چنگال کنار بشقابم لرزید و بر روی میز افتاد.  

با لحنی جدی گفتم «خون اون در رگ‌های فرانچسکا جریان داره. از نظر من همین دلیل کافی برای آلوده بودنشه.» 

سرزنش کنان گفت «اما همین دلیل برای اینکه مانع لمس کدنش بشه کافی نیست.» 

لبخندی زدم. 

«لکه دار کردن اون پاداش خوبی برای آرتوره» 

در جایم ایستادم.  

گلدان در پشت سرم زمین افتاد و بدون شک هم توسط همسر آینده‌ام بر روی زمین افتاده بود.

پاهای برهنه ای بر روی کف پوش های چوبی تیره شروع به دویدن کردند، ‌صدای پاهای آهسته ای که به سرعت از پله های بالا می رفتند به گوشم خورد. به سمت ضلع خودش می دوید.  

استرلینگ را در آشپزخانه تنها رها نمودم تا آرام آرام با خشمش کنار بیاید و از عمد به آرامی به دنبال عروسم به طبقه بالا رفتم. وقتی به طبقه بالا رسیدم، بر روی پاگردی که بین دو بال غربی و شرقی بود ایستادم و تصمیم گرفتم که به دفترم بازگردم. 

دلیلی برای آرام کردن او وجود نداشت.  

در ساعت سه بامداد، بعد از اینکه به تک تک ایمیل‌های شخصیم پاسخ دادم که شامل پاسخ به شهروندان نگران گوجه فرنگی های ایالت ایلینویز هم می‌شد، تصمیم گرفتم سری به نمسیس بزنم.  

از آنجایی که من هر روز ساعت چهار صبح از خواب بیدار می‌شدم، از اینکه او هر شب مثل جغد دیر بخوابد، متنفر بودم، اما ظاهراً او دوست داشت شبها از زندانش خارج شود.  

با شناختی که من از عروس دمدمی مزاجم داشتم، حدس زدن تلاشش برای فرار از قفسی که در آن بود، سخت نبود.  

او همیشه عادت داشت که محدودیت هایش را زیر پا بگذارد.  

به آرامی به سمت اتاقش حرکت کردم و درب اتاق را بدون ضربه زدن باز نمودم. 

اتاق خالی بود. 

خونم به جوش آمد و شروع به فحاشی کردم. به سمت پنجره اتاقش رفتم، اطمینان داشتم، او در طبقه پایین بود. سیگاری در گوشه لب های صورتی رنگش قرار داشت. با ناراحتی لب برچیده بود و باغچه سبزیجاتی را که تا قبل از آمدن او به اینجا و به حال خود رها شدنش در ضلع شرقی، اصلاً وجود نداشت وجین می کرد

«با کمی امیدواری و کلی عشق،‌ زمستان رد می شه.» 

به . . . تربچه گفت؟ در مورد خودش صحبت می‌کرد یا سبزیجات؟ 

صحبت کردنش با سبزیجات جدید بود و پیچیدگی شخصیتش همین حالا هم آزار‌دهنده.  

«برای من خوب باشید، باشه؟ چون اون نمی‌خواد» 

نم، تو خودت هم  به سختی در جایگاه نامزد سال قرار می‌گیری. 

«فکر می‌کنی هیچ‌وقت بهم میگه که تولد کی رو جشن گرفتند؟» 

دولا شد و دستی به گل کلم‌ها کشید.  

نه، نمی گفتم. 

«آره، منم فکر نمی‌کنم.» نفس عمیقی کشید «به هر حال شما ها کمی آب خوردید. فردا صبح دوباره سر می زنم. از بیکاری خیلی بهتره.» 

کمی با خودش خندید و از جایش بلند شد و سیگارش را بر روی گذرگاه چوبی میان باغچه خاموش کرد. 

نمسیس روز گذشته اسمیتی را برای خریدن پاکتی سیگار بیرون فرستاده بود.  

به ذهنم سپردم که به او بگویم همسر یک سناتور هرگز مثل یک دودکش دود سیگار را به بیرون پوف نمی کند.

چند لحظه‌ای صبر کردم و بعد به سمت کوریدور حرکت نمودم. انتظار داشتم درب بالکن باز شود و او را که به سمت اتاقش از پله ها بالا می رود غافلگیر کنم.  

بعد از چند دقیقه –کاری را انجام دادم که تا مغز استخوانم از آن متنفر بودم- از پله های پایین رفتم و به سمت تراس حرکت نمودم. 

ناپدید شدنش عصبی‌ام کرده بود. اول، عکس رومئو را پاره کرده بود و حالا هم که یواشکی این اطراف می‌چرخید و با سالادهای آینده اش صحبت می‌نمود.  

درب تراس را فشار دادم و با دیدنش در انتهایی ترین قسمت باغ، خودم را آماده فریاد زدن و ترساندنش برای رفتن به رختخواب نمودم.   

او در ورودی دومین آلونک کنار باغ که سطل های زباله را در آنجا نگه می‌داشتیم ایستاده بود.  

عالی بود، او حالا دیگر با آشغال‌ها هم حرف می‌زد! 

به سمتش حرکت کردم. باغ در بهترین حالت ممکن قرارداشت و او هم پشتش به من بود و تا کمر در داخل یکی از سطل های زباله سبز خم شده بود، ‌اطرافش پر از سطل آشغال بود.  

هیچ چیزی نمی‌توانست صحنه ای را که می‌دیدم بهتر از این نشان دهد.  

او در میان آشغال‌ها حرکت می‌کرد.  

از درب آنجا داخل رفتم و در حالی که دست‌هایم را در جیب شلوارم فرو برده بودم بر رویش خم شدم و همانطور که او آشغال‌ها را می‌گشت کمی نگاهش نمودم، بعد هم گلویم را صاف و حضور خودم را اعلام کردم.  

با صدای هین و نفس عمیقی از جایش پرید.  

«اینجا دنبال غذا می‌گردی؟» 

کف دستش را بر روی قفسه سینه‌اش و قلبش گذاشت و سرش را تکان داد.

«من فقط… خانم استرلینگ…گفت لباس‌هایی که من…آه…» 

 کلمه مناسب را به او پیشنهاد کردم «داغون کردی؟» 

«آره، اونها هنوز اینجان. در هر حال بعضی هاشون هستند.» 

بعد به انبوه لباس‌هایی که بر روی پایش افتاده بود اشاره کرد.  

«فردا می‌خوان اونها رو برای خیریه بفرستند. بیشتر لباس‌ها قابل تعمیرند. فکر کردم حالا که لباس‌ها هنوز اینجان، خب شاید… » 

عکس هنوز اینجا باشد. 

او سعی داشت عکس رومئو را بدون آنکه اصلاً او را بشناسد و بعد از اینکه متوجه شده بود من و استرلینگ تولدش را جشن گرفته ایم پیدا کند.  

او نمی دانست من قبلاً از استرلینگ راجب به آن پرسیده‌ام و او هم تایید کرده که تکه‌های آن دور انداخته شده اند.  

دستی به صورتم کشیدم. دوست داشتم با پایم به چیزی ضربه بزنم.  

برایم جای تعجب داشت که در نظرم فرانچسکا آن چیزی نبود که بخواهم به آن لگد بزنم.  

وقتی به سمتم چرخید و با چشمانی پر احساس به من نگاه کرد ناراحتی و ندامت در صورتش موج می زد.  

او فهمیده بود که فقط لباس‌ها را پاره نکرده – لعنت به آن لباسها- بلکه چیزی بسیار مهم تر در عمق وجودم را هم از بین برده بود. 

مژه هایش از اشک خیس شده بودند.  

برایم عجیب بود،‌ من در تمام زندگی بزرگسالی‌ام زنانی خونسرد و بی‌احساس را برای جفتک پرانی‌هایم انتخاب کرده بود و حالا با یک آدم احساساتی و ضعیف ازدواج می‌نمودم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *