«نه! به این دلیله که تو از پس دنیای واقعی بر نمی‌یای.» 

گیلاسش با برخورد به دیوار خرد شد و محتوای شراب قرمزش همچون قطرات خون بر روی فرش و کاغذ دیواری پاشیده شد.  

ولف از جایش برخواست، دست‌هایش را به آرامی بر روی میز گذاشت و به جلو خم شد، در چشم های پدرم خیره گشت. 

حتی گردش زمین هم متوقف شده و هر کسی که در اتاق حاضر بود به طور قابل توجهی کوچکتر به نظر می‌رسید، نفس‌هایشان حبس شده و به نامزد من خیره شده بودند.  

نفس من هم بند آمده بود. 

«این آخرین باریه که شما صداتون رو برای نامزد من بالا می‌برید، و اینکه شبیه به میمون‌های سیرک آموزش ندیده لیوان‌هاتون رو به در و دیوار نکوبید. هیچکس- منظورم هیچکس بر روی این کره خاکیه- اجازه نداره با همسر آینده سناتور کیتون این طوری صحبت کنه. اون فقط باید خشم و غضب من رو تحمل کنه. تنها کسی که به او پاسخگوست من هستم. اگر هر زمانی لازم شد کسی اون رو سر جاش بشونه، ‌اون آدم من هستم. فقط من. شما باید با او محترمانه، مودبانه و با مهربانی رفتار کنین. اگر چیزی رو هم متوجه نشدم، به من بگید،‌ و بهتون اطمینان می‌دم با خراب کردن هر چیزی که براتون اهمیت داره حرفم رو به کرسی می‌شونم.»

جو موجود سنگین شده بود و تهدید در آن موج می زد، دیگر اصلاً مطمين نبودم که وفاداریم پابرجاست یا نه.  

از هر دوی آنها متنفر بودم اما باید یکی از آنها را می ستودم. گذشته از همه اینها، صحبت از آینده من بود.  

«ماریو!» 

پدرم محافظش را صدا کرد. 

او می خواست ما را از آنجا بیرون کند؟ دوست نداشتم وقتی این اتفاق می‌افتاد آنجا حضور داشته باشم. دلم نمی خواست با احساس تحقیر بیرون شدنم از خانه خودم مواجه شوم. در چشم های پدرم خیره شدم. همان چشم هایی که در روزهایی نه چندان دور با هر بار ورودم به داخل اتاق با یادآوری رویای ازدواج من با یکی از بهترین خانواده های ایتالیایی مافیای و پر شدن خانه از نوه های شاد و برجسته ، پر از برق احترام و غرور می‌شد. چشم هایی که حالا دیگر خالی از هر احساسی بودند.  

به سرعت از روی صندلیم بلند شدم، پاهایم محکم بر روی فرش روی زمین کوبیده میشد، هیچ مقصدی نداشتم. اشک دیدم را تار کرده بود و پاهایم من را به سمت اتاق پذیرایی طبقه همکف، ‌اتاقی در طرف دیگر ساختمان و جایی که پیانوی بزرگی در آن قرار داشت بردند.  

اشک هایم را پاک کردم و خودم را پشت پیانو جا دادم و برای اینکه هر کسی وارد اتاق شد نتواند من را ببیند، پارچه ابریشمین و نرم لباسم را جمع کردم. 

کار بچه‌گانه‌ای بود، اما نمی‌خواستم کسی پیدایم کند.  

دست هایم را به دور زانوانم حلقه کردم و سرم را بین آنها گذاشتم. تمام بدنم از شدت گریه و هق هقی که می کردم می لرزید.  

چند دقیقه بعد احساس کردم کسی وارد اتاق شد، نگاه کردنم بی معنی بود. هر کسی که بود اصلاً از همنشینی‌اش استقبال نمی‌کردم.  

«سرت رو بلند کن» 

خدایا.  

با شنیدن صدایش ضربان قلبم هم بالا رفت. چرا او؟ 

بی‌حرکت باقی ماندم.  

صدای قدم‌هایش از آنسوی اتاق به گوشم رسید و با نزدیک شدنش به من بلندتر شد. 

وقتی بالاخره سرم را از روی زانوهایم بلند کردم، نامزدم را دیدم که با نگاهی غمگین در مقابلم زانو زده بود.  

 او من را پیدا کرده بود. 

نمی دانستم چطور، اما او توانسته بود من را پیدا کند.  

نه مادرم. نه پدرم. نه کلارا. فقط او.

با لحن معترضانه‌ای گفتم «چرا اینقدر دیر کردی؟» کف دستم را بر روی گونه‌ام کشیدم و اشک‌هایم را پاک نمودم.  

احساس می‌کردم همچون کودکی به دنبال همدستی با او هستم و فقط تنها او می‌توانست کاری انجام دهد.  

ماما و کلارا هم هدف خوبی بودند، اما هیچ کنترلی بر پدرم نداشتند.  

«کار داشتم.» 

«کارهات نمی تونستن تا فردا صبح صبر کنند؟» 

«چرا تا وقتی که پدرت خودش رو نشون نداده بود می تونستن صبر کن » فکش را محکم بر هم فشار داد «یک جلسه‌ای با مورفی در بار داشتم. کیفم رو کنارم گذاشتم و بعد کیفم ناپدید شد، آشپزخانه بار هم به طور غیر‌منتظره‌ای آتش گرفت و خیلی زود در کل بار گسترش پیدا کرد. بقیش رو دیگه خودت حدس بزن.» 

در پاسخش چند باری پلک زدم و گفتم «ایتالیایی‌ها و ایرلندی‌ها در این بیست سال اخیر بدجور با هم در رقابت هستند.»  

ابروهایش را بالا برد «پدرت کیف من رو دزدید و آتش زد. می‌خواست مدارکی که علیهش در دست دارم رو آتش بزنه.» 

«موفق شد؟» 

«کدوم آدم احمقی باارزش ترین اسنادش رو بدون هیچ کپی در یک جا می گذارد و در روز روشن با اونها این طرف و آن طرف می ره؟» 

همان کسانیکه با پدرم کار می‌کردند

نفس عمیقی کشیدم «بهش گفتی‌؟» 

«ترجیح می‌دم خودش حدس بزنه، این خیلی سرگرم کننده‌تره» 

«خب، پس اون دست بر نمی‌داره» 

«خوبه،‌ منم نمی‌خوام که دست برداره» 

می‌دانستم که او حقیقت را می‌گوید و باز هم می‌دانستم که این اطلاعات بسیار بیشتر از چیزی است که با تحت فشار گذاشتن پدرم می توانستم بدست بیاورم.  

حالا دیگر قطعات پازل کنار هم قرار می‌گرفت. 

پدرم امروز بعدازظهر این برنامه را ترتیب داده بود تا تمام مدارکی که ولف از او در دست دارد را از بین ببرد، منتظر باقی ماندنم در جایی که ولف مجبور بود با یک فاجعه اجتماعی دیگر دست و پنجه نرم کند هم قشنگ به نظرم می‌رسید. پاداش خوبی داشت. 

نگاهم به زمین دوخته شد و کلمات به تلخی از دهانم خارج شدند «از او متنفر بودم.» 

این حرف را با تمام وجودم و سلول به سلول بدنم بر زبان آوردم.  

ولف بر روی زمین نشست، با پاهای کشیده و عضلانی‌اش در مقابل من چهار زانو نشسته بود.  

به خط برش شلوارش چشم دوختم. شلوار مارک تیلورش درست مثل بقیه چیزهای او دقیقا سایز و اندازه او دوخته شده بود. مردی بود بسیار اهل حساب و کتاب . تصمیم داشتم، هر وقت تصمیم گرفت پدرم را مجازات کند، من هم به شدت برخود نمایم.  

پدرم هم تا وقتی که او را نابود نمی‌کرد دست بر نمی‌داشت.  

یکی از آنها دیگری را می‌کشت و من‌درست آن احمق بیچاره‌ای بودم که در وسط جنگ آن دو قرار داشتم

چشم‌هایم را بستم و سعی کردم قوای ذهنیم را جمع کنم تا بتوانم با پدر و مادرم رو به رو شوم. همه چیز آشفته و بهم ریخته بود. 

من هم آن سگ خانگی مترودی بودم که در زیر باران به دنبال جان پناهی می‌گشت.  

به آرامی و علی‌رغم نظر بهتری که نسبت به او پیدا کرده بودم، به جلوخزیدم و بر روی پای همسر آینده‌ام نشستم.  

می‌دانستم با این کارم در حقیقت پرچم سفیدم را در مقابل او بالا می‌بردم.  

تسلیم او شدم، به دنبال امنیت آغوش او بودم، هم در مقابل پدرم و هم در برابر احساس ناراحتی و آشفتگی درونیم. مستقیم به سمت قفسم پرواز نمودم و از او خواستم من را درون ان نگه دارد. چون دروغی زیبا بسیارا بهتر از حقیقتی زشت است.  

قفسم نرم و گرم بود. هیچ خطری در آنجا تهدیدم نمی‌کرد. دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و سرم را در سینه ستبرش فرو بردم و نفس عمیق کشیدم. نمی‌خواستم دوباره اشکم جاری شود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *