انگشتم و تهدید وار جلوی صورتش گرفتم و گفتم
اگر یکبار دیگه از این حرفا بزنی مادر من من دیگه اون موقع شما رو نمیشناسم اگه من پسرتم خوب منو میشناسی میدونی که طاقت تهدید ندارم اونم تهدید برای چیزایی که دوستشون دارم
میبینی یه شب محو شدم ناپدید شدم و دیگه به دستت به من نرسید نزدیک

این دختر نمیشی این دختر هیچ خطایی نکرده اگر این وسط خطاکاری هست منم و شمایی

شمایی که بدون پرسیدن از من برای من عقد عروسی به پا کردی حتی یه بار نپرسیدی که من کیو می خوام کیو نمیخوام
پس حق نداری حق نداری این دخترو تهدید کنیدپ
سرسوزن آزاری بهش برسه اون موقع اس که دیگه کلاهمون بد جوری میره توی هم…

مادرم دستشو بالا آوردم و محکم روی صورتم کوبید و گفت
_ تو نمیفهمی عقلتو از دست دادی دیوونه شدی
بلید بفهمی این دختر برای تو نیست خواهرش زنته میدونی اگه بفهمه چه اتفاقی میوفته ؟
میدونی اگه خان بالا بفهمه چه اتفاقی میفته ؟
چرا مثل کبک سر تو کردی زیر برف! واقعیت ها رو ببین چه بخوای چه نخوای مهتاب زنته شرعی عقدی زن تو مهتابه
دست از سر این بچه بردار نزار به خاطر تو این بچه اتفاقی براش بیفته من نمیخوام به کسی بدی کنم اما اگه مجبورم کنی این کار رو می کنم به خاطر آبروی خودمون به خاطر پدرت به خاطر خودت به خاطر همه مون …

پس کاری نکن این بچه تاوان اشتباهه تو رو بده
حرفشو زد به سمت در چرخید و رفت وقتی داشت از در اتاق بیرون می‌رفت با صدای من سر جای خودش میخکوب شد

_مهتاب و طلاق میدم نمیخوامش من این دختر و می خوام چه شما قبولش کنید چه نکنید چه شرع و عرف بگه چه نگه من این دختر و می خوام…

مادرم بدون اینکه به سمت من بچرخه گفت
_خودت خواستی من نمیخوام هیچ بدی به کسی بشه نمیخوام ظلمی در حق کسی بشه اما وقتی پای خانوادم وسط باشه پای آبرو وسط باشه هر کاری می کنم.
از اتاق که بیرون رفت کلافه عصبی به سمت ماهرو چرخیدم گریه میکرد تنش می لرزید و گریه می کرد

این دختر نباید تاوان خواستن من و پس می داد کنارش روی تخت نشستم و گفتم
بهم نگاه کن تو باید به من اعتماد کنی نگران نباش نمیزارم هیچ اتفاقی برای تو بیفته خط قرمز من تویی
کسی بخواد پا روی خط قرمزهای من بزاره دیگه با من هیچ صنمی نداره
چه مادرم باشه چه یه غریبه
تو خط قرمز منی چه بخوای چه نخوای چه مادرم قبول کنه چه نکنه
چه شرع و عرف بذاره بهش چه نذاره

چه پدرت بخواد چه نخواد چه کل دنیا بگن غلطه من میگم درسته چون تو رو می خوام از دستت نمیدم
به چیزی فکر نکن
تو الان سنی هستی که فقط وقتشه به خودت برسی با موهات وربری لباس‌های رنگارنگ بپوشی و خوش باشی وبه غیر اینا به هیچ چیزی فکر نکنی

همه چیز ک بسپار به من
اینجوری پیش بره تورو برمیدارم و میریم میریم یه جای دور
یه کشور دور فقط من و تو اما هرگز به این فکر نکن که من از تو میگذرم تو مال منی و مال منم میمونی ..
باصدای علیرضا که داشت دنبال من می گشت از کنار ماهرو بلند شدم از اتاقش بیرون آمدم نزدیک علیرضا که کنار پله ها ایستاده بود رسیدم و گفتم
_ ببخش منتظرت گذاشتم مادرم اومد بالا کمی باهم حرف زدیم
نگاهی به صورت من انداخت و گفت
_عصبی به نظر می رسی
نکنه اتفاقی افتاده؟
سیگارم واز جیبم بیرون کشیدم و روشن کردم به سمت پنجره ای که ته سالن بود رفتم و گفتم
درگیری‌های من و خانوادم میدونی که هیچ وقت تمومی نداره هر اتفاقی که بیفته هر چند سال هم که من از اینجا دور باشم وقتی که برمیگردم دوباره این جو متشنج برای ما پیش میاد
خنده ی ارومی کرد و گفت
_ پسر خلفی نیستی براشون

عصبی به سمتش چرخیدم و گفتم پسر خلفی نیستم یعنی تو هم میخوای جا پای پدرم بذارم و بشم یکی مثل اون که خون ملت بدبخت توی شیشه میکنه! خوب میدونی من توی این بازی ها جایی ندارم.
خیرم به کسی نمیرسه اما ضرری هم برای کسی ندارم اینو قبول داری یا نه؟

سرشو پایین انداخت دستشو توی جیب شلوارش کرد و گفت
_میدونم اما باید کاری کنی که هم پدرتو حفظ کنی هم راهی که برای خودت انتخاب کردی.
خانواده ات فقط تورو داره نباید بهشون پشت کنی یا باهاشون سر ناسازگاری و جنگ داشته باشی
سیگارمو روی زمین انداختم زیر پام له کردم و گفتم
علیرضا خواهش می کنم شروع نکن واقعاً حالم خوب نیست این روزا دلم میخواد فقط برگردم به اونجایی که بودم و از اینجا دور باشم.

اون جا که بودم هیچ خبری از جر و بحث واین دعواها این زورگویی ها نبود اونجا که بودم خیالم راحت بود الان واقعاً عصبی ام
به سمت بیرون اشاره کرد و گفت

 

_نظرت چیه بریم بیرون یه هوایی به کله ات میخوره و آروم میگیری
خوب میدونی من نمیخوام تورو توی این حال ببینم اما باید قبول کنیم که پسرخان بودن این مشکلات و هم داره!
هم قدمس شدم وقتی داشتیم پله ها رو پایین می‌رفتیم مهتاب داشت بالا می اومد کنارش ایستادم با اخمی که به وضوح آشکار بود گفتم
مگه خواهرت مریض نیست چرا حواست بهش نیست یک ساعت اونو علاف کردی داری چیکار می کنی اون بیرون؟

مهتاب که به خاطر حضور علیرضا کمی معذب شده بود گفت
_ معذرت می خوام الان میرم پیشش

مهتاب از کنارم گذشت و علیرضا مشکوک گفت
_ تو به خاطر خواهر زنت
زنت ودعوا می کنی؟
اگر ماه رو برای تو عزیزه مطمئن باش صدبرابر تو برای مهتاب عزیزه
نباید اینطوری باهاش رفتار کنی.
نذاشتم پوزخند منو ببینه نذاشتم بفهمه مهتاب برای من اهمیت نداره برای من مهم فقط و فقط ماهرو بود و بس.
توی حیاط زیر آلاچیق چوبی که نشستیم و برامون چای آوردن با دیدن خان کا داشت به سمت ما میومد کلافه استکان چای کنار گذاشتم گفتم
باز داره میاد سمت ما
علیرضا که تازه متوجه حضور پدرم شده بود از جاش بلند شد برای احترام و کنار ایستاد و پدرم با دیدنش سلام کردم احوالش و پرسید و بعد کنارم توی آلاچیق نشست

 

_به حرفایی که زدم فکر کردی؟
بدون اینکه نگاهش کنم دوباره سیگارم رو روشن کردم و گفتم من جوابمو همون موقع بهتون دادم قصد رفتن ندارم فعلا ندارم اگر بخوام برم بدون مهتاب میرم من اونجا هیچ احتیاجی به این دختر ندارم.

علیرضا با چشمای گرد شده داشت به من نگاه میکرد انگار باورش نمی شد که دارم چه حرف هایی می زنم کمی از من و پدرم فاصله گرفت و دور از آلاچیق ایستاد پدرم عصبی با مشت روی میز کوبید و گفت

_ این حرف‌هایی که میزنی یعنی چی؟
چرا این کارو می کنی با من سر جنگ داری ؟
اما اینو بدون هر کاری هم که بکنی آخرش باید جای من و پر کنی جای پای من بزاری
باید کاری که من بهت میگم و انجام بدی

از کنارم بلند شد و رفت علیرضا جای پدرم رو گرفت و گفت

_ چی داشت میگفت تو چی داشتی میگفتی میگه باید برگردی تو میگی نه زنمو نمیبرم؟
مگه میشه؟
مگه میری شهر که بری دو روزه برگردی؟ اونجا فرنگه نمیتونی تنهایی بری و زنتو اینجا بذاری؟

عصبی گفتم خواهش می کنم علیرضا بیخیال من شو من که گفتم مهتابی نمی خوام من مهتاب نمی خوام اینو باید به به چه زبونی بهتون حالی کنم چرا کسی منو درک نمیکنه؟
چرا کسی منو نمیفهمه؟
علیرضا رو اونجا تنها گذاشتم و خودم به سمت ساختمون برگشتم الان تنها کسی که میخواستم کنارم باشه ماهرو بود و چقدر منو عصبی می کرد اینکه نمی تونستم با خیال راحت کنارش وقت بگذرونم .
خودمو به طبقه بالا رسوندم در اتاقش باز بود نگاهی به داخل انداختم مهتاب کنار تختش نشسته بود و داشت باهاش حرف میزد کاش همین الان مهتاب از اینجا بیرون می رفت تا من بتونم آسوده کنار ماهرو بشینم و کمی آروم بگیرم اما خبری از رفتن نبود به ناچار به اتاق خودمون رفتم کتم در آوردم و کراواتم باز کردم و روی صندلی نشستم و به بیرون خیره شدم این زندگی نبود که من دنبالش بودم .

 

با پیچیدن سر و صدای توی طبقه بالا در اتاق باز کردم نگاهی به سالن انداختم با دیدن زنی که غریبه بود
زنی که ندیده بودمش اما بی اندازه زیبا و خوش لباس بود کمی بهش خیره موندم
خیلی آشنا می زد انگار جایی دیده بودمش…

وقتی سراسیمه خودشو به اتاق ماهرو رسوند تازه متوجه شدم از آشناهای مهتاب بدون شک…

مطمئنا به دیدن ماه رو می رفت و هر چیزی که به ماهرو ختم میشد به منم مربوط می‌شد

پس دست به جیب شدم و به سمت اتاق ماهرو قدم برداشتم وقتی توی چهار چوب در ایستادم ماهرو توی بغل اون زن دیدم.
تازه متوجه شدم این زن برای این برام آشنا بود که مادر ماهرو بود
ماهرو بی انداز شبیه مادرش بود..

صورت دخترش رو بوسید و گفت _عزیزکم حالت چطوره این چه کاری بود که تو کردی؟
مادر تو اونجا تنها گذاشتی و اومدی اینجا موندگار شدی که چی بشه ؟
میدونم مهتاب و دوست داری اما منم مادرتم منم دلتنگت میشم

نگاه ماهرو به سمت در کشیده شد ماتم مونده بود اگر الان می‌گفت که من می خوام با تو برم
اگه با مادرش می رفت من هیچ کاری نمی تونستم بکنم!
همیشه خدا بی خیال بودم هیچ چیزی برام مهم نبود هرگز استرس و تجربه نکرده بودم اما توی این لحظه بدجوری استرس داشتم اون دختر اگر به حرف‌های من اعتنا نمیکرد و تهدید‌های منو باور نمی کرد الان با مادرش میرفت….

قبل از این که بتونه جواب به مادرش بده وارد اتاق شدم با یه سرفه مصلحتی کاری کردم نگاه همه به سمت من برگرده

به مهتاب و اون زن نگاهی انداختم و هر دو از جا بلند شدن

 

و اون زن واقعاً زیبا بود تصور این که ماهرو قراره وقتی بزرگ میشه
وقتی همسن مادرش میشه صورتش مثل مادرش باشه برام لذت بخش بود

مهتاب خودش و کنارم رسوند نزدیک من ایستاد و رو به مادر ماهرو گفت

_ فراز شوهرمه…

یعنی این زن منو ندیده بود توی مراسم عروسی شرکت نکرده بود؟

دستم و جلوش دراز کردم اون باهام دست داد ماهرو به هیچ کدوم ما نگاه نمیکرد نگاهش به کف زمین بود اشاره به ماهرو کردم و گفتم

بهتر شده انگار!
مهتاب خوشحال جواب داد
_ آره خیلی حالش بهتره

مادرش دوباره کنارش نشست و گفت

_به نظرم بهتره ماهرو با من بیاد موندنش اینجا اصلا درست نیست واقعا زشته همه میگن مهتاب با خودش سرجهازی آورده

مهتاب اخمی کرد و با خنده گفت
_این حرفا چیه که میزنی مارال جون همه خوب میدونن منو ماهرو چه قدر همدیگرو دوست داریم و بدون هم طاقت نمیاریم

زنی که الان اسمشو فهمیده بودم دستی روی موهای دخترش کشید و گفت
_پس من چی منم دلم برای دخترم تنگ میشه شما اینجا بمونین کنار هم من بدون شما دوتا توی اون عمارت سوت و کور با اون بابای اخمو و عصبانی تون…

دخترا به این حرف مارال خندیدن مهتاب کنارش نشست و گفت

_خواهش می کنم من اینجا حس غریبی دارم هنوز هیچ کس و نمی شناسم اگه ماهرو نباشه من واقعا معذب می شم بذار حداقل یه مدت پیش من بمونه

 

انگار مارال زن مهربونی بود چون دستاشو دور شونه های مهتاب حلقه کرد و گفت
_ این طوری که تو خواهش می کنی مگه من میتونم بهتو نه بگم باشه یه مدتی بمونه تو که عادت کردی یا شایدم خدا رو چه دیدی زود زود مامان شدی ماهرو میاد پیش خودم .

از این حرفه مارال مهتاب رنگ گرفت و سرخ شد
بی اعتنا بهشون رو به ماه رو گفتم

ماهرو بهم میگفت بدون مهتاب نمیتونم برای همین گفتم میتونه اینجا پیش خواهرش بمونه فکر نکنم دلش بخواد از اینجا بره مگه نه ماهرو؟

ترسیده بهم نگاه میکرد
نه تایید کرد و نه رد فقط دست مادرش رو گرفت
حالا که مطمئن بودم ماهرو موندگاره روبه مارال گفتم
خوش اومدین این همه راه که اومدین امشب مهمون ما باشین

با احترام رو به من گفت
_ یکی دو ساعت اینجا میمونم بعد برمیگردم اجازه ندارم اینجا بمونم درسته که با این وصلت کینه و کدورت ها رفع شده اما خان بالا اجازه نمیده که من اینجا بمونم هنوزم ته قلبش نسبت به این اتفاقا مشکوکه…

بعد کمی صحبت دیگه از اتاق بیرون اومدم به اتاق خودم برگشتم.

با دیدن مادر ماهرو بیشتر مطمئن شدم که ماهرو باید کنار من بزرگ بشه

باید مثل مادرش به زن کامل بشه نمی تونستم تصور کنم اون دختر بچه وقتی بزرگ میشه وقتی همسن مادرش میشه وقتی اون قدر زیبا و بی نقص میشه کنار یه مرد دیگه باشه ممکن نبود من این اجازه رو بهش نمی دادم.

روی تخت دراز کشیده بودم که مهتاب وارد اتاق شد
در و بست و کلید توی قفل چرخوندو نزدیکم روی تخت نشست و گفت….. .

 

_شنیدی مارال چی گفت اینجا یه روستاست اینجا یه رسم و رسوماتی داره یه دختر وقتی عروس میشه وظیفه اش اینه که خیلی زود بچه بیاره اگه نتونه بچه بیاره از زندگیم خانزاده یا هر مردی که شوهرشه حذف میشه .
و یه زن دیگه میاد جاش من طاقت این چیزا رو ندارم خواهش می کنم مثل بقیه یه زندگی عادی داشته باشیم.

خودمو کمی بالا تر کشیدم روی تخت نشستم بهش گفتم تا من نخوام هیچ کسی هیچ کاری نمیتونه بکنه من حس و حال خودمو بهت گفتم من نمیتونم با تو رابطه داشته باشم و تو نگران این نباش که قراره یکی دیگه بیاد و هووی تو بشه تا برای من بچه بیاره!
اگر قرار باشه این اتفاق بیفته نه به خاطر بچه به خاطر اینکه من و تو نمیتونیم همسر مناسبی برای هم باشیم راهمون جدا میشه تو میری دنبال زندگی خودت و من هم زندگی خودم اما هرگز به این
فکر نکن که تا وقتی که تو زن منی کسی میتونه برای من زن دوباره بگیره تا برام بچه بیاره !
من اصلا اعتقادی به وجود بچه ندارم.

مهتاب خودشو کمی بالاتر کشید دستمو توی دستش گرفت و ناراحت گفت

_من اعتراف کردم که دوستت دارم من خیلی سعی کردم تا به اینجا برسم به این اتاق به تو …
عشقی که من به تو دارم شاید برات باورش سخت باشه اما اینقدر زیاد هست که سعی کنم پدرم و راضی کنم به این وصلت با بهانه خوب شدن رابطه دو تا روستا و دوتا خان تا پام به اینجا برسه به تو برسه.

 

خواهش می کنم آرزوی من عروس تو بودن بود و هست امتحان کن یه مدت چند روز مثل بقیه عادی زندگی کنیم منو قبول کن قول میدم کاری کنم از من خوشت بیاد.
چرا این کارو با من میکنی تو حتی امتحان نمیکنی حتی بهم فرصتشم نمیدی
باور کن من دختر بدی نیستم
تنها ایرادم اینه که از بچگی عاشق تو شدم
بجای اینکه همراهم بشی چرا داری هر دومونو از زندگی محروم میکنی؟

کلافه دستی به موهام کشیدم و گفتم
من همه ی حرفای تورو میفهمم واقعا میدونم چی میگی اما نمیتونم
وقتی من حسی به تو ندارم چهانتظاری از من داری؟
میخوای چیکار کنم؟

اشکی از گوشه چشمم روی دستم افتاد ناراحتم کرد.
من دوست نداشتم کسی رو ناراحت کنم اما چطور میتونستم به این دختر بفهمونم من دنبال خواهرشم نه خودش!

اشکاش و پاک کرد و گفت
_من به هیچ قیمتی تورو ترک نمیکنم حتی اگه قرار باشه تمام عمرم نقش زن و شوهر بازی کنیم منتین کارو میکنم اما از اینجا نمیرم
تا خواست از جاش بلند بشه دستش و گرفتم و روی تخت نشوندنمش

به چشمای قرمزش نگاه کردم و گفتم
ببین دختر خوب من نمیگمتو ایرادی داری نه اصلا
اتفاقا تو یه دختر پاک و خوشگلی هستی ایراد از منه که نمیتونم با هر کسی باشم .
عصبی گفت
_من هر کسی نیستم فراز چرا اینو نمیفهمی؟ من زنتم
زن تو شرعی و قانونی.
تمام سعیم این بود که حرفی نزنمیا کاری نکنم تا این دختر بیشتر از این ناراحت نشه.
پس با ارامش گفتم
زنی که برام‌انتخاب کردن و من خودم انتخابش نکردم
همین کافیه تا من هیچ حسی به تو نداشته باشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *