(طوفان)

ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.

نیم نگاهی به اطراف انداختم. 

درست یک ماه بود که حتی از جلوی این ویلا هم رد نشده بودم.

نفس عمیقی کشیدم و رفتم جلو.

 از ته حیاط صدای خنده میومد‌، استخر رو دور زدم و به همون سمت رفتم. 

همه دور هم‌ جمع نشسته بودن.

با ورودم حواسشون بهم جمع شد.

– به به ببین کی اومده! ستاره سهیل شدی جدیدا پسرم.

مستقیم به سمت مادرم رفتم و بغلش کردم.

– درگیر کارهای شرکتم…. عمو.

با شنیدن کلمه اخر جملم اخم هاش کشیده شد تو هم. 

هنوز که هنوزه با وجود گذشت سال های طولانی‌ نتونسته بود قبول کنه که اون برای من فقط و فقط نقش یه عمو رو داره، نه پدر.

نشستم رو صندلی و خیره شدم به مادرم. 

با دقت به صورتش نگاه کردم. 

میخندید اما به ظاهر، من تک به تک حرکات مادرمو از بر بودم.

با شنیدن صدای آرامش بخشش به خودم اومدم.

– طوفان؟….چرا جواب تلفن هامو ندادی پسرم؟ 

میدونی چقدر نگرانت شدم؟

 چقدر دلهره افتاد به جونم؟

نفس عمیقی کشیدم و دستشو گرفتم تو دستم. 

بوسه ای به پشت دستش زدم

– تو که از کارهای من خبر داری مادرم! میدونی چقدر درگیرم.

ناراحت نگاهم کرد

– تو چی؟ از دل یه مادر خبر داری؟

میدونی چه به حال و روز مادری میاد که از بچش خبر نداشته باشه؟ 

ندونه کجاست، چی میخوره، کی میخوابه؟

یعنی انقدر سرت شلوغ بود که نتونستی جواب تلفنمم بدی؟

صدای کلافه عمو تو فاصله نزدیک به گوشم رسید.

– صنم، نیومده داری بچه رو خفت میکنی؟ 

وقت نکرده جوابتو بده دیگه‌ تموم کن این مسائلو. 

چرا نیومده، چرا جواب نداده، اینا همه تو گذشتست.

 مهم حاله که خداروشکر صحیح و سالم جلوت نشسته، انقدر شلوغش نکن.

به سمت چپش نگاه کرد

– مگه نه ارسلان؟

خیره شد تو چشمام

– درسته پدر، دیگه هممون میدونیم اخلاق یزدان رو.

اخم هامو کشیدم تو هم.

 بیزار بود از این وجود این پسر. 

پسری که آینه دق بود برای مادرم، برای کل خاندان. 

با تحکم گفتم:

– طوفان! 

صدای پوزخند بلند عمو به گوشم رسید.

– شاید تو برای مادرت طوفان باشی ولی برای من، برای خواهرت، برای برادرت برای کل خاندان بزرگمهر‌ یزدان هستی.

اسمی که پدرت برات مناسب دید و انتخاب کرد.

از حرص دندونامو سائیدم رو هم. خواستم جواب کوبنده ای بهش بدم که مادرم‌ اجازه نداد.

– کافیه دیگه تمومش کنید.

از جاش بلند شد.

– طوفان، بیا تو اتاقم پسرم، میخوام صحبت کنم باهات.

شنلشو دوطرف بدنش جمع کرد و بدون این که منتظرم بمونه رفت داخل.

از‌ جام بلند شدم. دستامو بردم تو جیب شلوارم و با جدیت گفتم:

– این منم که تایین میکنم کی منو چی صدا کنه عمو.

من اسمی که مادرم برام گذاشته رو دوست دارم.

شاید تو شناسنامه و برای شما یزدان باشم ولی من طوفانم، فقط طوفان.

خواستم برگردم که صدای منفورش تو گوشم پیچید.

– بهت ادب یاد ندادن نه؟ نمیدونی چطور باید تو روی بزرگترت صحبت کنی؟ 

از خشم دستامو مشت کردم

– از کی تاحالا حروم زاده ها زبون در اوردن؟

صدای خشمگین عمو فضارو در بر گرفت

– یزدان، با برادرت درست صحبت کن.

بی اختیار خندم گرفت.

– برادر؟ 

با تحقیر سر تا پاشو نگاه کردم.

– اون برای من فقط و فقط پسر معشوقتونه. 

نه کمتر نه بیشتر، حروم زاده بهترین صفتیه که میتونم بهش بدم.

قبل این که اجازه بدم حرف بزنن به سمت داخل رفتم.

بدون نگاه کردن به اطراف پله هارو رفتم بالا. 

دوست داشتم هرچه سریع تر از این خونه خارج شم و دیگه برنگردم اما حیف که وجود کسی مثل مادرم دست و بالمو بسته بود.

جلوی در اتاقش وایسادم و چند تقه زدم.

– بیا تو.

درو باز کردم و رفتم داخل. جلوی آینه نشسته بود و موهاشو شونه میکرد.

رفتم جلو و شونه رو ازش گرفتم.

آروم شروع کردم شونه کردن موهاش.

از آینه با دقت نگاهم کرد

– طوفان؟ چی شده پسرم؟ چرا قیافت این شکلیه؟

اخمم غلیظ تر شد

– این پسره، از کی اینجا زندگی میکنه؟

لبخند ملیحی زد

– ارسلان خودش خونه داره، بعدشم این پسره چیه؟ اون مثل برادر کوچیک…

پریدم وسط حرفش

– اون برادر من نیست مامان، الکی حرف در نیارید لطفا.

شونه رو دادم دستش

– به هر حال دوست ندارم اینجا باشه و باعث آزارت بشه.

خندید

– اخه اون بچه چه آزاری میخواد به من برسونه؟ جز احترام چیزی ازش ندیدم.

نشستم رو تخت

– چی میخواستی بهم بگی مامان؟

برگشت سمتم.

– امروز همتا زنگ زد.

– خب؟

– درسش‌ تموم شده داره برمیگرده.

بی حوصله پامو تکون دادم

– به سلامتی.

اخم هاشو کشید تو هم

– طوفان؟ متوجه حرفم شدی؟ 

دارم میگم درس خواهرت تموم شده و بعد چند سال داره برمیگرده خونش.

این رفتار بی تفاوت چیه؟ فکر میکردم خیلی دلتنگش هستی!

دستمو کشیدم تو موهام

– متوجهم مامان خوشحالم هستم که خواهرم داره برمیگرده ولی میگی چیکار کنم؟ پاشم به مناسبت ورودش دایره تنبک برقصم؟

سرشو به نشونه تاسف تکون داد

– نه، نمیخوام دایره تنبک برقصی، میخوام دست از خون مجردیت بکشی بیای اینجا پیش ما زندگی کنی بشیم یه خانواده دور هم.

پوزخندی زدم

– میخواید برگردم به جایی که فرقی با شکنجه خونه برام نداره؟

ابروهای نازکشو کشید تو هم

– منظورت چیه؟

از جام بلند شدم

– شاید تو بتونی از عشق زیادت به عمو چشم رو همه کاراش ببندی، شاید بتونی پسر معشوقشو مثل پسر خودت ببینی ولی من نه میتونم نه میخوام.

لباش از بغض لرزید.

– چند دفعه بهت بگم؟ اون یه اشتباه بود و خود اتابک هم فهمید. 

اگرم ارسلان رو اورد زیر پر و بال خودش دلیل داشت، چون از گوشت و خون خودش بود. 

من گذشته رو فراموش کردم و بخشیدمش. 

ذره ای ازش ناراحت نیستم. بالعکس حتی بیشتر از قبل عاشقشم.

تو چشمام خیره شد

– یه عاشق واقعی چشم هاشو میبنده رو اشتباهات معشوقش، من سالهاست این پرونده رو بستم پس تو هم انقدر بازش نکن طوفان. 

لطفا انقد جیگر منو نسوزون.

 رفتم سمتش و با طمانینه پیشونیشو بوسیدم.

– معذرت میخوام.

ازش جدا شدم

– من باید برم.

بهت زده نگاهم کرد

– بری؟ کجا بری؟ هنوز یک ساعت نمیشه از اومدنت که می…

پریدم وسط حرفش

– قول میدم دفعه بعدی بیشتر بمونم ولی باید برم الان مامان.

 کلی کارهای شرکت رو هم تلنبار شده باید هرچه سریع تر روبه راهشون کنم.

با تردید سرشو تکون داد

– چی بگم!

گونشو بوسیدم

– مواظب خودت باش.

سرشو تکون داد

– خدا خودش مواظبت باشه.

کمرمو صاف کردم و برگشتم‌. خواستم برم که دستم گیر کرد به چیزی و کشیده شد.به عقب نگاه کردم.

 ساعتم گیر کرده بود به شنلش.

برگشتم سر جای اولم خواستم جدا کنم ساعتمو که چشمم به کبودی بدنش خورد.

با دقت نگاه کردم. یک طرف سرشونش به اندازه کف دست کبود بود.

اخم هامو کشیدم تو هم

– این کبودی جای چیه مامان؟

هُل زده کشید عقب و پوشوند بدنشو

-‌هیچ…ی

با عصبانیت شنلو کشیدم و کامل درش اوردم.

دستمو کشیدم روش، التهاب داشت و کمی قرمز بود.

محکم دندونامو رو هم فشردم

– کار اون پس فطرته؟

به زور سعی کرد خودشو ازم جدا کنه

– نه نیست، ولم کن طوفان.

دو طرف صورتشو بین دستامو گرفتم

– مامان به سوالم جواب بده.

شمرده شمرده گفتم:

– کار اون عوضیه؟ باز زدتت؟

قطره اشکی از چشمش چکید

– نه، اتابک رو من دست بلند نمیکنه. 

– پس این کبودی چیه؟

– افتادم زمین.

ازش جدا شدم

– میفهمم.

بدون توجه به صدا زدن هاش اومدم بیرون و با سرعت به سمت پایین حرکت کردم.

در خونه رو باز کردم و دویدم بیرون.

پشت به من جلوی استخر وایساده بود و پیپ میکشید.

بازوشو گرفتم و کشیدم عقب.

بهت زده نگاهم کرد

– چیکار میکنی؟

صاف خیره شدم تو چشماش

– تو زدیش؟

اخم‌ هاشو کشید تو هم

– کیو؟

گره ابروهام کورتر شد

– حاشیه رو بزار کنار، اون کبودی رو سرشونش جای چیه؟

تو زدیش؟

با شدت خودشو ازم جدا کرد

– معلومه که نزدم. برای چی باید دست رو زنم بلند کنم؟

موهام چنگ زدم

– پس اون جای چیه؟

– از پله ها افتاد پایین.

دستم خشک شد

– کی؟

– همونروزی که جنابعالی جواب تلفن ندادید.

با غضب نگاهش کردم

– انتظار داری باو…

صدای‌ مادرم باعث شد حرفم نصفه بمونه.

– طوفان؟

برگشتم عقب، نفس نفس زنون نگاهم میکرد.

– چه خوب شد اومدی عزیزم.

رفت سمتش.

– پسرت قبول نمیکنه که از پله ها افتادی زمین، فکر میکنه من زدمت.

خیره شد به چشماش. 

دستشو کشید رو صورتش و با لحن تاکید آمیزی گفت:

– بهش بگو که من چطور باهات رفتار میکنم، بگو دلم نمیاد حتی بهت تو بگم.

برگشت سمت من.

– اتابک راست میگه عزیزم.

از پله ها افتادم شونم کبود شد. 

خودشو تو بغلش جمع کرد

– اتابک هیچ رفتار بدی نمیکنه و با من مثل ملکش برخورد میکنه.

با حرص به صورتش نگاه کردم. میدونستم تمام این حرفا و حرکات نمایش کذایی بیش نیست.

دستامو کردم تو جیبم

– بسیار خب ولی….

با تحکم به چشماش نگاه کردم

– زنده نمیزارم کسیو به بخواد انگشت کوچیکشو به مادرم بزنه چه برسه به…

سکوت کردم

– فعلا خداحافظ.

بدون این که بزارم جواب بدن به سمت پارکینگ رفتم. 

سوار ماشین شدم و درو با شدت کوبیدم.

نفس عمیقی کشیدم و ماشینو روشن کردم. پامو رو گاز فشردم.

 ماشین با یه تیک آف از جاش بلند شد.

همونطوری که رانندگی میکردم گوشیمو از جیبم در اوردم و شماره پاشارو گرفتم.

با دومین بوق جواب داد

– جانم داداش؟

صدای اهنگ پشت گوشی بهم فهموند کجاست.

– کجایی؟

خندید

– قربون آدم چیز فهم بیا پاتوق.

اولین دوربرگردونو دور زدم نیاز داشتم تا خودمو تخلیه کنم و اتفاقات چند دقیقه پیش رو فراموش کنم.

– تا نیم ساعت دیگه اونجام.

گوشیو قطع کردم و انداختم صندلی بغل. پنجره رو دادم پایین، هوای تازه ماشین رو پر کرد.

نفس عمیقی کشیدم و مشامم رو پر کردم از هوای پاییزی.

 سرعتم رو بیشتر کردم. از فردا باید سخت مشغول کار میشدم و تو دهنی خوبی میزدم به رقبام.

                             (جانان)

با برخورد نور مستقیم خورشید به صورتم چشم هامو باز کردم‌. 

نیم خیز شدم. نیم نگاهی به خودم انداختم، با همون لباس های بیرونم خوابم برد بود.

بی حواس لبمو گاز گرفتم. سوزش لبم باعث شد اخمام گره بندازه بین دو ابروم.

با بدنی کرخت از جام بلند شدم و به سمت آینه رفتم. با دیدن خودم آه از نهام بلند شد؛ یک طرف گونم کامل کبود شده بود و گوشه لبم هم عمیق زخم شده بود.

و چشمام، چشمام بی شباهت به دوتا کاسه خون نبود.

نگاه از آینه گرفتم. بی حوصله مانتومو در آوردم و یه گوشه پرت کردم. موهای آشفتمو پشت سرم جمع کردم و رفتم بیرون.

همونطوری که از سالن رد میشدم اطرافو نگاه کردم‌. خونه غرق در سکوت بود. 

جلوی در سرویس وایسادم هنوز دستگیره درو لمس نکرده بودم که باز شد. متعجب سرمو اوردم بالا، نگاهم گره خورد به صورت بهت زده بابا. 

به ساعت داخل سالن نگاه کردم. عقربه هاش نزدیک به دوازده رو نشون میداد. 

مگه نباید چهارساعت پیش میرفت سرکار؟ پس الان اینجا چیکار میکرد؟

سرمو انداختم پایین

– سلام

خواستم از کنارش رد بشم که اجازه نداد. چونمو گرفت تو دستش و با دقت صورتمو وارسی کرد.

شوکه به زخم گوشه لبم و کبودی گونم نگاه کرد. ناباور زمزمه کرد: 

– من…این کارو کردم؟

تاب نگاه کردن به چشمای شرمندشو نداشتم. سرمو انداختم پایین و زمزمه کردم:

– مهم نیست، پوست من زیادی حساسه.

سرمو کشیدم عقب و بدون گفتن کلام دیگه ای رفتم داخل.

درو از پشت قفل کردم و تکیه دادم باش.

چشمه اشکم دوباره و دوباره جوشید.

هنوز که هنوزه باورم نمیشد بابا تونسته باشه سر هیچ و پوچ روم دست بلند کنه.

درسته یه سیلی بود اما برای منی که ناز پروردش بودم و تا حالا طعم ضربشو نچشیده بودم سخت بود.

نفس عمیقی کشیدم و به سمت روشویی رفتم. صورتمو با آب گرم شستم و بعد انجام دادن کارهام اومدم بیرون.

همونطوری که صورتمو با حوله خشک میکردم به سمت آشپزخونه رفتم.

مامان نشسته بود رو صندلی و خیره به بخار چاییش بود.

گلومو صاف کردم

– سلام

از کنارش گذشتم، یه لیوان برداشتم و برای خودم چایی ریختم. صندلی روبه روشو کشیدم و نشستم. متعجب دستمو جلوی صورتش تکون دادم.

– مامان؟ حواست به منه؟

بی حواس به سمتم برگشت.

با صدای‌ گرفته ای گفت:

– بیدار شدی مامان جان؟

چشم هامو تو کاسه چرخوندم.

– خیلی وقته شما حواست نیست، خوبی؟

آه عمیقی کشید و بلند شد. بدون توجه به سوالم به سمت یخچال رفت. وسایل صبحانه رو در اورد. همونطوری که میچید رو میز گفت:

– بخور صبحانتو، ناهارو بار گذاشتم تا یکی دوساعت دیگه آم…

با دیدن من حرفش نصفه موند. شوکه نگاهم کرد.

– جانان؟ صورتت چی شده؟

نگاهمو ازش گرفتم

– دسته گل باباست دیگه نگران نباش. همونطوری که زود کبود شد زودم میره.

صورتمو گرفت تو دستش و با دقت نگاه کرد. 

با بغض زمزمه کرد:

– بمیرم برات مامان، کاش تو صورت من میزد نه تو…

دستشو گرفتم تو دستم بوسیدم.

– شلوغش نکن مامان. چیز بزرگی نیست زود خوب میشه تو نگران نباش. تیر که بهم نخورده یه زخم کوچیکه.

آهش رو بی صدا بیرون داد و رو صندلی بغلم نشست.

جرعه ای از‌ چاییم نوشیدم.

– افرا کجاست؟

ظرف نون رو باز کرد

– کجا میخواد باشه؟ سرکاره دیگه.

لیوان رو بین دستام گرفتم

– مگه مرخصی نگرفت؟ باید امروز بریم بیمارستان.

سرشو تکون داد

– نه، گفت رئیسش اجازه نمیده ساعت ملاقات میاد.

یه لقمه درست کردم و بلند شدم

متعجب نگاهم کرد

– کجا میری؟ 

به ساعت اشاره کردم. 

– کلاس دارم امروز باید برم.

صدای عصبیش بلند شد

– کلاس بی کلاس جانان غذاتو بخور بلند شو باید بریم بیمارستان کنار داداشت.

تو درگاه در وایسادم

– نمیتونم مامام امتحان دارم. شما برید منم کلاسم تموم شه زود میام درثانی داداش که فعلا آی سیو هست ملاقات ممنوعه افرا هم هست دیگه نیازی به من نیست.

با حرص لباشو رو هم فشرد.

– هیچ وقت حریفت نمیشم جانان، برو ولی ساعت ملاقات بیمارستان باش.

سرمو تکون دادم

– باشه.

– به صورتمم کرم بزن زودتر خوب شه.

بی حوصله دستمو تکون دادم براش. 

همونطوری که لقممو میجوییدم به سمت اتاقم پا تند کردم. درو باز کردم و رفتم داخل. 

از رو تخت گوشیمو برداشتم. به صفحش نگاه کردم، سه تا میسکال داشتم و دوتا پیام.

پیام رو باز کردم، آدرس رو برام فرستاده بود.

” ساعت دو شرکت باش، مدارک یادت نره. حتی اگر یک دقیقه هم دیر کردی نیا چون نظم برای من مهم تر از هرچیزیه “

پوف کلافه ای کشیدم و به ادرس نگاه کردم. از اینجا تا اونجا حدود یک ساعت راه بود. بی حوصله گوشیو گذاشتم رو میز و به سمت کمدم رفتم.

درشو باز کردم و با انبوه لباس ها مواجه شدم.

نگاهی به مانتوهای داخل کمد انداختم.

چشمم خورد به مانتوی سفیدی که اون روز باعث کثیف شدنش شده بود.

درش اوردم و خواستم بپوشمش که حواسم جمع شد.

این مانتو بیش از حد کوتاه بود و مناسب محل کار نبود. خصوصا که خودش تمیزش کرده بود و مطمئنا وجب به وجبشو از بر بود.

مانتورو آویزون کردم و در عوض یه بلندشو برداشتم.

لباس هامو عوض کردم. جلو آینه نشستم و سعی کردم با آرایش کبودی صورتمو بپوشونم.

راضی از کارم از‌ جام بلند شدم. 

نیم نگاهی به خودم‌ انداختم، تا حدود زیادی تونسته بودم کبودی و زخم گوشه لبمو پنهون کنم.

نفس عمیقی کشیدم و زیر لب ذکر همیشگیمو زمزمه کردم.

امروز شروع هدف من بود. هدفی که‌ تمام فکر، ذهن، جسم و زندگی منو از آن خودش کرده بود ولی نمیدونستم که بازی سرنوشت عوض میشه و من با این کار قمار زندگی خودمو شروع میکنم.

                         (جانان)

کلافه به ساعتم نگاه کردم. 

درست دوساعت تموم بود اینجا نشسته بودم و هنوز که هنوزه هیچ خبری نشده بود.

با حرص به منشی نگاه کردم.

بی توجه به من تکیه داد بود به صندلیش و مشغول کارش بود

شقیقه هامو ماساژ دادم، کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که اومدنم اینجا فقط و فقط محضِ اذیت کردنم بوده.

خسته از فکر های بی خودم به اطراف نگاه کردم. 

سر تا سر دیوار تابلوهای شیک رنگی با طرح های عجیب و غریب نصب شده بود و گل های پیچک بزرگی که جای جای سالن جای گرفته و جذابیت این دفتر شیک و مدرن رو دوچندان کرده بود.

یه دست مبل اِل طوسی و میز ستش داخل سالن بود و کاتالوگ هایی مختلفی که تمام میز رو اشغال کرده بودن.

پامو تکون دادم، شرکت غرق سکوت بود و تقریبا مگس پر نمیزد.

نگاهمو از اتاق های در بسته گرفتم و دوباره به منشی دوختم.

چهرش کمی عجیب بود و رفتارش از اون عجیب تر.

یه لحظه با فکری که به ذهنم خطور کرد بدنم لرزید. 

 نکنه اوردنم به این شرکت نقشه بوده باشه و قصد اذیت کردنمو داشته باشن؟

نفس عمیقی کشیدم و گوشیمو از جیبم در اوردم. 

صفحشو باز کردم. 

رفتم روی شماره نگار و با سرعت لوکیشنو براش فرستادم.

گوشیمو برگردوندم داخل کیفم. 

نفس آسوده ای کشیدم و تکیه دادم به مبل.

چند دقیقه گذشت، با حرص لبمو گزیدم.

دیگه داشتم مطمئن میشدم که اومدنم اینجا بیهودست. ابروهامو کشیدم تو هم.

من با چه عقلی اومدم این همه راهو؟ اخه این شرکت شیکی که آوازه موفقیتش همه جا هست چه نیازی به منِ آدم عادی داشت؟

خواستم از جام بلند شم که تلفن زنگ خورد.

منشی با عجله گوشیو برداشت

– بفرمایید

…..

سکوت کرد چند ثانیه

– چشم.

از پشت میز بلند شد، یه برگه برداشت و اومد سمتم.

سوالی نگاهش کردم

– این فرمو پر کن بعد برو داخل.

با مکث و تاخیر گرفتم از دستش.

– یکم بیشتر علافم میکردن!

چشم غره غلیظی رفت:

– همین که الان اینجایی باید خداتو شکر کنی.

ابروهام از تعجب پرید بالا، حالا خوبه خودش منشی بود و سِمت بالاتری نداشت.

بی اختیار خندم گرفت.

غرور و تکبر از تک تک این افراد میبارید. از نگهبانشون گرفته تا منشی و رئیس….

بدون این که منتظر جواب حرفش بمونه رفت داخل یکی از اتاق ها و درشو بست. خودکارمو از داخل کیفم در اوردم و آستینای مانتومو دادم بالا. 

نیم نگاهی به فرم انداختم و شروع کردم پر کردنش.

نام…جانان سهراب‌ پور…نام‌ پدر…محمد 

رشته…دیپلم طراحی و دوخت…سن…هجده…وضعیت تاهل..مجرد…

رسیدم به ته برگه، جلوی مقدار حقوق و مدت‌ زمان قراداد رو خالی گذاشته بود.

بی حوصله نگاه بی توجهی به قوانین انداختم و بدون خوندنشون امضا کردم.

خودکارو گذاشتم داخل کیفم و بلند شدم.

همون لحظه منشی از اتاق اومد بیرون.

متعجب نگاهش کردم. به پای من بود؟

به اتاق بغلش اشاره کرد

– برو تو

چشم هامو تو کاسه چرخوندم. 

باید همین اول ازش زهر چشم میگرفتم تا بعدا به پر و پام نپیچه. 

به قولی گربه رو دم حجله باید میکشتم.

اخم هامو کشیدم تو هم و با غیض گفتم:

– تو کوری من که نیستم عزیزم.

 چشم دارم میتونی ببینم تابلو رو، دفعه بعدی به شعورم توهین نکن که بدتر از خودت به شعورت توهین میکنم.

چشمکی به چهره بهت زدش زدم و از کنارش رد شدم.

دوتقه به در زدم و بدون این که بزارم جواب بده رفتم داخل.

تو نگاه اول چشم هام به میز خیلی بزرگ قهوه ایش خشک شد و بعد از اون هیبت بزرگش که سایه انداخته بود رو میز.

گلومو صاف کردم و یه قدم رفتم جلو

– سلام

نگاه جدیش رو دوخت بهم

– اجازه دادم بیای داخل؟

شاکی و طلبکارانه نگاهش کردم

– باید اجازه بگیرم؟

سرشو تکون داد

– مسلما…نشونه ادبه این کار.

– تا جایی که من میدونم این دستوره و در زدن نشونه ادب، درسته؟

سر تا پامو برانداز کرد

– شاید ولی به هرحال اجازه گرفتن جزوی از قوانین منه.

پوزخندی زدم

– قوانین فقط مختص کارمنداتونه؟

سوالی نگاهم کرد.

نشستم رو مبل تک نفره داخل اتاق.

– یادمه گفتید رو ساعت حساسید و الان من دوساعت و نیمه معطل شدم.

لبخند یه وری زد و با لحن تمسخر امیزی گفت:

– حرصت گرفته که زورم از تو بیشتره؟

لب پایینمو گزیدم. چطور متوجه حال درونم شده بود؟ 

چشم هامو بستم. از عصبانیت داشتم میترکیدم اما نمیخواستم بروز بدم.

 نامحسوس نفس عمیقی کشیدم. 

آروم باش جانان…آروم باش و بهش نشون بده…

لبخند زورکی رو لبم نشوندم.

– چرا باید حرصم بگیره؟ اتفاقا از دکور زیباتون نهایت فیض رو بردم.

خندید و سرشو تکون داد

– خوبه!

دستشو دراز کرد سمتم

– قرارداد؟

نیم نگاهی به دست درشتش انداختم نگاهم به حلقه انگشت چپش خورد.

 بی اختیار ابروهام پرید بالا، پس متاهل بودش اقا.

با صداش به خودم اومدم

– مشکلی پیش اومده؟

سرمو تکون دادم

– نه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *