(جانان)

با استرس جلوی در اتاق خواب وایسادم. 

نفس عمیقی کشیدم تا از شدت اضطراب درونم کم بشه.

اگر قبول‌ نمیکرد چی؟

 اگر میگفت نه چی؟

 اون موقع چه بلایی سر من میومد؟ 

لبمو گزیدم، باید تمام تلاشمو میکردم‌ وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم میومد…!

دستمو دراز کردم در بزنم که صدای افرا از پشتم اومد.

– جانان؟ اینجا چیکار میکنی؟

با تردید برگشتم عقب.

– میخواستم با بابا صحبت کنم. 

لیوان دستشو گذاشت رو میز و اومد سمتم. 

– چیزی شده؟

سرمو انداختم پایین.

– نه چیزی نیست.

سکوت کرد

– مطمئنی؟

با مکث سرمو به نشونه مثبت بالا و پایین کردم.

نزدیکم شد. دستاشو دوطرف صورتم گذاشت و گفت:

– جانان، یادت نره من خواهرتم… وقتی گذاشتنت بغل من و فرامرز اندازه کف دست بودی.

با خودم رشد کردی با خودم بزرگ شدی پس بدون من میتونم حالتو بفهمم. اصرار نمیکنم بهت چون میخوام خودت بهت بگی نمیخوام اجباری باشه هرموقع فکر کردی میتونم رازدار خوبی واست باشم بیا پیشم.

موهامو دادم پشت گوشم.

– مرسی که هستی.

لبخند خسته ای زد.

– من نباشم کی باشه. بدو حرفتو بزن بیا بخواب صبح باید بری دانشگاه.

لبخند تلخی رو لبم نشست.

-‌باشه، شب بخیر.

– شب بخیر.

لیوانش رو برداشت و رفت داخل اتاقش.

نفس‌ عمیقی کشیدم و دوتقه به در زدم.

بدون این که منتظر جواب باشم درو باز کردم و از گوشه داخلو نگاه کردم.

دراز کشیده بود رو تخت و مچ دستش روی چشماش بود.

گلومو صاف کردم

– بابا؟ میتونم بیام داخل؟

دستشو برداشت و نیم خیز شد

– بیا بابا جان.

رفتم داخل و درو بستم. 

– خوابیده بودید؟

سرشو تکون داد

– نه منتظر مادرتم.

به کنار تخت اشاره کرد

– بیا اینجا.

نگاه کوتاهی به جایی که اشاره کرده بود انداختم.

– دیر وقته، فقط اومدم درباره یه موضوع مهم باهاتون صح…

پرید وسط حرفم

– جانان، بیا اینجا.

سرمو انداختم پایین

– چشم.

گوشه تخت نشستم.

– چی شده؟ 

معذب انگشت های دستمو تکون دادم. 

حتی نمیدونستم باید از کجا شروع کنم و چی بگم، من چطور میتونستم‌ دو سال همه چیو مخفی کنم؟!

سرمو به چپ و راست تکون دادم.

 نه! من آدم دروغ گفتن نبودم.

 برگشتم سمتش، خواستم حقیقتو بگم که زبونم بند اومد. 

چرا فکر میکردم این کار درسته؟ 

اخم هامو کشیدم تو هم. 

با گفتن حقیقت بیشتر و بیشتر خار میشم و میشم ننگ برای خانوادم.

این قرارداد کوفتی دست و پای منو بسته بود و مجبورم کرده بود به سکوت و خودخوری.

– جانان؟ داری نگرانم میکنی. چی شده؟

لبمو گاز گرفتم. قبل این که افکار ذهنم کار دستم بده گفتم:

– من میخوام کار کنم!

ابروهای پرپشتشو کشید تو هم

– کار؟ چه کاری؟

تاب نگاه کردن به صورت قرمز شدشو نداشتم سرمو انداختم پایین و زمزمه کردم.

– هرکاری…

از جاش بلند شد

با غیض غرید:

– نون شبتو بهت ندادم…گشنت گذاشتم…بی سوادت گذاشتم…بی لباست گذاشتم… چی واست کم گذاشتم که تو روی من وایسادی و میگی میخوام کار کنم؟ چه کمبودی حس کردی که میخوای این غلطو بکنی؟ چی باعث شده که بخوای درس و مشقتو ول کنی بری کار کنی؟

دستامو مشت کردم و هزار بار لعنت فرستادم به باعث و بانی کسی که این شرایطو برام ساخت.

به چشماش خیره شدم.

– شما هیچی واسم کم نزاشتید اما من میخوام دستم تو جیب خودم باشه.

دیگه بچه نیستم که بخوام بشینم خونه بابا. من بزرگ شدم باید تو جامعه باشم تا تکلیف خودمو بدونم. 

من نمیخوام دانشگاه رو ول کنم پیش غریبه هم‌ نمیرم پیش نگارم تو مغازش.

مامانش یه مدت حالش خوب نیست نمیتونه بیاد جاش من میرم یه مدت که کمک دستش باشم.

کلافه موهاشو چنگ زد

– برو بیرون جانان، برو بیرون نصفه شبی گند نزن به اعصابم. نزار مثل دیشب کاری کنم که پشیمونی برام بمونه.

بی اختیار بغض کردم

– دیشب حقم بود، گله ای ندارم ولی امشب نه.

از جام بلند شدم

– من حقمه که واسه زندگیم، واسه آیندم تصمیم بگیرم. 

دیگه بچه دوساله نیستم بابا… من باید تو جامعه باشم تا بتونم چند سال دیگه یه آدم موفق بشم. حقمه به فکر زندگیم باشم.

روشو برگردوند. با صراحت گفت:

– نه…تا زمانی که ازدواج کنی، تا زمانی که تو خونه باباتی نمیزارم همچین کاری کنی. هرچی نیازت باشه خودم برات فراهم میکنم اما این فکرو از سرت بیرون کن.

با عصبانیت موهامو دادم پشت. بغضم هر لحضه بیشتر میشد. از حرص، حماقت و نفرت از کسی که باعث شده من تو این شرایط قرار بگیرم.

قطره اشک سمجی از گوشه چشمم چکید.

امشب دوراه داشتم. یا باید راضیش میکردم و دوسال تمام دروغ میگفتم یا باید امضا میزدم زیر سرنوشتم و تا اخر عمر بدبخت میشدم.

از جام بلند شدم. با قدم های بلند رفتم سمتش و درست روبه روش وایسادم.

مستاصل نگاهش کردم.

– اگر جای من فرامرز بود چی؟ بازم بهش اجازه‌ نمیدادید؟ نمیشه یک بارم که شده فرق بین جنس ما نزارید؟ 

اشک هام قطره قطره چکید.

– میشه من یک بار حق انتخاب داشته باشم؟ 

میشه یه بارم که شده خودم واسه آیندم تصمیم بگیرم؟

 یک بارم که شده به جرم دختر بودن به جرم ضعیف بودن محکوم نشه؟ 

میشه یک بارم که شده تو تصمیمم پشتم باشید؟

– چیز زیادی ازتون خواستم؟

فقط خواستم کار کنم یه مدت و دستم تو جیب خودم باشه.

با سماجت اشک چشممو پاک کردم.

– گفتید بیرون نرو تنهایی، نرفتم، گفتید با دوستات نگرد نگشتم و هزار باید دیگه…اشکال نداره…اینم مثل چیزای دیگه.

 شما حکم کنید و من خفخون میگیرم‌ و میگم چشم…

محکم دستمو کشیدم زیر چشمم

– فکر نمیکردم با بزرگ شدنم رابطه شیرینمون از هم بپاشه ولی شد…

اینم میگم چشم بابا.

نا امید برگشتم خواستم برم بیرون که صداش از پشتم اومد.

-‌ از زمانی که شماها به دنیا اومدید‌ سعی کردم فرق نزارم بینتون…همتونو مساوی ببینم..

بغض توی صداش مشهود بود.

– برادرتو آزاد گذاشتم…درسو گذاشت کنار گفتم باشه…گفت میخوام زن بگیرم گفتم باشه…اما پشیمونم کرد…با کشتن اون آدم منو از دنیا سیر کرد. جیگرمو سوزوند. 

فکر میکنی بابات بی رحمم؟ فکر میکنید دل نداره؟ 

هر لحضه که میگذره جیگر من میسوزه از اینکه پسرم پشت میله های زندانه.

کمر من شکست وقتی دیدمش دستبند زدن دستش و بردنش. 

از فرامرز که گذشت…فقط تو موندی واسم و خواهرت..حق بده بهم که سختگیر باشم، حق بده که نگرانتون باشم. من طاقت از دست دادن یه بچه دیگم رو ندارم…

روشو برگردوند

– ساعت کاریت چنده؟

یاد حرفای نگار افتادم بغضمو قورت دادم و گقتم:

– دانشگاه تغییر کرده ساعتش…صبح میرم تا ظهر بعدشم پیش‌ نگار. هفت تموم میشه کارم..

سرشو تکون داد و برگشت.

– سختمه واسم قبول کنم ولی راهی واسم نزاشتی…حالا که میخوای روی پای خودت وایسی وایسا ولی پشیمونم نکن جانان.

پشیمونم نکن از تصمیمم من طاقت داغ یه اولاد دیگه رو ندارم.

شرمنده نگاهش کردم

– چشم

رفتم جلو و خودمو انداختم بغلش.

با دلتنگی عطر مردونشو به مشامم سپردم.

– پشیمونتون‌ نمیکنم.

                              (جانان)

جلوی در ورودی وایسادم و نگاهی به برج بلند بالای روبه روم انداختم.

 هنوز که هنوزه باورم‌ نمیشد اینجا بودم. 

نفس عمیقی کشیدم و رفتم داخل.

لابی خلوت بود و به قولی پرنده پر نمیزد. 

مستقیم داشتم میرفتم سمت اسانسور که صدایی از پشتم اومد.

– خانوم؟

متعجب برگشتم عقب

– بفرمایید..!

اومد سمتم. یه دسته کلید گرفت جلوم و گفت:

– اقای بزرگمهر گفتن اینارو بدم بهتون.

با چشمای درشت شده نگاهش کردم

– مگه در شرکت باز نیست؟

متعجب سرشو تکون داد

– کجای کاری خانوم ساعت کاری از هشت صبح شروع میشه.

از عصبانیت چشمامو بستم. 

این مرد چی فکر کرده بود پیش خودش؟ 

نفس عمیقی کشیدم تا آروم شم، به وقتش تلافی میکردم سرش و اون موقع حالیش میکردم اذیت کردن من یعنی چی.

کلیدو از دستش گرفتم

– ممنون

به سمت آسانسور رفتم و سوار شدم.

*

*

*

درو باز کردم و رفتم داخل، نگاهی به اطراف‌ انداختم. هیچکس نبود.

کلافه کیفمو پرت کردم رو مبل.

دستمو زدم به کمرم و خیره شدم به اطراف. چشمم به اتاق های داخل سالن خورد.

کنجکاوی مثل خوره افتاد به جونم. 

نیم نگاهی به در ورودی انداختم و رفتم سمتشون. دستگیره رو کشیدم، در کمال ناباوری قفل بود.

متعجب دستگیره اون یکی درو کشیدم، اونم قفل بود.

چشم هامو تو کاسه چرخوندم. این شرکت بیشتر از بیش عجیب بود.

چرا باید در اتاق هاش قفل باشه وقتی وجب به وجب این ساختمون محافظت شدست؟

کلافه از فکر های بی خودم عقب گرد کردم و به سمت جایی که میدونستم اشپزخونست رفتم.

از داخل سینک کتری رو برداشتم و پر کردم. گازو روشن کردم و گذاشتم بجوشه.

 تکیه دادم به کانتر و خیره شدم به روبه روم.

نمیدونستم میتونم با این سبک زندگی جدید کنار بیام یا نه اما هرچی که بود من مجبور بودم….مجبور بودم بسوزم و بسازم پای اشتباهم، پای حماقتم.

با صدای سوت کشیدن کتری به خودم اومدم.

از داخل کابینت یه لیوان برداشتم و پرش کردم.

با کمی گشتن تونستم چایی رو پیدا کنم.

یه پک باز کردم و گذاشتم داخل آب داغ.

همونطوری که گوشیمو از جیبم در میاوردم نشستم رو صندلی.

پاهامو تکیه دادم به میز و قفل گوشیمو باز کردم.

خمیازه بلندی کشیدم. چشم هام از بی خوابی میسوخت. افکار مزاحم و ترس از لو رفتن دروغم نزاشته بود ثانیه ای چشم رو هم بزارم.

چشمامو مالیدم تا خوابم بپره. دستمو دراز کردم لیوان رو بردارم که دستی زودتر از من برداشتش.

با چشمای درشت شده به صاحب دست نگاه کردم.

کم کم اخم هام کشیده شد تو هم.

– مال منه اون.

سرخوش خندید.

– باشه، یکی درست کن واسم پسش بدم بهت.

چشم هامو تو کاسه چرخوندم.

– من ابدارچی این شرکت نیستم خودتون درست کنید واسه خودتون.

دستی تو موهای پر پشتش کشید.

– پس من اینو برمیدارم یکی واسه خودت درست کن.

بدون توجه به قیافه بهت زده من به سمت در خروجی رفت.

با عصبانیت پاهامو کوبیدم زمین و غریدم:

– زورگوی عوضی…

بلند شدم و به سمت بیرون رفتم. 

از لای در نیمه باز اتاقش به داخل نگاه کردم.

پشتش به من بود و داشت چاییشو میخورد.

دستامو مشت کردم

– کوفتت بشه ایشالا…

چند قدم رفتم جلو.

– من باید چیکار کنم؟

بدون این که برگرده گفت:

– وسایلتو بردار بیا داخل.

چشم هامو تو کاسه چرخوندم.

اگر پام لنگ نبود نشونش میدادم دستور دادن یعنی چی…ولی حیف…حیف که دست و پام بسته بود.

کیفمو برداشتم و رفتم داخل.

نشسته بود رو میزش و مشغول خوندن برگه های جلوش بود.

روی مبل نشستم.

– خب؟

از گوشه چشم نگاهم کرد

– خب چی؟

– چیکار باید بکنم؟

از بغل دستش دفتر طراحی و مداد داد بهم.

– فکرتو باز کن دقیق و با دقت طرح هاتو بکش.

من کار تمیز میخوام پس تمام حواستو بده بهش.

با اخم های درهم ازش گرفتم

– چی باید بکشم؟

خودکارو تو دستش چرخوند.

– لباس شب.

با چشمای گشاد شده نگاهش کردم

– ولی چطو…

پرید وسط‌ حرفم

– فقط طرحتو بکش و هیچ سوالی نپرس، روز موعود خودت میفهمی.

با همون تعجبم از دستش گرفتم.

چطور میتونست خودش شوء بزاره؟ اونم با این لباس ها؟

تمام حرفاشو مثل یه تیکه پازل چیدم کنار هم. مغزم سعی میکرد حلاجی کنه اما نمیتونست. انگار، انگار یه تیکه کم بود. کلافه سرمو تکون دادم کیفمو گذاشتم کنارم و شروع کردم کشیدن طرح.

نمیدونستم اینجا چه خبره اما مطمئن بودم میفهمیدم‌..!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *