مات و مبهوت نگاهش کردم. 

– نه… نه! 

زهر خندی زد

– انکار نکن جانا، خودم میدونم. 

شب و روز نیست که تو اون آلونک به کارام فکر نکنم.

من شمارو شرمنده کردم.

 تورو، افرارو. 

مکث کرد

– مامان بابارو، همتونو شرمنده کردم.

دیگه طاقت سکوت رو نداشتم. 

با قدم های بلند رفتم سمتش و خودمو پرت کردم تو بغلش. 

با بغض نالیدم:

– نتونستم، هرکاری کردم نتونستم تورو پشت میله های زندان ببینم…. نتونستم! 

پیرهنشو چنگ  زدم.

– توهر کاریم کنی داداش منی نه مایه ننگ.

هق زدم.

– منو ببخش…ببخش منو

سرمو رو سینش فشردم. 

– هیچ وقت، حتی یک لحضه هم تورو مقصر ندونستم.

ازش جدا شدم

– تو قاتل نبودی و نیستی! 

هق زدم

– توهرکاریم کرده باشی قاتل نیستی.

عمیق نگاهم کرد و من غرق شدم تو چشمای سیاهش. 

چشمایی که دنیای حرف بود، حرف های ناگفته.

 غرق شدم تو صورتش و تارهای سفید کنار شقیقش. 

غرق شدم تو صورت زردش و تن نحیفی که تو لباس بیمارستان بود.

غرق شدم و قلبم به درد اومد. 

صدای برخورد دستبند به میله تخت باعت شد از افکارم پرت شم بیرون و با واقعیت روبه رو شم.

با درد به دست چپش نگاه کردم.

حتی تو این حالم بهش رحم نکرده بودن و اون یه تیکه آهن رو بسته بودن بهش.

چشمامو بستم تا شرمندگی نگاهشو نبینم.

 چشمامو بستم تا درد و عذاب برادرمو نبینم.

 چشمامو بستم تا نبینم… نبینم و داغون نشم. 

نبینم و کمبود وجودشو، حمایت هاشو تو زندگیم حس نکنم.

با نشستن دستش روی سرم به خودم اومدم.

چشم هامو باز کردم. با لبخند همیشگیش موهامو نوازش میکرد.

با سرسختی بغضمو قورت دادم و سعی کردم قوی باشم.

دستشو گرفتم تو دستم و بوسه عمیقی بهش زدم.

خیره شدم به آنژیوکت دستش.

– بهتری؟ درد که نداری؟ 

نفس عمیقی کشید.

– خوبم.

تکیه داد به بالشت پشتش و چشم هاشو بست. 

لبامو با زبونم تر کردم.

– داداش؟

بدون این که چشم هاشو باز کنه جوابمو داد.

– بله؟

چند ثانیه مکث کردم

– کی چاقوت زد؟

بلافاصله چشماشو باز کرد. 

با لحنی کلافه و بی شباهت به قبل گفت:

– نمیدونم! 

با چشمای گشاد شده نگاهش کردم. 

– نمیدونی؟ یعنی چ…

پرید وسط حرفم

– تمومش کن جانا.

 پشتم بهش بود ندیدم، دیگه این بحث رو وسط نکش.

پوف کلافه ای کشیدم.

– داداش متوجه موقعیتت هستی؟

الان اگر نگی کیه فردا باز میبرنت اونجا باز خدای نکرده یه بلای دیگه سرت میارن! 

بگو کیه و دخلشو بک…

با باز شدن یهویی در حرفم تو دهنم موند.

برگشتم عقب. پرستار و یه سرباز تو درگاه در بودن.

پرستار اومد جلو

– وقت ملاقات تمومه خانوم بفرمایید بیرون! 

پایین مانتوم رو تو مشتم فشردم. 

– چند دقیقه بهم مهلت بدید میرم بیرون.

بی حوصله به سمت سروم رفت.

– نمیشه خانوم بفرما بیرون.

اخم هامو کشیدم تو هم. 

خواستم جوابش رو بدم که دستم فشرده شد.

نگاه اخم آلودم رو بهش دوختم.

– برو جانا، نمیزارن بمونی.

کلافه از جام بلند شدم و بغلش کردم.

بوسه عمیقی به شونش زدم.

– زود خوب شو! 

صدای ضعیفش تو گوشم پیچید.

– خودتو از من دریغ نکن جانا.

بغضم سر باز کرد. 

– نمیکنم.

ازش جدا شدم

– یکم دیگه تحمل کن، نمیزارم اونجا بمونی، میارمت بیرون.

بهت قول میدم.

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید.

– دیگه نمیزارم کسی بهت صدمه بزنه.

بغضم اجازه بیشتر موندنم رو نداد.

نگاه آخری به دست بسته شدش به میله

تخت انداختم و با سرعت اومدم بیرون.

تکیه دادم به دیوار.

نفس عمیقی کشیدم و چشم هامو بستم.

بالاخره این روزها تموم میشدن. 

و من فقط و فقط باید قوی میبودم و با سختی ها مقابله میکردم.

چشم هام رو باز کردم. نگاهی به ساعت دستم انداختم، به اندازه کافی دیر کرده بودم. 

بدون توجه به نگاه متعجب بیمارا و کسایی که اونجا بودن به سمت در خروجی رفتم. 

از امروز، از همین ثانیه باید تلاشمو دوبرابر میکردم. 

                        (افرا)

با خستگی نشستم رو صندلی.

دو ساعت تمام سر و کله زدن با چندین نفر همه توانم رو گرفته بود. 

 شیشه آب رو برداشتم و بدون توجه به اطراف لاجرعه سر کشیدم.

نفس عمیقی کشیدم.

 آب جرعه جرعه از زبون و گلوی خشک شدم رفت پایین و وجود خستم رو زنده کرد. 

 شیشه خالی رو گذاشتم رو میز و سرمو بلند کردم.

نگاهم خشک شد تو دو جفت چشم مشکی که با اشتیاق خیره بود بهم.

با خجالت تو جام تکون خوردم.

– ببخشید آقای بزرگمهر من یه لحظه حواسم پر….

پرید وسط حرفم.

– برای چی داری معذرت میخوای افرا؟ واسه کاری که نکردی؟

ناخونانو تو دستم فشردم.

– نه، ولی نباید جلوی چشمای شما شیشه آب رو سر میکشیدم وقتی لیوان پیشم بود.

صدای بلند مردونش تو فضای اتاق پیچید.

– از دست تو دختر خوب!

نگاهش تو صورتم چرخید.

– اتفاقا رفتارت خیلی خالص و دلنشین بود واسم.

 بدون ریا، بدون کلک، بدون ادعا.

میدونی؟!

 خیلی از رفتارت شبیه کسیه که یه روزی همه چیزم بود و من از دستش دادم!

ناخودآگاه اخم هام کشیده شد تو هم.

درک نمیکردم! حرفاشو، معنی نگاهشو، اشتیاق چشم هاشو نمیفهمیدم.

این حرفا چه ربطی به من داشت؟

نکنه قصد و نیتش… 

سرمو به چپ و راست تکون دادم، افکار ذهنم بی اختیار به هزار سمت میرفت و من قادر به کنترلش نبودم. 

با جمله بعدیش تمام شک هام مثل دود شد و پر کشید رفت هوا.

– شوخی و خنده کافیه دیگه، پاشو بریم. امروز جلسه داریم بازم، با نماینده های فروش.

لبخند عمیقی زدم و بلند شدم.

با وجود گذشت دوماه فراموش کرده بودم که اخلاقش نه فقط با من بلکه با همینه. 

به سمت در راه افتادم و بازش کردم.

باهم از اتاق کنفرانس اومدیم بیرون.

با صداش به سمتش برگشتم.

– در ضمن فراموش کردم بگم، کارت امروز فوق العاده بود! 

رو سفیدم کردی جلوشون. 

اگر به همین رویه بریم جلو تو سال آینده یکی از سه شرکت برتر میشیم و دامنه موفقیتمون رو تو سراسر کشور پخش میکنیم.

 همه این هارو مدیون وجود تو هستم. 

از وقتی اومدی، شرکت پیشرفت چشم گیری داشته.

قدم هامو آرومتر کردم

– خجالتم ندید اقای بزرگمهر! 

من هرکاری کردم وظیفم بوده و مطمئنم میتونیم به بالاترین ها برسیم. 

از گوشه چشم نگاهم کرد، خواست حرفی بزنه که صدای منشی از پشت اومد.

– آقای بزرگمهر؟

برگشت عقب

– پسرتون تشریف آوردن داخل اتاق منتظرتونن.

صدای متعجبش اومد. 

– یزدان؟

سرشو تکون داد

– بله.

با شنیدن اسمش احساس کردم ضربان قلبم رفت رو هزار.

دستام شل شد. درک نمیکردم، این چه حسی بود که افتاده بود وجودم؟ 

برگشت سمتم.

– برو اتاقت، باقی چیزارو صحبت میکنیم.

لب های خشک شدم رو تر کردم

– چشم.

بدون گفتن کلام دیگه ای با عجله به سمت اتاقش رفت.

آب دهنمو قورت دادم و رفتم نزدیک.

یه حسی مثل کنجکاوی داشت وجودم رو میخورد.

نیم نگاهی به اطراف انداختم؛ با ندیدن کسی نزدیک دیوار اتاق وایسادم. 

باز بودن گوشه در باعث شده بود صدا هر چند کم به گوشم برسه.

 خودمو سرگرم کاغذ های دستم کردم.

همزمان گوشمو تیز کردم. 

– زودتر از این ها منتظرت بودم یزدان.

صدای خشن و مردونش تو گوشم پیچید. 

 – وقت نشد، درگیر بودم.

– کارت دعوت رسید دستت؟

صدای پوف کلافش اومد.

– آره! 

– پس میدونی که باید بری، این مراسم برای شیخ خیلی مهمه و شخصا از ما دعوت کرده.

من نمیتونم برم اما میخوام تو بری، به عنوان جانشین خاندانمون!

چند ثانیه سکوت شد

– چرا اون یکی پسرتو نمیفرستی؟

– خودت بهتر از هرکسی میدونی که ارسلان از این جریانات فراریه، وگرنه هزار دفعه آورده بودمش پهلوی خودم.

خوب به حرفام گوش بده یزدان. 

دوروز دیگه جشنه! 

تو میری اونجا با همراهی که من واست در نظر گرفتم! 

قراره شیخ معامله جدید ببنده باهامون پس برو و مثل همیشه منو خانوادتو سر افراز کن! 

پوزخندی بلندی زد:

– باز میخوای یه مشت دختر بچه دیگه رو بدبخت کنم؟

با چشمای درشت شده به در نگاه کردم

از چی حرف میزدن؟ 

شیخ کی بود؟ منظورشون از بدبخت کردن دختر بچه ها چی بود؟ 

آب دهنمو پر سر و صدا قورت دادم و تمام حواسمو پی صحبتشون دادم. 

– اونا انتخاب خودشونه نه م… 

صدای منشی باعث شد هول کنم و تمام کاغذ های دستم بیفته زمین.

– افرا؟ گوش وایسادی؟

دندونامو رو هم فشردم

– حرف دهنتو بفهمم، کار مهم دارم منتظرم صحبتشون تموم شه.

مشکوک سرشو تکون داد

– هر موقع تموم شد من میگم بیای.

با نفرت نگاهش کردم. 

– لازم نکرده.

خم شدم کاغذ هارو جمع کردم و به سمت اتاقم راه افتادم.

تمام حول و حوش فکرم درگیر ادامه صحبتشون بود. 

من باید میفهمیدم اینجا چه خبره، باید میفهمیدم شیخ کیه، باید میفهمیدم جریان اون دخترايي که حرف میزدن چیه. 

در اتاقم رو باز کردم و خودمو پرت کردم داخل.

وسایلم رو گذاشتم رو میز و شروع کردم قدم زدن.

هر چی فکر میکردم به نتیجه ای نمیرسیدم.

 پوف کلافه ای کشیدم و به گلدون های روی میزم خیره شدم.

بالاخره دیر یا زود میفهمیدم تو این شرکت چه خبره! 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *