مهتاب که از جاش بلند شد حوله ی کوچیک و روی میز پرت کردم و سراغ کمد لباسام رفتم
قبل از اینکه بخوام لباس انتخاب کنم خودشو بهم رسوند از پشت بغلم کرد دستاش دوره تنم حلقه شد سرشو بالای کمرم درست بین سر شونه هام گذاشت و گفت

_چرا این کارو با من می کنی آخه نمیفهمم چی کم دارم چی کم دارم که تو منو نمیخوای؟

سعی کردم حلقه دستاشو از دور تنم باز کنم اما سفت و محکم تر منو چسبید دستام و روی میز جلوی آینه گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم

خواهش می کنم دست تو بردار تو واقعاً میخوای با من یه رابطه اجباری داشته باشی ؟
وقتی میگم هیچ حسی از با تو بودن به من دست نمیده اگه کمی غرور داشته باشی دیگه جلوی من آفتابی نمیشی اما انگار هیچ غروری برای تو وجود نداره مگه نه؟
نفسای داغشو روی پوستم احساس می‌کردم
_ اما یه فرصت بهم بده بزار تجربش کنیم
شاید شد شاید تونستیم من گناه نمیکنم خطا نمیکنم فقط شوهرمو می خوام این انقدر برای تو سنگینه؟

عصبی دستشو کنار زدم به سمتش چرخیدم و گفتم
ببین چی دارم میگم من حتی اگه با تو هم خواب بشم باز هیچ حسی به تو پیدا نمیکنم این فکر های مزخرف زنانه را از سرت بیرون کن که اگه یه بار با هم بخوابه دیگه پابندم میشه و نمی تونه از من جدا بشه
من قبل تو با خیلیا بودم و پابنده هیچ کدومشون نشدم.
نگاهش به چشمام بود نگاهم به صورتش بود و حواسم از دستاش پرت بود که وقتی حوله از دور کمرم باز شده روی زمین افتاد تازه متوجه شدم دستش درگیر حوله دوره کمره من بوده .

برهنه جلوی روش ایستاده بودم پوزخندی بهش زدم واقعاً خجالت نمیکشید این همه غرورشو زیر پاش می گذاشت که چی بشه من اگه می خواستم می تونستم توی چند دقیقه دخترانه گیشو ازش بگیرم و اون واقعاً یه زن بشه و بعد که ترکش کردم با دنیایی از ناراحتی و غم تنهاش بذارم
اما من نمی خواستم این کارو کنم می خواستم دختر بمونه تا وقتی که یه راهی پیدا کردم و با ماهرو از اینجا رفتم اون بتونه زندگی بهتری رو تجربه کنه.

اما اون شمشیر از رو بسته بود تا خودشو هر طوری که شده به تخت خواب من برسونه
چند قدم بهم نزدیکتر شد درست سینه به سینه ام ایستاده بود

خودشو به من انقدر نزدیک کرده بود که پایین تنم درست به بدنش بخوره آب دهنشو پایین فرستاد و گفت

_ اما من تورو دوست دارم فقط تورو دوست دارم می خوام باتو باشم می خوام تجربه کنم حتی اگه شده یک بار خواهش می کنم چطور میتونی قلب منو قلب زن تو زنی که از هیچی خبر نداشته با عشق به خونه تو اومده رو بشکنی؟

دستی به موهای نم دارم کشیدم این دختر واقعا تنش میخارید و من عصبی میشدم اگر بیشتر از این ادامه میداد دیگه نمیدونم چه کاری دستش میدادم.

ماهرو خط قرمز من بود من خودم نمیخواستم
اگر با مهتاب رابطه داشته باشم دیگه چطور با ماهرو بخوام وارد رابطه جدیدی بشم این از نظر اخلاقی برای من اصلاً قابل قبول نبود!

این دختر دقیقاً از من چی میخواست یعنی یه رابطه میتونست مهری بشه برای دوام این زندگی؟
برای من فرقی نمیکرد میتونستم همین الان چیزی که از من میخواد بهش بدم یه خاطره براش بسازم که هرگز فراموش نکنه…
اما اینکه این دو نفر خواهر بودن برای من قابل هضم نبود
نمی خواستم خطای کنم که یه روزی باعث بشه از ماهرو فاصله بگیرم نمی خواستم فرصتی بشه برای این آدما که بخوان اون دختر و از من بگیرن…

انگار زیادی فکر کرده بودم وقتی به خودم اومدم جلو ایستاده بود و دستاش روی سینم نشسته بود
لبخندی زد و حرفای گنده تحویلم داد و گفت
_تویی که به رابطه های رنگ و وارنگ توی این فرنگستون مینازی چرا از من فرار می کنی؟
هرچی نباشه یه دخترم شاید به قول تو از اونا بهتر نباشم اما شک ندارم که بدترم نیستم
منم من میتونم تور و راضی کنم فقط کافیه یه قدم به سمت من برداری…

داشت تحریکم میکرد تحریک می کرد برای اینکه واقعیت رو بهش بگم !
بهش بگم تو به چشمم نمیای خواهر کوچکترت اون عروسکی که توی اتاق بغلی خوابیده تمام عقل و هوشم از سرم برده و من حتی ذره‌ای نسبت به تو کششی ندارم…

این تیر خلاصی بود که برای اون لحظه و روزی نگه داشته بودم که دیگه هیچ چیزی نمی تونست جلو داره این دختر باشه !
گفتنش الان شاید اصلاً مناسب نبود نمی خواستم قلبشو بشکنم نمیخواستم بیشتر از این ناراحتش کنم اما پاتو کفش من کردن عاقبت خوشی برای خودش نداشت و یکی باید این و بهش می فهموند.
عقب گرد کردم و کمد لباسهام رو زیر و رو کردم
حوصله کت و شلوار پوشیدن کراوات زدن و نداشتم حوصله خانزاده بودن و نداشتم و میخواستم یه مرد عادی مثل همه باشم که هر طوری که دلش می خواد لباس می پوشه و هر جایی که دلش می خواد با هر کسی که دوست داره میره…
از این زندگی بی نقصی که برام فراهم کرده بودن تا یه پسر خوب و حرف گوش کن برای پدرم باشم خسته شده بودم
یکی از پیراهنای آستین کوتاهمو تن کردم شلوار پارچه ای پوشیدم موهامو شونه زدم کمی از ادکلنم و روی گردنم پاشیدم و نگاه آخر و به خودمو اون دختر توی اتاق انداختم و از اونجا بیرون آمدم.
خسته کننده بود وقت گذروندن کاملا برعکس خواهرش با مهتاب خسته کننده بود
انگار تازه خبر به مادرم رسیده بود که روی پله ها جلوی من ایستاد و نگران صورتمو با دستش گرفت و گفت

_ چه اتفاقی افتاده ؟حالت خوبه ؟

دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم نگران نباش چیز خاصی نیست یه درگیری کوچیک بود تموم شد من سالمم خواهش می کنم انقدر قضیه رو بزرگش نکنید.
مادرم نگاهش به صورتم بود و با افتخار گفت
_ خوشحالم که پسری مثل تو دارم امروز ثابت کردی که پدرت وارث خوبی داره قراره خان خوبی پا جا پای پدرت بذاره…

ازش فاصله گرفتم باز شروع کرده بود به زدن حرفایس زده که من ازش متنفر بودم
بهش گفتم
شروع نکنید من هیچ وقت قرار نیست خان بشم
خان شدن مناسب من نیست

بحثم با مادرم ادامه‌دار نشد چون نگاهم به مارالی افتاد که داشت از خونه بیرون می رفت و ماهرو کنار در داشت باهاش خداحافظی می کرد

مگه قرار نشد یه چند ساعتی اینجا بمونه پس چی شده بود که عزم رفتن کرده بود؟
به سمتش رفتم مادرم حرف توی دهنش موند به من نگاه می کرد و می دونستم الان چه قدر عصبانیه!

وقتی که کنار مارال رسیدم ازش پرسیدم
مگه قرار نبود که مهمون ما باشی چی شد که دارین میرین؟
میهمان نواز خوبی نبودیم؟

با لبخند زیبایی دستی به موهای دخترش کشید و گفت
_دخترکم پیش شما امانت میدونم طاقت دل کندن از خواهرش رو نداره اینم می دونم به خاطر سختگیری‌های پدرش اینجا موندن و ترجیح میده اما من مادرم دلم براش تنگ میشه نگرانش میشم پس خواهش می کنم مواظبش باشید …

سری تکون دادم و گفتم ماهرو نور چشم همه ماست روی سرما جا داره اما شما چرا عزم رفتن کردی ؟
خندید و گفت
_شما واقعا مرد خوبی هستید خوشحالم مهتاب کنار شماست..
شما خان نمیشناسید پدر مهتاب و ماهرو آدم عصبانیه اگه سر وقت برنگردم شاید دیگه اجازه نده که به اینجا بیام و من اینو نمیخوام .
همانطور که ما هرو دختر منه مهتاب هم دختر منه من طاقت دور بودن از هیچ کدومشونو ندارم پس باید کاری کنم که خان گاهی اجازه خروج من از اون عمارت صادر کنه تا بتونم به دیدن دخترا ش بیام مگه نه؟
حق با اوت بود این آدما این آدمایی که اسم خان روشون بود خودخواه بودن زورگو بودن نمی تونستم به مارال خورد بگیرم
حق داشت می‌ترسید
می ترسید دیگه نتونه به اینجا بیاد پس مهربونی بدرقه اش کردم موقع سوار شدن توی جیپ قهوه ای رنگی که راننده پشت فرمان نشسته بود از من پرسید

_مهتاب نیامد میدونست دارم میرم!

نگاهی به ساختمان کردم و گفتم نمیدونم به من چیزی نگفت کمی دیگه منتظرش موند و بالاخره راهی شد .

ماهرو درست کنار من ایستاده بود چه صحنه ی قشنگی بود کاش یه عکاس اینجا بود و این صحنه بی نظیر قاب می گرفت…

این دخترک کنار من داشت مادرش راهی می کرد
انگار ماهرو همیشه کم حرف بوده که مادرش هم هیچ خرده ای به این سکوتش نمی گرفت
نگاهی به اطراف انداختم همه سرگرم کار خودشون بودن دست روی شونه ماه رو گذاشتم و گفتم
نگران نباش خیلی زود میری دیدن مادرت من نمیزارم تو دلتنگ مادرت بشی سرشو بالا گرفت و به من نگاه کرد نگاهش پر از حرف بود پر از سوال بود روی لبه ایوان نشستم و گفتم
هرچی میخوای بگی بگو اگر چیزی می خوای بپرسی بپرس نیازی
نیست همه چیز رو توی دلت نگه داری خوشحال میشم که سوالای تورو جواب بدم
شروع کرد به بازی کردن با انگشتای دستش کمی که گذشت با سری پایین آهسته زمزمه کرد
_میترسم اگر مهتاب بفهمه
اگه بفهمه شما شما …
سکوت کرد و حرفش و ادامه نداد دستشو توی دستم گرفتم پرسیدم

من چی مهتاب بفهمه من چی؟

آب دهنشو پایین فرستاد و گفت اگه _بفهمه شما از من…
یعنی به من چشم دارین خیلی ناراحت میشه از من دلگیر میشه از من دور میشه من اینو نمیخوام…

حق با اون بود من اینو نمی خواستم اما بدون شک وقتی می‌فهمید رابطشو کلا با این دختر قطع می‌کرد و من برای همین بود شاید نمی خواستم این خواستنم علنی بشه
برای منه خانزاده چیز زیاد سختی نبود این می خوام اونو نمی خوام
اما اون دختر بازم قلبش می شکست کمی سکوت کردم پشت دستشو نوازش کردم و بالاخره گفتم
وقتی آدم کسی رو از ته قلبش بخواد به خاطرش هر ریسکی رو قبول میکنه من از تو خوشم میاد من ازت خوشم میاد امیدوارم یه روزی برسه که تو هم از من خوشت بیاد
انقد منو بخوای که به از دست دادن خواهرت بی ارزه به این که کنارم باشی بیارزه…
رنگ پریده و ترسیده بهم خیره شده بود من واقعیت را گفته بودم من میخواستم این دختر یه روزی عاشق من بشه اونقدری عاشقم بشه که بتونه از همه چیز بگذره و فقط کنار من باشه….

از کنارش گذشتم و غرق در فکرت رهاش کردم
باید کم‌کم کنار می اومد با خواستن من
کنار می اومد با حضور من….

چیزی به غروب آفتاب نمونده بود با صدایی که از طبقه پایین میومد مطمئن شدم علیرضا به دیدنم اومده
دیدنش الان حالمو خوب می‌کرد میدونستم خبر درگیریه من با اراذل و اوباش به گوشش رسیده و اون به دیدنم آمده تا از خوب بودن حالم مطمئن بشه..‌‌

داشتن همچین رفیقی بعد از سالها خیلی قیمتی بود که نصیب هرکسی نمیشد…
پله ها رو که پاین رفتم درست کنار پله ها رو به روی من با هم سینه به سینه شدیم…
نگاهی به من و صورتم انداخت و نگران پرسید
_ حالت خوبه؟
این چه کاری بود که تو کردی یه نفر به سه نفر !
دیوونه نمیگی اتفاقی برات میافته؟

آهسته روی شونا اش زدم و گفتم
بی خیال بابا چیزی نیست اگر از کاری مطمئن نباشم این کار و انجام نمیدم.

به سمت مبلهای گوشه دنج خونه کنار شومینه اشاره کردم و گفتم

بشینیم کمی باهم حرف بزنیم؟

گفت
_حالا که اومدم چرا که نه؟

وقتی با هم نشستیم و چای و شیرینی مهیا شد گفت

_ از وقتی که دیدمت دارم به حرفایی که زدی فکر می کنم.
واقعاً برام قابل درک نیست باور کن اون دختری که الان همسر توعه آرزوی خیلی ها بوده
خواهش می‌کنم قدرشو بدون این صلحی که پیش اومده بزار پا بر جا بمونه
نباید این صلح از بین بره
خیلیا الان خوشحالنو دلشون خوشه به این صلح…

کلافه سیگاری روشن کردم و گفتم
از من چی میخوای علیرضا ؟
خودمو فدای این‌جماعت بکنم که چی بشه؟
من نمیخوام من یه زندگی اجباری کنار همسر اجباری داشته باشم
اگر قرار باشه که تن به ازدواج بدم میخوام با کسی باشه که میخوامش…

کمی خودش و به سما کشید و پرسید

_باشه تو کی و میخوای ؟

 

نگاهش کردم چند باری خواستم حرفی که توی دلمه به زبون بیارم که به هم با دیدن مهتاب و ماهرو که داشتن هز پله ها پایین می اومدن حرف توی دهنم موند
ماهرو لباس عوض کرده بود درست مثل پری شده بود
این دختر زیباییشو هز فرشته ها گرفته بود!
با لبخند با هم حرف میزدن و از پله پایین می اومدن
من محو تماشاش شده بودم و علیرضا کم از من نداشت
اخمام توی هم رفت
مهتاب دیدنی بود زیبا بود محشر بود اما حق نداشت نگاهش کنه نباید نگاهش می کرد اون زن من بود حالا به اجبار یا هر چیزی.‌‌
اما اون به زن من هرگز نگاه نمیکرد…
نکنه …
نکنه به ماهرو نگاه میکرد؟؟؟
نه این ممکن نبود.
داغ کردم دستم مشت شد…
از جام بلند شدم و نگاه علریضا پایین اومد
راضی شدم با پایین و نگاه میکرد ماهرو خط قرمز من بود…
مهتاب و به سمت من اومد و ماهرو دیگه دختر ترسیده و وحشت زده دیروز و پریروز به نظر نمی‌رسید
تنها چیزی که از صورت زیبایش میتونستم بخونم غم بود

ولی غم برای این دختربچه زیادی سنگین بود نه ؟
الان وقتش بود که فقط بخنده نکه غمگین باشه یا ناراحت

با رسیدنشون مهتاب بیا روی خودش با علیرضا حرف زد وبهش خوش آمد گفت ماهرو سرش پایین بود و سکوت کرده بود
نزدیکش شدم جلوی چشمای مهتاب و علیرضا ازش پرسیدم

حالت بهتره ؟
اهسته بهترم ممنونی گفت و من لبخند زدم کنار ما نشستن و من دلم میخواست الان کنارم روی پام بشینه جلوی همه تا من به همه بگم که این دختر سهم من از این زندگیه
از خانزاده بودنه
از این روستاست…
سهم من از هر چیزی که توی این دنیا وجود داره ….

اما حضور مهتاب حضور خواهرش به عنوان همسر من مانع میشد…

شب خوبی داشتیم علیرضا نگاهش بالا نیامد و من راضی بودم
چون اگر باز نگاهش روی ماهرو می افتاد اون موقع بود که دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم …
شام علیرضا مهمان ما بود همه از حضورش راضی بودن همه دوستش داشتن
رفیق من بی نقص بود و کامل …

همه خدمتکارا براش سر و دست میشکستن
هر دختری با دیدن علیرضا دل از کف می‌داد
خوشتیپ و خوش قیافه بود و هیکل عالی داشت
این مرد کامله کامل بود …
بعد از اینکه علیرضا رفت با مهتاب راهی اتاق مین شدیم

اتاقی که قبلاً توش آرامش داشتم الان جز زندان حس دیگه هی بهش نداشتم

مهتاب جلوی من داشت لباس عوض میکرد و لباس خواب های رنگی میپوشید و من کنار پنجره بودم سیگار میکشیدم
فقط میخواستم زودتر بخوابه زودتر بخوابه تا من زودتر از این اتاق بیرون برم و به فرشته ام برسم

اگه از من می پرسیدن فرشته ها چه شکلی هستن بی شک می گفتم

فرشته ها دخترای مو طلایی چشمای رنگی هستن مثل ماهرو…

 

لباس خواب سفید رنگی پوشید روی تخت دراز کشید به سمت من دراز کشیده بود یعنی نگاهش درست به من بود سیگارو خاموش کردم روی تخت کنارش نشستم لبخندی زد به دیوار روبروم خیره موندم و گفتم
واقعا معذرت می خوام معذرت می خوام که این طوری زندگی تو به هم ریختم….
دستشو روی دستم گذاشت و گفت

_ همه چیز درست میشه من مطمئنم یه روزی کنار هم خوشبخت میشیم و تو منو دوست خواهی داشت من به عشق خودم ایمان دارم…

دستم و از زیر دستش بیرون کشیدم نمی خواستم این حرفا رو بشنوم نمیخواستم بیشتر از این ناراحتش کنم نمیخواستم بیشتر از این رویا ببافه و در آخر رویاهاش خاکستر بشه .
من آدمی نبودم که آرزوهای یه دختر و به بادبده…
اما انگار تقدیر و سرنوشت قرار بود برای ما برگهای جدیدی از زندگی رو کنه…

دستمو عقب کشیدم و اون چشماشو بست
بهم پشت کردم سعی کرد بخوابه نگاهم به ساعت روی دیوار بود یک ساعت گذشت …
دو ساعت گذشت ….
کم کم مطمئن شدم که مهتاب دیگه به خواب رفته بلند شدم از اتاق بیرون رفتم و هر قدمی که برمی داشتم انگار به همون بهشتی که وعده ش و داده بودن نزدیک تر می شدم
دستم که روی دستگیره در اتاقش نشست وقتی دستگیره رو پایین کشیدم و در باز شد و لبخند روی لبام جون گرفت
در و قفل نکرده بود
وارد شدم و خودم در و قفل کردم خوابیده بود مثل یه پری دریایی خوابیده بود و موهاش دورشو گرفته بود
کنارش روی تخت نشستم نوازش موهاش نگاه کردن به این دختر منو با ارامشی می برد که هرگز هیچ کجای این دنیا تجربه نکرده بودم
وقتی چشم باز می کرد زمان ایستاد وقتی پلک میزد زمان معنی نداشت و حتی وقتی نگاه می کرد زمان از گذرش شرم میکرد
انگار قفل زمان توی دستای این دختربچه بود
برای من زندگی هر ثانیه اش کنار این دختر میتونست هیجان انگیز و بی اندازه لذت بخش باشه

باحس نوازش صورتش پلکی زد چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد
لبخندی مهمانش کردم نترسید هراسون نشد منتظرم بوده !
اینجا کنارش بودن و شاید قبل خواب چندین و چند بار تصور کرده بوده…

کمی جابجا شد و بهم نگاه کرد پتویی که روش بود و کنار زدم و کنارش دراز کشیدم هنوزم بهم نگاه میکرد فرار نمی کرد دیگه نمی ترسید

موهاشو از روی پیشونیش کنار زدم پیشونیشو بوسیدم چشماش بسته شد این حسی که به این دختر داشتم قابل توصیف و وصف نبود
انگار این حس و حالم و خودش فهمیده بود که تقلا نمی‌کرد که نمی خواست فرار کنه فقط غمگین و محزون کنارم مونده بود
آهسته اسمش رو زمزمه کردم چشماشو باز کرد و نگاهم کرد حالشو پرسیدم پلک زد و من فهمیدم که آدم میتونه بدونه زدنم حرف بزنه
سرش و روی سینم گذاشتم تپش قلبم توی گوشش نشست کنار گوشش بوسه کاشتم و گفتم
قلب من فقط داره به خاطر تو اینطوری بی تابی میکنه غمگین نباش من بالاخره یه راهی پیدا می کنم…
نمیخوام تورو غمگین و ناراحت ببینم…
میدونم عذاب وجدان داری اما خودتو به من بسپار کاری نمی کنم که برای تو بد بشه
لاله گوشش رو بوسیدم تا رسیدم به لباش وقتی که لب روی لبش گذاشتم انگار به شراب صدساله رسیدم
هرچقدر میبوسیدم هرچقدر می بوسیدمش سیر نمیشدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *