با احساس درد تو یه نقطه از گردنم به خودم اومدم.

دستمو گذاشتم روش و ماساژ دادم.

 به ساعت نگاه کردم. درست پنج ساعت بود که بی وقفه داشتم کار میکردم.

با اطمینان از خالی بودن اتاق سرمو تکیه دادم به کاناپه و چشمامو بستم.

تو خیال خودم فکر میکردم این کار آسونه و مثل آب خوردن ولی الان میفهمم سخت در اشتباه بودم.

به اجبار بودنم اینجا یک طرف، نکته های ریز بین و سخت گیری های بیش از حد طوفان هم یک طرف دیگه. 

ناخودآگاه اخم هامم کشیده شد تو هم.

اون مرد، مردی که با دوز و کلک منو مجبور به کاری کرده بود که نمیخواستم چطور برام شده بود طوفان؟

پوف کلافه ای کشیدم و برای بار هزارم به‌ خودم لعنت فرستادم. 

اگر یکم فقط یکم حواسمو جمع میکردم الان حال و اوضاعم این نبود.

صدای در اجازه فکر کردن بیشترو بهم نداد.

هول زده تو جام پریدم

– طوفان کله شق بازیو بزار کنار بخوای نخوای مجبوری بری.

بدون توجه به حضور من کتشو پرت کرد رو میز.

صدای بلند و عصبانیش طنین انداخت تو اتاق.

– هیچ اجباری در کار نیست، تو میری جای من و تمام دیگه این بحثو وسط نکش پاشا. من پا نمیزارم تو جایی که اون پس فطرت هست.

– چرا داری بچه بازی در میاری پسر خوب.

چرا نمیفهمی د ِ لامصب؟ من بودم که میرفتم.

خر بازی در نیار طوفان، اون فقط دنبال یه نقطه ضعف ازته.

فکر میکنی چرا این بازیو درآورده؟ چرا شخصا تورو دعوت کرده؟

تا عکس العمل تورو ببینه. عاقلانه فکر کن یکم بعد زر اضافه بزن. با این کله شق بازی هات گند نزن به برناممون. 

با سرگرمی تکیه دادم به کاناپه و به بحث و جدل بینشون خیره شدم.

انقدر گنگ حرف میزدن که هیچی نمیتونستم متوجه بشم.

سرفه ریزی کردم تا حواسشون به من جمع بشه. 

تو تانیه ای نگاه طوفان بهم خورد. 

ابروهای پر پشتش کشیده شد تو هم.

– تو اینجا چیکار میکنی؟

به سمتش برگشتم

– مشکل فراموشی دارید؟

با غیض نگاهم کرد

– برو با هم سن خودت شوخی کن بچه. اینجا چیکار میکنی وقتی ما داریم صحبت خصوصی میکنیم؟ 

یاد ندادن بهت جایی که حضورت لازم نیست نباشی؟ 

پوزخندی گوشه لبم نشست. 

آستین مانتومو زدم بالا و بلند شدم.

از رو میز طرح هارو برداشتم و بدون نگاه کردن بهشون هل دادم سمتش

به چشماش نگاه کردم

چشمایی که دریای عصبانیت بود.

– این طرح ها، برای امروز دیگه نمیتونم یه کار شاخ و تمیز تحویلت بدم. 

کمرمو صاف کردم

– از کله صبح خورشيد طلوع نکرده منو کشوندی تو این خراب شده و مجبورم کردی بدون استراحت این طرح های لعنتیو بکشم و حالا جوابم اینه؟ 

خم شدم رو میز 

– هرکی میخوای باش، سِمتت‌ هرچیه ربطی به من نداره. 

رئیسمی که باش، ازم آتو داری امضا داری اونم حله ولی..!

نفسمو فوت کردم تو صورتش 

– ولی حق نداری با من مثل برده زر خرت رفتار کنی. 

با تمسخر پوزخندی زدم

– برو عصبانییتو سر کسی که منبعشه خالی کن نه من. 

لبش به یه طرف کش اومد 

– زرنگ شدی دختر کوچولو. تو روی من تو چشمای من نگاه میکنی و مسخره میکنی؟

تکیمو از رو میز برداشتم.

– هر عملی عکس العملی داره رئیس.

چشمکی زمینه حرفم کردم.

– انتظار نداشته باش وقتی یه سگ گازت میگیره وایسی نگاه کنی.

با شنیدن این حرفم صورتش قرمز شد.

نامحسوس نفس عمیقی کشیدم و ریلکس نگاهش کردم. 

بالاخره تونسته بودم کمی فقط کمی این مرد مغرورو بچزونم.

هر چند که به ضررم بود، هرچند بازی با دم شیر بود و مطمئنا این مرد خشمگین روبه روم تلافیشو سرم در می اورد ولی من ادم پا پس کشیدن نبودم. 

باید یه جوری تلافی کاری که سرم اورده بود رو در می‌آوردم و چی بهتر از این موقعیت.

وسایلمو ریختم داخل کولم و به سمت در رفتم.

با یاداوری موضوعی برگشتم عقب بدون توجه به صورت هاج و واج دوستش و عصبانیت خودش گفتم:

– فکر نمیکنم کار من جدا از کار بقيه باشه

پس حق مسلممه ساعت کاری بیام… یعنی هشت صبح نه هفت.

لبخند حرص درآوری رو لبم نشوندم

– فعلا رئیس.

درو باز کردم و بدون توجه بهشون رفتم بیرون.

با ارامش سوار اسانسور شدم و دکمه پارکینگو فشردم.

بالاخره قلق عصبانیتش دستم اومده بود فقط کافی بود میفهمیدم اون کسی که ازش حرف میزدن کی بود… اون موقع…

                    (طوفان)

با خشم به در بسته خیره شدم.

مغزم از درک کردن اتفاق های چند دقیقه پیش عاجز بود.

حرفاش دونه دونه تو ذهنم مرور شد و باعث شد عصبانیت به فرق سرم نفوذ کنه. دندون هام رو از خشم رو هم سائیدم. چطور جرئت کرده بود تو روی من وایسه و لقب یک حیوون بی ارزش رو بهم بده؟ چرا همون موقع حسابش رو نذاشتم کف دستش؟

با شدت از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.

پاشا هول کرده صدام کرد

– کجا می ری طوفان؟ 

بدون توجه بهش دستیگره درو کشیدم و غریدم:

– طوفان نیستم اگر آدمت نکنم دختره کله شق.

بازوم محکم از پشت کشیده شد. 

– برگرد سرجات پسر، ولش کن.

با چشمای به خون نشسته برگشتم عقب

– دستم رو ول کن پاشا.

با سماجت نگاهم کرد. 

  اول بیا صحبت کنیم؛ بعد. 

اینطوری بری جنازه دختر مردم می مونه دستمون.

دندون هامو روهم سائیدم. 

– ولم میکنی یا اول جنازه تورو در بیارم؟

شاکی و طلبکارانه نگاهم کرد

– ولت نمیکنم. 

کنترل کن خودت رو طوفان.

 اول صحبت کنیم بعد هر قبرستونی میخوای بری، برو. یادت نره قولیو که با مادرت دادی!

نفسم رو به شدت بیرون دادم. 

دوست داشتم برم بیرون و آدمش کنم. بفهمونم بهش من واقعی کیه! اما حیف، حیف که حرف مادرم با ارزش تر بود واسم. 

دستمو از دستش کشیدم و برگشتم سرجای اولم. 

از داخل کشو جعبه سیگار رو در آوردم.

یه نخ گذاشتم گوشه لبم و روشن کردم.

کام عمیقی گرفتم و چشم هام رو بستم.

شقیقه هام از عصبانیت نبض میزد و درد تو کل سرم پیچیده بود.

صدای پاشا تو فاصله نزدیک به گوشم رسید. 

– به این منوال پیش بره یه هفته‌ ای تمومش کردیم! 

چشم هام رو باز کردم. 

– چی رو؟

به دفتر جلوش اشاره کرد.

– مثل باقی طرح هاش، تو نگاه اول سادست اما وقتی غرقش میشی میبینی منحصر به فرده.

دفتر رو برداشتم.

 همونطوری که کام میگرفتم ورقش زدم.

با کمی دقت به این نتیجه رسیدم که حق با پاشاست و این دختر برعکس زبون تند و تیزش هنر بالایی داره.

اخم هام رو کشیدم تو هم. 

– هرچی، این باعث نمیشه از موضوعم کوتاه بیام و بگذرم ازش.

باید غلاف بشه زبونش تا بفهمه جلوی کی لال بشه و جلوی کی کر.

حرصی نگاهم کرد. 

– خیلی بی منطقی طوفان!

نیشخندی زدم. 

-منطق من با منطق تو فرق داره.

چند ثانیه سکوت کرد. 

– ادما مثل یه لیوان پر آبن، گنجایششون که تموم شه سرریز میشن.

اون دخترم برای خودش غرور داره، انسانه درست مثل من مثل تو.

تو وقتی عصبی میشی به هیچکس نگاه نمیکنی. میبری و میدوزی برای خودت. 

شاید منم جای اون بودم همین رفتارو میکردم.

تکیه داد به صندلی. 

– به نظرم یکم باهاش لطیف برخورد کن. فکر کن مثل همتاست.

از گوشه چشم نگاهم کرد. 

– کینه شتریتو بزار کنار پسر. 

با اخم های درهم نگاهش کردم. 

– از کی برات مهم شده که داری جلوی من طرف داریشو میکنی؟

 این رفتارها، این حمایت ها چه معنی میده؟ 

ریلکس نگاهم کرد. 

– هیچی. 

از جاش بلند شد.

 داشت میرفت بیرون که صداش کردم.

– پاشا؟

برگشت عقب

– بله؟

از جام بلند ‌شدم و روبه روش وایسادم

با جدیدت خیره شدم بهش و زمزمه کردم:

– خودت میدونی که تو طبیعت من کنار اومدن نیستش، کوتاه اومدن نیستش

پس…

سکوت کردم و ادامه حرفمو خوردم. 

– هرکی تورو نشناسه من که رفیق چندین و چند سالتم میشناسم! 

میدونم چه مار هفت خطی هستی پس سعی نکن از این طریق به اون دختر نزدیک شی که کلامون بد میره تو هم. 

آروم زدم رو شونش. 

– متوجه شدی؟ 

پوزخندی زد

– آره 

نگاه پر معنی بهم انداخت و رفت بیرون.

یه نخ دیگه از پاکت در اوردم. 

همونطوری که روشنش می کردم به سمت پنجره رفتم.

کام عمیقی گرفتم و دودشو به ریه هام فرستادم.

نگاهم رو به ماشینای در حال رفت و امد دوختم.

حرفاش تک به تک تو گوشم پیچید. 

بی اختیار لبخندی رو لبم نشست.

به جرئت می تونستم بگم اولین کسی بود که برای بار دوم  تو روم وایساد و حرفایی رو نثارم کرد که هرکی میزد الان گوشه قبرستون بود.

بدون توجه به شرایطش بدون توجه موقعیتش بدون توجه به من با شهامت حرفشو زد و این موضوع بیشتر از بیش به مذاقم خوش اومده بود.

فیلتر سیگارو انداختم کنار.

– بالاخره غلاف میکنم زبونتو دختره چموش زبون نفهم.

                        (جانان)

با استرسی که کل وجودمو احاطه کرده بود پشت در وایسادم.

راه رو بیمارستان شلوغ بود و همهمه اطراف کلافم کرده بود. 

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم.

از لای در نیمه باز نگاهی به داخل اتاق انداختم.

مامان کنارش نشسته بود و غرق صحبت بودن.

بی اختیار لبخندی رو لبم نشست. 

بالاخره با وجود گذشت یک هفته طاقت فرسا از آی سی یو اومده بود بیرون و حالا میتونست حداقلش چشماش رو باز نگه داره.

دستگیره درو بین انگشتام فشردم. خواستم برم داخل اما ثانیه اخر مکث کردم. 

با چه رویی میخواستم ببینمش؟

تمام این مدت خودمو ازش مخفی کرده بودم و حالا میخواستم جلوش وایسام؟

دستمو مشت کردم و عقب گرد کردم.

هنوز قدم برنداشته بودم که صدای ضعیفش به گوشم رسید

– نمیخوای بیای داخل؟

پاهام از حرکت وایساد. 

من که خودمو مخفی کرده بودم، پس از کجا فهمید؟

صدای مامان اجازه فکر کردن بیشترو بهم نداد. 

– جانان؟ چرا دم اتاق وایسادی؟ 

نمیخوای بیای داخل؟ 

با مکث برگشتم.

– چرا… یه چیزی یادم رفته بود برگشتم برش دارم.

اومد سمتم و با اخم نگاهم کرد

– کم دروغ بگو بچه… بیا برو پیش برادرت منم برم یه دکتری پرستاری چیزی پیدا کنم بیان یه مسکن بزنن.

سرمو تکون دادم

– باشه.

از کنارم گذشت و رفت.

با قدم های آهسته رفتم داخل، درو بستم و تکیه دادم بهش.

با خجالت نگاهش کردم

– سل…سلام

لبخند کمرنگی به روم زد.

– چقدر بزرگ و خانوم شدی جانا!

بی اختیار بغض کردم. دلتنگی عجیبی سر تا سر وجودم پخش شد. چند وقت بود که این اسمو نشنیده بودم از زبونش؟ چند سال بود؟ 

پلک زدم، همراه با اون اشک هامم شروع کرد باریدن.

– چرا خودتو ازم دریغ کردی جانا؟

 تو هم از من بدت میاد؟

 روی دیدن برادر قاتلتو نداری؟

 ننگ بزرگیم واسه شما، مگه نه؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *