برگه رو گذاشتم رو میز.

نگاه مشکوکی بهم انداخت و برداشتش.

با دقت وارسیش کرد، همونطوری که مشغول خوندنش بود گفت:

– مدارکتو بده.

بی حرف از داخل کیفم دراوردم و دادم بهش.

صفحه اولشو چک کرد

– فکر نمیکردم انقدر کوچولو باشی. صورتت بزرگتر نشونت میده.

دستمو تکیه گاه چونم کردم

– من کوچولو نیستم. اگر میخواید عینک بدم بهتون با دقت مطالعه کنید.

خندید 

– از نظر من کوچیکی. 

یکم خم شد جلو

– در واقع اینطوری بگم بهت زمانی که من فارغ تحصیل شدم تو تازه به دنیا اومده بودی.

بهت زده نگاهش کردم.

یعنی دوبرابر من سن داشت؟ 

با دقت به چهرش نگاه کردم 

صورت کشیده و پیشونی بلند. دماغ عقابی و چشمایه آبی که بی شباهت به  دریای بیکران نبود. اندام ورزیده، چهارشونه، قد بلند و…

اگر تو یک کلمه میتونست توصیف بشه مسلما میشد گفت جذاب.

کلافه سرمو تکون دادم و زیر لب غریدم:

– بس کن جانان ندید بدید بازی در نیار.

مشکوک نگاهم کرد

– چیزی گفتی؟

تو جام جابه جا شدم

– نه… نه..زنده باشید.

سرشو تکون داد

– ممنون.

خودکار نقره ایشو گذاشت رو میز و دستاشو گره کرد تو هم. 

با صورت جدی و لحنی که بی شباهت به قبل نبود گفت:

– خب جانان، با دقت به حرفام گوش بده که یک بار برای همیشه میگم.

 من از حاشیه و طفره رفتن متنفرم.

 اول از همه میرم سراغ اصل مطلب و دوست دارم طرف مقابلمم همینطور باشه.

اینجا حرف، حرف منه و کوچیک ترین نافرمانی برابره با مجازات.

انگشت اشارشو گرفت سمتم

– اینجا با محیط دانشگاه فرق داره پس زمانی که اینجایی شیطونی رو میزاری کنار و تمام تمرکزت، تمام فکرت و تمام توانتو میزاری رو کارت.

آسه میری آسه میای، با هیچ کدوم از مردای این ساختمون گرم نمیگیری. خصوصا با شرکت رقیبمون جاوید

 تا زمانی که برای من کار میکنی.

با عصبانیت نگاهش کردم

درباره من چی فکر کرده بود. منو با زنای عفریته دورش اشتباه گرفته بود؟

پریدم وسط حرفش و به تندی گفتم:

– اولا جانان نه و سهراب پور.

 دومن شما خیلی نوبرید به خدا. دوساعت و نیم منو علاف کردید از کار و زندگی انداختید که الان این حرف هارو بزنید؟ درباره من چی فکر کردید؟ 

فکر کردید من از اون دخترای افتاب مهتاب ندیده بی جنبم؟ نه خیر اشتباه گرفتید. 

از جام بلند شدم.

صدای بلندم تو اتاق اکو شد

– من دیگه یک ثانیه هم داخل این شرکت نمیمونم. اومدنم از اولم اشتباه بود.

به سمت در رفتم. هنوز دستگیره درو لمس نکرده بودم که صدای جدی و پرتحکمش اومد.

– بشین سرجات.

با حرص برگشتم عقب

– من از کسی دستو…

کف دستشو محکم کوبید رو میز

 – سعی نکن با اعصاب من بازی کنی که بد میبینی جانان. 

حالا مثل بچه های حرف گوش کن بیا بشین سرجات.

دستمو مشت کردم. دروغ بود اگه میگفتم از شدت ضربش و تحکم صداش نترسیدم. با صدای مرتعش شده ای زمزمه کردم

– اگه نیام چی؟ 

بی خیال تکیه داد به پشت

– هیچی فقط مجبور به پرداخت خسارت میشی.

هاج و واج نگاهش کردم. 

خسارت؟ چه خسارتی؟

درک حرفاش خارج از توانم بود.

نگاهم رو دوختم به چشمای آبی خنثاش.

– از چی داری حرف میزنی؟ خسارت چی؟ 

به قرارداد اشاره کرد

– از قرار معلوم قوانینو خوب نخوندی و امضا کردی ولی اشکال نداره یه فرصت دیگه بهت میدم تا با دقت بخونیش و بدونی چی رو امضا کردی.

با اکراه رفتم جلو و بدون تماس دست قرارداد رو ازش گرفتم.

نگاهی به پایین صفحه انداختم. 

با خوندن هر کلمش بهتم بیشتر و بیشتر میشد و تازه پی به حماقتم میبردم.

گنگ به صورتش نگاه کردم

– یعنی چی این حرفا؟ نمیفهمم. 

سرمو به چپ و راست‌ تکون دادم.

– زمانی که من امضا کردم مدت زمان نداشت ولی این….این…

برگه رو از دستام کشید و گذاشت داخل کشوش.

از جاش بلند شد و شروع کرد قدم زدن

– اینطور که معلومه مجبورم خودم برات توضیح بدم.

قرار بود تو فقط چند تا طرح برای من بزنی و نهایت دوسه هفته برام کار کنی اما تصمیمم عوض شد و قرارداد رو دوساله کردم.

شرایطشم که برات نوشتم واضح.

کار ما طوریه که مجبوریم سفر کنیم. 

پس تو تمام مسافرت های داخلی و خارجی برای کار به هر کشور و شهری باید همراه من به عنوان طراح باشی. ممکنه این سفر دوروز باشه یا یک ماه تمام وقت ببره.

کل روزهای هفته به غیر جمعه باید تو شرکت حاضر باشی، از هفت صبح تا هفت شب. 

کوچیک ترین اطلاعات درباره شرکت و رازهای خصوصیمون پخش شه بی برو برگشت ازت شکایت میکنم و میندازمت هلفدونی پس یادت نره تو تعهد دادی

 و اما تبصره قرارداد…!

تکیه داد به میز و دستاشو تو سینش جمع کرد.

– هر موقع به سرت زد منو بپیچونی یا هوس کارکردنت بره یا بخوای فرار کنی به ته قرارداد یه نگاهی بنداز.

اگر دقت کنی من جلوی حقوقتو خالی گذاشتم و طبق اون بند اگر بخوای از کار دربیای مجبور میشی ضرر دوسالتو بدی.

فرقی هم نداره چه مدت کار کرده باشی.

اومد نزدیکم و روی مبل روبه روم نشست.

– شرایطو دقیق بسنج جانان. 

میتونم حقوقتو بزنم بیست میلیون.

حساب کن ببین دوسالش چقدر میشه.

اون موقع تصمیمتو بهم بگو.

مانتومو تو مشتم فشردم و غریدم:

– کدوم ابله ای اینو قبول میکنه که من بکنم؟ این قراداد باطله چون همه چیزش با دوز و کلکه.

پوزخندی زدم

– خنده داره!

 بیست میلیون حقوق ماهیانه برای یه طراح ساده؟ کی باورش میشه؟

پر غرور نگاهم کرد

– تعیین کننده اینجا منم و در آمد ماهانم خیلی بیشتر از اون ارقامیه که تو مغز کوچیک تو میچرخه. پس اگر بخوام میتونم خیلی بالاتر از اینا به کارکنانم حقوق بدم.

پاشو انداخت رو پاش

– حالا تصمیمتو بگیر زنگ بزنم وکیلم بیاد برای گرفتن خسارت یا نه از فردا شروع میکنی کارتو؟

از عصبانیت به نفس نفس افتاده بودم.

با دیدن پوزخند آزار دهنده گوشه لبش چشم هامو بستم.  بغضم هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. 

یعنی دستی دستی خودمو انداختم تو چاه؟ 

بی اختیار اشک تو چشمام حلقه زد

مسافرت داخلی و خارجی اونم تو شرایط سختم؟ 

من چه طوری باید به بابا میگفتم؟ 

مسلماً میکشت منو و اجازه نمیداد با یه مرد غریبه برم به جای ناشناخته ای!

اصلا…اصلا دانشگاه رو چیکار میکردم؟ چه جوابی بهشون میدادم؟

بی اختیار قطره اشکی رو گونم چکید.

سریع رومو برگردوندم تا پی به حقارتم نبره.

دوست داشتم همین الان پاشم برم بیرون و دور شم از اینجا، از این شرکت از این مردی، که زورگویی هاش تا فلک میرفت اما راهی نداشتم. 

چشم بسته خودمو انداخته بودم تو چاه و مجبور بودم تا تهش بسوزم و بسازم. 

صدای نفس های عمیق و خونسردانش تو اتاق میپیچد و حال بدمو بدتر میکرد.

چشم هامو باز کردم. 

ضعیف بودن کافی بود باید این آدم مبتکر و خود پسندو مینشوندم سرجاش. و الان مجبور بودم از جانان همیشگی فاصله بگیرم و زبونمو کوتاه کنم.

از جام بلند شدم با لحن جدی گفتم:

– باشه مشکلی نیست.

ولی اینو یادت نره کاری میکنم خودت برگه استعفامو امضا کنی.

نیشخندی زد

– زبون سرخ سر سبز میدهد بر باد. مواظب زبونت باش تا سرتو به باد نده.

با نفرت نگاهش کردم

– این حماقتم تا عمر دارم یادم نمیره و همه جا آویزه گوشم میشه.

نگاه اخری بهش انداختم و به سمت در رفتم.

صداش از پشت سرم اومد

– دوباره تکرار میکنم دیر نکنی هفت صبح شرکت باش.

بدون توجه به حرفش درو باز کردم.

هوای داخل داشت خفم میکرد.

 باید هرچه سریع تر از اینجا دور میشدم.

با عجله به سمت بیرون رفتم و خودمو انداختم داخل اسانسور باز.

با بسته شدن درش بی اختیار بغضم ترکید.

چطور میتونستم انقدر ابله باشم؟ چرا اون تبصره لعنتی رو نخوندم؟

مشتمو کوبیدم به سرم

– ابله…ابله..ابله…

تکیه دادم به بدنه اسانسور. 

تمام بدنم از عصبانیت میلرزید و صورتم گر گرفته بود.

با ایستادن آسانسور به خودم اومدم. دستمو کشیدم زیر چشمم تا کسی شاهد اشک هام نباشه.

در اسانسور باز شد و سایه یه نفر افتاد رو کف براقش.

سرمو انداختم پایین خواستم برم بیرون که دستم کشید شد.

ترسیده برگشتم عقب.

نگاهم قفل شد تو چشمای متعجب همون مردی که همیشه کنارش بود.

اخم هامو کشیدم تو هم

– ولم کن!

دستشو اورد سمتم

 – جانان؟ چرا گریه گردی؟

محکم زدم زیر دستش

– به کسی مربوط نیست خصوصا….

با تمام قدرت دستمو کشیدم

– خصوصا به تو و اون دوست گَنده دماغت.

بدون توجه به صورت بهت زدش دویدم به سمت در خروجی.

نفس نفس زنان یه گوشه وایسادم. 

از دویدن زیاد سینم به سوزش افتاده بود.

پی در پی نفس عمیق کشیدم تا بهتر بشم.

کنار خیابون وایسادم و سوار اولین تاکسی که نگه داشت شدم.

راننده برگشت عقب

– خانوم فقط دربست میرم ها.

سرمو تکون دادم 

– باشه مشکلی نیست.

ادرس خونه نگار رو دادم و سرمو تکیه دادم به شیشه.

چرا میخواست منو با زور و اجبار نگه داره؟ 

مگه من چه سودی براش داشتم؟ 

خسته از فکر کردن های زیادم چشم هامو بستم.

حسم بهم گوای بد میداد. 

احساس میکردم وارد یه راه بی بازگشت شدم ولی ای کاش اون موقع میفهمیدم واقعا همینطور بوده

                            (طوفان)

دستامو هل دادم تو جیبم و از‌ پنجره سر تا سر شیشه اتاق خیره شدم به بیرون.

با وجود گذشت چند دقیقه هنوز که هنوزه نتونسته بودم معنی کارمو درک کنم. 

رو چه تصمیمی همچین کاری کردم؟

رو چه حسابی با کلک اون دخترو کشوندم پای قراداد؟ 

مگه قرار نبود فقط چند هفته واسم کار کنه…!؟ 

پس چی شد؟ چی عوض شد که چند هفته رو کردم دوسال‌ تمام؟

نفس‌‌ عمیقی کشیدم و سرمو تکون دادم.

خودم خوب میدونستم که دلیل تمام این کارام زبون درازی و گستاخیشه ولی نمیخواستم باور کنم… من، طوفان، کسی که یک عمر با عقل و منطق راه زندگیشو رفته جلو بخواد بچه بازی یه دخترو تلافی کنه.

صدای در باعث شد از افکارم بیام بیرون. 

از گوشه چشم به پشت سرم نگاه کردم. 

پاشا با ابروهای در هم تو درگاه در بود.

با تن و لحن عصبی گفت:

– چیکارش کردی دختره رو؟

پوزخندی گوشه لبم نشست.

– اومده گزارشمو پیش تو داده؟

نفسشو پر حرص بیرون داد.

– طوفان، سوالو با سوال جواب نده.

 چه بلایی سرش اوردی؟ اون حال زارش چی بود؟

کامل برگشتم سمتش و نگاهش کردم. 

با جدیت گفتم:

– مفتشی؟!..یا وکیل وصیش؟ 

از کی واسه کارهای من دلیل میخوای که خودم خبر ندارم؟

چهرش نرم شد. انگار پی به عصبانیتم برده بود. 

نفس عمیقی کشید و گفت:

– خیله خب قاطی نکن.

کتشو در اورد و روی مبل نشست.

– بگو چیکارش کردی؟

تکیمو از دیوار برداشتم و پشت میز نشستم. 

 نگاهی به صفحات قرار داد رو میز انداختم.

– هیچی قراردادو بستیم و رفت…!

کامل توجهم به‌ نوشته هاش بود که از دستم کشیده شد.

کلافه گفت:

– حواستو بده بهم دو دقیقه بعدم میتونی اون وامونده رو بخونی. 

دستامو حلقه کردم تو هم

– سوالتو پرسیدی جوابتم گرفتی دیگه دنبال چی هستی پاشا؟

با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد.

– با هالو طرفی طوفان؟ انتظار داری باور کنم؟ هرکی ندونه من که میدونم پشت اون هیچی چه چیزای وحشتناکی پنهون شده…! 

رو میز خم شدم

– چیو میخوای بدونی؟ 

به تخم چشمام خیره شد.

– چرا اون دختر با چشم اشکی و اون حال زار از اینجا فرار کرد.

تکیه دادم به صندلی.

– باشه…

به دستش اشاره کردم

– اونو بخون، خودت تا اخرشو متوجه میشی.

متعجب به دستش نگاه کرد. 

– این؟

سرمو تکون دادم

– آره…!

با همون تعجبش‌ شروع کردن خوندن.

هر لحضه صورتش قرمز تر میشد و اخم هاش بیشتر و بیشتر کشیده میشد تو هم.

از جاش بلند شد.

– دیوونه شدی؟ یا عقلتو از دست دادی. یعنی چی؟ این قراداد چه معنی میده؟ 

خودکارو تو دستم چرخوندم.

– سوال پرسیدی جوابتم گرفتی دیگه تمومش کن این بحثو. 

نزار خدشه وارد شه به شراکت و دوستیمون. خودت خوب میدونی متنفرم از جواب پس دادن.

موهاشو تو چنگ گرفت.

– چرا طوفان؟ چرا؟….درک نمیکنم،‌ نمیفهمم. مگه این دختر چه سودی داره واست؟ غیر یه آدم مبتدی چه منفعتی میتونه واسه ما داشته باشه؟

دلیل این قرارداده دوساله، این مقدار حقوق، این تبصره سنگین چیه؟

از جام بلند شدم.

– بیا برو و تا زمانی که این سوال جوابتو تموم نکردی سمتم نیا.

مچ دستمو گرفت. 

– میخوای وارد نجاستش کنی؟ 

ازش استفاده کنی واسه کار لجنت؟ 

با چشمای به خون نشسته نگاهش کردم.

– کار لجن؟

کوبیدم به سینش و هلش دادم عقب.

– جوری حرف میزنی انگار فقط من تو این کار لجنم و تو قدیسه پاک.

انگشت اشارمو به نشونه تهدید گرفتم سمتش.

– هر چقدر من تو این لجن و کثافت باشم تو هم پا به پای من هستی. 

نزار یادت بیارم دختراییو که چشم بسته فروختی. حالا دایه داغ تر از مادر نشو واسه من.

اون دختر باید حساب زبون درازی هاش و گستاخیشو بده. باید ادب بشه تا یاد بگیره جلوی من قد علم نکنه.

وقتیم مطمئن شدم ادب شد ولش میکنم بره پی کارش.

حالا هم‌ اگر‌ اراجیفت تموم شد برو بیرون و گند نزن به اعصاب من.

با چهره درهم‌ نگاهم کرد.

– فکر میکنی جوراب بوگندو از اول بوگندو بوده؟ نه…! 

از بس که نشستنش بوی گند گرفته…

اومد جلو

– ما به اندازه کافی گیر کردیم تو باتلاق. نزار اون دختر‌ هم به لجن کشیده شه.

عقب گرد کرد

– پاشا…!

وایساد

– بله.

– از فردا شروع به کار میکنه. تو نبود من حواست باشه بهش.

چند لحضه مکث کرد و بعد بدون گفتن حرفی رفت بیرون.

نفس‌ عمیقی کشیدم و کتمو در اوردم.

به سمت میزم رفتم و نشستم. 

خیره به قرارداد زیر لب‌ زمزمه کردم.

– بالاخره یاد میگیری که سزای حرف مفت و گستاخی چیه…

خودم یادت میدم و بزرگت میکنم دختر کوچولو.

                            (جانان)

برای بار سوم دستمو رو زنگ فشردم و یه قدم رفتم عقب. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا در باز بشه. صدای کفری نگار تو راهرو پیچید.

– چته هی زنگ زنگ دو دقیقه امون بد…

با دیدن صورت ماتم زدم ساکت شد.

– جانان؟ چه بلایی سرت اومده؟

دستمو کشیدم زیر چشمای خیس از اشکم.

– کسی خونست؟

سرشو تکون داد

– نه، بیا تو.

از بغلش گذشتم و رفتم داخل.

کیفمو پرت کردم یه گوشه و رو نزدیک ترین مبل ولو شدم.

از راه رفتن زیاد کف پاهام سر شده بود و گز گز میکرد.

سرمو تکیه دادم به تاج مبل و خیره شدم به سقف سفید.

نگار اومد سمتم و جلو پام زانو زد.

دستای یخ زدمو گرفت تو دستش و گفت:

– چی شده جانان؟ این حال آشفتت چیه؟ 

با مکث و تاخیر نگاهش کردم.

آروم زمزمه کردم:

– بدبخت شدم.

متعجب نگاهم کرد

– یعن…یعنی چی؟ درست حرف بزن ببینم…!

مات و سرگردان نگاهش کردم

– بدبخت شدم نگار، دستی دستی خودمو انداختم تو باتلاق.

کلافه از جاش بلند شد

– یعنی چی این حرفا؟ چرا درست نمیگی چی شده لعنتی؟ 

صورتمو گرفتم تو دستام

– امروز رفتم شرکتش.

اخم هاشو کشید تو هم

-‌ شرکت کی؟

لبامو تر کردم.

– طوفان.

با چشمای گشاد شده نگاهم کرد

– کاریت کرد؟ بهت صدمه رسوند؟ 

– نه…!

– پس چی؟ چیکارت کرد که این شکلی شدی؟

دستام از عصبانیت شروع کرد لرزیدن.

– قرار بود فقط چند هفته براش کار کنم. قرارداد داد بهم. نخونده امضاش کردم بعد….

سکوت کردم.

صدای کفری نگار اومد

– بعد چی جانان؟ جون به لبم کردی.

با یادآوری حماقتم چشمه اشکم جوشید.

– نمیدونستم چیه، سرم کلاه گذاشت….

از زور اشک‌ قادر به صبحت کردن نبودم.

اومد سمتم، صورتمو بین دستاش گرفت و گفت:

– جانان، آروم باش و دونه دونه بگو چی شده.

با صورت خیس از اشکم نگاهش کردم.

– اون قرارداد اصلا برای چند هفته نبود.

شوکه نگاهم کرد

– پس چی؟ 

هق زدم.

– اون قرارداد دوساله بود با کلی تبصره سنگین. 

تبصره ای که اگر بخوام بهش عمل نکنم به خاک سیاه مینشونتم.

بهت زده نگاهم کرد

– چیکار کردی جانان؟ چیو‌ امضا کردی؟

سرمو انداختم پایین

– نمیدوستم انقد پسته که بخواد از سادگیم سواستفاده کنه.

سیل عظیم اشک رو صورتم روون شد.

– بابام بفهمه میکشتم. زندم‌ نمیزاره نگار، مطمئنم سرمو بیخ تا بیخ میبره.

هق زدم.

– چطور تونستم انقدر ابله باشم؟ چطور تونستم تا این حد کودن باشم؟

از جاش بلند شد و کلافه شروع کرد قدم زدن.

– کسی بود تو اون خراب شده؟

سرمو تکون دادم

– آره، منشیش.

عصبی نگاهم کرد

– مطمئنی اون قرارداد واقعی بود؟

نگاه هراسونمو بهش دوختم

– آره، جلوی مدت زمان قراداد و حقوق خالی بود. بعدش گفت این قرارداد ها دوسالست.

دستاشو زد به کمرش و غرید:

– خیلی ابله ای جانان. اخر سر خودت بلا اوردی.

پاهامو تو شکمم جمع کردم

– نمیدونم چیکار کنم. مثل یه پرنده بی بال و پر گیر کردم تو باتلاق و لحضه به لحضه دارم غرق میشم.

برای بار هزارم بغض کردم.

– چطور هرروز از ساعت هفت صبح تا هفت شب بمونم بیرون؟ با چه بهونه ای؟ دانشگاه رو چیکار کنم؟

همه اینا یه طرف مسافرت های داخلی و خارجی که حکم کرده باید باشم چی؟

ناباور‌ نگاهم کرد

– چیکار کردی جانان چیکار کردی؟

بغضم ترکید

– نمیدونم‌ نگار،‌ نمیدونم. میخواستم یه کمکی کرده باشم پول جور کنم ولی نشد. گند زده شد به همچی. مثل احمق ها افتادم تو چاهی که برام درست کرده بود.

رو مبل نشست و خیره شد بهم

– نمیفهمم، اخه چرا باید همچین کاری بکنه؟ یا باید ازت خوشش اومده باشه به این وسیله نگهت داره یا…

مکث کرد

– یا چی؟

نامطمئن نگاهم کرد

– یا برنامه دیگه ای داشته باشه.

با آستین مانتوم اشکم هامو پاک کردم

– حلقه دستش بود متاهله.

سرشو تکون داد

– گریه زاری فایده نداره. باید دنبال یه راه چاره باشیم.

– چه راهی؟

به سمت مخالفم نگاه کرد.

– میتونم باباتو راضی کنم که تو مغازه کمک دست من باشی. یه مدت باید دانشگاهو تعطیل کنی. اما نباید کسی بفهمه. تو خونه میگی تغییر ساعت داریم باقی روزم پیش منی. مسافرت ها رو هم خارجی پاسپورت نداری و تا بخواد بیاد طول کشیده. داخلیم بهونه اردویی چیزی میاریم.

نامطمئن نگاهش کردم

-‌اگر‌ بفهمن چی؟ یه روز، دوروز، یه هفته، دوهفته بالاخره چی؟ نمیفهمن؟ 

از جاش بلند شد و اومد سمتم.

– فعلا تا زمانی که جا داره باید مخفی کنیم تا بعدش ببینیم چی میشه، اصلا شاید به سال نکشیده گفت برو نمیخوامت. 

دستمو گرفت تو دستش.

– با اشک و ناله و زجه زدن هیچی درست‌ نمیشه. قوی باش و بهش ثابت کن که تو میتونی. قوی باش و پشیمونش کن از کارش. حالا که این غلطو کردی جا نزن تا تهش بمون. خدارو چی دیدی؟ شاید از خر شیطون اومد پایین و راضی شد فسخش‌ کنه.

دستمو فشرد

– ضعیف نباش جانان. قوی باش و بجنگ.

ما آدما زیاد اشتباه میکنیم ولی باید یادبگیریم تا تهش پای اشتباهمون بمونیم و درس بگیریم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *