ترسیده، با صورت رنگ پریده نگاهم کرد. 

– چش… چشم.

با شدت ولش کردم.

– زود باش، من وقت اضافه ندارم.

سریع نشست پشت مانیتور. 

با اخم های درهم نگاهش کردم. 

لرزش دستاش از همین فاصله هم معلوم بود.

بعد از چند دقیقه کشید کنار.

– بفرم… بفرمایید، این کل فیلم های امروزه.

نشستم پشت سیستم و فیلم رو زدم دور تند.

تمام دقت و حواسم رو دادم به جلوم.

فیلم اومد رو زمانی که ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.

سرعتش رو کمتر کردم.

 بعد از چند دقیقه گشتن و کاوش چشمم به جانان خورد.

از آسانسور اومد بیرون و به سمت ماشین رفت.

خیلی عادی به اطراف نگاه کرد و بعد در کمال ناباوری یه چاقو از جیب مانتوش در اورد و با آرامش لاستیک های ماشین رو پنجر کرد.

بعد تموم شدن کارش صاف وایساد.

 از همین فاصله هم پوزخند گوشه لبش مشهود بود.

دستامو مشت کردم. 

پس تلافی بچگانه این دختر باعث شده بود من نتونم زود برسم. 

از خشم سینم تند تند بالا و پایین میشد. احساس می‌کردم داخل یه کوره پر از مواد مذاب گیر کردم و دارم جزغاله میشم.

دندونامو رو هم فشردم. 

– بازی بدی رو شروع کردی کوچولو.

                      (جانان)

راضی از کارم تکیه دادم به دیوار کنار پنجره.

 لیوان پر قهوه رو نزدیک صورتم کردم. 

بخارش خورد بهم و وجودم رو غرق لذت کرد.

یه لب نوشیدم و خیره شدم به بیرون.

بارون نم نم می‌ بارید و آرامش رو به کل وجودمو تزریق می‌کرد.

با تصور چهره خشمگینش خندم گرفت.

محتویات لیوان رو لاجرعه سر کشیدم.

– برو کیف کن با لاستیک های پنجر شدنت طوفان بزرگمهر، کاری که عوض داره گله نداره!

با صدای زنگ گوشیم از افکارم اومدم بیرون.

نیم نگاهی به صفحش انداختم و جواب دادم.

– سلام. 

صدای حرصی پگاه تو گوشم پیچید.

– سلامو کوفت سلامو مرض. 

گوشی رو از خودم فاصله دادم. 

– چته باز داری پاچه میگیری؟

 دعای سر ماهت تمدید شده؟

غرید:

– حرف نزن جانان، حرف نزن که قابلیت خفه کردن و با دستای خودم خاک کردنت رو دارم.

اخم هامو کشیدم تو هم

– چی شده؟

نفسش عمیقی کشید. 

– مامانت چند دقیقه پیش اینجا بود با هزار زور و زحمت فرستادمش.

ناباور به روبه روم خیره شدم.

– چیزی… چیزی نفهمید که؟

– نه گفتم رفتی چیزی بخری طول میکشه بیای. 

هزار تا بهونه آوردم تا به چیزی شک نکنه.

نفس آسوده ای کشیدم. 

– چیکار داشت؟

– زنگ زده بهت گوشیت دردسترس نبوده.

میخواسته بگه امشب خونه خالت اینا دعوتید زود بیای خونه.

نشستم رو صندلی.

– مطمئنی به چیزی شک نکرد؟

– آره دیوونه، هزار تا فلسفه واسش دوختم نگران نباش فقط زنگ بزن بهش تا از نگرانی در بیاد. 

سرمو تکون دادم

– باشه حواسم هست. 

ممنون پگاه که تو این شرای….

با باز شدن یهویی در و کوبیده شدنش به دیوار حرفم تو دهنم ماسید.

از ترس گوشی تو دستم سرخورد و با صفحه پرت شد زمین.

بهت زده به روبه روم نگاه کردم. 

چشمای سرخ از عصبانیتش و رگ گردن بر آمدش گوای این بود که متوجه کارم شده.

عصبانیتش در حدی زیاد بود که پره های بینیش پی در پی باز و بسته میشد.

با اومدنش به سمتم حواسم جمع شد.

خودمو کشیدم عقب.

– جل…جلو نیا.

بدون توجه به حرفم نزدیکم شد.

بی اختیار جیغ بلندی زدم و بلند شدم.

خواستم برم سمت در که بازوم اسیر دستش شد. 

برای بار دوم کوبیده شدم به دیوار پشتم.

شدت ضربش به حدی زیاد بود که نفس تو سینم حبس شد.

ناله بلندی از بین لب هام خارج شد. 

درد تو نقطه نقطه بدنم پیچید و برای چند ثانیه جلوی چشمام سیاه شد.

صداش تو گوشم پیچید.

– حالا کارت به جایی رسیده واسه من بازی در میاری؟

چشم هامو بستم.

صداش سرد بود، به حدی سرد 

که حس بد رو به تمام  نقاط بدنم ترزیق میکرد. حسی که وادارم می‌کرد تا حد مرگ بترسم و لعنت بفرستم به خودم

بابت این کار به قول خودش بچگانه.

من که میشناختمش! 

پس چرا؟ چرا این کارو کردم؟

چرا باعث عصبانی شدنش شدم؟ 

عصبانیتی که فقط و فقط دامن خودم رو میگرفت!

صدای بلندش تو دیوار های اتاق اکو شد. 

– به من نگاه کن! 

بدنم از دستورش اطاعت کرد و بی اختیار چشم هام باز شد.

با فک منقبض شده خیره شده بود بهم.

– هنوز نفهمیدی کجا هستی نه؟

 هنوز طرف مقابلتو نشناختی ؟

هنوز نفهمیدی من چه بلایی میتونم سرت بیارم؟

هنوز تو مغزت فرو نکردی بازی با دم شیر عواقب سنگینی داره؟

اشک هام مثل سیل عظیمی رو صورتم روان شدن.

آب دهنمو قورت دادم و آروم با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:

– من فهمیدم ولی انگار تو منو با برده زر خرت اشتباه گرفتی.

هزار دفعه گفتم باز هم میگم. 

من زیر دست کسی نیستم، اجازه نمیدم هر خری بهم جفتک بندازه و هرجور میخواد باهام رفتار کنه.

با دیدن صورت قرمز شده از عصبانیتش ادامه حرفمو خوردم. 

دستشو برد بالا و مشت کرد. 

یه لحظه، فقط یک لحظه فکر کردم مشتش میخواد فرود بیاد رو صورتم. 

زانوهام شروع کردن لرزیدن. 

چشم هامو بستم و جیغ بلندی کشیدم. 

درست زمانی که منتظر درد شدیدی تو صورتم بودم مشتش کنار صورتم رو دیوار فرود اومد. 

وحشت زده چشم هامو باز کردم و نگاهش کردم. 

از استرس و ترس به نفس نفس افتاده بودم. 

چونمو گرفت تو دستش و وادارم کرد نگاهش کنم. 

– من آدمی نیستم که کنار بکشم.

 مطمئن باش تلافی میکنم این کار بچگونتو و بهت میفهمونم که اینجا خونه بابات نیست هرکاری بخوای بکنی. 

صورتشو آورد نزدیک تر. 

جوری که هرم داغ نفس هاش به پوستم میخورد. 

– به خیال خودت فکر کردی من به کارم نمیرسم؟ 

پوزخندی زد. 

– زهی خیال باطل کوچولو.

 با این کارت به من ضرر نرسوندی فقط و فقط باعث بهانه تراشیدن واسه من شدی. 

ازم فاصله گرفت.

 فکر کردم خلاص شدم اما دستمو محکم گرفت و دنبال خودش کشید. 

دستمو تکون دادم. 

– ولم کن، چیکار میکنی؟ 

کشون کشون بردم بیرون. 

صدای عربدش تو سالن پیچید. 

– تا پنج دقیقه دیگه شرکت خالی شه.

همه چی مثل یه فیلم بود.

نگاه متعجب و ترحم آمیز تک تک اعضای شرکت به من، اشک های مزاحم صورتم، فشار دستش رو دستم که لحظه به لحظه بیشتر میشد، نگاه تاسف بار منشی، خروج تک تکشون و در اخر شرکت سوت و کور.

 تو چشم بهم زدن تخلیه شد و حالا من مونده بودم با مردی که نگاهش عجیب و ترسناک و درنده بود. 

بی صدا هق زدم:

– این کارا یعنی چی لعنتی؟

 ول کن دستمو، شکست.

زیر چشمی نگاهم کرد.

– هنوز داری بلبل زبونی میکنی؟

دستمو جوری کشید که با شتاب پرت شدم تو قفسه سینش.

صدای جیغم تو سالن اکو شد. 

با دست آزادش چونمو بین انگشت های بزرگش گرفت و غرید:

– گفته بودم بهت زبان سرخ سر سبز میدهد برباد اما گوش ندادی! 

گفتم پا رو دمم نزار اما توجه نکردی و حالا عواقبشو ببین.

از همین الان تا صبح میمونی تو شرکت و کل کار های بچه هارو انجام میدی.

فقط کافیه ازت کم کاری ببینم جانان به خداوندی خدا قسم زندت نمیزارم.

با تحکم ادامه داد

– شیر فهم شد یا جور دیگه حالیت کنم؟

ترسیده و با چشمای اشکی سرمو تکون دادم. 

– فهم… یدم ولم کن.

نگاه پر حرفی بهم انداخت و ازم جدا شد.

نگاهی به دستم انداختم. رد پنجه هاش مونده بود رو پوستم و مطمئن بودم که کبود میشه.

با اون یکی دستم جای قرمز شده رو مالیدم تا کمی از دردش کم شه.

بی اختیار بغض کردم.

این همه بهم زور و اجبار میشد و من مجبور بودم به سکوت.

نگاه پر تهدیدش رو روانه صورت خیس از اشکم کرد

– حرفامو یادت نره، موبه موشون رو بدون کم و کاستی انجام میدی.

لبمو گاز گرفتم

– من تک و تنها تو این شرکت چیکار کنم آخه؟

پوزخندی زد

– قبل این که اون غلطو میکردی باید فکرت به اینجاها هم میرسید.

طوفان اهل تلافیه دختر جون، تو مغز نخودیت فروش کن. 

این واست عبرت میشه که دیگه پا پیچم نشی.

حرفشو زد و بدون توجه به من رفت بیرون.

صدای قفل کردن در مثل ناقوس مرگ تو گوشم پیچید.

زانوهام دیگه توان سرپا وایسادن رو نداشت.

با ضرب فرو اومدم رو زمین، بغضم با صدای بلند ترکید.

من عادت نداشتم به این همه زور و اجبار.

حالا تا صبح چیکار میکردم تو این شرکت خالی درندشت؟

خونه رو چیکار میکردم؟ جواب بابارو چی میدادم؟

هق زدم

هربار با کارام خودمو بیشتر و بیشتر تو باتلاق مینداختم.

صدای در باعث شد تو جام بپرم.

ترسیده به جلوم نگاه کردم

– کی… کیه؟

سکوت پشت در باعث شد بیشتر بترسم. یکی بهم نهیب زد تو روز روشن تو ساختمونی که پره آدمه از چی میترسی؟

اما دست خودم نبود، خشونت طوفان به حدی واسم زیاد بود که باعث شده بود ترس به نقطه نقطه بدنم نفوذ کنه.

صدای تق تق در برای بار دوم تو گوشم زنگ خورد. 

ترسو گذاشتم کنار و بلند شدم.

نزدیک در وایسادم و با صدای لرزون گفتم:

– کیه؟

صدای اشنایی تو گوشم پیچید

– منم جانان.

گوشمو چسبوندم به در، صداش بی نهایت آشنا بود برام.

یه لحظه صداش توذهنم زنده شد و فهمیدم شخص مزاحم پشت در کسی نیست جز منشی.

اشک هامو پاک کردم

– چیکارم داری؟

سکوت کرد و بعد چند ثانیه با لحنی بی شباهت به قبل گفت:

– میدونم که نمیدونی چی به چیه و رئیسم بفهمه واست بد میشه، برای همون کارهای امروز رو واست نوشتم تو کاغذ از زیر در ردش میکنم فقط بهش نگی من این کارو کردم وگرنه اخراج میشم.

دستمو محکم مشت کردم، جوری که ناخون های بلندم خراش انداخت کف دستم. 

اون اخلاقی و ظاهری که ازش دیده بودم و تو این چند وقت شناخته بودم غیر ممکن بود همچین کاری کنه و حتی الان باید خوشحال میشد از این وضعیت من اما انگار ترحم انگیز تر از این بودم که دشمنم از وضعم خوشحال شه.

بغض گوشه گلوم بیشترو بیشتر شد.

 با صدای گرفته ای گفتم:

– ممنونم.

کاغذو از زیر در رد کرد

– تشکر لازم نیست خودم خواستم.

این رو گفت و بدون این که منتظر جواب ازم بمونه رفت.

تکیه دادم به در و بغضمو قورت دادم.

همه چی دست به دست هم داده بودن تا زندگی منو نابود کنن.

مستاصل موهامو چنگ زدم.

حالا من چیکار میکردم تا صبح تو این خراب شده؟ به خونه چی جوابی پس میدادم؟

با فکری که تو سرم اومد جرقه های امید تو سرم روشن شد. 

به سمت تلفنم دویدم.

شاید شریکش میتونست منو از این مخمصه نجات بده.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *