برگشتم عقب و نگاه عمیقی به مردی انداختم‌ که غرور و تکبر از وجودش میبارید.

بی اختیار پوزخندی گوشه لبم نشست

– یه ضرب المثل معروف در رابطه با آدم های مغرور هست، شنیدی؟

بدون هیچ عکس العملی نگاهم کرد.

با لحن تحقیر آمیزی ادامه دادم:

– برای سِرشت های مغرور،

 طعمه آسان چیز تحقیر آمیزی است.  

رفتم جلو و با انگشت اشارم ضربه ای به میز زدم.

– پس فکر نکن با دوتا اَدا و حرف های 

قلمبه سلمبه میتونی منو خام کنی.

به مردمک چشماش خیره شدم

– کسی که من و هنرمو میخواد باید به دستم بیاره.

باید واسه وجودم ارزش بزاره.

کسی که منو بخواد باید دست از غرور کاذبش برداره.

کمرمو صاف کردم

بدون توجه به چهره متعجبش اومدم بیرون از کافه.

راهمو سمت پیاده رو کج کردم و شروع کردم قدم‌ زدن گوشیمو از جیبم در آوردم و شماره نگارو گرفتم.

 با دومین بوق جواب داد

 سرخوش گفت:

– دوباره چیکار کردی؟

پوف کلافه ای کشیدم

– مگه هر موقع بهت زنگ میزنم باید کاری کرده باشم؟

خندید

– سابقت خرابه جانان.

از خیابون رد شدم

– کجایی؟

– مغازم

همونجوری که دستمو برای تاکسی بلند میکردم گفتم:

– بمون دارم میام سمتت یه سری جنس جدید هست بفروشی برام.

– اوکی منتظرتم

– فعلا

گوشیو قطع کردم و سوار تاکسی شدم که وایساده بود

مقصدو گفتم بهش.

نفس عمیقی کشیدم و سرمو تکیه دادم به شیشه.

ذهنم پر کشید به پنج سال پیش، کوچیک بودم اما میتونستم چهره پر درد برادرمو تشخیص بدم. 

برادر جوونم که پنج از عمرشو داخل زندان گذروند. 

آه عمیقی از سینه م خارج شد. 

اگر پول دیه رو میتونستیم جور کنیم الان تمام این دلتنگی ها تموم میشد و من میتونستم یک بار دیگه برادرمو از نزدیک ببینم، لمسش کنم.

 به رفت آمد رهگذرها نگاه کردم

یعنی تمام این هفتاد میلیون‌ نفر جمعیت بی درد بودن؟

 تمامشون بی مشکل بودن؟

با صدای زدن های‌ مکرر راننده به خودم اومدم.

– خانم نمیخوای پیاده شی؟

نگاهی به بیرون انداختم. انقدر غرق افکارم بودم که متوجه رسیدنمون نشده بودم‌.

با عذرخواهی کوتاهی کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. 

درو هُل دادم، صدای دلنشین زنگوله در تو گوشم پیچید.

نگاهم تو کل مغازه چرخید. نگار در حال راهنمایی دوتا مشتری بود.

– به نظر من این رنگ فوق العاده به صورتتون میاد. سایزشم که اندازست کامل فیت تنتونه پس چی بهتر از این شومیز؟

نگاهی به زن روبه روم کردم. قد کوتاه و هیکل خیلی چاقی داشت و پوستش هم خاکستری بود.

لبخندی به شیرین بازی هاش برای فروختن جنسش زدم. 

بی صدا نشستم رو صندلی و منتظرش موندم.

بعد از چند دقیقه مشتری هاشو راه انداخت و اومد سمتم

– چرا بی صدا میای؟

کیفمو گذاشتم رو میز

– همچین بی صدا هم نیومدم تو مشغول اقرار بودی.

خندید

– بالاخره باید این جنس هارو بفروشم دیگه باد کرده دستم.

چایی ساز رو زد و نشست رو به روم‌

– تعریف کن ببینم چی شده؟ 

دستامو گذاشتم رو زانوم

– چند روز پیش با افرا رفته بودم خرید.

نصفه راه ازم جدا شد مجبور شدم خودم بیام. 

– خب؟

– یه ماشین رد شد و زد دَک و پوزمو آورد پایین.

کنجکاو نگاهم کرد

– تو چیکار کردی؟

پامو انداختم رو پام

– چیزی که لایقش بود.

خندید

– میتونم حدس بزنم چه بلایی سر بدبخت آوردی، خب بقیش؟

– لباسمو که کثیف کرده بود گرفت ببره خشک شویی، دوروز پیش زنگ زد دعوت کرد کافه برم مانتورو بگیرم.

سوت بلندی کشید

– یارو چه شکلی بود؟

نگاهمو سمت رگال لباس ها دوختم

– از اون قد بلند های هیکلی خر مایه.

از اون دسته که یه کت و شلوارش اندازه خرج یک سال ماست. چشم هامو ریز کردم و صورتشو تو ذهنمو بر انداز کرد

– چشماش آبی بود رنگ اقیانوس دماغشم عقابی. 

با هیجان نگاهم کرد

– واو پس شاه ماهی تور کردی.

چشم هامو تو کاسه چرخوندم

– صبر کن باقی حرف هامو بزنم همینطوری واسه خودت نبر و ندوز.

صندلیشو آورد جلوتر

– خب بقیشو بگو.

– دیشب دوباره زنگ زد و دعوتم کرد همون کافه…

پرید وسط حرفم

– رفتی؟

چپ چپ نگاهش کردم

– به خدا میکوبونم دهنت دفعه بعدی بپری وسط‌ حرفم

بلند خندید

– باشه، دیگه‌ نمیپرم‌ بگو.

نفس پر حرصی کشیدم

– پیشنهاد کار بهم داد.

– چه کاری؟

– طراحی

– از کجا میدونه تو طراحی میخونی؟

شونمو بالا انداختم

– اون روز طرحمو دید خودشم طراحه و شرکت طراحی داره.

با چشمای درشت شده نگاهم کرد

– اسمش چیه؟

– طوفان بزرگمهر

گوشیشو  از جیبش در آورد و با عجله شروع کرد تایپ کردن.

متعجب نگاهش کردم

– نگار؟

– هوم

– چیکار میکنی ؟

همونطوری که سرش تو گوشیش بود جوابمو داد

– دارم اطلاعاتشو پیدا میکنم….اها اینجاست. 

پوف کلافه ای کشیدم

– چیو؟

صندلی رو آورد نزدیک تر

– عکسش و اطلاعات شغلیش

کنجکاو به صفحه گوشی نگاه کردم

– دوسال پیش جایزه بهترین طراح رو گرفته و شرکتش جزو سه شرکت برتر تاثیر گذار انتخاب شده.

یکی از عکس هاشو باز کرد و بزرگ کرد

– چه جیگریه دختر.

محکم کوبوندم به پهلوش

– میبندی یا ببندم؟

گوشیشو بست و گذاشت داخل جیبش 

– باشه تسلیم، خب بگذریم.

دستمو گرفت تو دستش

– پیشنهاد کارشو قبول کردی؟

– نه

دهنش از حیرت باز موند

– چرا؟

با یا آوری رفتار مزخرفش عصبانیت به کل جودم سرایت کرد.

از جام بلند شدم.

 دست به کمر جلوش وایسادم و اداشو در آوردم

– من نیاز به کسی دارم که ظرف دوهفته بهم تحویل بده مخفیانه تو حضور خودم

پوف کلافه ای کشیدم

– من با این طور آدما که خودشونو میگیرن نمیتونم بسازم نگار. 

خودت خوب منو میشناسی.

کیفمو باز کردم و دستبند هایی که درست کرده بودمو در آوردم

– به پول خوبی که میتونی بگیری فکر کردی؟

دستم خشک شد 

– تو که تو خونه واسه خودت طرح میزنی حداقل یه سودی ازشون ببر بزار کاغذات خاک نخوره گوشه اتاقت.

برگشتم عقب

نا مطمئن زمزمه کردم

– دودلم، نمیدونم. 

میدونم میشه ازش پول در آورد ولی اون رفتار متبکرش، نمیتونم کنار بیام.

از جاش بلند شد، دستشو گذاشت رو شونم 

– تو با رفتار اون چیکار داری؟ 

میخوای طرحت بزنی پولو بگیری دیگه.

میدونی‌ اگه موفق بشی چه تاثیری تو حرفه شغلیت داره؟

پوف کلافه ای کشیدم و دست بند هارو دادم دستش بدون توجه به حرفش گفتم:

– اینارو میتونی واسم رد کنی؟

گذاشتشون رو میز

– اینارو ول کن جانان به حرفم گوش کن.

تا کی میخوای دستبند و گردنبند درست کنی واسه جور کردن پول دیه برادرت؟

حداقل میتونی یه مقدار زیادشو جمع کنی بتونی بیاریش بیرون.

دستمو گرفت تو دستش

– مگه تو تصمیم نداری یه گوشه از پولو جور کنی بدی مادرت؟

سرمو تکون دادم

– آره

– خب دیگه منتظر چی هستی؟

این بهترین فرصته طرحو بزن واسشون چند میلیون بگیر.

کلافه شالمو از سرم در آوردم

– فعلا هیچی درباره پول نگفته نگار فقط گفته طرحو بزن واسم.

متحیر نگاهم کرد

– فکر کردی مجانی میخواد؟

نامطئن نگاهش کردم

– از اینا بعید نیست.

شالمو سرم کردم و کیفمو برداشتم

– ولش کن این بحثو اصلا فراموشش کن من اهل معامله کردن نیستم.

 کاری نداری؟

سری به عنوان تاسف تکون داد

– نه مواظب باش

– باشه فعلا

از مغازه اومدم بیرون و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم.

هدستم رو از کیفم در آوردم.

 گذاشتم تو گوشم و اهنگ همیشگیمو پلی کردم‌

نیاز داشتم ذهنمو پاک کنم از همه چیز. 

                           (طوفان)

با عصبانیت مشتمو کوبیدم به کیسه بوکس. 

حرفاش دونه دونه تو ذهنم مرور شد. 

با شدت بیشتری ضربه زدم. 

این دختر چی فرض کرده بود خودشو.

از خشم دندونامو رو هم سائیدم. 

تقصیر خودم بود، اگر این همه دنبالش راه نمی افتادم، اگر این همه اصرار نمیکردم الان وضعم این نبود.

نفس نفس زنان کشیدم عقب.

 دستکش هارو در آوردم از دستم و پرت کردم یه گوشه.

شیشه آبو از رو زمین چنگ زدم و لاجرعه سر کشیدم.

نفس عمیقی کشیدم.

 سعی کردم حرفاشو از ذهنم خط بزنم.

موهای خیس از عرقمو دادم بالا و به سمت تردمیل رفتم.

هدفون رو گذاشتم تو گوشم و بعد از تنظیم درجش شروع کردم دویدن.

صدای موزیک بی کلام پیچید تو گوشم و اعصاب خط خوردمو آروم کرد.

نفس عمیقی کشیدم و سرعت قدم هامو بیشتر کردم.

بدون توجه به اطراف غرق موسیقی بودم که هدفون از گوشم کشیده شد.

تردمیلو خاموش کردم و با خشم به عقب برگشتم.

پاشا دست به سینه تکیه داده بود دیوار و با اخم های درهم نگاهم میکرد.

– چه مرگته؟

با غیض غرید:

– من چه مرگمه یا تو؟

 سه ساعته دارم صدات میکنم جوابمو نمیدی. 

گوشیتم که همیشه خدایی سایلنته.

پوف کلافه ای کشیدم

– میبینی که نشنیدم.

حوله رو از رو میز برداشتم و عرقمو پاک کردم.

– چیکار کردی دختره رو؟

حرفاش دوباره و دوباره تو ذهنم مرور شد.

– هیچی.

متعجب نگاهم کرد

– هیچی؟ یعنی چی هیچی؟

همونجوری که از اتاق می اومدم بیرون گفتم:

– یعنی هیچ، همین.

قهوه جوش رو زدم و تکیه دادم به کانتر.

– مگه قرار نبود بری ببینیش؟

– رفتم.

صندلی رو کشید عقب و نشست.

– خب پس چی میگی؟

درست تعریف کن ببینم چه غلطی کردی؟

چهرشو تو ذهنم تجسم کردم.

با لحن خودش گفتم:

– برای سِرشت های مغرور، طعمه آسان چیز تحقیر آمیزی است.

متعجب نگاهم کرد.

– چی داری بلغور میکنی واسه خودت؟

در کابینتو باز کردم و دوتا لیوان برداشتم.

– مگه نمیخواستی نتیجه رو بدونی؟

 خب گفتم دیگه بهت.

پوف کلافه ای کشید

– به خدا دق میدی آدمو طوفان، درست بنال دیگه.

لیوان هارو پر از قهوه کردم و گذاشتم رو کانتر.

– کسی که خانومو و هنرشو میخواد باید به دستش بیاره.

کسی که میخوادش باید دست از غرور کاذبش برداره.

با حرص لیوان رو برداشتم و یه جرعه نوشیدم.

– پس بگو چرا انقدر عصبانی هستی.

خندید

– دختره حسابی زده تو پوزت.

چپ چپ نگاهش کردم

– تاحالا لیوان تو صورتت خورد شده؟

دستاشو به نشونه تسلیم برد بالا

– باشه بابا قاطی نکن. 

زیر لب غر غر کرد

– دو کلام‌ نمیشه باهاش صحبت کرد.

لیوان خالی رو گذاشتم تو سینک

– حالا مطمئنی بهش؟ 

– از چه لحاظ

– از لحاظ طرح هاش دیگه، مال هست؟

گوشیمو از جیب شلوار گرمکنم در آوردم و قفلشو باز کردم.

عکس هایی که گرفته بودم آوردم و هُل دادم سمتش.

ابروهاش از تعجب پرید بالا

– چطوری اینارو گرفتی؟

– حواسش نبود.

نشستم رو مبل و لپ تابو باز کردم.

– پیدا کردی خائن بینمونو؟

تنها جوابی که عایدم شد سکوت بود

– پاشا؟

با نشنیدن جواب برگشتم عقب

غرق بود تو گوشی

– پاشا گوشت با منه؟

سرشو بلند کرد

– آره، آره.

از جاش بلند شد و اومد نزدیک.

کنارم رو مبل نشست

– طرح هاش تو نگاه اول سادست. 

زرق و برق نداره اما به طرز‌‌ عجیبی دلنشینه.

همونطوری که مشغول بودم گفتم:

– آره، ولی دیگه به دردمون نمیخوره. خودش‌ لیاقت کار کردن نداره منم بیشتر این از اصرار نمیکنم.

من بهش شانس دادم خودش مثل خر پشتک زد.

بدون توجه به حرفم گفت:

– شمارشو داری؟

از نیم رخ نگاهش کردم خیره به روبه رو بود

– آره، چطور؟

– بده کار دارم.

پوف کلافه ای کشیدم و با حرص لپ تابو بستم.

– پاشا متوجه حرفام شدی؟ 

میگم دختره نمیخواد.

هر چی لچک بود بار من کرد و رفت.

کامل به سمتم برگشت

– تو بده کاری به باقی قضیه نداشته باش.

من زبون اینارو خوب میفهمم.

با چشم هایی لبریز از عصبانیت خیرش شدم.

– کنار‌ نمیکشی نه؟

پاشو انداخت رو پاش

– بدجور چشممو گرفته.

 هم طرح هاش هم خودش.

تو که نوبتت رد شد، منم شانسمو یه امتحان کنم ببینم چی میشه.

چشمکی زمینه حرفش کرد

– خدارو چی دیدی شاید شانس بهم رو آورد و تو همین چند روزه کارت عروسیمو واست آوردم.

خندم گرفت به حرفش. 

با شناختی که من از این دختره پیدا کرده بودم مطمئن بودم پاشارو مینشونه سرجاش.

با خیال راحت تکیه دادم به مبل

– آرزو بر جوانان عیب نیست، شانستو امتحان کن فقط…

سکوت کردم

– فقط چی؟

نیشخندی زدم

– فقط مواظب باش ناک اوتت نکنه.

                          (جانان)

 از دانشگاه اومدیم بیرون.

نیم‌ نگاهی به سمت راستم انداختم. 

مثل همیشه سرش تو گوشیش بود.

– نگار؟

– هوم؟

سلقمه محکمی به پهلوش زدم.

برگشت سمتم، با عصبانیت گفت:

– چته وحشی؟

حق به جانب نگاهش کردم.

– دو دقیقه نمیتونی ول کن اون بی صاحابو؟ وسط خیابونیم.

پوف کلافه ای کشید

– باشه.

گذاشتش داخل کیفش، همونطوری که زیپ کاپشنشو میبست گفت:

– کجا بریم؟

شونه ای بالا انداختم و شروع کردم راه رفتن.

– خونه ما که هیچکس نیست.

– کجان؟

سنگ جلوی پامو شوت کردم

– بابا که سرکاره مثل همیشه، مامان و افرا هم رفتن ملاقات تا بیان دیر میشه.

چهرش درهم شد.

– منم حوصله ندارم برم مغازه، بیا بریم کافه کوچه پایینی یه چی بخوریم.

دسته کولمو سفت گرفتم.

– باشه.

راهمو به سمت کوچه کج کردم.

– راستی یارو رو چیکار کردی؟ زنگ‌ نزده؟

متعجب نگاهش کردم

– کدوم یارو؟

یه تای ابروشو انداخت بالا

– همون یارو که پیشنهاد کار داد دیگه. زنگ نزده؟

پاهام از حرکت وایساد.

– واسه چی باید زنگ بزنه وقتی من جواب منفی بهش دادم؟ 

ضربه کوتاهی به سرم زد

– خنگی دیگه دختر، خدا دو دستی واست میفرسته اون وقت تو ردش میکنی. 

با افسوس بهم‌ نگاه کرد

– این فرصت برای من پیش میومد دودست که سهله چهار دستی میقاپیدمش.

با خنده نگاهش کردم.

– خدا خرو شناخته بهش شاخ نداده دیگه.

با صورت قرمز شده از عصبانیت نگاهم کرد

– حالا من شدم خر؟

سرعت قدم هامو بیشتر کردم.

– مگه خری که به خودت شک میکنی؟

دنبالم دوید.

– مگه اینکه دستم بهت نرسه جانان.

برگشتم عقب و زبونمو تا ته براش در آوردم.

– هیچ غلطی‌ نمیتونی بک….

با کوبیده شدنم به شخصی حرفم تو دهنم ماسید.

با صورت داشتم می افتادم زمین که کمرم اسیر دست های قدرت مندی شد.

بهت زده به زمین نگاه کردم تو چند لحظه چه اتفاقی افتاد؟

با شنیدن صدای بم و مردونه ای درست کنار گوشم به خودم اومدم.

– خوبی؟

آب دهنمو قورت دادم.

این صدا بیشتر از بیش برام آشنا بود. 

با سرعت برگشتم عقب.

چشم هام قفل شد تو چشم های مشکی آشنایی.

نگاهش تو کل صورتم چرخید.

معذب خودمو تکون دادم. 

خواستم برم عقب که نتونستم، به پایین نگاه کردم. 

جفت دستاش دور شکمم قفل بود.

اخم هامو کشیدم تو هم

– میشه ولم کنید؟

به سختی نگاهشو از روم برداشت و دستاشو شل کرد

چند قدم رفتم عقب.

به قامت بلندش نگاه کردم. 

من این مردو میشناختم، تو همون روز بارونی کنار طوفان بود.

نفس عمیقی کشیدم تا خودمو کنترل کنم به سمت چپم نگاه کردم. نگار بی حرف مات روبه روش بود.

دستشو کشیدم

– بریم نگار.

از کنارش گذشتیم، هنوز چند قدم نرفته بودیم که مچ دستم اسیر دستاش شد.

با حرص به عقب برگشتم و کوبیدم تخت سینش 

از شدن ضربم دوقدم رفت عقب

با حرص غریدم:

– چی از جونم میخوای ها؟ 

با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد، انگار انتظار این حرکتو نداشت ازم.

دستاشو به نشونه تسلیم برد بالا

– فقط میخوام صحبت کنیم. همین.

دستم مشت شد

– من و شما بابت چه چیزی میتونیم صحبت داشته باشیم؟

دستشو برد تو جیب کتش

– خیلی چیزها.

دستامو تو سینم جمع کردم و با تمسخر نگاهش کردم.

– مثلا؟

لبخند محوی رو لبش نشست

– اگر بشینی پای صحبت مثالشم میگم واست، اما قبل اون معذورم.

چشم هامو تو کاسه چرخوندم.

 انگشت اشارمو گرفتم سمت خودم شمرده شمرده گفتم: 

– من

انگشتمو چرخوندم سمتش 

– و شما

هیچ حرفی نمیتونیم داشته باشیم. 

روز خوش.

با سرعت به سمت کافه حرکت کردم.

گوش هامو تیز کردم صدای پا میومد از پشتم‌ و این نشون میداد دنبالمونه.

بی اهمیت بهش در کافه رو باز کردم و رفتم داخل.

یکی از میز های نزدیک پنجره رو انتخاب کردم و نشستم. 

همزمان نگار هم روبه روم نشست.

کولمو پرت کردم رو صندلی.‌

 نیم‌ نگاهی بهش انداختم.

 تو سکوت تماشام میکرد.

– چته؟ چرا هیچی‌ نمیگی؟

قرص سکوت خوردی؟

سرشو به چپ و راست تکون داد. ناباور زمزمه کرد:

– این….، این پسر چی بود؟ 

چشم هامو ریز کردم

– یعنی چی چی بود؟

دستاشو گذاشت دوطرف صورتش.

– مثل مانکن ها بود. 

با حسرت به روبه روش نگاه کرد

– تیغه صورتش، چال گونش، قد بلندش، هیکل ورز…

پریدم وسط حرفش

– بسه دیگه نگار ولت کنم تا صبح میخوای راجب پسر ملت صحبت کنی. هرکیه، هرچیه، به ما چه ربطی داره؟‌

مبارک صاحابش باشه همین که شرش از سر ما کنده شد جای شکر داره.

با اومدن گارسون سکوت کردم.

منو رو گذاشت رو میز.

برش داشتم و نگاه گذری بهش انداختم

– من کیک میخورم با نسکافه. 

نگار تو چی میخوری؟

شونه هاشو‌‌ انداخت بالا

– منم‌ همونو میخورم.

منورو بستم و دادم دست گارسون

– دوتا کیک با نسکافه بیارید لطفا.

سرشو تکون داد

– چشم خانوم.

کش و قوسی به بدنم دادم 

– انقدر پشت میز نشستیم کمرم خشک شد.

– جانان؟

نگاهش کردم

– چیه؟

به بیرون اشاره کرد.

– همچین هم کنده نشده دخلش ها.

متعجب به بیرون نگاه کردم.

 دهنم از حیرت باز موند.

ماشینو جلوی کافه پارک کرده بود و تکیه داده بود به کاپوتش.

با دیدن‌ من عینکشو برداشت و چشمکی زد.

سریع نگاهمو گرفتم

– تابلو نگاهش‌ نکن بی محلی ببینه میره.

موهاشو مرتب کرد.

– میشه به این جیگر بی محلی نکرد؟

ضربه محکمی از زیر میز به پاش زدم

– میبندی یا ببندم؟ 

پر تحکم نگاهش کردم

– میدونی که روش بست…

صداش از پشت سرم اومد

– خانوما؟ میتونم بهتون ملحق بشم؟

با حرص برگشتم عقب

– نه بفرمایید یه میز دیگه.

نگاه عمیقی بهم انداخت.

برگشت سمت نگار.

– لیدی؟ میتونم خواهش کنم چند دقیقه مارو تنها بزارید؟

نگار با چشمای درشت شده نگاهش کرد

– بل..ه بله..حتما. 

کیفشو برداشت و بلند شد

– من برم دیگه جانان…الان…الان یادم افتاد مامان کارم داشت باید برم.

با چشم های فوق عصبی نگاهش کردم

لبخند زورکی زد

– فعلا

 بدون توجه به من با سرعت به سمت در خروجی رفت.

صندلی روبه رومو کشید عقب و نشست روش.

سرمو برگردوندم سمت شیشه.

– فکر نمیکردم انقدر چموش و یه دنده باشی.

پوزخندی زدم و با تمسخر نگاهش کردم

– چطور؟

با ژست خاصی تکیه داد به صندلی

– اکثرا دخترا زود رام میشن. 

با دوتا زبون و عزیزم، قربونت برم میتونی دنیارو ازشون بگیری. مثل همین دوستت.

دستمو گذاشتم زیر چونم 

– ببین مشتی، من از اون دخترایی که فکر میکنی نیستم. پس هرچی فکر تو ذهنته جمع کن و بزن به چاک.

خندید

– خیله خب پاچه نگیر.

دستاشو قفل هم کرد و خم شد جلو

– دلیل اومدنم اینجا و اصرارم برای صحبت یه چی دیگست.

– چی؟

– فکر میکنم طوفان شفاف و واضح گفته باشه بهت.

کلافه نگاهش کردم

– بله و جوابشم رک و پوست کنده گرفت.

اخم هاشو کشید تو هم

– یه دلیل قانع کننده برام بگو من قیدتو میزنم.

– دوست ندارم دلیل بالاتر از این؟

– موقعیتی که بدست میاریو دوست نداری یا شانستو؟

– چرا دست از سر من نمیکشید؟

چرا نمیگردید دنبال یکی دیگه؟

این شانسی که میگید مطمئنا خیلی ها دارن براش دست و پا میشکونن.

چرا پس‌ وقتتونو الکی صرف کسی میکنید که جوابش منفیه؟

از تو جیب کتش یه دسته چک برداشت با خودکار.

– چقدر بنویسم؟

به برگه های سفیدش نگاه کردم

بی اختیار پوزخندی زدم

دنیا چقدر کثیف بود. برای امثال این افراد پول مثل دستمال کاغدیشون بود اون وقت برادر من….

چشم هامو بستم با انزجار زمزمه کردم:

– جمع کن و برو.

با نشنیدن جواب چشم هامو باز کردم

حالت صورتش‌ رفته بود و سخت و خشن شده بود.

گردنشو به چپ و راست تکون داد با لحنی بی شباهت به قبل گفت:

– ببین کوچولو، فکر نکن کسی پیگیرته خبریه. 

چیزی که برای ما ریخته طراحه اما متاسفانه وقت کافی نداریم.

با جدیت به چشمام خیره شد.

– تو دیر یا زود پیشنهادمو قبول میکنی. مطمئنم.

– از کجا؟

پوزخندی زد

– از تردید تو نگاهت.

حتی مغرور ترین آدم شهرم باشی.

دسته چکو جلوم تکون داد

– به این تیکه کاغذ نیاز داری.

پس اگر تصمیمت عوض شد خبر بده.

از جام بلند شدم دیگه طاقت فضای کافه و حرف هاشو نداشتم.

بدون توجه بهش با سرعت از کافه زدم بیرون.

سوار تاکسی های خطی شدم.

با راه افتادن ماشین سرمو تکیه دادم به شیشه و به بیرون نگاه کردم.

با یادآوری حرفاش آه عمیقی از سینم خارج شد. یعنی تردید نگاهم در این حد بود که فهمید؟

*

*

*

در خونه رو باز کردم و رفتم داخل.

با شنیدن صدای گریه پاهام از حرکت وایساد. گوش هامو تیز کردم.

– خــــدا بـــچــــم.

با سرعت رفتم داخل. مامان افتاده بود رو زمین و داشت زار میزد.

کیفمو پرت کردم کنار و رفتم سمتش

– مامان؟ 

نشستم کنارش

– چی شده؟

سرشو انداخت باید و هق زد.

محکم‌ تکونش دادم

– مامان چی شده؟ جون به لبم کردی.

سرشو آورد بالا

 – داداشت!

اب دهن خشک شدمو قورت دادم

– چ…ی ش…ده؟

صورتشو چنگ زد

– چاقو خورده.

بهت زده نگاهش کردم

– چ…ی؟ چاق…و؟

از جاش بلند شد

– باید برم، باید برم.

چادرشو از رو مبل چنگ زد داشت میرفت بیرون که به خودم اومدم.

از‌ جام بلند شدم و دستشو گرفتم

– صبر کن مامان، بزار زنگ بزنم آژانس.

نشست رو مبل.

– کجا باید بریم؟

لبشو گاز گرفت

– بیمارستان.

با دستای لرزون گوشیو برداشتم و شماره آژانسو گرفتم‌.

بعد از دادن آدرس گوشیو قطع کردم.

کولمو از رو زمین چنگ زدم

– بریم مامان.

رفتم سمتش و کمکش کردم بلند شه.

نشوندمش رو صندلی حیاط.

– مگه امروز نرفته بودید ملاقات؟

با گوشه روسریش چشمشو پاک کرد

– صبح رفتیم اما نشد، گفتن یه روز دیگه بیاید. بعد من اومدم خونه و خواهرت رفت سرکار.

بغضش ترکید

– تا چند دقیقه پیش زنگ زدن گفتن چاقو خورده.

سرمو گرفتم بین دستم. بغض چسبیده بود بیخ گلوم و داشت خفم میکرد.‌ 

با صدای گرفته ای گفتم:

– بابا خبر داره؟

– نتونستم بگم بهش.

صدای بوق ماشین اومد.

بی حال بلند شدم از جام.

– بریم.

یک پاسخ به “رمان تاوان پارت سه”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *