صدای جیغ گوش خراشم بلند شد.

از هیبت بزرگش لرز به تمام جونم افتاد.

خودمو چسبوندم به گوشه کابین.

تاریکی باعث شده بود نتونم تشخیص بدم کیه!

از ترس چشم هام رو بستم. 

چاقو رو گرفتم رو قفسه سینم و یورش بردم سمت کسی جلوم بود.

منتظر بودم چاقو به بدنش اصابت کنه اما در عوض مچ دستم اسیر دستای قدرتمندش شد و هل داده شدم داخل.

ترسیده چشم هام رو باز کردم.

نگاهم قفل شد تو چشمای برزخی طوفان.

بغضم سر باز کرد.

– ولم کن لعنتی….

قبل این که بفهمم چی شده کوبیده شدم به کابین.

دستامو قفل کرد تو دستاش و اجازه هر کاری رو ازم گرفت.

خیره شدم به چشمای قرمز شده از عصبایتش.

صدای سردش تو گوشم پیچید.

– چطور در اون خراب شده رو باز کردی؟

لبمو گاز گرفتم

– من…من نکردم…خودش باز شد!

کف دستشو کوبید به آینه و عربده زد:

– منو سگ نکن جانان چطوری اومدی بیرون از اونجا…کی واست باز کرد قفلو؟

خودمو رو جمع کردم.

– داد نزن لعنتی…نمیدونم من تو آشپزخونه بودم در باز شد…

ازم فاصله گرفت

– میریم بالا میفهمیم، فقط وای به روزگارت دروغ گفته باشی جانان.

هق زدم

– ازت متنفرم اشغال….

عصبی نگاهم کرد

– غلط….

تکون خورد یهویی کابین و خاموش شدن چراغ هاش باعث شد سکوت کنه و بره عقب.

صدای جیغ بلندم تو گوش هام اکو شد.

بازوش رو سفت گرفتم.

– چی شد….چی شدش؟ چرا وایساد؟

دکمه اضطراری رو زد

– گیر کردیم داخل….

زدم زیر گریه

– همش تقصیر تو لعنتیه…

هق زدم

– اگه منو اسیر نمیکردی تو اون خراب شده الان وضعمون این نبود.

پوف کلافه ای کشید

– ببر صداتو ببینم چیکار میتونم بکنم.

زانوهام دیگه توان وزنم رو نداشتن.

نشستم زمین.

چشمام رو بستم و زار زدم برای بدبختی و بد بیاری هایی که تمومی نداشت و پشت هم خروار شده بودن رو سرم.

صدای کلافش اومد.

– بسه دیگه، گریه زاری رو بزار کنار بلند شو بیا کمکم.

کیفم رو همونجا گذاشتم و بلند شدم.

– چیکار کنم؟

– چراغ قوت رو روشن کن بگیر این جا!

گوشیم رو از جیبم در آوردم.

با دستای لرزون قفلش رو باز کردم و به سمت جایی که نشون داده بود گرفتم.

به قدری داخل کابین تاریک بود که هیچ چیزی رو نمیشد تشخیص داد و تنها روشناییش اندک نور گوشی ها بود.

جعبه فرمان رو باز کرد و چند تا سیم رو این ور اون ور کرد.

– فایده نداره باز نمیشه!

دستام خشک شد

– یعنی چی؟ گیر کردیم این…اینجا؟

با صراحت جوابم رو داد

– آره.

بغض کردم

– من نمیخوام اینجا بمونم لعنتی

میترسم….

مشتم رو کوبیدم به درش.

– کمک ما گیر کردیم اینجا….کسی نیست؟….کمک…

صدای حرصیش اومد.

– ببر صداتو…هیچکس نیستش کل واحد های اینجا اداریه و ساعت کاریشون تموم شده نگهبان هم رفته مرخصی.

اشک هام رو صورتم روان شدن.

– زنگ بزنی یکی بیاد مارو نجات بده!

پوزخند‌ کمرنگی زد.

– چقدر فکر کردی به این نتیجه احمقانه رسیدی؟ 

اینجا آنتن میده که زنگ بزنم؟

بیچاره وار‌ تکیه دادم به پشت و‌ نالیدم:

– پس‌ چیکار کنیم؟

دم و بازدم عمیقی کشید.

– یا تا صبح خفه میشیم میمیریم یا زنده میمونیم.

به غیر این دو احتمال، چیز دیگه ای نمیمونه.

مات و مبهوت نگاهش کردم.

– چطور میتونی انقدر ریلکس باشی لعنتی؟

گیر کردیم تو یه کابین تاریک سه متری، معلوم نیست دودقیقه دیگه زنده باشیم یا مرده اون وقت تو انقد ریلکسی و هیچ تلاشی برای نجاتمون‌ نمیکنی؟ انگار که اتفاقی نیفتاده؟

نور گوشیشو رو صورتم تنظیم کرد.

– جای این که‌ خودمو بکوبم در و‌‌ دیوار انرژیمو ذخیره‌ میکنم.

با جدیت خیره شد به چشمام

– الانم میشینی یه گوشه و‌ بدون زر زر کردن منتظر میمونی فهمیدی؟

لبو محکم گاز گرفتم، دهنم رو باز کردم هر‌چی لچک بود بارش‌ کنم اما یه لحظه، فقط یه لحظه فکرم کار‌ کرد. 

من تک و‌ تنها تو یه اتاقک کوچیک اسیر بودم و طبق تجربه امروزم بهم ثابت شده بود که این مرد تو عصبانیت هیچکس رو نمیشناسه.

پس مجبور بودم سکوت کنم برای حفظ خودم.

 با صدای تحلیل رفته ای گفتم: 

– باشه.

زانوهام دیگه توان سنگینی وزنم رو نداشتن.

همونجا نشستم رو زمین و تو خودم جمع شدم.

بعد از چند ثانیه صداش اومد.

– تو‌ تمام مدت این یه چیزی برام عجیب بود!

با مکث سرمو بلند کردم

– چی؟

روبه روم نشست و چراغ گوشیش رو خاموش کرد‌.

حالا من موندم و‌ چشمایی که تو تاریکی هم برق میزد.

-‌ چرا خواستی بیای شرکت من و‌ کار کنی؟

– یعنی چی؟

– واضحه، میخوام دلیل رفتار های ضد و نقیضت رو بدونم.

میخوام دلیل مخالفت اول و قبول کردنت رو بدونم.

سرشو آورد نزدیک تر.

– چی باعث شد تو پیشنهاد منو قبول کنی؟

آب دهن خشک شدم رو قورت دادم و سعی‌کردم سوالش رو تجزیه تحلیل کنم.

سرم رو تکیه دادم به پشت و‌ خیره شدم به سقف.

 عجیب دلم پر بود و‌ فقط کسی رو میخواستم که کمی فقط کمی از‌ سنگینی رو قلبم برداره.

برای چند دقیقه یادم رفت که من کیم،‌ اون کیه و الان، تو این ثانیه تو چه مخمصه ای گیر کردیم!

فراموش کردم که این مرد مقصر تمام این اتفاق هاست، لبم های خشک شدم رو با زبونم تر کردم.

– پنج سال پیش، درست وقتی که تو‌ دنیای بچگیم غرق بودم خبر رسید برادرم یکی رو به قتل رسونده.

بغض کردم.

 صحنه های اون روز  مثل یه پرده سینما جلوی دیدم زنده شد.

– جلوی چشمای خودم دستنبد زدن بهش و بردنش.

چشمه اشکم جوشید و عجیب بود که با‌ تمام بدی هاش، با تمام زورگویی هاش بهش اعتماد کرده بودم و سفره دلم رو‌ جلوش پهن…

– خیلی سخت بود واسم استوره زندگیم رو تو اون اوضاع ببینم.

سخت بود واسم بفهمم برادرم به خاطر خیانت نامزدش دست به قتل زده باشه.

اشک هام جلوی دیدم رو تار کرده بودن و‌اجازه‌ نمیدادن درست ببینم.

دستامو محکم کشیدم رو چشمم.

– ولی من باور نمیکنم!

هنوزم که هنوزه‌ نمیتونم باور کنم کسی که حتی ازارش به یه مورچه هم نمیرسه بخواد دست به‌ همچین کار کثیفی بزنه.

سکوت شد، برای چند دقیقه متوالی.

 تنها چیزی که سکوت سنگین بینمون رو میشکست هق هق های آروم من و نفس های سنگین خودش بود.

انگار داشت حرف هام رو تجزیه و‌ تحلیل میکرد.

صدای سرد و جدیش سکوت رو شکست.

– من هنوز به جواب سوالم نرسیدم.

زانو هام رو جمع کردم تو شکمم.

با صدایی که بر اثر گریه خش دار شده و به زور شنیده میشد گفتم:

-‌ به اندازه کافی گفتم بهت حالا من یه سوال دارم.

چرا منو با زور و‌کلک کشوندی اینجا و مجبورم کردی اون قرارداد کوفتی رو امضا کنم؟

جا به جا شدنم باعث شده بود هاله کمی از نور گوشیم فضارو روشن کنه.

چشمم به پوزخند گوشه لبش خشک شد.

– شاید خواستم بزرگت کنم!

اخم هامو کشیدم تو هم.

 نمیفهمیدم، حرفاش گنگ بود.

– یعنی چی؟

نگاهش رو ازم گرفت.

– دنیای اطراف بی رحم تر از چیزیه که میبینی.

همیشه فرشته بودن و غرق شدن تو روشنایی خوب نیست. 

گاهی اوقات باید فاصله بگیری از روشنایی، وارد دنیای تاریک بشی و بشناسی محیط اطرافتو.

عمیق نگاهم کرد.

شاید یه روزی شیطان فرشته نجاتت شد دختر کوچولو.

عرق روی پیشونیم رو پاک کردم

– چرا جوری حرف‌ نمیزنی که بفهمم؟

دستاشو تو‌ سینش جمع کرد.

-‌هرچی کمتر بدونی به نفعته!

سرم رو گذاشتم رو زانوهام

– با این کار بزرگ میشم؟

– آره، سختی و ‏زخم های تو زندگی  قابلیت اینو داره تورو به یک آدمِ دیگه تبدیل کنه…حتی موجود دیگه…

مطمئن باش شیطان از‌ اول شیطان نبود، از‌ اول تو سیاهی غرق نشده بود.

گنگ سرم رو تکون دادم.

کمبود اکسیژن و سیاه رفتن چشم هام باعث شده بود نتونم حرفاشو رو درک کنم.

فضا به قدری‌ تنگ بود که نفس نفس میزدم‌.

کم کم صداش‌‌ تحلیل رفت، چشم هام افتاد رو هم و سیاهی مطلق.

 

                          (طوفان)

عرقِ روی پیشونیم رو پاک کردم و چشم هام رو بستم.

چند ساعت بود که اینجا اسیر بودم و دیگه صبرم داشت لبریز میشد.

دم و بازدم عمیقی کشیدم.

هنوز که هنوزه نفهمیده بودم چطور اون در لامصب بسته شد، اما مطمئن بودم که عمدی بوده!

پام رو دراز کردم. 

یک لحظه با یادآوری سکوت بی سابقه جانان حواسم جمع شد. 

از اون دختر جیغ جیغو بعید بود که آروم بشینه یه جا!

پس چرا؟

 چرا سکوت کرده بود و صدایی ازش در نمی اومد؟

نور گوشی رو تنظیم کردم رو صورتش و دقیق نگاهش کردم.

اول از همه چشمم به قطرات ریز و درشت عرق روی پیشونیش قفل شد و بعد از اون صورت بی رنگ و روش.

با چشمای درشت شده نگاهش کردم.

چی به سرش اومده بود؟

با عصبانیت چشمام رو بستم. این همه مدت کنارم بود و من متوجه حال وخیمش نشده بودم؟

به سمتش رفتم و تکونش دادم

– جانان؟ میشنوی صدامو؟

صورتش رو گرفتم بین دستام و تکون دادم.

– جانان؟ حالت خوبه؟

بی حال چشم هاش رو باز کرد و نگاهم کرد.

پوف کلافه ای کشیدم. 

مطمئن بودم با این اوضاع تا صبح دووم نمیاره.

تکیش دادم به یه گوشه و بلند شدم.

باید هرچه سریع تر از این خراب شده میرفتیم بیرون..

گوشی رو این ور اون ور کردم تا شاید آنتنش بیاد اما نه، هیچ تاثیری نداشت.

با احساس خفگی بیش از حد و کمبود اکسیژن دوتا دکمم رو باز کردم.

هرچی فکر میکردم به نتیجه ای نمیرسیدم.

به سمت جانان رفتم، هنوز تو همون اوضاع بود. 

چشمای بستش، صورت بی رنگ و روش و لب های خشکش نشون از حال بدش میدادن.

به سمتش رفتم و روسریش رو از سرش در آوردم.

باید کاری میکردم بهش اکسیژن برسه.

با مکث به مانتوش نگاه کردم.

مجبور بودم، برای نجات زندگی خودش! 

نفس عمیقی کشیدم و دونه دونه بازشون کردم.

یا دیدن لباسش زیر مانتو نفس آسوده ای کشیدم و درش اوردم. 

حالا بهتر بهش اکسیژن می‌رسید.

با خاموش شدن نور گوشیم حواسم جمعش شد.

یورش بردم به سمتش.

 شارژش تموم شده بود.

با عصبانیت پرتش کردم زمین

– لعنتی…! 

از تو جیبم فندکم رو در اوردم و روشن کردم.

با اندک نورش تونستم گوشی جانان رو کنارش ‌ببینم.

برش داشتم و تو خوشبینانه ترین حالت انتظار داشتم قفل نباشه اما زهی خیال باطل… 

کلافه موهام رو چنگ زدم. 

تمام درها به روم بسته شده بود.

دندونام رو فشردم رو هم.

فقط کافی بود بفهمم این مصیبت تقصیر کیه اون موقع بود که محوش میکردم از صفحه روزگار.

صدای زمزمه های کوتاه جانان باعث شد به خودم بیام.

رفتم سمتش،با نور کمی که از فندک ساطع میشد تونستم ببینمش.

پیشونیش از چند دقیقه قبل هم بیشتر و بیشتر عرق کرده بود.

پوف کلافه ای کشیدم و صداش کردم

– جانان….؟ صدامو میشنوی….؟ جانان….؟

لای چشماش رو باز کرد و دوباره بست.

هراسان به سمت در رفتم.

مقصر بودنش اینجا من بودم هرچند که خودش کرم ریخت هر چند که خودش باعث شد اما کوچیک ترین اتفاق بد براش مساوی بود با یک عمر عذاب وجدان برای من…!

مشت های محکمم رو کوبیدم به بدنه فلزیش.

– آهای…. کسی اونجا هست….؟

نفسم رو با حرص خارج کردم.

– میدونم اون بیرونی و مطمئن باش ماه پشت ابر نمیمونه!

 بالاخره من از این هلفدونی میام بیرون اون موقعست که کاری میکنم روزی صد بار به گه خوردن بیفتی.

مشتمو محکم تر کوبیدم

– فهمیدی یا نه؟

و تنها جوابی که عایدم شد سکوت بود. سکوتی که با نفس زدن های تند جانان شکسته شد.

دستم رو مشت کردم

– حالا چه غلطی کنم!؟

نشستم رو زمین و چشم هام رو بستم.

– فکر کن لعنتی فکر کن….

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *