ادم دل شکستن تو نبودم اما باید واقعیت‌ها را به این دختر می گفتم تا بفهمه که چرا به چشم من نمیاد.

اون توی اتاق تنها گذاشتم عصبی بودم بی اندازه عصبی بودم تمام فکر و ذکرم این بود چطور میتونم کاری کنم که به جای مهتاب ماهرو رو با خودم از ایران ببرم
اما فکرام به بن بست می رسید هیچ راهی برای اینکه بتونم اون دختر رو با خودم همراه کنم وجود نداشت

تصور اینکه این رابطه همیشه پنهانی و در خفا باشه اذیتم می‌کرد من دوست نداشتم با ترس یا استرس کاری بکنم نه به خاطر خودم !
برای من اهمیت نداشت نهایتش این بود که ایران را ترک می کردم و دیگه هرگز برنمیگشتم
اما ماهرو یه دختربچه بود
دختر بچه ای که توی آداب و رسوم اینجا بزرگ شده بود
این که در موردش حرف و حدیث به وجود بیاد که پشت سرش حرف بزند
ن برام قابل قبول نبود
اینکه ماهرو اون دختر معصوم و بیگناه بشه یه دختر نفرت انگیز برای خانواده‌اش برای آشنا هاش
برای هر کسی که ماجرای ماهرو رو میشناسه برای من قابل قبول نبود.

بد جوری گیر افتاده بودم بدجوری گیر افتاده بودم و هرچقدر تقلا میکردم و دست و پا میزدم راهی برای نجات پیدا نمی کردم
اصلاراهی وجود نداشت
وقتی از کنار اتاق ماهرومی گذشتم لای در باز بود نگاهی به اطراف انداختم کسی نبود پس آهسته از لای در داخل اتاق و سرکی کشیدم
ماه رو بدون لباس لخت روی تخت نشسته بود و مادرش داشت لباس دیگه ای تنش می کرد

با تمام وجودم داغ شد احساس می کردم دارم خفه میشم تب کرده بودم به حدی بدنم داغ شده بود که میترسیدم الان که آتیش بگیرم و دست رو بشه برای همه!
حسادت بدی وجودمو گرفته بود
این که مادرش داشت و دست به تن لختش میکشید و لباس تنش می‌کرد و ماهرو بدون هیچ حرفی توی سکوت نشسته بود عذابم میداد

تنش مال من بود حتی مادرش هم حق نداشت به اون دست بزنه دلم میخواست درو باز کنم و داخل بشم و بگم تو حق نداری به این دختر دست بزنی خودم لباسشو عوض می کنم
اما نمی شد نمی شد و همین خوره می شد و به جونم می افتاد

تا خواستم از در کنار بکشم با صدای متعجب مادرش کنار در میخکوب شدم

_این کبودی برای چیه ماهرو ؟
تنت چرا کبود شده؟

تمام اون حس شهوتی که توی وجودم زبانه میکشید تو یک لحظه تموم شد

نباید جای کبودی ها را می‌دید نباید شک می کرد منتظر شدم چاره ای جز انتظار نداشتم منتظر شدم ببینم ماهرو چی میگه !

اما ماهر و سکوت کرده بود حرفی نمی‌زد
سوال های پشت سر هم و پی درپی مادرش را بی‌جواب گذاشته بود دخترکم چی می تونست بگه؟
بهش حق میدادم ترسیده بود دست و پاشو گم کرده بود الان باید به دادش می‌رسید الان باید من میشدم ناجی و منجی تا اونو از سوال و جواب های مادرش دور کنم

نفس عمیقی کشیدم ضربه ای به در اتاق زدم
حواس مادرش پرت شد سریع لباس و تن ماهرو کرد و گفت

_بفرمایید
در و باز کردم و وارد شدم با دیدن من بلند شد و ایستاد نزدیک شدم و گفتم

اگر بخواید میتونیم قهوه رو با هم بخوریم !
بی مقدمه و کاملا مضحک گفته بودم اما جز این جیزی به ذهنم نرسیده بود

نگاهی به ماهرو کرد و گفت
_خواهش می کنم خوشحال میشم

پتو رو روی دخترش مرتب کرد همراه من از اتاق بیرون اومد

ماهرو نگاهش به ما بود تا وقتی که از اتاق بیرون آمدیم هنوز به ما زل زده بود کنار مادرش راه می رفتم وقتی به پذیرایی طبقه پایین رسیدیم

از یکی از خدمتکاران خواستم برای ما دو تا قهوه بیاره
نگاهی به اطراف انداخت و گفت

 

_ به نظرتون چرا تمام عمارت های خانی همه شلوغ پر زرق و برقه
پر از خدمت کار و این چیزا؟
این که به رخ همه بکشیم که ما فرق داریم که ما پول داریم که رعیت بفهمه ما بالاترین چه خوبی داره ؟

از طرز فکرش خوشم اومد به خودم شبیه بود منم همین و همیشه به خانوادم می گفتم
نگاهی به دور اطراف کردم و گفتم ثروت خان رعیتارو میترسونه
اینکه خان پول داشته باشه و رعیت نه یه مزیته تا آن بیچاره ها بگن ما که پولی نداریم ما که چیزی نداریم چطور می خوایم روی حرف خان حرفی بزنیم؟
برای همینه که همیشه حرف خانی که میاد چه پدر من باشه چه شوهر شما میخوان پول و قدرتشونو به رخ بکشت تا جای پاشونو محکم کنن..

اما من به شخصه مثل پدرم نیستم یه خونه دنج و خلوت بدون هیچ خدمتکاری بدون هیچ مزاحمتی رو ترجیح میدم
اینکه هر قدمی که برمی دارم تمام خدمتکارا ازش باخبر میشن منو آزار میده و برام خوشایند نیست
اما پدر و مادرم مثل من فکر نمی کنن من یه خونه دنج و کوچیک بدون سر و صدا و مزاحم و ترجیح میدم که زندگیم فقط برای خودم باشه
اتفاقات زندگیم فقط برای خودم باشه اما پدر و مادرم مثل من فکر نمی کنن اونا این تجملات و این قدرت و دوس دارن…

 

مارال لبخند قشنگی زد و گفت

_حق با شماست من خودم یه زندگی آروم و بی سروصدا داشتم من یه رعیت ساده بودم که زندگی آرومی داشت وقتی خان دست روی من گذاشت و پدرم رو مجبور کرد که من و عروسش کنه زندگیم به کل تغییر کرد

از من یادمه دیگه ساختن حتی لباس پوشیدنم تغییر دادن الان این زنی که جلوی شما نشسته اصلاً و ابداً خودش نیست من دیگه خودم نیستم حتی خودمو یادم نمیاد از من چیزی ساختن که می خواستن…
که باب میل خان بود ‌..
من بچه بودم چیزی نمی فهمیدم ۱۵ سالم بود که عروس خان شدم خیلی زود ماهرو به دنیا اومد و من دیگه سکوت کردم در مقابل هر چیزی هزم خواستن
و شدم این زنی که الان
می‌بینی
که این لباساتنشه که حرف زدنش که راه رفتنش همه چیزش به خواست و سلیقه خانن بوده
این زن زندگی رقت انگیزی داشت
منم به خاطر خان زندگیم زیرو شده بود این زن که بچگیشو که خواسته‌هاشو آرزوهاشو به خاطر خان چال کرده بود شده بود زنش…
کاش این خان و خان بازی تموم میشد و این مضخرفات روی زمین برداشته می‌شد تا ماهها نفس راحتی بکشیم

تا من به ایران بیام ماهرو ببینم و عاشقش بشم برای به دست آوردنش برای به دست آوردن قلبش بجنگم و بالاخره به چیزی که می خوام برسم
نه اینکه بیام بایه عروس اجباری روبرو بشم…

هم صحبتیه خوبی بود واقعا حرف زدن باهاش و دوست داشتم.
خنده دار بود اما این زن که مادر ماهرو بود. با این حساب چند سالی هم از من کوچیکتر بود.
اما تقصیر من چی بود که این زن زود ازدواج کرده بود و دخترش زود به دنیا اومده بود ؟
من دلبسته ی دختر همین زنی شده بودم که چند سالی از من کوچیکتر بود
خنده دار یا مسخره واقعیت بود که نمیشد انکارش کرد.
وقتی که مارال عزم رفتن به اتاق دخترشو کرد نگاه من پشت سرش تا وقتی که از جلوی چشمام محو بشه کشیده شد

 

جای اونو مادرم کنارم پر کرد و با عصبانیت بهم خیره شد و گفت

_ معلوم هست داری چیکار می کنی؟
خودت میفهمی اینجا چه خبره؟
تو ازدواج کردی زن داری و تمام فکر و ذکرت شد اون دختربچه!
تو فکر می کنی اون دختربچه حتی اندازه یه ناخن مهتاب میشه؟

نمیشه چشماتو خوب بازکن مهتاب خانزاده اس هم مادرش خانزاده بوده هم پدرش خان بزرگیه اما این دختربچه که هوش و حواس از سر تو برده یه بچه رعیته.
درسته که پدرش خان اما خون مادرشم توی رگاش جریان داره و تو هرگز به این چیزا توجه نمیکنی!
تو زن داری زن تو مهتابه یه دختر نمونه که عقل و هوش از سر هر مردی میبره اما تو چه می کنی ؟
هیچ تو دل داده ی یه دختر بچه مو طلایی شدی که عاقبتی جز بدبیاری برای تو نداره
نمیدونم چطور باید تو رو سر عقل بیارم اما اینو بدون همه اینا به کنار تو دازی به اون دختر بچه بیشتر از هر کسی ظلم می کنی

من نمی‌خواستم به کسی ظلم کنم من حتی بده ماهرو هم نمی خواستم ماهرو هرگز هیچ کسی پیدا نمی‌کرد که به اندازه من دوسش داشته باشه و بهش اهمیت بده

حیف که دست و پام بسته بود که هیچ کاری از دستم بر نمیومد که مهتاب دست و بسته بود
برای همین نمیتونستم به همه نشون بدم که این دختر برای من چی هست
رو به مادرم گفتم
تو هرگز منو درک نکردی
هیچ وقت مثل مادر و پسرای دیگه نبودیم من خیلی وقتا آرزو می‌کردم تا رعیت باشم
یه رعیت ساده که مادر مهربونی داره که حرفاشو گوش میده و به خواسته‌اش اهمیت می‌ده
اما تو هرگز مادر مهربون نبودی بعد از سال‌ها اولین باری که احساس می کنم یه نفر توی زندگیم خیلی مهمه همون دختر بچه ی مو طلاییه
شما باید از من می پرسیدین که مهتاب می خوام یا نه ؟
حق نداشتین برای من تصمیم بگیرین
که الان اینطور به هم بریزین و فکر و خیال برتون داره که باید چیکار کنین و چیکار نکنین
خواهش می کنم انقدر ک پیشش پدرم از من نگید ازش نخواید که منو از اینجا دور کنه چون نمیتونه اگر برم این دختربچه رو هم خودم می‌برم این رو هیچ وقت شوخی یا دست کم نگیرین…

بدون همین دختر بچه ای که میگی خون خانی توی رگ هاش نیست قدم از قدم بر نمیدارم
پس با من درنیفتید که خوب میدونین من ابرو و این چیزا برام اهمیتی نداره
قید همه چیز و میزنم و میرم دنبال چیزی که خودم میخوام.

 

با آمدن مهتاب حرفمون نیمه تمام موند.
مادرم با عصبانیت بهم خیره بود و مهتاب کنارم نشست متعجب به من و مادرم که هردو عصبانیت از صورتمون فواره میزد نگاه کرد

با نگرانی پرسید پرسید
_ چه اتفاقی افتاده ؟

مادرم زود خودشو جمع و جور کرد و گفت دخترم چه اتفاقی همه چیز مرتبه

به نظر خیلی ساده میرسید این دختر خان که مادرم بدجوری سنگش و به سینه میزد.
مهتاب با خوشحالی رو به مادرم گفت

_هدیه ای که برام فرستادین خیلی قشنگ بود واقعا ممنونم خیلی خیلی دوستش دارم
مادرم از جاش بلند شد کنار مهتاب نشست دستش و توی دستش دستش و گفت

_ قابلتونو نداره این هدیه ها در مقابل تو خوبی های تو اصلا به چشم نمیاد دخترم.
مهتاب که از این تعریف حسابی کیفور شده بود مادرم و بغل کرد و گفت

_ من بدون مادر بزرگ شدم درسته که مارال جون خیلی هوامو داشته اما من بوی مادرم از شما میگیرم واقعیت اینه که مادرشوهرم مادر ادم حساب میشه خوشحالم و خدا را شکر می‌کنم که مادری مثل شما قسمتم شده.

این زنا چقدر تعارف تیکه پاره می‌کردن برای هم
چقدر حرفای صدمن یه غاز به هم تحویل می‌دادن
از جام بلند شدم تا ازشون دور بشم اما با حرفی که مادرم زد سرجام میخکوب شدم
_من و پدر فراز یه هدیه دیگه براتون داریم
به سمتش چرخیدم و به مادرم با نگاه کردم
خیره به چشمای من گفت
_می خوایم بفرستیم تون ماه عسل یه مسافرت یه ماهه
نظرت چیه؟

مهتاب که شنیدنش بی انداز خوشحال شده بود از جا پرید و دوباره مادرم رو بغل کرد و گفت
_ این بهترین هدیه ای که می تونستم بگیرم خیلی عالیه دستتون درد نکنه واقعا ممنونم .

 

اما نگاه مادرم هنوزم روی من بود یک ماه مسافرت بدون ماهرو ممکن نبود هرگز این کار و نمی‌کردم

پوزخندی به مادرم زدمو ازش دور شدم با خودش چی فکر میکرد که من یه عروسک خیمه شب بازی ام که هر وقت بخواد میتونه با من بازی کنه؟

اما اینطور نبود من کاری که اونه میخواستن نمیکردم.
اما دلم برای مهتاب میسوخت این وسط هیچ کاره بود چوب کارهای خانواده رو میخورد واقعاً دلم براش میسوخت الان چطور باید بهش می گفتم که من قصدی برای رفتن به مسافرت یا همون ماه عسل کذایی رو ندارم؟

به حیاط رفتم قدم زدن باعث می شد کمی فکرم آزاد بشه و بدونم چه کاری باید انجام بدم چه کاری نه !

کم کم اینقدر راه رفته بودم که میون درختا خودمو ببینم و این یعنی اینکه به جنگل رسیدم
کنار یکی از درختا ایستادم بهش تکیه کردم
سیگارم و روشن کردم و به اطراف نگاهی انداختم
چطور باید این بازی جدید خنثی می کردم؟
چطور باید این مسافرت لغو می کردم واقعاً برام ممکن نبکد یک ماه با مهتاب تنها جایی باشم.
چرا مهتاب اصلا برام اهنیتی نداشت و به چشمم نمی اومد خودمم نمیدونستم واقعا!

با سرو صدایی که از همون نزدیکی می اومد به سمت صدا ها رفتم.
از دور با دیدن چند تا مرد که یه زن و دوره کردن و دارن با ترسوندنش خسابی حال میکنن میخندن سرجام ایستادم.

معلوم بود اون مردا شهری هستن و اون زن روستایی.
زن بیچیاره حسابی تزسیده بود و گریه میکرد.

هرکاری کردم نتونستم از کنار این اتفاق بیخیال بگذرم لحظه‌ای…
فقط لحظه ای ماهرو روبه جای اون زن تصور کردم
اگر یه روزی این اتفاق برای ماهرو می‌افتاد و کسی اونو میدید و از کنارش می‌گذشت من چه حالی پیدا می‌کردم؟

پس به سمتش رفتم با صدای بلند و فریاد زدم
اینجا دارین چه غلطی می کنین؟

اون مردا کمی دست نگه داشتن اون زن خودشو بغل کرده بود تا برهنگیش جلوی من معلوم نشه
نگاه اون زن طوری بود
طوری که انگار منو میشناخت شاید از زنای روستای خودمون بود من و همه می شناخته
شاید حتی این چند روز عروسی رو توی خونه ما بوده و من و هم دیده

با خنده بلندی گفتن
_ صداتو بالا نبر بیا اینجا تموم نمیشه به تو هم میرسه
با پوزخندی بهش اشاره کردم بهتون اجازه میدم که همین الان از اینجا برین وگرنه هر اتفاقی که بعدش می‌افته رو نمیتونم تضمین کنم

هر سه نفرشون به همدیگه نگاهی انداختن و با صدای بلند زدن زیر خنده

فکر می کردن شوخی می کنم اونا منو نمیشناختن اگر اینجا اتفاقی می‌افتاد اگر آب می شدن و زیرزمین می رفتن همه آدمای خان پیداش میکردن و جونشون رو میگرفتن

به سمت اون زن رفتم کتم و از تنم جدا کردم به سمتش زن انداختم و گفتم

اینو بپوش اون مردا بهم نزدیکتر شدن تا خواست یکیشون یقه مو بگیره با مشت محکم توی صورتش کوبیدم و گفتم
بابد کسی در افتادین در افتادن با من یعنی امضا کردن حکم مردنتون

الان دوباره بهتون میگم که هنوز دیر نشده هر سه نفرشون به سمتم هجوم آوردن
ورزشکار قابلی بودم اما خوب اونا ۰ نفر بودن و من یه نفر درسته زدمشون اما حسابی اونام از خجالت من در اومدن بالاخره سر و صداها که پیچید دو تا از آدمهای خان که نگهبانم به حساب می‌آمدن نزدیک شدن با دیدن من که صورت هم کمی خونی شده تفنگ و به سمت اونا گرفتن و با فریاد گفتن

_ اینجا چه غلطی می کنین؟
دست روی خانزاده بلند کردین؟

با شنیدن اسم خانزاده دست و پاشون گم کردن سرجاشون ایستادن بلند شدم و دستی به لباسم کشیدم اگر صورت من خونی بود صورت اینا هم خونی و داغون بود
پس این یعنی اینکه من نباخته بودم خون کنار لبم رو پاک کردم رو بهشون گفتم
من که گفتم مردن تون و مهر کردین رو به حشمت کردم و گفتم

اینا رو بیارین عمارت …
خان به حسابشون خوب میرسه به سمت اون زن رفتم بازوشو گرفتم و بلندش کردم و گفتم
برگرد خونت برگردو دیگه تنها پاتوی جنگل نذار
اون زن با کت من که روی شونه هاش بود به سمت روستا دوید
ما به سمت عمارت رفتیم توی وجودم چیزی شده بود به اسم عشق این که همه چیز به ماهرو ربط میدادم اینکه همه چیزو با ماهرو می سنجیدم برای خودم غیر قابل باور بود
به عمارت که رسیدم پشت سر من اونا هم رسیدن هیاهویی توی حیاط بپاشد همه دورشون جمع شده بودن …

مهتاب مارال و حتی ماهرو به سمت من که سر و صورتم خونی بود اومدن
مهتاب با نگرانی دستی به صورتم کشید و گفت
_حالت خوبه فراز؟ چه اتفاقی افتاده!
این چه حال و روزیه؟

بدون اینکه جلب توجه کنه دستشو کنار زدم و گفتم
من حالم خوبه اتفاقی نیفتاده نباید نگران باشی
مارال رو به مهتاب گفت
_برو یه چیزی بیار زخمای شوهرتو پاک کن
مهتاب با قدم های بلند به داخل عمارت رفت و خان با اون ابهت همیشگی به سمت من اومد و گفت
_ اینجا چه خبره؟

با دستم به اون مردا اشاره کردم و گفتم داشتن یکی از رعیتات یکی از زنانرو تو جنگل اذیت می کردن من سر رسیدم و کمکش کردم الان در اختیارشمان میتونی جونشون رو بگیری تا درست عبرتی بشه برای بقیه که بفهمن ناموس بقیه علف هرز نیست که هر موقع بخوان بهشون نزدیک شن و از ریشه درش بیارن

مارال که شنونده همه ی حرفای ما بود بعد دور شدن خان نزدیک شد و گفت

_باورم نمیشه که یه خانزاده از فرنگ برگشته غیرتو جوانمردی توی خونش داشته باشه
سرمو پایین انداختم و خندیدم و گفتم اینطور که فکر می کنی نیست اما واقعیت اینه که نمیتونم تحمل کنم چه اینجا چه توی فرنگ مردی زنی رو اذیت کنه

نگاهم به سمت ماهرو چرخید نگاهش به من بود اینبار بی ترس بی نگرانی بی خجالت بهم خیره شده بود چند قدم باهاش فاصله داشتم نزدیکش ایستادم آهسته دستش را لمس کردم تمام خستگی این دعوای پر حاشیه از تنم رفت زمزمه کردم

تو مثل خواهرت نگرانم نیستی؟
نگاهی به صورتم بنداز زخمی شدما..

مثل من آروم زمزمه کرد
_من هیچی نیستم چرا باید نگران بشم اخم کردم و گفتم به خاطر تو کمکش کردم به خاطر تو با اینا درگیر شدم

سرش بالا گرفت گفت
_چرا به خاطر من؟

نگاه مو به اون مردا دادم و گفتم
یه لحظه جای این زن تورو تصور کردم دلم میخواست اون موقع هرکسی که اونجا باشه بهت کمک کنه برای همین به اون زن کمک کردم

وقتی به سمت عمارت می رفتم گفتم شب در اتاق تو قفل نکن میام پیشت وقتی که همه خوابیدن اگر هم قفل کنی شک نکن هر که طوری که بشه بازش می کنم پس این کارو نکن….

ورودم به اتاق همزمان شد با اومدن مهتاب
بازومو کشید و مجبورم کرد روی تخت بشینم
از اینکه انقدر این زخم کوچک و بزرگش می کرد حالمو‌بد میشد منو عصبی و کلافه می کرد.
دستشو که روی صورتم بود و داشت با پنبه الکلی خونه د ره لبمو پاک میکرد کنار زدم و گفتم
من حالم خوبه چیزی نشده احتیاجی نیست اینهمه بزرگش کنی!
اما اون دوباره سماجت به خرج داد برای این که به قول خودش وظیفه زنانگی شو در مقابل شوهرش تمام کنه…

از جام بلند شدم دستش توی هوا موند بدون اینکه نگاهش کنم گفتم

میرم حمام با یه دوش آب گرم این زخم خود به خود خوب می‌شن پس لازم نیست خودت رو به زحمت بندازی…

دوش گرفتن اینجا با فرنگ خیلی فرق داشت زحمتش کمی بیشتر بود اما اونجا با خیالی آسوده میتونستم هر چند ساعت که دلم بخواد توی وان حمام دراز بکشم
بعد از یه دوش سرسری به اتاق برگشتم مهتاب گوشه ی اتاق کز کرده بود و زانوی غم بغل گرفته بود

حوله رو دور کمرم بستم و با یه حوله کوچک تر شروع کردم به خشک کردن موهام
از توی آینه می دیدم که سر مهتاب بالا آمده و نگاهش روی منه انگار جاهامون عوض شده بود انگار مهتاب مرد بود و من زن تمام مدت داشت منو دید میزد و نگاهم میکرد .
خندم گرفته بود چی میشد اگه واقعا این طور بود که زنها به مردها چشم داشتن و اینطور اونا رو دید می زدن.

یک پاسخ به “رمان خان/پارت شش”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *