#مقدمه

گریه هایم را ندیدی.

درد دلم را حس نکردی.

درحالی که هنوز طعم خوشبختی را نچشیده بودم خنجری به من زدی که دردش تا نقطه نقطه ی بدنم نفوذ کرد.

نمی دانم تقصیر کیست؟

من؟

تو؟

او؟

شاید هم سرنوشت؟

نمیدانم!

 اما این تاوان من است

تاوان تو…

تاوان ما…  

                              

همونجوری که زیر لب آواز میخوندم شالمو رو سرم مرتب کردم.

– جانان؟

از آینه به پشت سرم نگاه کردم

– جانم مامان؟

موهاشو داد پشت گوشش

– نمیشه منصرف بشی از این خرید؟

متعجب برگشتم عقب

– منصرف شم؟

واسه چی باید منصرف بشم مامان؟

نشست رو تخت 

– خواهرت هنوز یه ماهه داره کار میکنه. همینطوریش تحت فشاره، حالا چه

 عجله ایه؟

 تو فرصت مناسب تر میرید.

مطمئن باش نه تو فرار میکنی نه خواهرت نه مغازه ها. 

من دخترمو میشناسم، بری اونجا رو هزار چیز کوچیک و بزرگ دست میزاری.

اخم هامو کشیدم تو هم و با ناراحتی گفتم:

– مامان، من کسیو تو فشار نزاشتم افرا خودش بهم قول داده بود با اولین حقوقش واسم خرید کنه.

 دیشبم خودش اومد گفت بهم ولی اگر ناراحتید میتون..

صدای باز شدن در باعث شدم حرفم نصفه بمونه.

افرا اومد داخل.

– جانان؟ کجا موندی؟

کیفمو از رو میز چنگ زدم

– دارم میام.

مشکوک به من و مامان نگاه کرد

– اتفاقی افتاده؟

سرمو به چپ و راست تکون دادم

– نه، بریم.

با قدم های بلند به سمت در خروجی رفتم. رو پاگرد پله ها نشستم و کفشمو پوشیدم.

صدای افرا از پشتم اومد

– به حرف های مامان توجه نکن.

از نیم رخ نگاهش کردم:

– نمیکنم.

لبخند محوی زد

– پاشو بریم دیگه.

از جام بلند شدم؛ پشت مانتومو مالیدم و به سمت در خروجی رفتم.

آژانس دم در منتظر بود.

رو صندلی عقب نشستم افرا هم کنارم جاگیر شد.

ماشیت حرکت کرد خواستم شیشه رو بکشم پایین که دستگیره نداشت.

پوف کلافه ای کشیدم:

– آقا این شیشه پایین‌ نمیاد؟

از تو آینه نگاه کردم

– نه آبجی خرابه. 

افرا شیشه سمت خودشو کشید پایین

– بیا از این ور هوا میخوری.

لبخندی به روش زدم

– ممنون.

کل مسیر رفتنمون تو سکوت گذشت. جلوی پاساژ از ماشین پیاده شدیم. 

پله هارو رفتیم بالا

با خوشحالی نگاهی به اطرافم انداختم.

– خب قراره چی بخریم؟

آروم خندید

– بزار برسیم بعد

سرعتمو بیشتر کردم

– خب رسیدیم دیگه؟

کیفشو تو دستش جابه جا کرد

– هرچی دوست داری بخر عزیزم.

خم شدم سمتش و بوسه ای به گونش زدم

– میدونستی بهترین خواهر دنیایی؟

جلوی ویترین یکی از مغازه ها وایساد

– خود شیرینی کافیه دیگه.

به یکی از مانتوها اشاره کرد

– این چطوره؟

با دقت نگاهش کردم.

– طراحیش به پارچش نمیخوره میتونست خیلی بهتره باشه.

چشم هاشو تو کاسه چرخوند

– خدا به داد من برسه تا اخر امروز.

با چشمای درشت شده نگاهش کردم

– چرا؟

– از بس سخت گیری.

از جلوی مغازه گذشتیم

– سخت گیری نیست خواهره من هنره.

با خنده سرشو تکون داد

– بله بله، خانوم هنرمند.

*

*

*

کلافه از مغازه اومدم بیرون

– جانان به خدا خستم کردی یکیشو انتخاب کن دیگه؟

موهای خیس از عرقمو دادم کنار

– خب هیچکد…

با دیدن ویترین مغازه روبه رو حرفم تو دهنم موند.

چند قدم رفتم جلو، دقیقا همونی بود که میخواستم.

با ذوق برگشتم عقب

– افرا؟ این چطوره؟

با دقت نگاهش کرد

-‌بریم بپوش.

رفتم داخل

فروشنده از جاش بلند شد

– سلام خوش اومدید.

سرمو تکون دادم

– سلام، میشه لطفا اون مانتو سفید پشت ویترین رو بیارید؟

– بله به سایز خودتون؟

سرمو به نشونه مثبت تکون دادم.

از رگال مانتورو برداشت و داد دستم

– پرو دست چپه.

– ممنون.

کیفمو دادم دست افرا. 

رفتم داخل اتاق پرو و با بیشترین سرعت پوشیدمش.

با ذوق به آینه نگاه کردم مانتو کاملا فیت تنم بود، دستمو رو پارچه نرمش کشیدم. 

دقیق همونی بود که میخواستم.

شالمو سر کردم و از پرو اومدن بیرون

– افرا؟ چطوره؟

از جاش بلند شد

– خیلی قشنگه ولی یه مشکلی داره.

با صورت درهم نگاهش کردم

– چیه مشکلش؟

– کوتاهه اونم خیلی زیاد، حساسیت های بابارو که میشناسی؟

پوف کلافه ای کشیدم

– ابجی توروخدا اینو بخریم من بابارو راضی میکنم.

بعدشم مگه قراره تنهایی برم بیرون بپوشم؟ 

دستشو گرفتم

– لطفا اینو بخریم من خیلی خوشم اومده ازش.

نامطمئن نگاهم کرد

– باشه ولی راضی کردن بابا با تو.

با خوشحالی سرمو تکون دادم

– چشم، من برم درش بیارم.

مانتورو در آوردم و لباس خودمو پوشیدم.

از پرو اومدم بیرون و مانتورو گذاشتم رو میز.

– همین شد؟

افرا کیف پولشو در آورد

– بله همین.

بدون پرسیدن قیمت کارتو داد بهش.

از مغازه اومدیم بیرون‌، دستمو دور گردنش حلقه کردم و بوسه محکمی به گونش زدم

– مرسی ابجی.

با خنده ازم جدا شد

– زشته دختر وسط این همه جمعیت.

– خب کجا بریم؟

راهشو به سمت کافه داخل پاساژ کج کرد

– بریم یه چیزی بخوریم بعد دیگه پاهام نمیکشه.

روی یکی از میز های خالی نشستیم.

کیفم و پلاستیک های خریدو گذاشتم رو صندلی بغل، تکیه دادم به پشت و نفس عمیقی کشیدم.

– خیلی وقت بود بیرون نیومده بودیم ها؟

منورو باز کرد

– مشغله های کاری مگه میزاره؟ 

وقت سر خاروندن هم ندارم. 

با افتخار نگاهش کردم.

– راه پیدا کردن به شرکت بزرگ مرندی این دردسر هارم داره دیگه، خصوصا بشی دست راست رئیس

ولی زیاد خودتو خسته‌ نمیکنی افرا؟

سرشو آورد بالا

– کار کردن تو اون شرکت واسه من یه موفقیت بزرگه واسه همون خسته نمیشم.

خودت میدونی چقدر به شغلم علاقه دارم.

 

منورو هُل داد سمتم

– تازه رئیسم انقدر خوش برخورده که نگو منو مثل دختر خودش دوست داره پسرشم که نگ..

سکوت کرد و حرفشو ادامه نداد.

چشم هامو ریز کردم

– پسرش چی؟

نفسشو با شدت رها کرد

– فقط از آدم اعتراف بگیر ها، اخر دقم میدی با این رفتار هات جانان

لبخند شیطونی زدم

– اینارو ول کن ابجی داشتی میگفتی پسرشو

خوشگله؟ چه شکلیه؟ کارش چیه؟

قدش بلنده؟ مو…

پرید وسط حرفم

– آروم باش بچه، چرا انقدر هولی؟

لبمو گاز گرفتم تا صدای خندم بلند نشه.

– اسمش یزدان ، اونجور که میدونم مثل پدرش شرکت داره.

دیروزم گیر کرده بودم تو اسانسور که اون نجاتم داد.

البته چند تا برخورد دیگه هم داشتیم ها نه که اولین بار باشه.

دستشو گذاشت زیر چونش و به سمت مخالف من خیره شد

– یه جاذبه ای داره که صحبت نکرده میگیرتت. 

من به واسطه کارم با مرد های زیادی هم صحبت شدم ولی یزدان فرق داره.

موهاو دادم پشت گوشم

– پس حسابی از این اقا پسر خوشت اومده.

– نه، یعنی آره ولی اشتباهه.

– چرا؟

– اشتباهه چو…

صدای تلفنش باعث شد حرفش نصفه بمونه گوشیو از تو کیفش در آورد

– از شرکته باید جواب بدم.

گلوشو صاف کرد

– بله؟…..باشه میرسونم خودمو، نه نگهشون دار سریع میرسونم خودمو

تلفنو قطع کرد و با عجله بلند شد

– پاشو جانان باید بریم

متعجب نگاهش کردم

– چی شده؟

گوشیو انداخت تو کیفش

– باید برم شرکت واجبه تورو هم نمیتونم اینجا بزارم بجنب.

پوف کلافه ای کشیدم و بلند شدم وسایلو برداشتیم و از کافه خارج شدیم.

با عجله به سمت خروجی رفت.

بارون شدیدی در حال باریدن بود.

سرجام وایسادم

– چطوری بریم تو این بارون؟

دوطرف پالتوشو بهم چسبوند

– میری خونه؟

سرمو به نشونه نه تکون دادم

– باید برم اموزشگاه کلاس دارم امروز

از تو کیفش چترو در آورد و داد دستم. 

– من با تاکسی میرم این پیشت باشه خیس نشی مواظب خودتم باش.

گونمو بوسید

– پول داری؟

سرمو تکون دادم

– دارم نگران نباش، برو دیرت شد.

– باشه خداحافظ

با عجله ‌پله هارو رفت پایین و سوار تاکسی شد.

چترو باز کردم خواستم برم پایین که چشمم به پلاستیک دستم خورد.

با فکری که اومد تو ذهنم لبخندی رو لبم نشست.

چرا نپوشمش؟ میتونستم قبل رفتن به خونه عوضش کنم.

عقب گرد کردم و رفتم داخل پاساژ

در اولین بوتیک نزدیک رو باز کردم و رفتم داخل

دوتا پسر نشسته بودن رو صندلی

یکیشون از جاش بلند شد

– خوش اومدید خانوم کار خاصی مد نطرتون هست؟

پلاستیک دستمو نشونش دادم

– میشه از پروتون استفاده کنم؟

با تعجب نگاهم کرد

– پرو؟ برای چی؟

پسر کناریش زد زیر خنده

لبمو گاز گرفتم از خجالت و هزار بار خودمو لعنت فرستادم واسه این فکر بی جام.

خودمو جمع کردم

– ببخشید اخه لباسم خیس شد باید عوض کنم اگر مشکل داره که هیچ‌ اگر نداره من لباسمو داخل پروتون عوض کنم.

نگاه عاقل اندر سفیهی به سر تا پام انداخت. از خجالت دوست داشتم یه قطره آب شم و فرو برم زیر زمین.

به سمت چپم اشاره کرد.

– بفرمایید مشکلی نیست.

با عجله به سمت پرو رفتم.

مانتوم رو در آوردم و با مانتو جدیدی که گرفته بودم عوض کردم.

شالمو انداختم رو سرم، نیم نگاهی از آینه به خودم انداختم.

بی اختیار لبخندی رو لبم نشست.

سریع وسایلمو جمع کردم و اومدم بیرون.

فروشنده با خنده نگاهم کرد

– عوض کردید لباس های خیستونو؟

سرمو تکون دادم

– بله ممنون راحت شدم از شر لباس های خیس.

صورت قرمزش نشون میداد سخت خودشو کنترل کرده تا نخنده

مرد کنارش بلند شد

– خوبه فقط… 

به آستینم اشاره کرد

– یادتون نره مارک لباس رو بکنید.

لبامو محکم گاز گرفتم و از خجالت چشم هامو بستم.

 زیر لب زمزمه کردم:

– بمیری جانان که همیشه در حال سوتی دادنی.

صدای فروشنده به گوشم رسید

– چیزی گفتید خانوم؟

چشم هامو باز کردم

– نه، بازم ممنون.

با سرعت به سمت در خروجی رفتم. مارکو کندم و پرت کردم رو زمین.

پوف کلافه ای کشیدم.

چترو باز کردم و دونه دونه پله هارو اومدم پایین.

با احساس خیسی پوست دستم وسط پیاده رو وایسادم. سرمو بردم بالا و چترو از خودم فاصله دادم.

 قطرات ریز و درشت بارون مثل مروارید فرو ریخت رو صورتم و لبخند رو مهمون لب هام کرد.

 نفس عمیقی کشیدم. 

بوی خاک بارون خورده، بوی زمین خیس شده، بوی پاییز، پیچید تو بینیم و منو غرق لذت کرد.

چشم هامو بستم و زیر لب زمزمه کردم:

” زمین سمفونی برگ‌هاست

نم می‌زند باران

بدجور بوی غربت می‌دهد این هوا

نبش قبر خاطرات مرده است انگار

فصل تنهایی‌ست

پاییز است، پاییز است حالا “

با پاشیده شدن حجم زیادی آب روم شوکه چشم هامو باز کردم.

بهت زده به مانتوم نگاه کردم

از بالا تا پایینش گلی شده بود. 

با خشم به ماشینی که کمی جلوترم وایساده بود نگاه کردم.

 صدام بدون اختیار خودم بلند شد

– حواست کجاست بیشعور گاو؟

از ماشین پیاده شد و اومد سمتم

– معذرت میخوام خانوم ولی مقصر شمایید بد جایی وایساده بودید.

با عصبانیت به سر تا پاش نگاه کردم

– من بد جایی وایساده بودم؟ 

شما رانندگی بلد نیستید تقصیر منه؟

با حرص مانتومو کشیدم

– ببینید چه بلایی سرم آوردید؟ 

حالا من چطوری با این وضع برم خونه؟ گند زدید به لباس من.

دستشو کشید تو موهای پر پشتش

– خانوم گفتم که معذرت میخوام شما هم کنار خیابون زل زده بودید به آسمون حواستون نبود. تو خیابون جای این کارا نیست که!

با حرص پامو کوبیدم زمین که باعث شد

چند قطره آب پاشیده شه به شلوارش.

– زدید نابود کردید مانتومو طلبکارم هستید آقا؟ 

شما دیگه کی هستید؟

تازه گرفتم بودم این لباسو حالا من چیکارش کنم؟

یه پسر قد بلند از ماشین پیاده شد

– چی شده طوفان؟

به سمتش برگشت

– خانوم خیس شده

پسره درو بست و اومد نزدیک

– من میرم خودم، تو خانومو برسون هرچی نباشه مقصریم.

به صورتم خیره شد

– مگه نه خانوم زیبا؟

اخم هامو کشیدم تو هم

– درست صحبت کن آقا خودم پا دارم میرم شما هم دفعه بعدی دقت کنید کجا دارید ماشینو میرونید اینجا میدون اسب سواری نیست که هرکی سرعتش بیشتره برنده شه.

برگشتم عقب هنوز چند قدم نرفته بودم که صدای مرد اولیه به گوشم رسید

– خانوم صبر کنید!

موهای خیس صورتمو دادم کنار و برگشتم

– دیگه چیه آقا؟ زدی نابود کردی مانتومو کافی نیست؟

 میخواید یه بار دیگه رد شید دلتون خنک شه؟

نفسشو با شدت رها کرد. 

به سمت ماشینش اشاره کرد

– لطفا سوار شید من میرسونمتون.

مشکوک نگاهش کردم

– با چه اعتمادی سوار ماشینتون بشم؟

پوزخندی زد

– به من میخوره آدم دزد یا یه عیاش؟

به سر تاپاش نگاه کردم. بیشتر شبیه سوپر مدل ها بود تا اینایی که میگفت. کت و شلوار مارکش و خط اتوی شلوارش که به قولی هندونه رو برش میداد نشون گر این بود که از قشر بالای جامعست.

با تردید سرمو تکون دادم

– باشه

جلو تر از من رفت و در جلو رو باز کرد.

دسته کیفمو تو دستم فشردم. رفتم جلو و بی توجه به در باز شده سوار صندلی عقب شدم.

شوکه نگاهم کرد انگار انتظار این حرکتمو نداشت.

بعد چند ثانیه به خودش اومد ماشینو دور زد و سوار شد.

زیر چشمی بهش خیره شدم. با مهارت فرمو چرخوند و از پارک خارج شد.

لباس خیس چسبیده به تنم باعث شده بود بدنم خارش بگیره.

کلافه یقشو از خودم فاصله دادم.

جعبه دستمال کاغذیو گرفت سمتم

– میخواید یه لباس فروشی نگه دارم لباستونو عوض کنید بدید به من.

با حرص جعبه رو گرفتم و چند ورق دستمال در آوردم. همونجوری که صورت خیسمو پاک میکردم جوابشو دادم

– چطور؟ شما میخواید بپوشیدش؟

خندید

– نه میخوام بدم خشک شویی.

دستم از حرکت وایساد

– نمیخواد خودم میشورمش.

میدون رو دور زد

– مگه نگفتید مانتوتون تازست؟ خب خشکشویی که بهتره اسیب هم نمیزنه بهش.

چشمم به ساعت ماشین خورد، دیرم شده بود.

نیم‌ نگاهی به شیشه های دودی ماشین انداختم.

– من دیرم شده و وقت کافی ندارم باید سریع برسم کلاسم اگر قول میدید اون ورو نگاه کنید که من لباسمو همینجا عوض کنم اگر نه که…

پرید وسط حرفم

– اینجا؟ میتونی؟

از تو آینه ماشین متعجب نگاهم کرد.

سرمو تکون دادم

– بله فقط شما اون ورو نگاه کنید.

اروم خندید

– باشه.

مانتومو از داخل پلاستیک در آوردم و رفتم پایین صندلی‌

تیشرتم استین سه ربع بود و لختی بدنمو میپوشوند.

با عجله مانتورو پوشیدم و اومدم بالا.

شالمو مرتب کردم. مانتورو تا کردم و گذاشتم داخل پلاستیک.

چشمم به بیرون خورد

– لطفا همینجا نگه دارید من پیاده میشم.

ماشینو گوشه خیابون نگه داشت.

– ممنون

درو باز کردم و پیاده شدم.

صداش از پشت سرم اومد.

– خانوم؟ 

برگشتم عقب

– بله؟

دستی به ته ریش صورتش کشید

– مانتورو به کی بدم؟ نگفتید؟

پوف کلافه ای کشیدم و آروم شمارمو گفتم:

– اسمتون؟

– جانان، جانان سهراب پور. 

                          (طوفان)

از اسانسور اومدم بیرون. 

منشی سرگردون جلوی در اتاقم قدم میزد.

اخم هامو کشیدم تو هم و رفتم جلو

– چی شده؟

هول کرده برگشت سمتم

– سل…ام رئیس

سرمو تکون دادم

– چی شده؟

با استرس لبشو جویید

– از کارگاه زنگ زدن

جدی نگاهش کردم

– خب؟

سرشو انداخت پایین

– طرح ها لو رفته رئیس، شرکت رقیب زودتر از ما زدن و اماده شو هستن.

دستام بی اختیار مشت شد.

 از لای دندوم های کلید شدم غریدم:

– کار کیه؟

– نمیدونم رئی…

صدای فریادم بلند شد

– پـــس چــــی‌ مـــیدونــی؟

 شـــمـــا ها چــــه غــلطــی مـــیکردید اینــجــا پـــس؟ 

به همین راحتی طرح هارو دزدیدن، به همین راحتی زحمات مارو نابود کردن اون وقت جلوی من وایسادی میگی نمــیــدونم؟ 

ترسیده نگاهم کرد

– رئیس ب….به خ..دا م…ن

هجوم بردم سمتش 

– خــفــه شــو

یکی از پشت سفت گرفتتم.

با حرص برگشتم.

– ولــم کــن پاشا.

هلم داد سمت اتاق.

– بیا بریم داخل آروم شو بعد.

دستشو پس زدم.

برگشتم سمت کارکنا که نگاهم میکردن. انگشت اشارمو به نشونه تهدید بردم بالا

– بیست و چهار ساعت، فقط بیست و چهار ساعت وقت میدم بهتون کسی که نارو زده به من و شرکتم اعتراف کنه وگرنه دمار از روزگار تک تکتون در میارم فهمیدید؟

با ترس سرشونو تکون دادن

نگاه تهدید آمیز اخری بهشون انداختم و رفتم اتاقم.

با شدت درو بستم. کتمو پرت کردم رو میز و نشستم رو مبل.

پاشا دست به کمر جلوم وایساد

– چی شده؟ این داد و هوار و شیون برای چیه؟

کلافه موهامو چنگ زدم

– طرح ها لو رفته!

متعجب نگاهم کرد

– لو رفته؟ چطوری؟

از جام بلند شدم و با حرص غریدم:

– بیست سوالی راه میندازی؟

میدونستم که الان اینجا نبودم.

تکیه دادم به میز

– به غیر از من تو و طراح کی فایلو داشت؟

به نشونه ندونستن شونه هاشو انداخت بالا 

– تا جایی که میدونم فقط ما بودیم تو که‌ نمیتونی باشی منم که مسلما نمیام شراکتمو، رفیقمو بفروشم میمونه فقط طراح و کارگاه….

نشستم رو صندلی

– اوضاع حسابی قمر در عقربه تو بیست روز چطور ما این همه طرحو بزنیم؟

– مجبوریم، باید بزنیم.

 میخوای جلوی جاوید کم بیاری؟

دستمو کشیدم به صورتم

– هیچ طرحی تو ذهنم نیست هرچی بود پیاده کردم و دادم اون طراح احمق

چند قدم اومد جلو و دستشو گذاشت رو شونم

– نگران نباش رفیق حلش میکنیم این دختره رو هم بسپار به من ته توشو در میارم و حالیش میکنم نارو زدن یعنی چی. 

بی اختیار لبخند محوی رو لبم نشست

– چیه؟ چرا میخندی؟

سرم به چپ و راست تکون دادم

– هیچی 

مشکوک نگاهم کرد

– راستی؟ دختره چی شد مخشو زدی؟

با یادآوری مانتوش محکم کوبیدم رو پیشونیم

– خوب شد یادم انداختی 

تلفن رو برداشتم و شماره داخلیو گرفتم

– به رسولی بگو بیاد اتاقم

– چشم رئیس

گوشیو گذاشتم رو میز

– کم مونده بود واسه یه تیکه مانتو لختم کنه تو خیابون.

بلند خندید

– دختر بانمکی بود چیکارش کردی؟

تکیه دادم به صندلی پشتم

– هیچی مانتوشو گرفتم تمیز کنم برگردونم بهش

چشمک زد بهم

– شمارشم گرفتی؟

خودکارو پرت کردم سمتش

– آدم شو پاشا، دیگه سنی ازت گذشته هنوز دست نکشیدی از دختر بازی؟

دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد

– جون تو آدم شده بودم البته تا قبل این که این دختره رو ببینم.

خندم گرفت از حرفش

– جانان!

– چی؟

دستمو تکیه گاه چونم کردم

– جانانه اسمش، جانان سهراب پور

سوت بلندی زد

– اسمشم مثل خودشه…

صدای در باعث شد حرفش نصفه بمونه

– بیا تو

در باز شد

– امری داشتید باهام آقا؟

سرمو تکون دادم

– رسولی صندلی عقب ماشینم یه مانتو هست اونو بده خشک شویی و بگو حواسشون بهش باشه.

– چشم آقا امری ندارید؟

پاشا از میز پرید پایین

– رسولی دوتا از اون چایی های دبشتم بیار گلومون خشک شد.

– چشم آقا

عقب گرد کرد و رفت بیرون.

از جام بلند شدم و رو مبل روبه روش نشستم

– دور از شوخی چیکار کنیم پاشا؟

اگر تو اون شو شرکت نکنیم‌ نابود میشیم.

پاشو انداخت رو پاش

-‌ هیچ فکری نداری ذهنت؟

پوف کلافه ای کشیدم

– صدتا طرح جدید از کجا بیارم؟‌ گورم؟

هرچی داشتم دادم به اون طراح ابله.

دستاشو پشت سرش قفل کرد

– پیدا میکنیم نگران نباش تو فقط ذهنتو جمع کن طرح بزن باقی با من.

به روبه روم خیره شدم

– بعید میدونم بتونیم برسیم، با اون طرح ها برد جاوید صد در هزاره.

– چرا نرسیم؟ خوبشم میرسیم نشد یه طراح دیگه پیدا میکنیم.

موهامو تو چنگ گرفتم

– وقتی یادم میفته چطوری زحمات شبانه روزیمون هدر رفته دلم میخواد برم و خره خره همشونو پاره کنم.

نیشخندی زد

– خشن نشو طوفان کنترل کن خودتو، عصبانیت تو میشه ضعف و برد دشمنت

راستی دوربینارو چک کردی؟

سرمو به نشونه نه تکون دادم

– پس من برم که ته تو قضیه رو در بیارم فعلا.

– خبرم کن هرچی فهمیدی

– باشه 

                          (جانان)

– به تصور جلوتون با دقت نگاه کنید. همونطور که میبینید از مهم ترین پارچه های دستبافت ایرانی میشه به ایکات اشاره کرد.

 ایکات روشی کهن تو بافت پارچه های منقش با رنگ ناپذیری کردن نخ ها پیش از بافت اون هاست تا با موازتی که کار بافتن پیش میره نقش نیز‌‌ نمودار بشه.

کسی میدونه این پارچه رو کجا میشه پیدا کرد؟

 سرشو بلند کرد و منتظر نگاهمون کرد

– کسی‌ نمیدونه؟

یکی از بچه ها دستشو بلند کرد

– اصفهان استاد؟

عینکشو از چشماش برداشت

– خیر، کسه دیگه ای‌ نمیدونه؟

در ماژیکشو بست

– پارچه ایکا یا دارایی تو کارگاه های محدود و خاصی تو شهر یزد تولید میشه و جز صنایع دستی های خاصی حساب میشه به طوری که هرساله تعداد زیادیش توسط توریست ها خریداری میشه.

شروع کرد قدم زدن 

– تا چند سال پیش این پارچه با ابریشم طبیعی تولید میشد اما با گسترش بازار و نوسان قیمت ها الان این پارچه با نخ ویسکوز برای تار و از ابریشم مصنوعی یا ویسکوزرایون فیلامنت برای پود استفاده می‌شود.

و اما‌ استفادش کسی میدونه برای چه چیزهایی به کار میره؟

دستمو گذاشتم زیر چونم و به طرح نصفه نیمم نگاه کردم 

فقط چند ساعت کار کردن لازم داشت تا یه پیراهن محشر بشه.

– جانان تو بگو!

بی حواس سرمو بلند کردم

– چیو استاد؟

با اخم نگاهم کرد 

– حواست به کلاس هست؟

 داری چیکار میکنی که کل مدت سرت پایینه؟

اب دهنمو پر سر و صدا قورت دادم و از جام بلند شدم

– داشتم مطالب کتاب رو میخوندم استاد معذرت میخوام سوالتون چی بود؟

حرصی نگاهم کرد

– پارچه ایکات برای چه چیزهایی استفاده میشه؟

نامحسوس دفترمو بستم

– انواع پارچه های رو لحافی، بقچه، سوزنی و رو میزی یه سری ها هم که علاقه خاصی به این نوع پارچه دارن برای مبل هاشون استفاده میکنن.

با دقت نگاهم کرد

– آفرین درسته جوابت میتونی بشینی

تکیه داد به میز

– همونطور که جانان گفت علاقه خیل…

صدای زنگ باعث شد حرفش نصفه بمونه به ساعتش نگاه کرد

– وقت کلاس‌ تموم شد میتونید برید

کیفشو از رو میز برداشت

– دفعه بعدی از این مبحث امتحان داریم یادتون نره با دقت مطالعه کنید.

صدای همهه جمع بلند شد.

کلافه کتابو بستم و گذاشتم داخل کیفم

– کم‌ مونده بود مچتو بگیره ها جانان

با تفریح نگاهم کرد

– گفتم الاناست برگتو پاره کنه و شوتت کنه بیرون

زیپ کیفمو بستم با حرص غریدم:

– برو عمتو مسخره کن نگار

بلند خندید

– عاشق این عصبی شدنتم دختر

کاغذ دستمو رول کردم

– ببند پاشو بریم یه چی بخوریم مغزم تاب برداشت انقد توضیح داد.

از جاش بلند شد

– من باید برم مغازه مامان تنهاست.

با اخم نگاهش کردم

– همیشه خدایی در میری ها

بند کیفشو انداخت رو شونش،

 چشمکی بهم زد و گفت:

– اخه میترسم حسابت بیفته پای من

نیم خیز شدم خواستم برم سمتش که در رفت

دستاشو به نشونه تسلیم برد بالا

– شوخی کردم گارد نگیر دختر

پوف کلافه ای کشیدم

– برو گمشو چشمم نبینتت نگار

آروم خندید

– اصلا کشته مرده محبتتم رفیق، علاقه داره درونش موج میزنه

چشم هامو ریز کردم

– میری یا بیام؟

عقب گرد کرد

– رفتم بابا پاچه نگیر.

وسایلمو جمع کردم و از جام بلند شدم بچه ها هنوز مشغول سوال پرسیدن از استاد بودن

از کنار جمعیت گذشتم و اومدم بیرون.

مسیر حیاط تا در خروجی رو قدم زنون طی کردم.

با صدای قار و قور شکمم یادم افتاد از صبح چیزی نخوردم.

چشمم به ساندویچی روبه روم خورد.

از خیابون رد شوم و رفتم داخل 

مرد میانسالی داشت میز هارو‌ تمیز میکرد.

– سلام دخترم خوش اومدی.

لبخند محوی زدم

– سلام حاجی ممنون

به منو نگاه کردم

– میشه یه فلافل‌ اماده کنید واسم؟

سرشو تکون داد

– چشم بابا جان بشین الان درست میکنم.

رو یکی از صندلی ها نشستم و به روبه روم چشم دوختم، خمیازه بلندی کشیدم 

انقدر خسته بودم که نمیتونستم بشینم. 

صدای زنگ گوشیم باعث شد خوابالودگیم بپره، از جیبم در آوردم و جواب دادم

– بله

صدای بم و مردونه ای پیچید تو گوشم

– سلام

– علیک سلام شما؟

مکث کرد

– طوفان هستم خانوم سهراب پور

کلافه موهامو دادم داخل مقنعه

– طوفان دیگه کدوم خریه؟

صدای خنده ریزی اومد

– خانوم سهراب پور‌ نمیخواید مانتوتونو بگیرید؟ همین الان از خشک شویی رسید دستم.

لبمو از‌خجالت گاز‌ گرفتم

– ببخشید نشناختمتون.

صداش سخت و جدی شد

– کی و کجا باید تحویلتون بدم؟

به ساعتم نگاه کردم

– من‌ همین الان از دانشگاه در اومدم و متاسفانه روز دیگه نمیتونم از خونه بیام بیرون اگر ممکنه که تا یک ساعت دیگه یه جا بگیرم ازتون.

با لحن خشکی گفت:

– ادرسو میفرستم واستون، فعلا.

یک پاسخ به “رمان تاوان پارت یک”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *