فصل پنجم  

 

فرانچسکا 

 

صبح روز بعد ، من شکلات های مارک گودیوا را در سطل آشغال آشپخانه، جایی که امیدوار بودم ولف ببیندشان، ‌انداختم. مشتاقانه بدن گرسنه ام را از تختخوابم بیرون کشیده بودم، نیرویی به مراتب قویتر از درد گرسنگی که همان حس انتقام بود، من را به حرکت در می آورد.  

پیام هایی که در گوشی موبایلم دیده بودم برای به آتش کشاندنم کافی بود. تاریخشان متعلق به همان شب بالماسکه بود، همان شبی که من از ترس گوشی موبایلم را از کیفم خارج نکرده بودم تا مجبور نباشم از آنجلو عذرخواهی کنم و خودم را یک احمق نشان دهم.  

آنجلو: چه توضیحی برای اون بوسه می دی؟ 

آنجلو: دارم به سمت خانه شما می یام. 

آنجلو: پدرت بهم گفت که دیگه نباید به خانه شما بیام چون تو بزودی نامزد می کنی! 

آنجلو: نامزد کردی؟! 

آنجلو: با یکی بجز من؟ 

آنجلو:میدونی چیکار کردی؟ فرانچسکا، لعنت بهت. 

آنجلو: چرا؟ 

آنجلو: به خاطر اینکه یک سال صبر کردم این کار رو کردی؟ پدرت ازم خواست این کار رو بکنم. من هر هفته برای درخواست یک قرار ملاقات به اونجا می اومدم. 

آنجلو: الهه، همیشه فقط تو بودی. از اون موقع به بعد هیچکس دیگه ای تو زندگی من وجود نداشته. 

خوردن هنوز به همان سفت و سختی روزهای اول در برنامه روزانه من جایی نداشت- این چیزی بود که وقتی به آرامی از پشت سر خانم استرلینگ گذشتم شنیدم، او در پشت تلفن با لحنی پر گلایه به ولف می گفت.  

پیراهن گل دار ابریشمی جلو بازی که لبه های جلوی آن به حالت چپ و راست بر روی هم قرار می گرفت و با کمر بسته می شد بر تن داشتم.  

در این لحظه شکمم دست از تقلا برداشته بود و دیگر سر و صدا نمی کرد.

دیروز وقتی که ولف سرش با امیلی گرم بود، یواشکی چند تکه نان به دهان گذاشته بودم، اما آن چند تکه اصلاً برای آرام کردن معده منقبض شده ام کافی نبود. 

جایی در پس ذهنم، امیدوار بود که شاید غش کنم و از حال بروم و کارم به بیمارستان بکشد تا شاید پدرم کوتاه بیاید و به این کابوس های مداومم پایان دهد.  

متاسفانه امید به معجزه نه تنها خطرناک بلکه خرد کننده هم بود.  

هر چقدر زمان بیشتری در این خانه می گذراندم، شایعات هم بیشتر معنا پیدا می کردند- در سرنوشت سناتور ولف کیتون بزرگی و عظمت حک شده بود. 

احتمالاً قبل از آنکه سی ساله شوم به بانوی اول ایالات متحده تبدیل می شدم. 

ولف به خوبی پیشرفت می کرد و امروز صبح زود به فرودگاه این منطقه رفته و حتی برنامه ریزی کرده بود که تا پایان هفته برای یک جلسه بسیار مهم به واشنگتن برود. 

او من را در برنامه هایش وارد نمی کرد و احتمال زیادی می دادم که حتی از مرگ من هم بجز آن تیتر بزرگ ناخواسته ای که در نشریات چاپ می شد،  اصلاً ناراحت نشود. 

در زیر پنجره اتاقم که با پیچک های درهم تنیده پوشانده شده بود، در قلب ساختمان،‌ سبزیجات و گیاهان خودم را داشتم که در کمال تعجب با وجود دو روز بی آب ماندن،‌ هنوز هم زنده بودند.  

تابستان بی رحمی داشتیم و هوای آن بسیار گرمتر و سوزان تر از ماه آگوست سالهای گذشته شیکاگو بود.  

و باز هم تمام اتفاقات دو هفته گذشته دیوانه کننده بودند. به نظرم آب هوا هم با زندگی فرساینده من همسو شده بود.  

همانطور دولا مانده بودم و علف های هرز اطراف گوجه فرنگی های گیلاسی ام را وجین می کردم.

دو کیسه کود برای گلدانها پایین پنجره ام آوردم و انباری کوچک کنار حیاط را به دنبال کمی تخم گیاه قدیمی و گلدان جدید زیر و رو نموده بودم. 

هر کسی که مسئولیت مراقبت و نگه داری این باغ را داشت، احتمالا دستور العمل هایی هم تنها به منظور زیبا سازی آنجا گرفته بود ، آنهم بسیار اندک و ناچیز. 

این باغ سبز بود، ولی به همان صورت حفظ شده بود.  

این باغ زیبا بود ولی به طور غیر قابل تحملی ناراحت کننده هم به نظر می رسید. خیلی با مالکش تفاوت نداشت. 

بر خلاف صاحبش من دوست داشتم این باغ را با انگشتان سبزم پرورش دهم. من با تمام وجودم چنان مراقب این باغ خواهم بود به آن رسیدگی می کنم،‌ که هیچکس دیگری نتواند این کا را انجام دهد.

بعد از اینکه تمام لوازم مورد نیازم را مرتب و در یک خط چیدم، ‌قیچی در دستم را امتحان کردم. آنها را از داخل انبار برداشته بودم و در مورد آن به خانم استرلینگ توضیح داده بودم که برای باز کردن درب کیسه کود به آن نیاز دارم و آنقدر صبر کردم تا او پشتش را بکند و برود.  

الان همانطور که تیغه های این قیچی در زیر نور آفتاب برق می زدند و خانم استرلینگ نادان در آشپزخانه مشغول سرزنش آشپز بیچاره برای خریدن ماهی اشتباهی برای شام بود (بدون شک فکر می کرد که من با قدوم خودم زینت بخش میز شام سناتور کیتون خواهم شد) فرصتی که می خواستم را بالاخره بدست آوردم. 

آرام آرام به سمت خانه حرکت کردم، از آشپزخانه کروم صیغلی و براق گذشتم. پله ها را دو تا یکی بالا رفتم و به سمت بال غربی و اتاق خواب کیتون حرکت نمودم. یکبار قبلاً به آنجا رفته بودم. وقتی که یواشکی به صحبت های او و روزنامه نگار زیبایش گوش می دادم. به سرعت وارد اتاق خوابش شدم. می دانستم که ولف حداقل تا یک ساعت دیگر به خانه بر نمی گردد. حتی با شیوه زندگی جت مانند او ، باز هم نمی توانست از ترافیک شیکاگو خلاص شود.

در حالیکه اتاق من بسیار پر زرق و برق و به سبک دوران نیابت سلطنت (دوران پیش از به سلطنت رسیدن ملکه ویکتوریا ) تزیین شده بود، اتاق ولف زیبا، خلوت و بسیار ساده بود. پرده های نمایشی سیاه و سفید در مقابل پنجره های عریض آویخته شده بودند، تختی با تکیه گاه بلند و چرمی مشکی و پاتختی های زغالی رنگ در طرفینش، در اتاق قرار داشتد. دیوارهای طوسی پر رنگ، ‌درست به رنگ چشمانش بودند و لوستر کرستال اصلی آویزان از سقف به خوبی در مقابل مرد قدرتمندی که مالک این اتاق بود سر تعظیم فرود می آوردند.  

او اصلاً تلویزیونی نداشت، هیچ دراور و یا آینه ای هم در اتاقش دیده نمی شد.  

کمد و بار مشروبی که در اتاقش وجود داشت اصلاً برایم تعجب آور نبود، و فکر می کردم که اگر ازدواج با مشروبات الکلی در ایالت ایلینوی قانونی بود او حتماً این کار را می کرد.  

با خستگی به سمت اتاق رختکنش رفتم، قیچی را محکم در دستم گرفته بودم و با انرژی مظاعفی درب آن جا را باز نمودم.  

قفسه های چوب بلوط سیاه رنگ در برابر مرمر های سفید کف اتاق خود نمایی می کردند.  

ده ها کت شلوار در طرح ها و رنگ ها و برش های مختلف مرتب و متراکم در قفسه ها اویزان شده بودند، کت و شلوارهایی که به خوبی اتو کشیده شده و آماده پوشیدن بودند.  

صدها دستمال گردن که بسیار مرتب تا شده و تعدادی زیادی کفش که برای باز کردن مغازه بوتگا ونتا (Bottega Veneta) 

 کافی بودند. لباس های ورزشی و کتانی و کتهای پشمی هم به تعداد زیادی وجود داشتند.

می دانستم که در قدم اول به دنبال چه چیزی هستم. در قفسه کراوات هایش بیش از صدها عدد کراوات قرار داشت. وقتی آنها را پیدا کردم آرام آرام شروع به قیچی کردن نیمی از آنها نمودم،‌ دیدن پایین افتادن کراوات های قیچی شده در مقابل پایم درست مثل برگ های پاییزی نارنجی و زنگی رنگ برایم لذت بخش بود. 

قرچ، قرچ، قرچ، قرچ،قرچ. 

صدایش آرامش دهنده بود. آنقدر زیاد که من گرسنگی خودم را هم فراموش کرده بودم. 

ولف کیتون قرار ملاقات آنجلو را در هم پیچانده بود. نمی توانستم – و نمی خواستم – انتقام بی عقلیش را با خیانت بگیرم، من لعنتی واقعاً مطمئن می شدم که او فردا صبح هیچ چیزی با آن قیافه خودپسندانه و احمقانه اش برای پوشیدن ندارد. 

بعد از اینکه کار قیچی کردن کراوات هایش را به صورت کامل به پایان رساندم، به سمت پیراهن های شیکش رفتم.  

او واقعاً فکر می کرد که بالاخره او را لمس خواهم کرد و من به تلخی می اندیشیدم که در میان پارچه های نرم و عالی و گران قیمت سفید و کرم و آبی بچه گانه اش دست و پا می زنم و ازدواجمان کامل می شود. اما با وجود ظاهر عالی ولف، من از سبک زندگی عیاشانه، ‌شهرت افتضاح و این واقعیت که او همین الان هم با دختران بسیاری می خوابید متنفر بودم.  

به خصوص اینکه من به طور ناامید کننده ای بی تجربه هم بودم. منظورم از بی تجربه، ‌باکره بودنم بود.  

نه اینکه باکره بودن جرم باشد ولی درک این واقعیت که ولف هر تکه از اطلاعاتی که از من بدست می آورد را علیهم بکار می برد، بی ارزش بودنش را پر رنگ می کرد و آن را نشانه ساده بودنم در نظر می گرفتم.  

باکره نبودن در دنیایی که من زندگی می کردم واقعاً اختیاری نبود. پدر و مادرم انتظار داشتند که من تا شب عروسی باکره باقی بمانم، من هم هیچ مشکلی با برآورده کردن آرزو های آنها نداشتم، چون خودم هم اعتقادی به برقراری سکس با کسی که عاشقش نبودم نداشتم. 

تصمیم گرفتم مسئله بکارتم را در زمان خودش حل کنم. البته اگر زمانش هم می رسید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *