم را کنترل نمایم و پرخاشی به او نکنم.   

برگه ها را از روی میزم برداشت و مچاله شان کرد و بعد محکم به داخل سطل آشغال کنار میزم پرت نمود.  

«منظورم اینه که می تونی تو اون فرم عکس هر شکل و سایزی از آلت مردانه رو بکشی و همین الان هم داشته باشیش» 

بلافاصله از روی صندلیم بلند شدم و فاصله کافی بین خودمان ایجاد کردم. دوست نداشتم خطر یک بوسه دیگر را به جان بخرم. هنوز هم وقتی به آن نحوه رد کردنم فکر می نمودم لب هایم به گزگز می افتادند. 

غریدم «تو چطور جرات کردی؟» 

«ظاهراً تو از این جمله زیاد استفاده می کنی! حواست هست که لحنت رو باید کمی تغییر بدی؟» 

یک دستش را در جیب جلویی شلوار جینش فرو برد و با دست دیگرش گوشی موبایلم را از روی میز قاپید و به راحتی تنها با حرکت انگشت شصتش بر روی صفحه آن شروع به بررسی پیام های داخل آن نمود.  

پدر و مادرم گذاشتن رمز بر روی گوشی‌ام را قدغن کرده بودند. و وقتی مادرم آن را دوباره به من داد، حفاظت از حریم شخصیم در لیست کارهایی که باید انجام می دادم خیلی پر رنگ نبود ،و حالا تازه متوجه اهمیت آن می شدم.  

«داری چیکار می کنی؟» 

تن صدایم هم زمان هم پر از تعجب و شک بود وهم بسیار آرام .  

نگاهش هنوز به صفحه گوشی تلفنم دوخته شده بود. 

«ادامه بده، دوباره بپرس،‌چه طور جرات می‌کنم، درسته؟» 

آنقدر شکه شده بودم که نمی‌توانستم چیزی بر زبان بیاورم.  

این مرد یک آدم وحشی پوشیده در کت و شلوار بود و هر بار به نحوی به من طعنه می زد و عصبانیم می‌کرد.  

پدرم کله شق و عجول بود، اما این مرد . . . این مرد شیطانی بود که هر شب در کابوس هایم می دیدمش. صورتش در زیر ماسکی زیبا و پر نقش نگار پنهان شده بود.  

او آتش بود.  

با شکوه به نظر می‌رسید ولی لمسش خطرناک بود.  

«همین الان گوشیم رو پس بده» 

کف دستم را به سمتش دراز نمودم.  

دستش را طوری به طرفم تکان داد که متوجه بی اهمیتی حرفم برایش شوم. هنوز هم پیام‌های من را می‌خواند. 

آنجلو برایم پیام فرستاده بود.  

به سمتش رفتم و همانطور که دستهایم را برای گرفتن گوش بالا برده بودم گفتم «تو نمی‌تونی این کار رو بکنی‌!» 

او هم دستش را بالاتر برد و دست دیگرش را به دور کمرم حلقه نمود و مچ دست‌هایم را گرفت در حالیکه بلوزش بالا رفته بود بر روی قسمت پایین شکمش گذاشت و مهارشان کرد.  

«تکان بخور و تاثیر عصبانیتت رو بر من ببین. این یک تذکر دوستانه است: بیشتر از چیزی که دوست داری بدونی من رو وسوسه می کنه» 

قسمتی از وجودم دوست داشت که سر بر طغیان بردارد تا او دست‌هایم را به پایین فشار دهد. هرگز آن قسمت از بدن مردی را لمس ننموده بودم و حتی فکرش هم من را به هیجان می آورد.

زندگیم دیگر به صحنه دایمی کشمکش و درگیری مداوم تبدیل شده بود. اخلاق دیگر آخرین چیزی بود که به آن اهمیت می‌دادم،‌ و صراحتاً باید بگویم انگشتانم از نگه داشتنشان خسته شده بودند. 

به حرفش گوش ندادم و او مغرورانه پوزخندی زد. و دستش را به دور کمرم محکم تر حلقه کرد. اما به حرفش عمل نکرد و دستم را پایین تر نبرد. 

خیلی عادی گفت «ببینم تو می خوای به این پسرک عاشق جواب بدی؟» 

«به تو هیچ ربطی نداره» 

«تو قراره همسرم بشی. هر چیز تو به من ربط پیدا می کنه. بخصوص اون پسرهای چشم آبی لبخند بر لبی که اصلاً بهشون اعتمادی ندارم.» 

دستانم را رها کرد و گوشی تلفنم را در جیبش گذاشت. سرش را کج کرد و پر تمسخر نگاه دقیقی به صورتم انداخت. 

دوست داشتم گریه کنم. بعد از تحقیر شب قبلم،‌ نه تنها عذرخواهی نکرده بود بلکه دو بار هم دستم انداخته بود- هم با دور انداختن فرم پذیرش دانشگاهم و هم با خواندن پیام های گوشی تلفنم. 

طوری گوشی تلفنم را ضبط نموده بود که گویی دخترش هستم.  

یک قدم به عقب برداشتم و گفتم «ولف، گوشی تلفنم رو بده.» 

دوست داشتم کتکش بزنم،‌ تا جایی که نفس می‌کشید کتکش بزنم.  

در آرامش و سکوت به من خیره شد. 

«فقط وقتی گوشی تلفنت رو می دم که شماره بندینی رو پاک کنی» 

«اون دوست بچگی‌هامه» 

«فقط از روی کنجکاوی می پرسم، ‌تو با همه دوست های بچگیت ارتباط عاشقانه داری؟»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *