«آرتور، من مشتاق هر چیزی هستم که از جانب تو بهم می رسه. این شامل، البته محدود نمیشه به. . .، دخترت،که پشت درهای بسته بینهایت عالی عالی عمل می کنه.»
خمیازهای کشیدم و نگاه آزرده و متعجب فرانچسکا را که به من دوخته شده بود، نادیده گرفتم.

من آدمی نبودم که ببوسم و از بوسهام برای کسی صحبت کنم، اما در این مورد، چیز تعریف کردنی اتفاق نیوفتاده بود. ما هیچ کاری بجز نوازشهای عمیق یکدیگر انجام نداده بودیم.
قصد نداشتم فرانچسکا را تحقیر کنم ولی تحقیر پدرش لازم بود. و در انتخاب بین اندوه او و غرور پدرش، من برای هر روز اردنگی زدن به پدرش، از همسر آیندهام هم میگذشتم.
دیگر از سوراخ های بینی آرتور آتش بیرون میزد و چشم هایش همچون دو لوله تفنگ به سمت من نشانه رفته بودند.
بلافاصله جهت نگاهش را عوض کرد و به سمت فرانچسکا چرخید و گفت «آنجلو بندینی و خانوادهاش هم اینجا هستند. متاسفانه اتفاق خاصی بین آنجلو و امیلی نیوفتاد»
آرتور نچ نچی کرد و و از قاب عینکش به چهره فرانچسکا که هنوز به سمت من چرخیده بود، نگریست- اصلاً تعجب نکرده بود.
نمسیس هنوز به من خیره شده و سردرگم بود.گرفتن نگاهش از من و به پدرش نگریستن و دادن پاسخ به او مضطربش میکرد.
اگر کمی منصف بودم، باید عذرخواهی میکردم. در حقیقت، من نه تنها آدم حرامزادهای بودم بلکه پیش از آنکه با هم سکسی داشته باشیم، به شدت دوست داشتم این اعتقاد نسبت به من در او بشکل بگیرد. این به من کمک میکرد حد و حدودی برای آنچه که بودیم و نبودیم تعیین کنم.
فرانچسکا مودبانه لبخند زد و با لحنی که گویی آنها غریبه هایی بیش نیستند گفت «اوه!»
یا نامزد من هنرپیشه ماهری بود و یا آن قرار احمقانه اش با آن گل میخ ایتالیایی برایش به پایان رسیده بود.
دوباره نگاهش را به من دوخت و مصررانه توضیح داد «خیلی متاسف شدم.» پدرت ضایع شد. راضی شدی؟
آرتور فرانچسکا را به سمت دیگر سالن و به طرف بندینی هل داد و گفت «این حرف رو به کیتون نزن، تو احمقی. برو به خود بندینی بزن»

خواستم نامزدم را در ملاقات با رفیق عوضیاش همراهی کنم که آرتور دستش را محکم بر روی شانهام گذاشت. لبخندش کامل و دندان نما و تهدید آمیز بود و بوی الکل میداد. چشم هایش ریز و سرخ بودند اما همچون لیزر بر من متمرکز شده بودند.
«سناتور کیتون، دوست دارم شما رو به یکی از دوستانم معرفی کنم، چارلز برتون»»
یکی از افراد عضو کنگره که به دلیل جلوگیری از رسوایی جنسی ناشی از ارتباط با کارمندانش استعفا داده بود.
«البته فقط من الان یک کار مهم دارم.»
بعد از کنارش طوری گذشتم که شانهام مماس با شانه آرتور شد. چنگی به بازویم زد و من را دوباره عقب کشید و گفت «بیمعنیه.»

تنها دلیلی که عکسالعمل تند نشان نمیدادم کریستن بود، چون نمیخواستم اتفاق جدیدی در مقابل چشمان او پیش آید و چیزی برای نوشتن فردا صبحش در اختیارش بگذارم.
«شما به کمپین ایشون نمیپیوندید؟»
پیوسته بودم. البته قبل از آنکه او زیپ شلوارش را در دفتر کارش پایین بکشد و به هیچ چیزی حتی مداد تراش هم رحم نکند.
البته الان دیگر برتون در کنار من ایستاده بود تا برای تبریک ازدواج من را در آغوش بگیرد، همانطور که عرووسم همچون آهنربای به سمت آنجلو جذب میشد، او هم به سمت فرانچسکا قدم تند کرده بود، عجله ای که باعث شده بود حتی قدم هایش را
هم سریعتر از پلک زدن من بر دارد. در وسط راه همدیگر را از دور دیدند و ناگهان در جایشان ایستادند.

در وسط راه همدیگر را از دور دیدند و در جایشان متوقف شدند و دستهایشان کنارشان آویزان شد. اشتیاقشان به من میگفت که هیچ چیزی تغییر نکرده است. آنها هنوز نمیدانستند که بدون دوست داشتن یکدیگر چهکار باید بکنند. چشمانم پر تعصب آنها را دنبال میکرد.
با شروع صحبت بارتن و بهانههایی که برای اجبارش به عقب نشینی بیان میکرد، گوشهای من هم تعطیل شدند. تصویری که در ذهنم موج میزد مضطرب و نگرانم می کرد.
در این لحظه او میتوانست تمام کلوپ استریپ را هم بکشد و من باز هم تمام توجهم به مسیر حرکت عروسم، به عروس لعنتیام بود.
خیلی خیلی متشکرم…- چهره اش با چیزی که آنجلو به او گفت گلگون شد، نگاهش را به زمین دوخت و دستهای از موهایش را پشت گوشش سراند. می دانستند که نگاهشان میکنم به همین دلیل فاصله محترمانهای با یکدیگر داشتند اما تمام زبان بدنشان صمیمیتشان را فریاد می زد.
اینجا پر از آدم بود و من به خودم میگفتم که دیگر جشن عروسی پسر بیشاپ نیست. انها نمیتوانند درون دستشویی بخزند و با هم سکس داشته باشند. از طرف دیگر من برای ناراحت کردن پدرش از او هم گذشته بودم، به این ترتیب نامزد خیرهسر من تمام انگیزههای لازم برای به عقب برگرداند من را داشت، آنهم با تنها

چیزی که خودش خوب میدانست دیوانهام میکند: با اممم…سابقش (هر نسبت کوفتی که با یکدیگر داشتند، دوست پسر، نامزد،…)
«… بعد من هم به اونها گفتم که من تحت هر شرایطی نمیتونم که تست دروغسنج رو انجام بدم…»
بارتون به گزافه گوییش ادامه داد و بعد هم فشاری به بازویم وارد نمود. «…حتی آنقدر گستاخ شده بودند که …» وسط صحبتش پریدم و گفت «هی چارلز؟» «بله؟»

«برای من اینکه چرا استعفا دادی یا الان چه شغل تخیلی داری بهاندازه سر سوزن اهمیت نداره. زندگی خوبی داشته باشی یا نداشته باش، متاسفانه برای من اهمیتی نداره.»
بعد از این حرفم، من هم فشاری به بازوی او دادم و از سینی نوشیدنیهایی که توسط یکی از پیشخدمتهای پنگوئن پوش در سالن گردانده می شد، برداشتم و به سرعت به سمت جایی که عروسم ایستاده بود حرکت نمودم.
چند قدم مانده به عروسم کسی از میان جمعیت بازویم را کشید و راهم را سد نمود. صورتم تنها فرق سر آن آدم با موهای خاکستری رنگش را دید. موهایی که به صورت مرتب به عقب شانه شده و آراسته بودند.
بیشاپ!
سرش را تکان داد . لبخند دنداننمای بزرگش از کل صورتش هم پهنتر بود. بالاخره بعد از هفتهها تهدید آینده شغلیشان آنهم به این دلیل که فهمیده بودم او و وایت از آرتور رشوه گرفتهاند- حالا باز هم در جایی ایستاده بود که به تمام برنامه های من گند میزد.
«نوزده، درسته؟ اون حتما به تنگی اون بودجه لعنتی ماست»
با دهان بسته خندید و تابی به ویسکی درون لیوانش داد.
«تو از تنگی چی میدونی؟ همه چیز تو که گشاده، بخصوص اخلاقت»
منهم در پاسخش پوزخندی زدم.
من برای تمام اهداف و مقاصدم در حوزه اجتماعی بسیار بسیار مودبانه صحبت میکردم. اما بیشاپ و وایت آدمهایی نبودند کهمن بخواهم تحت تاثیر قرارشان بدهم.
من این را پیش از میهمانی بالماسکه که به خودم اجازه ضایع کردن فرانچسکا را در اولین برخوردمان دادم، فهمیده بودم.
«من یادم نمییاد که اولین بار در برخورد با دختر روسی تصویر ماندگاری از خودت بجا گذاشته باشی. کافیه بگم که من در این میهمانی تنها کسی نیستم که مشکوک شدم»
او این حرف را در حالیکه به اطرافیانمون لبخند میزد بیان کرد. به آرامی گفتم «هر چی دلت میخواد میتونی بگی و بری»1

«تو همین الان هم با تهدید دختر آرتور رو گرفتی. که خیلی هم مشخصه. دختره به تو تعلق نداره.»
بعد با چانهاش به آنجلو و فرانچسکا اشاره کرد.
آنجلو چیزی به فرانچسکا گفت که او در پاسخ فنجانش را به دهان برد و سرش را پایین انداخت، مجذوبش کرده بود.
«چیزی که سعی میکنم متوجهش بشم اینه که بازم پرونده من و وایت خیلی روشن نیست؟»
خوشا به حال احمقهای پر افاده ای مثل بیشاپ که زندگی در سینی نقرهای به آنها تقدیم شده بود.

او واقعاً فکر میکرد که پایان بازی من به دخترک بچه سالی ختم میگردد که در تضاد با زمین زدن بزرگترین مرد قدرتمند مافیا بعد از آلکاپون است. که البته، این تفکر به منفع من هم بود.
اگر بیشاپ و وایت قانع میشدند که من بالاخره آن چیزی که به دنبالش بودم را بدست آوردهام، از حالت دفاعیشان میکاستند.
و به این ترتیب درسته که جدا کردن فرانچسکا و آنجلو بسیار مهم بود، اما این موضوع بر آنها ارجحیت داشت.
«من چیزی رو دارم که بهش نیاز دارم.»
بیشاپ سرش را تکان داد، لبخندی بر لب آورد و به شانه ام زد. بعد خودش را به سمت من متمایل کرد و زمزمه وار گفت «اون با لباس خواب چطوره؟ بره است یا ماده شیر؟ کیتون اون خیلی جذابه!»
خوشحال بودم که امکان خفه کردنش با حرف زدن و در تنهایی وجود ندارد، چون قطعاً پریستون بیشاپ حالا دیگر مرده بود و من هم به نزدیکترین اداره پلیس منتقل میشدم.
خودم هم نمیدانستم و اهمیتی هم نمیدادم که چرا این حرف آنقدر مرا اذیت میکرد، دولتمردان به همسر من به چشم اسب مسابقهای نگاه میکردند که من آن را خریده بودم.
گیلاس شامپاینم را پایین آوردم و چانهام را جلو دادم. «لخت همسر تو چطوره؟» چند باری پلک زد و گفت «ببخشید؟» «پریستون، در واقع اصلاً دلم نمی خواد بدونم. سن دوشیزه روسی به تو اجازه نمیده
طوری از او صحبت کنی که گویی یک تکه گوشت است.» «اما. .. » «از بقیه میهمانیت لذت ببر»
سلانه سلانه از کنارش گذشتم و در ذهنم به آن آرتور عوضی فحش دادم، آنجلو در حال حاضر و من برای همیشه میخواستیم دست بر روی دختر حوری وشی به نام نمسیس بگذاریم.4

تصمیمم برای ازدواج با فرانچسکا با هدف پیشبرد نقشه ام در به زنجیر کشیدن آرتور و نیز پاک کردن شهرت بد خودم بود. به جایش، این تصمیم الان همه چیز را هزاران بار سخت تر و پیچیده تر کرده بود.
وقتی نگاهم را برای پیدا کردن نمسیس در بین میهمانان حاضر در جشن گرداندم، به جای او نگاهم در نگاه کریستین گره خورد، درحالی که محتوای گیلاسش را به آرامی تاب میداد آن را با لبخندی مکارانه به سمتم بالا برد.
این دعوت را با نادیده گرفتنش رد کردم، تنها دقایقی گرداندن نگاهم در سالن کافی بود تا متوجه شوم که فرانچسکا و آنجلو در اتاق حاضر نیستند.
قبل از آنکه بیاد بیاورم که نامزدم چقدر به باغ علاقمند است برای بررسی اتاق خواب فرانچسکا و هر اتاق خالی دیگری به طبقه بالا رفتم، بعد هم دستشویی ها را گشتم.

فکر می کردم اگر آنجلو و فرانچسکا بخواهند رابطه ای با هم برقرار کنند به جایی بسیار خصوصی خواهند رفت. اما من یک نکته کوچک را فراموش نموده بودم. نمسیس ادعا می کرد که آنجلو را دوست دارد. چند بوسه دزدانه و قولهایی عجولانه در غروب خورشید همانقدر خوشحالشان می کرد که توافقشان به سکسی در میان ملافه ها.
از پله های باغ پایین آمدم و آنها را نشسته بر لبه حوضچه سنگی دیدم.
انجلو گونههای فرانچسکا را نوازش میکرد و فرانچسکا هم اجازه چنین کاری را به او میداد.
موهایش را پشت گوشش عقب میراند و فرانچسکا باز هم اجازه می داد.
نفسهایشان سنگین بود و قفسه سینهشان هماهنگ با هم بالا و پایین میرفت.
من هم آنجا ایستاده بودم و به آنها نگاه میکردم، خونم به جوش آمده و درونم آتش به پا شده بود. برای تحقیر او در مقابل پدرش متاسف بودم و برای اولین بار فهمیدم که رفتارم نسبت به او عواقب وخیمی در پی خواهد داشت.
من حرمت او را زیر پا گذاشته بودم و او هم احترام من را.
تنها تفاوتش در این بود که من آن کار را برای کینه ورزی نسبت به فرد دیگری انجام دادم و او واقعاً کس دیگری را دوست داشت.
بندینی انگشت شصتش را بر روی لب های او کشید و بعد به سمتش متمایل شد.

نگاه فرانچسکا دوباره به پاهایش دوخته شد، مست از لحظاتی بودند که هر دو خوب میدانستند نمیتوانند خیلی طولش دهند.
در لمس آنجلو اندوه و درد موج میزد و صورت فرانچسکا گیجی و سردرگمی و من میدانستم که بدون شک قدم در راهی به مراتب سختتر از ان چیزی که پیش بینی کرده بودم گذاشتهام.
آن یک عشقی بچه گانه نبود. چیزی واقعی بود.
فرانچسکا نگاهش را بالا آورد و چیزی گفت، دست های آنجلو را در دست گرفت و آنها را به سمت قفسه سینه اش بالا آورد.
او خواهشی میکرد. چه چیز لعنتی این پسر میتواند به تو بدهد که من نمیتوانم؟7

پاسخش مشخص بود. عشق.
آنجلو میتوانست عشقی واقعی به او بدهد، چیزی که او هرگز در قصر کیتون نمیتوانست داشته باشدش.
نه از طرف من و نه از طرف سبزیجاتش.
آنجلو سرش را تکان داد و از جایش بلند شد و به سمت دربهای دو لنگه تراس حرکت کرد.
از آرامشی که پیش از سخت شدنم احساس کردم هم متعجب شدم و هم ناراحت.
احتمالاً فرانچسکا متوجه من شده بود و قبل از آنکه بتوانم با دست های خالیام آنجلو را بکشم به او گفته بود فرار کند.
قدمی به سمت باغ برداشتم، آماده بودم او را بازگردانم و از اینکه تا پایان شب دیگر از مقابل چشمانم دور نشود، مطمئن گردم . .

۱۸۵p

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *