هنگ به گوشی نگاه کردم.

قطع کرد؟ بدون شنیدن جواب از سمت من؟ 

محکم زبونمو گاز گرفتم و زیر لب غریدم:

– میمیری یه جا گند نزنی نه؟

گوشی تو دستم لرزید.

به صفحش نگاه کردم.

ادرس یکی از کافه های نزدیک اینجارو داده بود.

پوف کلافه ای کشیدم و پامو تکون دادم

از پشتم یه سینی گذاشته شد رو میز

-‌بفرما دخترم نوش جانت

با دیدن فلافل قار و قور شکمم دوبرابر شد

– ممنونم

کیفمو گذاشتم رو صندلی و شروع کردم خوردن

به قدری گرسنم بود که کم تر از‌ چند دقیقه‌ تمومش کردم.

به ساعتم نگاه کردم زیاد وقت نداشتم

لبمو با دستمال پاک کردم و بلند شدم

مبلغو حساب کردم اومدم بیرون.

**

در ورودی کافه رو باز کردم و رفتم‌‌ داخل

نیم‌ نگاهی به اطراف انداختم.

 خلوت بود و جمعیت داخلش تقریبا انگشت شمار.

نگاهم تو کافه چرخ خورد

 دور تا دور دیوار پیچک کار شده بود و زیبایی کافه رو دو چندان کرده بود. 

کمی اون طرف تر یه اکواریوم بزرگ پر ماهی گذاشته بودن که کاملا با محیط اطراف تطابق داشت.

صدایی از پشتم اومد

– خانوم سهراب پور؟

ترسیده برگشتم عقب

همون مردی که مانتومو کثیف کرده بود جلوم بود.

خیره شدم بهش، قدش به قدری بلند بود که مجبور شدم گردنمو بلند کنم.

پیراهن طوسی‌ تنش کاملا فیت تنش بود و عضله هاش رو در بر گرفته بود.

دستشو جلوی صورتم تکون داد

– خانوم؟ حالتون خوبه؟

یه قدم رفتم عقب

– بله، خوبم

به سمت یکی از میزها اشاره کرد

– بفرمایید بشینید

با خجالت رفتم جلو و رو یکی از صندلی هاش نشستم.

روبه روم نشست

– مطمئنید حالتون خوبه؟

سرمو تکون دادم

– بله ممنون

گارسون اومد جلو

– چی میل دارید؟

دستشو گرفت سمتم

– اول خانوم

– من چیزی‌ نم..

پرید وسط حرفم

– دوتا قهوه با کیک‌ بیارید.

خواستم اعتراض کنم که اخم کرد

– لطفا!

بازدممو با حرص خالی کردم.

با رفتن گارسون به سمتش برگشتم

-‌ من‌ اومدم فقط مانتورو بگیرم و برم.

انگشت هاشو قفل هم کرد و با دقت نگاهم کرد. بدون توجه به حرفم گفت:

– دانشجویی؟

کاغذ دستمو گذاشتم رو میز

– بله

نگاهش به دستم خورد

– دانشجوی چی؟

با اخم‌‌ نگاهش کردم

– طراحی لباس و پارچه.

– میتونم ببینمش؟

متعجب‌ نگاهش کردم

– چیو؟

به کاغذ آسه دستم اشاره کرد

-‌طرحتونو.

آروم هول دادم سمتش

باز کرد و با دقت نگاهش کرد

– کلاس طراحی رفتید؟

گنگ نگاهش کردم

– نه برای چی؟

– سال چندمی؟

چشم هامو تو کاسه چرخوندم

– این چه سوال هاییه میپرسید شما؟

با چشمای جدیش نگاهم کرد

– سال چندمی جانان.

از‌‌ تحکم صداش یکه خوردم خودمو جمع کردم

– سال اولم

با تحسین به برگه دستش نگاه کرد

– طرح عالیه، معلومه ایده هات هم عالیه علاقه داری به طراحی؟

دستامو گذاشتم‌ زیر چونم

– خیلی زیاد بیشتر‌ وقت من سر طرح زدن میره چون لذت میبرم از این کار.

گارسون سینی به دست اومد نزدیک.

قهوه و بشقاب کیکو گذاشت جلومون

– چیز دیگه ای لازم ندارید؟

سرشو به چپ و راست تکون داد

– نه میتونی بری.

دو قاشق شکر ریخت داخل قهوش و بهم زد.

– سرد میشه

فنجون قهوه رو برداشتم و یه جرعه نوشیدم

صورتم از تلخیش درهم شد

دماغمو چین دادم.

– تلخشو‌ نمیشه خورد شکر بریز.

به زور قورتش دادم

با لبخند نصفه‌ نیمه ای از‌ جام بلند شدم

– ببخشید الان میام

از میز دور شدم، چشمم به تابلو سرویس بهداشتی خورد سریع خودمو رسوندم داخل، شیر آبو باز کرد و دهنمو شستم.

به آینه‌ نگاه کردم

-‌ اه این دیگه چه زهرماری بود.

با حرص اداشو جلوی آینه در آوردم.

– مدتیکه گنده دماغ.

با دستمال دهنمو خشک کردم و رفتم بیرون همچنان درحال خوردن قهوش بود

نشستم سرجای‌ قبلیم

– آقای طوفان میشه لطفا مانتو منو بدید؟ باید برم دیرم شده.

فنجون قهوشو گذاشت رو میز و از صندلی بغلش یه پلاستیک بزرگو برداشت

– بفرمایید.

از دستش گرفتم و داخلشو چک کردم

– ممنونم

کولمو برداشتم و بلند شدم

– مرسی بابت مانتو خداحافظ‌.

از جاش بلند شد و دستشو گرفت سمتم.

ناچارا دستمو گذاشتم تو دستش

فشار کمی داد 

– خوشحال شدم از اشناییت جانان

لبخند کمرنگی زد

-‌امیدوارم بتونم دوباره ملاقاتت کنم.

گنگ نگاهش کردم

ملاقات برای چی؟

دستمو کشیدم عقب

– همچنین خداحاظ 

عقب گرد کردم و سریع از کافه خارج شدم. 

نفس نفس زنون تکیه دادم به دیوار

این چه جاذبه ای بود؟

 چه قدرتی بود که رو من داشت؟

تکیمو از دیوار برداشتم نفس عمیقی کشیدم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم.

                    (جانان)

 

در خونه رو باز کردم و رفتم داخل. 

صدای بلند مامان پیچید تو گوشم

– کیه؟ افرا؟ تویی مامان؟

کفش هامو در آوردم

– منم‌ مامان!

با دستای کفی از‌ اشپرخونه اومد بیرون

– چقدر دیر اومدی امروز.

دکمه های مانتومو باز کردم.

– کلاس آخرم طول کشید یه کم.

– باشه برو لباستو عوض کن بیا غذا بخور.

مقنعمو در آوردم

 – بیرون یه چی خوردم مامان، خیلی خستم الان فقط دلم میخواد بخوابم.

اخم هاشو کشید تو هم

– باز اون آت و اشغالای بیرونو خوردی؟ چند دفعه بعد بگم..

پریدم وسط حرفش

– میدونم مامان نمیخواد تکرار‌ کنی ضرر داره واسه بدن.

 خواهش میکنم الان غر نزن.

به سمت اتاقم رفتم. وسایلمو گذاشتم یه گوشه و لباس هامو با لباس راحتی خونه عوض کردم. 

دراز کشیدم رو تخت، چشم هامو بستم و نفهمیدم کی خوابم برد.

****

با احساس نوازش موهام چشم هامو باز کردم.

گیج به صاحب دست نگاه کردم. افرا بالاسرم بود و موهامو نوازش میکرد.

خمیازه بلندی کشیدم

– سلام آبجی

صدام به قدری گرفته و خفه بود که خودم تعجب کردم

– ساعت خواب!

چشم هامو مالیدم

– مگه ساعت چنده؟

گوشیمو از زیر بالش در آوردم و نگاه کردم ساعت یازده شب بود.

متعجب به ساعت روی دیوار نگار کردم اون هم یازده شب رو نشون میداد

ناباور زمزمه کردم:

– یعنی من هشت ساعت خوابیدم؟

آروم خندید و از جاش بلند شد

– بله هشت ساعت و نیم خوابیدی پاشو بیا شام بخور، تا الان منتظرت موندیم.

پتورو کشیدم کنار و نیم خیز شدم.

 – تو برو منم الان میام. 

به سمت در رفت انگار که چیزی یادش افتاده باشه برگشت.

– راستی مانتوتو به مامان نشون دادی؟ انقدر درگیر بودم فراموش کردم بپرسم.

سرمو به نشونه نه تکون دادم.

– نتونستم.

متععب نگاهم کرد

– چرا؟ به خاطر کوتاهیش؟

لبمو گزیدم

– نه اصلا این موضوع ها نیست.

کنارم نشست

– پس چیه؟ 

چهار دست و پا نشستم و خودمو لعنت کردم به خاطر موقعیتی که ساخته بودم.

نفس عمیقی کشیدم. 

مجبور به دروغ گفتن بودم.

– اون روز داشتم میرفتم سوار اتوبوس شم که پلاستیک از دستم افتاد زمین. 

تا به خودم بیام برش دارم یه ماشین رد‌ شد و کلی آب کثیف ریخت روش.

شوکه نگاهم کرد

– دیگه قابل استفاده نبود؟

– خداروشکر سالم موند، اون کسیم که کثیفش کرده بود گرفت ازم ببره خشک شویی. امروزم آوردم داد بهم تازه تو اون بارون شدید هم رسوندم کلاس.

مشکوک نگاهم کرد

– پس واسه همین امروز دیر اومدی؟

پوف کلافه ای کشیدم

– بازم مامان پشتم حرف زده؟

 تورو فرستاده ازم حرف بکشی؟ 

چرا نمیخواد باور کنه من بزرگ شدم؟ چرا نمیخواد تموم کنه این گیر هاشو.

اخم هاشو کشید تو هم

– درست صحبت کن جانان. مامان نگران توء. یکم از بچه بازی هات دست برداری اونم کاریت نداره.

از جاش بلند شد

– زود بیا پایین بابا خستست.

سرمو انداختم پایین

– من بچه بازی در نمیارم فقط دلم آزادی میخواد همین، خسته شدم انقدر تو چهارچوب اسیر شدم. خسته شدم انقدر باید و نباید شنیدم.

صدای کلافش اومد

– تمومش کن جانان.

سرمو انداختم پایین و سکوت کردم

صدای بسته شدن در نشون از رفتنش میداد

پوزخندی زدم و از جام بلند شدم

کی تو این خونه به حرف من توجه شده بود که این دفعه دومش باشه؟

موهامو شونه کردم و اومدم بیرون.

مامان، بابا و افرا نشسته بودن رو صندلی غذا خوری.

صندلی کنار افرا رو کشیدم

– سلام بابا

نگاه گرمشو به نگاهم دوخت

– سلام باباجان، یکم بیشتر میخوابیدی.

خجالت زده سرمو انداختم پایین

– ببخشید خیلی خسته بودم.

یکم برنج و خورشت ریختم برای خودم تو بشقاب

– دانشگاه چطوره؟

موهامو دادم‌ پشت گوشم

– عالیه بابا

– خداروشکر درس هاتو خوب بخون.

– چشم

هنوز غذامو کامل نخورده بودم که صدای مامان اومد

– فردا میخوام برم‌ ملاقات فرامرز کسی میاد باهام؟

قاشق از دست های بابا افتاد تو بشقابش.

با غم نگاهش کردم

هنوزم که هنوزه نتونسته بود اتفاق های افتاده رو فراموش کنه. هنوزم نتونسته بود داغ روی دلشو خنک کنه و سفیدی یک دست موهاش گویای‌ تمام حدس هام بود.

از جاش بلند شد

– دستت درد نکنه فرحناز.

صندلیشو گذاشت سر جاش

– من خیلی خستم میرم بخوابم شبتون بخیر.

با چشم رفتنشو دنبال کردم. 

شونه هاش از همیشه بیشتر و بیشتر خم شده بود.

صدای کلافه افرا اومد

– مامان حتما باید جلوی بابا بگی؟

قاشقو پرت کرد تو بشقاب

– میگی چیکار کنم؟‌از بچم بگذرم؟ از‌ پاره‌ تنم بگذرم؟ 

چرا شما‌ نمیفهمید منو؟  

محکم کوبید به سینش

– من یه مادرم

هرچقدرم پسرم خطا کرده باشه هرچقدرم اشتباه کرده باشه بازم بچه منه

صداش بغض دار شد

– هرچقدرم قاتل باشه بازم پاره وجود منه. 

شاید باباتون بوسیده باشه گذاشته باشدش کنار داداشتونو، ولی من نمیتونم.

از جاش بلند شد  و با سرعت رفت حیاط 

نگاهی به بشقاب نصفه و نیمم کردم. 

به کل اشتهامو از دست داده بودم.

پوف کلافه ای کشیدم و از جام بلند شدم. صدای متعجب افرا کنار گوشم اومد

– تو دیگه کجا؟

صندلی رو گذاشتم جای اولش

– میرم اتاقم اشتها ندارم.

بدون توجه بهش رفتم اتاقم و درو بستم.

دراز کشیدم رو تخت و به سقف بالاسرم خیره شدم.

درست پنج سال بود که برادرم به جرم کشتن رفیق صمیمیش زندان بود.

هرچند همه، حتی قانون میگفت عمدیه اما من باور نمیکردم. 

بردار من نمیتونست کسی رو که باهاش نون و نمک خورده بود بکشه. 

نمیتونست به کسی که بهش میگفت داداش صدمه بزنه.

صدای لرزش تلفنم باعث شد به خودم بیام‌.

 از زیر بالش برش داشتم. 

صفحه گوشیو رو باز کردم و متعجب به پیام نگاه کردم‌.

– میخوام به یه چالش دعوتت کنم.

 موافقی؟

به شماره ناشناس خیره شدم. یعنی این شخص کی بود؟

در جواب پیامش نوشتم ” شما ” و صفحه رو خاموش کردم.

هنوز چند ثانیه نگذشته بود گوشیم دوباره لرزید.

این دفعه داشت زنگ میزد.

آیکون سبز رو فشردم و جواب دادم

– بله

صدای کر کننده موزیک به گوشم رسید

– الو؟

صدای خش خشی اومد

– الو؟

صدای موزیک کمتر و کمتر شد انگار از اون جای شلوغ فاصله گرفته بود

– سلام

متعجب به شماره نگاه کردم

این صدا صدای همون شخصی بود که امروز دیدمش همون کسی که خودشو طوفان معرفی کرد.

– سلام 

– بد موقع که مزاحم نشدم؟

به ساعت نگاه کردم

– چرا اتفاقا خیلی بد موقع مزاحم شدید.

آروم و مردونه خندید.

– از دخترای رک و جدی خوشم میاد.

ابروهام بی اختیار درهم شد

– اگر کاری ندارید من قطع کنم.

هول کرد

– نه قطع نکن.

پوف کلافه ای کشیدم

– بفرمایید حرفتونو.

– پیاممو خوندی؟

طره ای از موهای بلندمو گرفتم دستم

– بله اما متوجه منظورتون نشدم.

گلوشو صاف کرد

– اگر دوباره بخوام دعوتت کنم بیرون قبول میکنی؟ 

دستامو مشت کردم

– اون وقت به چه دلیل؟

– شما بیا متوجه میشی.

– ترجیح میدم قبلش از شم…

صدای نازک و پر عشوه زنی باعث شد سکوت کنم

– طوفان؟‌ نمیای عزیزم؟

صدا دور تر شد 

– برو نازی میام الان

– زود بیا عزیزم.

صدای خش خش اومد

– ببخشید حرفتون نصفه موند.

چشم هامو تو کاسه چرخوندم

– نه نموند شما به کارتون برسید جناب خوش بگذره بهتون. 

شب بخیر.

بدون این که اجازه بدم حرف بزنه گوشیو قطع کردم.

از تو کیفم وسایلمو در اوردم و گذاشتم رو میزم.

به طرح نصفه نیمم نگاه کردم کار زیادی داشت تا تکمیل شدنش.

مدادو برداشتم خواستم شروع کنم که دوباره صدای لرزش گوشیم اومد.

کلافه بازش کردم.

” فکر میکردم جسور تر از این حرفا باشی ولی انگار اشتباه کردم. 

بزدل ها همیشه یه گوشه میشینن و مثل احمق ها تماشا میکنن.

 اگر خواستی خلافشو ثابت کنی فردا ساعت چهار بیا همون کافه ای که امروز همو دیدیم با کل طرح هایی که تا به الان کشیدی. 

اگر نه که جسارتت خط میخوره و واسه همیشه تو ذهن من یه دختر بزدل میمونی. “

از حرص مدادو تو دستم فشردم.

من بزدل بودم؟ احمق بودم؟

با شدت فشارم مداد تو دستم شکست.

 پرتش کردم یه گوشه.

با حرص به پیامش نگاه کردم

– نشونت میدم بزدل بودن یعنی چی.

از داخل کشوم یه مداد دیگه برداشتم و شروع کردم تکمیل کردنش. 

                            (طوفان)

با صدای آزار دهنده شر شر آب چشم هامو باز کردم.

نگاهی به اطراف انداختم.

 من کی اومدم اینجا؟ 

گوشیمو از عسلی کنار تخت برداشتم چندین‌ تماس از دست رفته و پیام باز نشده بود.

چشمم به شماره عمو خورد، پیامشو باز کردم.

” مادرت حالش بده دوباره، داریم میریم بیمارستان “

کلافه دستی به شقیقه های دردناکم کشیدم و از‌ جام بلند شدم. 

نیاز به هوای تازه داشتم تا آروم بشم.

در کمدو باز کردم و بی حوصله یه تیشرت در آوردم.‌

همونطوری که به سمت بالکن میرفتم پوشیدم.

دستامو تکیه دادم به نرده و هوای تازه رو استشمام کردم. 

دستی رو شونم نشست. 

از نیم رخ به پشت سرم نگاه کردم.

 با موهای خیس و حوله ای که فقط نیم سانت بدنشو پوشونده بود پشتم وایساده بود. 

نگاهمو ازش گرفتم

– برو خونت نازی

صدای متعجبش به گوشم رسید

– طوفان؟ حالت خوبه؟ 

چشم هامو بستم و نفس عمیقی کشیدم 

– آره، زود برو خونت حوصلتو ندارم.

صدای حرصیش به گوشم رسید

– حوصلمو نداری؟ چی پیش خودت فکر کردی شازده؟ فکر کردی میتونی سر منو کلاه بزاری و هرطور دلت میخواد ازم سو اس….

قبل این که بزارم حرفشو تکمیل کنه برگشتم و گلوشو گرفتم.

صدای جیغ بلندش تو گوشم پیچید.

چرخوندمش سمت نرده شیشه ای، طوری که نصف بدنش بیرون موند.

با حرص غریدم:

– جرئت داری حرفتو کامل کن تا همینجا از همین برج پرتت کنم پایین.

 سرمو بردم نزدیک تر

– به نظرت چه اتفاقی برای آدمی میفته که از بالکن طبقه سی و چهار بیفته پایین؟ هوم؟

نفس هاش مقطع و بریده شد. 

با پرویی زمزمه کرد

– اون که مسلما میمیره و راحت میشه ولی عذابو کسی میکشه که انداختتش. میره زندان و تا عمر داره اونجا میپوسه.

پوزخند پررنگی گوشه لبم نشست.

با دست آزادم از جیبم یه دسته پول در اوردم و جلوی صورتش تکون دادم.

– اینو میبینی؟ هر چیز غیر ممکنیو ممکن میکنه. 

اخم هامو کشید تو هم

– میتونم پرتت کنم از همینجا پایین و هیچکس نفهمه.

صحنه مرگتم قشنگ واست میسازم

یه دختر بی کس که دیگه تحمل زندگی نداره و تو برج خونه دوست پسرش خودشو میکشه. 

ترسیده نگاهم کرد

– نمیتونی انقدر بی رحم باشی طوفان.

نیشخندی زدم و هلش دادم پشت.

– آره، ولی نه برای تو و امثال تو.

حرف زور و تهدید تو گوش من نمیره. پس دفعه بعدی خواستی دهنتو باز کنی و زر اضافه بزنی اول طرفتو بشناس.

دسته پولو پرت کردم سمتش

– حالا گمشو بیرون، شتر دیدی ندیدی.

دوست ندارم فردا اویزونم بشی.

با نفرت نگاهم کرد

– خیلی لجنی

خم شد پولو برداشت و رفت داخل.

برگشتم عقب و از بالا خیره شدم به شلوغی شهر.

دست خودم نبود هر موقع که حرف از مادرم میشد عصبی میشدم و کنترل خودمو از دست میدادم.

صدای بلند در نشون از رفتنش میداد.

رفتم داخل. 

قهوه جوشو روشن کردم و مستقیم رفتم حموم.

زیر دوش آب سرد وایسادم.

قطرات ریز و درشت آب میچکید روی شیشه و اعصاب خراب منو آروم و آروم‌ تر میکرد.

دوش سریعی گرفتم و اومدم بیرون امروز‌ حتما باید میرفتم خونه و به مادرم سر میزدم.

**

لیوان رو تا نصفه قهوه پر کردم و نشستم رو مبل.

پاهامو انداختم رو میز و جرعه ای نوشیدم.

چشم هامو بستم تا کمی سرم آروم تر بشه.

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای زنگ خونه بلند شد.

کلافه از جام بلند شدم و درو با شدت باز کردم

– حتما باید حرفمو عملی کنم تا گم شی بیرون؟

چشمم به قیافه متعجب پاشا خورد.

– چی شده باز قاطی کردی؟

 سگرمه هات بد تو همه.

کلافه به سمت مبل رفتم و جای اولم نشستم

– سرم داره میترکه از درد.

روبه روم نشست

– زیاده روی کردی؟

قهوه رو لاجرعه سر کشیدم

– نمیدونم یادم نیست.

سرشو به نشونه تاسف تکون داد

– کی اینجا بود؟

– نازی

– دختر مو بوره؟

از جام بلند شدم

– آره

لیوان رو مجدد پر کردم

– قهوه میخوری؟

– نه

تکیه دادم به کانتر

-از شرکت چه خبر؟ تونستی خیانت کارو پیدا کنی؟

پاشو انداخت رو پاش

– نه فعلا، اما میکنم. نگران نباش.

تو چی؟ تونستی طرح بزنی؟

دستی به صورتم کشید

– نه

– پس میخوای چیکار کنی؟ چند روز دیگه شو شروع میشه متوجه این موضوع هستی طوفان ؟ 

لیوان رو به لبام نزدیک کردم

– اون دختره رو یادته؟

– کدوم؟

– همون که آب ریخت رو مانتوش

کنجکاو نگاهم کرد

– آره، مگه میشه یادم بره. چطور؟

– دیروز که رفتم مانتوشو بدم اتفاقی یکی از طرح هاشو دیدم. دانشجوی طراحی و پارچست.

نشستم جای اولم

– طرحش معرکه بود

مشکوک نگاهم کرد

– خب چرا نمیاریش شرکت؟

پوزخندی زدم

– دیشب تلاشمو کردم ولی ناموفق بود سر سخت تر از چیزیه که فکر میکنم. 

اما بازم پا پس‌ نمیکشم. مطمئنم این دختر میتونه مارو از منجلاب بکشه بیرون.

از جاش بلند شد

– اگر فکر میکنی خوبه، پس‌ تمام تلاشتو بکن شریک.

چشمکی زد

-‌از هیچ کاری دریغ نکن  

                       (جانان)

کلافه به مچ دستم نگاه کردم. 

از ساعتی که گفته بود نیم ساعت گذشته بود.

موهایه خیس از عرقمو دادم پشت گوشم و از پنجره  به بیرون خیره شدم با دیدن خیابون آشنا از جام بلند شدم.

 از بین شلوغی جمعیت گذشتم و رفتم جلو

– آقا نگه دار پیاده میشم.

صدای کلفتش به گوشم رسید

– آبجی صبر کن سر ایستگاه پیادت کنم اینجا‌ نمیشه.

از حرص دسته کیفمو تو مشتم فشردم

– آقا نگه دار همینجا راهم دور میشه نمیتونم برگردم. 

با غر غر اتوبوسو یه گوشه نگه داشت.

پیاده شدم و با سرعت به سمت کافه دویدم.

جلوی در ورودی وایسادم و نفس‌ عمیقی کشیدم. هنوزم مطمئن نبودم بابت رفتنم.

حسم‌ میگفت برگردم خونه اما مغزم با سرسختی مقابلش مبارزه میکرد.

اخم هامو کشیدم تو هم، تا اینجا اومده بودم و راه پیش نداشتم. باید بهش ثابت میکردم بزدل واقعی کیه.

رفتم داخل، نگاهم تو کافه چرخید. نسبت به دفعه پیش شلوغ تر بود.

با دقت اطرافو از نظر گذروندم همون جای قبلی نشسته بود و خیره به گوشیش بود.

رفتم جلو و رو صندلی مقابلش نشستم.

– سلام

بدون این که سرشو بیاره بالا گفت:

-‌دیگه داشتم از اومدنت نا امید میشدم.

به چشمام‌ نگاه کرد

– سی و نه دقیق تاخیر.

با غیض غریدم:

– قصدم اومدن نبود از اولشم ولی گفتم بیام تا یه آدم غریبه منو با کسی اشتباه نگیره و لقب دیگرانو نصیب من کنه.

نیمچه لبخندی رو لبش نشست.

– خیلی با اعتماد به نفس حرف میزنی.

پوزخندی زدم

– اهل دست کم گرفتن خودم نیستم.

از کیفم دفتر طراحیمو در آوردم و هول دادم سمتش.

خیره به چشمام با طمانینه بازش کرد.

نگاهشو ازم برداشت.

با دقت زیر نظرش گرفتم. از تاک ابروی بالا رفتش میتونستم حدس بزنم سوپرایز شده.

نفس راحتی کشیدم و آسوده خاطر تکیه دادم به صندلی.

دستامو تو سینم جمع کردم و به اطراف نگاه کردم.

بعد چند دقیقه سکوت دفترو گذاشت جلوم.

با پوزخند کمرنگ گوشه لبم‌ نگاهش کردم.

– چطور بود؟

انگشتشو کشید رو لب پایینش

– خوب بود.

ابروهام بی اختیار رفت بالا

– خوب بود؟ همین؟

لبخند کمرنگی زد و با تفریح‌ نگاهم کرد

– انتظار حرف دیگه ای داری؟

چشم هامو تو کاسه چرخوندم

– نه

دفترو گذاشتم داخل کیفم و زیپشو بستم خواستم بلند شم که صدام کرد.

– صبر کن

از گوشه چشم نگاهش کردم

– اگر‌ امروز اومدم اینجا فقط به خاطر این بود که ثابت کنم‌ من بزدل نیستم. 

نشونتون دادم و حالا دلیلی بر موندنم نیست.

دوباره و دوباره انگشتشو کشید رو لبش.‌ انگار یکی از عادت های همیشگیش بود.

– هنوز‌‌ حرفام‌ تموم نشده.

کامل برگشتم سمتش

-‌بفرمایید حرفاتونو من باید برم، بیشتر از این‌ نمیتونم بمونم.

دستشو کرد تو جیب کتش و یه کارت در آورد.

کارت رو گذاشت وسط میز

کنجکاو برداشتم و نگاهش کردم. 

با خط نستعلیق و طلایی روی کارت نوشته شده بود ” شرکت طراحی لباس سارگون “

پایینشو نگاه کردم

” مدیریت: طوفان بزرگمهر “

ابروهام بدون اختیار خودم رفت بالا.

پس دلیل این همه کنکاش این بود.

نگاه دیگه ای به کارت دستم انداختم.

علامت دوشیر بالای کارت بود و وسطش حرف اول اسم خودش به لاتین.

کارتو برگردوندم بهش.

گلومو صاف کردم و گفتم:

-‌این کارت چه ربطی به من داره؟

دستاشو قفل هم کرد

– پیشنهاد کار دارم برات.

متعجب نگاهش کردم

– چه کاری؟

نگاهش رو صورتم چرخید و در آخر درون چشمام قفل شد.

– من به طراحی نیاز دارم که فکر بکر داشته باشه، خلاقیت و هنر داشته باشه و بتونه از‌ هر چیزی الهام بگیره.

کنجکاو نگاهش کردم

– مطمئنن خیلی ها هستن که میتونید راحت بیارید شرکتتون چرا من؟

اخم هاشو کشید تو هم

– دوهفته دیگه ما فشن شو داریم و باید کلیه طرح هامونو ارائه بدیم. طرح ها تمام و کمال آماده بود و تو مرحله دوخت بود اما تو لحضه اخر بهمون نارو خورد و طرح ها دزدیده شد.

چونشو داد جلو

– من نیاز به کسی دارم که بتونه ظرف دوهفته بهم کارو تحویل بده. 

مخفیانه. طرح ها هم تو شرکت من کشیده میشه تو حضور خودم.

سرمو بردم جلو و با جدیت گفت:

– همه این حرفارو گفتی اما جواب منو ندادی آقای بزرگمهر.

شمرده شمرده گفتم:

– چرا…من؟

اخمش عمیق تر شد

– مغرور تر از اونی هستی که بخوای خودتو به پول بفروشی و به وسیله رقیب های من بهم نارو بزنی و این دقیقا چیزیه که من میخوام.

پوزخندی زدم و از جام بلند شدم

– فرد اشتباهیو انتخاب کردید، روز خوش.

برگشتم، هنوز چند قدم نرفته بودم که صداش از پشتم اومد. پاهام بدون اختیار خودم از حرکت وایساد.

– من همیشه به آدم ها یک بار فرصت میدم، نه بیشتر نه کمتر. فرصت های طلایی که باعث میشه بدرخشن. کسی که عاقل باشه و لایقش از اون فرصت به خوبی استفاده میکنه. کسی که لیاقت نداشته باشه گذرا ازش رد میشه.

خوب به حرفام فکر کن آیندت تو این کاره. به آیندت و پیشرفتت فکر کن اگر تونستی دست از‌لجبازیت برداری و دیدی لایق این فرصت هستی

4 پاسخ به “رمان تاوان پارت دو”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *