با استرس طول و عرض سالن رو طی کردم.

– چرا چیزی نمیگن پس؟

سرشو به نشونه ندونستن تکون داد.

با دلشوره ای که به وجودم چیره شده بود به ساعت نگاه کردم. 

درست چهارساعت بود که برده بودنش اتاق عمل و هنوز که هنوزه کوچیک ترین خبری نشده بود ازش.

به سمتش رفتم و جلوی پاهاش زانو زدم.

صورتش داد میزد از ترس، هراس، نگرانی.

با انگشت اشارم اشکشو پاک کردم. 

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم چهرمو خنثی کنم. 

 با لحنی آرامش بخش گفتم:

– نگران نباش مامان. داداش از اونجا صحیح و سالم میاد بیرون.

سرشو انداخت پایین و مشغول تسبیحش شد.

– خدا کنه همونطور که میگی بشه مادر.

نذر کردم داداشت سالم بیاد بیرون یه محله رو آش بدم.

لبخند محوی رو لبم نشست.

– انشالله.

از جام بلند شدم. با قدم های کند به سمت مامور رفتم، مشغول صحبت کردن با پرستار بود.

– ببخشید؟

به سمتم برگشت. با لحن جدی گفت:

– بفرمایید خانوم.

آب دهنمو قورت دادم

– میتونم چند لحضه باهاتون صحبت کنم؟

به سمت پرستار برگشت.

– خدمتتون میرسم بابت باقی مسئله.

– چشم

با رفتن پرستار به سمتم برگشت.

– بفرمایید.

به سمت راست سینش نگاه کردم.

” سروان محمد باقرپور “

گلمو صاف کردم و با شجاعت به چشماش نگاه کردم.

– برادر من چطور زخمی شده و کارش به بیمارستان و اتاق عمل کشیده؟

نیم نگاهی به پرونده دستش انداخت.

– طبق توضیحاتی که اینجا نوشته شده برادرتون نزدیک ظهر درحالی که غرق خون بوده داخل دستشویی زندان پیدا میشه.

دستام از‌ خشم مشت شد

– و کسی که بهش چاقو زده؟

– هنوز پیداش نکردیم.

از عصبانیت دندونامو رو هم فشردم.

– این همه قانون، این همه مامور پلیس، این همه امنیت، این همه پیگیری، چطور میشه یه نفر به راحتی تو چهارچوب شما برادر منو چاقو بزنه و در بره؟

اخم هاشو کشید تو هم.

– اونجا زندانه خانوم و به اندازه موهای سرتون زندانی داخلشه.

از‌خلافکار گرفته تا قاتل و کلاه بردار.

هر چقدرم ما حواسمون جمع باشه هرچقدرم پیگیر باشیم بازم کار خودشونو میکنن.

کلافه موهامو چنگ زدم

– اخه کی، کی میتونه‌ همچین کار وحشتناکیو بکنه. چرا؟…

پرونده رو بست. با لحنی بی شباهت به قبل گفت:

– رک باهاتون صحبت میکنم خانوم. ضربات چاقو عمیق بوده، خیلی عمیق.

پس این نشون میده هرکسی که برادرتونو زده مطمعنا یا از طرف کسی اجیر شده. یا کدورت شخصی داشته.

و با زنده موندن برادرتون هم به احتمال زیاد عقب نشینی نمیکنن.

پس‌ تمام سعیتونو بکنید که بیاردیش بیرون.

بدون توجه به صورت بهت زده من رفت بیرون.

با پاهای لرزون نشستم رو صندلی کنار مامان.

– چی شد جانان؟ چی گفت؟

به سمتش برگشتم

– چی چی شد؟

– فهمیدی کی برادرتو زخمی کرده؟

به روبه روم خیره شدم

– نه.

صدای متعجبش به گوشم رسید.

– پس این همه مدت چی داشتید صحبت میکردید؟ درباره بر…

صدای باز شدن در باعث شد حرفش نصفه بمونه.

با عجله از جام بلند شدم.

– آقای دکتر حالش چطوره؟

ماسکشو از صورتش فاصله داد.

– چه نسبتی با بیمار دارید؟

– خواهرشم. 

نگاهی به مامان انداخت.

– واقعیتو بخوام بگم زمانی که اوردنش اینجا فرقی با یه مرده نداشت. ضربات متعدد چاقو و خون زیاد باعث شده بود وضعیت بیمار وخیم باشه و شرایط زنده نگه داشتنش سخت.

ما تونستیم از حالت اولیه خارجش‌ کنیم اما‌ متاسفانه یکی از ضربات نزدیک کلیه خورده بود و…

سکوت کرد

با نگرانی نگاهش کردم

– و چی؟

– متاسفانه یکی از کلیه هاشون رو از دست دادن.

ثانیه ای احساس کردم روح از‌ تنم پر کشید.

مستاصل به داخل خیره شدم.

– یعنی…..داداش..من…الان…یه کلیه…داره؟

سرشو تکون داد

– بله، متاسفانه.

بغض بیخ گلومو چسبید اشک تو چشمام حلقه زد و ثانیه ای بعد رو کل صورتم فرود اومد.

از کنارم گذشت، بی اختیار صداش کردم

– دکتر؟

به سمتم برگشت

– خوب میشه؟

نگاه عمیقی بهم انداخت.

– خیلی از انسان ها هستن که با یه کلیه زندگی میکنن. حتی بچه های خیلی کوچیک. پس نگران نباشید. درسته یکم شرایط سخت تر از قبله اما خوب میشه.

عقب گرد کرد و بدون گفتن کلامی دیگه سالن رو ترک کرد.

برگشتم عقب، نگاهم به داخل خورد.

داشتن میاوردنش بیرون.

دویدم سمت تخت.

از لای چشم های خیس از اشکم نگاهش کردم.

رنگش پریده بود و زیر چشماش از همیشه تیره تر بود.

دستمو کشیدم به صورتش، چهرش مردونه تر شده بود.

لبخند تلخی رو لبم نشست. داداشم مرد شده بود.

با صدای پرستار به خودم اومدم.

– خانوم برید کنار لطفا باید بیمارو ببریم.

اشک هامو پاک کردم

– کجا میبریدش؟

همونطوری که تخت رو هُل میدادن جوابمو داد.

– فعلا تا ثابت موندن شرایطش آی سی یو، لطف کنید برید صندوق و باقی کارهارو انجام بدید.

سرمو تکون دادم

– باشه

با رفتنشون حواسم به مامان جمع شد.

مثل مجسمه خشک شده بود و به در اتاق عمل نگاه میکرد.

– مامان؟

با نشنیدن جواب به سمتش رفتم

– مامان؟ خوبی؟

صورتشو گرفتم بین دستام.

– مامان؟

با دقت نگاهش کردم. 

چشماش مثل یه شیشه تو خالی بود.

– مام…

قبل این که بفهمم چی شد افتاد تو بغلم. نتونستم سنگینی وزنشو تحمل کنم و جفتمون باهم پخش زمین شدیم.

جیغ بلندی زدم و تکونش دادم

– مـــامـــان؟ مـــامـــان….

دوتا پرستار به سمتم اومدن.

– چی شده خانوم؟

از روم برش داشتن و خوابوندنش رو زمین.

با بغض زمزمه کردم:

– نمیدونم.

فشارشو گرفت

– سابقه قند خون، بیماری قلبی، دیابت فشار خون داره؟

نیم خیز شدم

– فقط فشار خون داره، اتفاق….اتفاقی که نیفتاده واسش؟

بلند شد 

– نه، از حال رفته فقط کمک کنید ببریمش رو تخت.

کمتر از چند دقیقه گذاشتنش رو ویلچر و بردنش.

گوشیمو از جیبم در آوردم. با دستای لرزون شماره افرا رو گرفتم.

با دومین بوق جواب داد

– جانان تو جلسم زنگ میزنم بهت.

بغضم با صدای بلند ترکید.

– آبجی بیا، دیگه نمیتونم‌ تحمل کنم.

صدای شوکش به گوشم رسید

– چی شده؟

لبمو گزیدم

– داداش چاقو خورده مامانم….

چند ثانیه سکوت کرد. انگار داشت حرف هامو هضم میکرد.

– کدوم….کدوم بیمارستانی؟

آدرسو بهش دادم و قطع کردم.

با بدن سست و بی جون نشستم رو صندلی.

کاش هیچ کدوم از این اتفاق ها نمیفتاد. بغضم از قبل بیشتر و بیشتر شد. 

زمزمه کردم:

– کاش داداش عاشق اون دختر خیانتکار نمیشد….

*

*

*

با دستی که رو شونم نشست به خودم اومدم، به بالاسرم نگاه کردم. افرا بود.

 لب های خشک شدمو با زبونم تر کردم

– چقدر زود اومدی!

– جلسه رو ول کردم اومدم سریع. 

کنارم نشست

– مامان کجاست؟

خیره شدم به روبه روم.

– داخل اوژانسه.

نفس بلند و عمیقی کشید.

– پشت هم داره واسمون بد بیاری میاد دیگه خسته شدم انقد جمعشون کردم.

لبخند تلخی رو لبم نشست 

– یه کلیشو از دست دا….

پرید وسط حرفم

– میدونم، همین چند دقیقه پیش با دکترش صحبت کردم.

به سمتش برگشتم

– حالا میخوایم چیکار کنیم؟ 

کیفشو پرت کرد صندلی بغل

– هیچی. 

متعجب نگاهش کردم

– یعنی چی هیچی؟

ابروهاشو کشید تو هم

– کاری از دستمون بر نمیاد فعلا، خونه و مغازه رو نمیتونیم بفروشیم اونقدرم در آمد نداریم که بتونیم پول دیه رو جور کنیم در ثانی بابا اجازه نمیده. مجبوریم بسوزیم و بسازیم.

دستام مشت شد

– یعنی میگی همینطوری بزاریمش افرا؟

پنج سال از عمرشو تو زندان تلف کرده کافی نیست واسش؟

صداشو برد بالا

– اون داره تاوان اشتباهشو پس میده. بس کن دیگه.

با عصبانیت از جام بلند شدم و رو به روش وایسادم.

– اشتباه؟ 

میدونی ماموری که اینجا بود چی گفت؟

کلافه سرشو تکون داد

– چی میخواد بگه؟ لابد مثل قدیم دعوا کرده دیگه. 

پوزخندی زدم

– گفت هر کسی که برادرتونو زده یا از طرف کسی اجیر شده یا دشمنی شخصی داشته و با زنده موندنش هم پا پس نمیکشه.

به صورت بهت زدش نگاه کردم

– نزدیک ظهر غرق در خون تو دستشویی پیداش کردن. 

اینه لیاقت برادر ما؟ 

امروز کلیشو از دست داد مطمئن باش فردا خودشو از دست میدیم و تو داغ برادرمون میمونیم.

کلافه سرشو گرفت بین دستاش.

– جانان بس کن، بابا اجازه نمیده.

با حرص شروع کردم قدم زدن

– چرا؟ چرا بابا نمیخواد قبول کنه اون یه حادثه بوده؟ 

چرا نمیخواد پسرشو ببخشه. ده سال شد! بسش نیست؟ نمیخواد تموم کنه؟

متقابلا از جاش بلند شد

– از نظر بابا فرامرز یه قاتله. 

کسی که دوست خودشو بی خود و بی جهت کشت.

پوزخندی زدم

– بی خود و بی جهت؟ از کی تا حالا رو هم ریختن با نامزد رفیق شده بی خود و بی جهت؟ 

با حرص نگاهم کرد

– تمومش کن جانان. هر دلیلی هم باشه باعث نمیشه طرف قاتل بشه.

تو که دلسوزشی چرا دوساله نمیای ملاقاتش ها؟ چرا تلفن هاشو جواب‌ نمیدی؟

حقیقت مثل پتک کوبیده شد تو صورتم بغضم سر باز کرد.

– طاقت دیدنشو پشت میله های زندان ندارم. هرسری تو زندان ملاقاتش میکنم جیگرم میسوزه. 

پوف کلافه ای کشید.

– باشه گریه نکن.

رفتم جلو و از پشت شیشه نگاهش کردم

– دووم نمیاره داخل افرا. اگر کاری نکنیم تا عمر داریم تو حسرتش میسوزیم. داداش الان به ما نیاز داره. به حمایت خانوادش نیاز داره.

حضورشو کنارم حس کردم.

 بعد چند دقیقه سکوت گفت:

– چند وقت بگذره میتونم از شرکت وام بگیرم. 

یه مقدارم طلاهای مامان هست با پولی که جمع کرده شاید بتونیم بیارمیش بیرون.

لبمو گزیدم

– ابجی؟

از گوشه چشم نگاهم کرد

– بله؟

به نی نی چشماش خیره شدم

– من میخوام کار کنم.

اخم هاشو کشید تو هم

– هیچ میفهمی داری چی میگی جانان؟ زده به سرت؟

هنوز دهنت بوی شیر میده؛ چپ و راستتو نمیتونی متوجه بشی اون وقت میخوای بری کار کنی؟ 

اصلا من به کنار فکر کردی بابا اجازه میده؟

نگاهمو ازش گرفتم

– مجبورم، به خاطر داداش. نگران بابا هم نباش راضیش میکنم.

بدون توجه به حرفم گفت:

– جانان از کلت بنداز بیرون این فکرو و فراموشش کن. کافیه دیگه.

با عصبانیت نگاهش کردم

– ابجی من هجده سالمه. انقدری بزرگ شدم که بتونم خودم تصمیم بگیرم برای ادامه زندگیم. 

انگشت اشارمو گرفتم سمتش

– یک بار، فقط یک بار هم که شده به تصمیمم احترام بزارید.

پوف کلافه ای کشید.

– هیچ وقت دست از کله شق بازیت بر نمیداری جانان. 

کیفشو از صندلی چنگ زد

– هر غلطی دوست داری بکن.

*

*

*

با رفتنش تلفنمو از جیبم در آوردم و رفتم داخل تماس ها.

روی شمارش مکث کردم. 

مطمئن بودم از این کارم؟

 یعنی ممکن بود پشیمون بشم؟

به چهره رنگ پریدش نگاه کردم. بلافاصله خط قرمز پررنگی دور فکر های منفی تو سرم کشیدم. 

حاظر بودم هرکاری کنم تا خانوادم مثل قدیم دور هم باشن.

هرکاری تا بردارمو از دست ندم.

حرفاش تو ذهنم زنده شد.

” من همیشه به آدم ها یک بار فرصت میدم، نه بیشتر نه کمتر. فرصت های طلایی که باعث میشه بدرخشن. کسی که عاقل باشه و لایقش از اون فرصت به خوبی استفاده میکنه. کسی که لیاقت نداشته باشه گذرا ازش رد میشه “

نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم تایپ کردن

” همیشه باید یه استثنا وجود داشته باشه، نه؟ 

دکمه سند رو زدم و گذاشتمش تو جیبم. 

چند دقیقه نگذشته بود که صدای گوشیم اومد.

متعجب از جیبم در اوردم. انتظار نداشتم انقدر زود جواب بده.

 پیامشو باز کردم

 ” درسته، اما تو قانون من باید وجود نداشته و نداره قبلا هم بهت گفتم من به هرکسی فقط یک بار فرصت میدم “

بی اختیار پوزخندی زدم 

” آدما بیشتر اوقات تو فرصت دوم موفق ترن تا اول. میدونی چرا؟ 

چون خطاهای و تصمیمات اشتباه قبلشونو جبران میکنن. درست با نقشه، عاقلانه و شمرده شمرده جلو میرن “

مسیج رو فرستادم و منتظر به صفحه گوشی خیره شدم. 

 هیچ وقت فکر نمیکردم تو شرایطی قرار بگیرم که به پیشنهاد اون مرد مغرور فکر کنم و بخوام تو این شرایط قرار بگیرم.

صفحه گوشیم روشن شد هُل زده بازش کردم.

” استثنا همیشه باید تک باشه، خاص باشه و بدرخشه. پس تمام سعیتو بکن که منو پشیمون نکنی. من با آدم هایی که دیدی فرق میکنم. فردا ظهر شرکت باش با مدارکت آدرسو میفرستم “ 

لبخندی رو لبم نشست. بالاخره موفق شده بودم این آدم مغرورو از تصمیمش برگردونم.

به شیشه نگاه کردم و زیر لب زمزمه کردم:

– نمیزارم عمرت تلف شه داداش.

دستامو مشت کردم

– هر کاری میکنم تا بیای بیرون.

به سمت راه رو رفتم.

فکر میکردم تصمیمم درسته، عاقلانست اما نمیدونستم سرنوشت بازی دیگه ای رو برام در نظر گرفته. 

نمیدونستم گاهی اوقات انسان با یه اشتباه نوزده نمیشه صفر میشه.

به قطرات ریز و درشت بارون نگاه کردم.

نفس عمیقی کشیدم.

 همزمان بوی خاک بارون خورده و خیسی زمین پیچید تو بینیم.

تکیه دادم به صندلی و چشم هامو بستم.

مغزم، مغزم از فکر کردن زیاد درد میکرد.

دلم میخواست دور شم. 

دور شم از همه چیز، از همه کس و برم یه جایی که فقط خودم باشم و خودم.

صدای تلفنم باعث شد از افکارم بیام بیرون. 

به صفحه گوشی نگاه کردم. افرا بود‌.  پیام رو باز کردم.

” مامان بهوش اومد بیا 

نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم.

به سمت داخل بیمارستان رفتم.

نیمه شب بود و از شلوغیه اولیه کم شده بود.

مستقیم به سمت اوژانس حرکت کردم.

هنوز نرسیده بودم که صدای جیغ مامانو شنیدم.

 پاهام از حرکت وایساد.

دلیل این جیغ و شیون چی بود؟

با شنیدن دوباره صداش به خودم اومدم.

با سرعت خودمو رسوندم داخل.

پرده رو کشیدم کنار، مامان داشت گریه میکرد و افرا سعی در آروم کردنش داشت. 

صدای بغض کردش مثل ناقوس مرگ تو گوشم پیچید

  بــچــم نــابــود شــد ….دیگه هــیــچــی ازش نموند…..بــمــیــرم برات پسرم…..

مــادرت بــمــیــره بــرات این حالتو نــبــینــه…..

بغض تو گلوم‌ جمع شد و مثل یه غده سرطانی کل حنجرم رو در بر گرفت.

تو حول و حوش مغزم یه سوال چرخ میخورد!

 چی شد که حال و روزمون شد غم؟

با قدم های سست رفتم سمتش.

– مامان….مامان…آروم باش.

قفسه سینشو چنگ زد.

– چطور آروم باشم وقتی‌ پاره تنم با یه کلیه خوابیده رو تخت بیمارستان.

 آخ خــدا….. چی کشید بچم وقتی زدنش؟

نشستم‌ کنارش و دستشو محکم گرفتم بین دستام.

– مامان جان…عزیز دلم… با گریه زاری که چیزی درست نمیشه. 

میشه؟ نه فقط همه چی رو بدتر و بدتر میکنه.

اشک هام چکید

– داداش الان به حمایت ما نیاز داره.

 تو با گریه زاری و شیون داری خرابش میکنی.

اشک هاشو پاک کردم

– شنیدی که دکتر چی گفت؟

 داداش با یه کلیه هم میتونه زنده بمونه. ما الان باید قوی باشیم و تمام تلاشمونو بکنیم تا بیارمیش بیرون.

افرا اومد سمتمون.

– جانان راست میگه مامان، با گریه زاری هیچی درست نمیشه بدتر حال خودت بد میشه و شرایطو برای ما سخت میکنی.

سرشو انداخت پایین و هق زد

– اخه چطوری بیاریمش بیرون؟

چونشو گرفتم.

– حلش میکنیم یه طوری، اگر خدا بخواد میاریمش بیرون.

 الان اشک هاتو پاک کن و قول بده قوی باشی حداقل به خاطر ما، به خاطر داداش.

سرشو تکون داد و با گوشه روسریش اشک هاشو پاک کرد.

افرا به سمت در رفت

– من میرم پرستارو صدا کنم بکشه سرمشو.

سرمو تکون دادم

– باشه.

با رفتن افرا به سمت مامان برگشتم.

– مامان طلاهات هنوز هستش؟

با چشمای قرمز شده از اشکش نگاهم کرد.

– آره، گذاشتمش یه گوشه دور از چشم بابات.

سرمو به تایید حرفش تکون دادم

– نگهشون دار خب؟ 

به زودی میاریمش بیرون داداش رو.

– ولی چطوری؟ با کدوم پول؟

لبخند گرمی به صورتش زدم

– من میخوام کار کنم افرا هم از شرکت وام بگیره با طلاهای تو و یه مقدار قرض میتونیم بیاریمش بیرون. البته باید دعا دعا کنیم تا اون موقع مبلغ دیه زیاد نشه. 

نگران نگاهم کرد

– کار؟ چه کاری جانان؟ 

تو الان باید فکر درس و مشقت باشی.

گونشو بوسیدم

– نگران نباش مامان، تو فقط پشتم باش اون وقت میبینی چطوری درست میشه همه چی.

نامطمئن سرشو تکون داد.

– تا ببینیم خدا چی میخواد، ولی فکر نکن با کار کردنت راضی شدم نه….

پریدم وسط حرفش

– مامان صحبت میکنیم باهم ولی اینجا نه جاشه، نه موقعیتش.

سرشو تکون داد و به سرم دستش نگاه کرد.

– کجا موند خواهرت پس؟ برو صداش کن میخوام بچمو ببینم.

چشم هامو تو کاسه چرخوندم

– میاد دیگه مامان من الان برم چیکار…

با تحکم صدام کرد

– جانان…برو خواهرتو پیدا کن.

کلافه از جام بلند شدم 

– چشم مادر من چشم.

از اتاق اومدم بیرون، نگاهم تو سالن چرخید خبری از افرا نبود.

 به سمت ایستگاه پرستاری رفتم.

– ببخشید خانوم؟

به سمتم برگشت

– بفرمایید.

– سرم مادرم تموم شده میشه بیاید درش بیارید؟

سرشو تکون داد

– شما برید من میام تا چند دقیقه دیگه.

نیم نگاهی بهش انداختم

– باشه ممنون.

به سمت خروجی رفتم تا افرا رو پیدا کنم‌

با شنیدن صداش درست جلوی در ورودی مکث کردم.

یه گوشه وایسادم و به صحبت هاش گوش دادم

– نه نیازی به اومدنتون نیست….واقعا میگم رئیس بی تعارف و خجالت فقط یکم حال مادرم بد شده بود که الان خوبه و داره مرخص میشه، نیاز نیست خودتونو بندازید زحمت.

نمیدونم طرف پشت تلفن بهش چی گفت که خندید.

– از دست شما، چشم فردا میام به جبران امروز هم دیر تر میرم.

چند لحضه سکوت کرد

– چشم شبتون خوش.

تلفن رو قطع کرد و برگشت، با دیدن یهویی من ترسید و چند قدم رفت عقب

نفس عمیقی کشید

– جانان، اینجا چیکار میکنی؟ فالگوش وایسادی؟

شونه هامو دادم بالا.

– نه،‌ نگرانت شدم اومدم ببینم کجایی.

اومد سمتم و دستشو گذاشت پشت کمرم.

– بریم دیگه، مطمئنم بابا کلی نگران شده.

– داداش چی؟ تنهاش بزاریم؟

از گوشه چشم نگاهم کرد.

– با دکترش صحبت کردم گفت موندمون بی فایدست.

 فعلا هم باید تو ای سی یو بمونه تا شرایطش به ثبات برسه.

فردا میایم بیمارستان دوباره ولی الان هرچه سریع تر باید بریم….جرئت نمیکنم زنگ بزنم خونه.

سرمو به نشونه حرفش تکون دادم

– مطمئنا بابا عصبی میشه.

– چجورم.

از سالن گذشتیم با یادآوری چیزی مکث کردم.

 متعجب به سمتم برگشت.

– چی شدی پس؟

مشکوک نگاهش کردم

– میگم چه رئیس خوش اخلاقی داری ها معلوم بود خیلی نگران شده.

اخم هاشو کشید تو هم

– فکر اشتباه نکن، اون با همه کارکنانش همینطوره. دونه دونه چکشون میکنه و تو غم و شادی هاشون سهیم میشه.

بعدشم طرف جای بابای منو داره. دفعه بعدی دقت کن به حرفی که میزنی.

از خجالت لبمو گزیدم.

 به سمتش رفتم و دلجویانه نگاهش کردم.

– معذرت میخوام، قصد بدی نداشتم. همینطوری یه چی گفتم دیگه، فراموشش کن.

لبخند محوی زد

– واسه همینه میگم هنوز بزرگ نشدی.

 با انگشت اشارش ضربه ای به سرم زد

– اول فکر کن، حرفتو مزه مزه کن بعد بگو.

دستمو دور گردنش حلقه کردم

– چشم خانوم فیلسوف.

*

*

بازوی مامان رو گرفتم و کمکش کردم از ماشین پیاده شه.

افرا در حیاط رو باز کرد و یه گوشه وایساد.

باهم رفتیم داخل، نگاهم به چهره عصبی و برزخی بابا قفل شد. از جاش بلند شد.

– چه عجب تشریف فرما شدید خونه.

اخم هامو کشیدم تو هم خواستم حرفی بزنم که افرا پیش قدم شد.

– بابا میخواستم بهت زنگ بزنم خبر بدم ولی باور کن فرصت نش…

صدای فریادش داخل حیاط پیچید.

از ترس یه قدم رفتم عقب.

-ســاعــت رو دیــدید؟

 دونصفه شبه و تلفن سه تاتون خاموش.

فکر منو نمیکنید؟ نمیگید نگران میشم؟

تا این وقت شب چه غلطی میکردید بیرون و از کجا دارید میاید؟

– آروم باش بابا، توضیح میدم برات.

پوزخند تمسخر امیزی زد.

– باشه توضیح بده، مادرت که لال شده روزه سکوت گرفته تو بگو تا این وقت شب کجا بودید؟

– بیمارستان بودیم.

نگاهش کمی‌ نرم شد.

– بیمارستا‌ن؟‌ بیمارستان برای چی؟

افرا برگشت سمتم

– مامان رو ببر بالا.

سرمو تکون دادم و دست مامان رو کشیدم‌ اما مخالفت کرد. با لحن جدی گفت:

– میخوای بدونی کجا بودیم؟‌

باشه بهت میگم، بیمارستان بودیم به خاطر پسرم….

اخم های بابا کور شد

– مگه نگفتم کسی حق ند…

مامان پرید وسط حرفش

– بسه مرد، خجالت بکش، اون بچه تو هم هست پسرته… میدونی امروز چی کشیدم؟

میدونی وقتی فهمیدم چاقو خورده چه حالی شدم.

بغضش ترکید

– میدونی وقتی فهمیدم پاره تنم یه کلیشو از دست داده چی به حال و روزم اومد؟

نه‌ نمیفهمی، چون دل تو از سنگ شده!

صدای فریادش بلند شد

– تو نمیتونی بفهمی منو چون مادر نیستی.

 دستشو از دستم کشید و رفت جلو

– الانم جای غیرت الکی بکش کنار تا بتونم برم داخل.

با صورت قرمز شده و رگ بر آمده نگاهش کرد

– غیرت الکی؟ 

پوزخند بلند مامان به گوشم رسید

– آره غیرت الکی، تو اگه غیرت داشتی پسرتو منع نمیکردی از خودت از خانوادش.

تو اگر پدر بودی نمیزاشتی بچت گوشه زندان پیر بشه و اخرشم خونین و مالین پیداش کنن.

با عصبانیت میزو برگردوند.

– خفه شو…. اون قاتل پسر من نیست.

من پسری ندارم، خیلی وقت پیش دندون لقمو کندمو انداختم بیرون.

الانم زنده و مردش واسم مهم نیست.

دیگه طاقت حرفاشو نداشتم با حرص رفتم جلو

– بابا….چرا نمیخواید ببخشید؟

 چرا‌ نمیخواید بزرگی کنید؟

چرا‌ نمیخواید یک بارم که شده خودتونو بزارید جای داداش؟

اگر کسی میومد سراغ مامان شما چیکار میکردید ها؟ 

مطمئنا بدتر از داداش میکردید. اون به خاطر یه دختر نامرد بی گناه گناهکار شد. یک بار، برای یک بارم که شده خودتونک بزارید جای داداش جاتونو عوض کنید و با خیانت….

سیلی پردردش به سمت چپ صورتم باعث شد حرفم تو دهنم خشک بشه.

صدای جیغ مامان و افرا همزمان بلند شد. شدت ضربه به قدری بود که سرم کج شد.

بهت زده نگاهش کردم

به جرعت میتونستم بگم اولین بار بود که روم دست بلند میکرد، اولین بار بود که طعم ضربشو میچشیدم و این برای من‌ بیشتر از بیش دردناک بود.

با چشمای اشکی نگاهش کردم

– با….با؟

ناباور به دستش نگاه کرد، انگار باورش برای خودش هم سخت بود.

دستش مشت شد.

– جانان….

سیل عظیم اشک هام رو گونم روان شدن.

آب دهنمو قورت دادم با بغض زمزمه کردم:

– اشکال نداره….نوش جونم…حقم بود.

بدون نگاه کردن به کسی دویدم به سمت اتاقم.

درو باز کردم و خودمو پرت کردم رو تخت. رو تختیو تو مشتم فشردم و از ته دل زار زدم. 

سخت بودم برام…خیلی سخت….

سخت بود از کسی که مثل بت قبولش داشتم کتک بخورم، به ناحق فقط با گفتن حقیقت. 

حتی تو باورمم‌ نمیگنجید یک روزی بابا بخواد رو من دست بلند کنه.

انقدر گریه کردم و زار زدم که نفهمیدم کی چشمام گرم شد و تو همون حال به خواب رفتم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *