(طوفان)

کلافه طول و عرض سالن رو طی کردم.

درست دوساعت تمام بود که از اتاق پرتم کرده بودن بیرون و هنوز که هنوزه خبری نشده بود.

با عصبانیت دستمو کشیدم به صورتم.

اگر یکم، فقط یکم زودتر میرسیدم میتونستم مسئله رو تو همون کارگاه کوفتی حل کنم و کار به اینجا نکشه.

دستامو پشتم قفل کردم.

چطور حماقت احمقانه و تلافی مزخرف یه بچه باعث شده بود کارم به اینجا برسه؟

چطور تونستم اجازه بدم خط بزنه رو کل آبروی شغلی و خانوادگیم؟

دندونامو رو هم فشردم و زیر لب غریدم‌:

– حالا حالا ها کارم باهات تموم نشده، کاری میکنم روزی صد بار به گه خوردن بیفتی و دیگه تو سرت دور زدن من نچرخه!

باز شدن ناگهانی در باعث شد از افکارم پرت شم بیرون.

اول وکیل شرکت و پشت سرش پاشا با چهره در هم اومد بیرون.

با اخم نگاهشون کردم.

– چی شده؟ این قیافه های داغون چه معنی میده؟

سکوت کردن

– زبون ندارید؟

وکیل قدمی اومد جلو.

– طرف مقابل هیچ جوره از موضوع خودش پایین نمیاد اقای بزرگمهر.

یکی از کارکنای شما برادر ایشون رو مورد ضرب و شتم قرار داده و الفاظ رکیک استفاده کرده.

و متاسفانه کل افرداد کارگاه شاهد هستن.

ایشون نه تنها از اون شخص بلکه از شما و شرکتتون هم شکایت دارن.

با رفتار و خشونتی که شما داخل انجام دادید کار به دادگاه و دادسرا کشیده شده و این یعنی لکه به حرفه شغلی شما، اعتبار شرکت و ضرر مالی خیلی زیاد

با گفتن هر حرفش دندونام بیشتر رو هم فشرده میشد و دامن میزد به خشم و عصبانیتم.

یعنی به همین راحتی و آب خوردن نتیجه سال ها زحمتم به هیچ و پوچ رفت؟

دستامو مشت کردم و غریدم:

– واسه من شر و ور نباف وکیل…

راه حل این مسئله رو بگو که زودتر دخلش کنده شه.

نیم نگاهی به پاشا انداخت.

– تا رضایت طرف مقابل رو نگیرید هیچ کاری از دستم بر نمیاد آقای بزرگمهر.

گردنم رو به چپ و راست تکون دادم.

احساس میکردم با حرفاش داره رو سرم یورتمه سواری میکنه.

قبل از این که متوجهم بشه یورش بردم سمتش و کشیدمش یه جای خلوت.

یقش رو تو مشت هام اسیر کردم.

ترسیده نگاهم کرد

– اقای بزرگمهر چیکار…

اخم های وحشتناکم باعث شد حرفش تو دهنش بماسه.

سرمو بردم نزدیک

– من واسه چی تورو آوردم تو اون خراب شده؟ هوم؟

که جلوم وایسی و چرت و پرت تحویلم بدی؟

آره؟

سیب گلوش بالا و پایین شد.

– من هر…کاری از دستم بر میاد دارم انجام…

پریدم وسط حرفش

– کافی نیست…من بیشتر از این ازت میخوام. 

در قبال پول کلانی که هرماه ازم میگیری کار میخوام نه این که جلوم وایسی بگی شرکتت تو مرز ورشکستگیه.

محکم تکونش دادم

– فهمیدی یا جور دیگه حالیت کنم؟

صدای پاشا کنار گوشم اومد

– آروم باش طوفان بدتر بهانه نتراش واسشون.

بدون توجه بهش به نگاه خیرم ادامه دادم.

صورت رنگ پریدش و دونه های ریز و درشت عرق روی پیشونیش نشانگر این بود حرفمو به خوبی متوجه شدم.

ولش کردم و با حالت دستوری گفتم:

– سه روز وقت داری این پرونده رو به نفع ما تمومش کنی وگرنه جوری پروانه وکالتتو باطل میکنم که به خاک سیاه بشینی!

فهمیدی؟

ترسیده سرشو تکون داد.

– بله.

دستامو تو سینم قفل کردم.

– میتونی بری، حرفامو فراموش نکن.

– چش…م.

تکیه دادم به ستون پشتم و به رفتنش خیره شدم.

صدای پاشا به گوشم رسید.

– بد زهره چشم گرفتی ازش!

با چشمای ریز شده نگاهش کردم

– مثل این که متوجه وخامت اوضاع نشدی ها؟

رسانه ای شدن این قضیه یعنی خراب شدن اعتبار شرکت.

ریلکس نگاهم کرد

– حالا که فعلا چیزی قطعی نیست.

 یکم صبر داشته باش ببینم چیکار میشه کرد!

تو تمرکزتو بزار روی مهمونی شیخ.

اخم کردم

– مگه تو نیستی؟

نیم نگاهی به صورتم انداخت.

– نه نمیتونم بیام.

به سمت در خروجی رفتیم.

– کجایی مگه؟

خندید

– کار دارم.

از کنار مامور ها گذشتم.

– خدا میدونه چه کاریه که باعث شده نخوای بیای.

گوشی هارو تحویل گرفتیم و رفتیم بیرون.

– نترس چیز بدی نیست باید بیفتم دنبال سهرابی.

پاهام از حرکت وایساد.

– چیزی فهمیدی؟

برگشت عقب و نگاهی بهم انداخت.

– داخل که بودیم زیادی هارت و پورت داشت انگار، انگار میخواست یه چیزیو مخفی کنه پشت المشنگه هاش.

مشکوک نگاهش کردم

– چی؟

سرشو تکون داد

– نمیدونم اما میفهمم! ماشینت کجا پارکه؟

با یاد آوری ماشین اخم هام کشیده شد تو هم.

– شرکته.

با چشمای درشت شده نگاهم کرد

– پس با چی اومدی؟

دستامو فرو کردم تو جیبم.

– بیست سوالی راه انداختی؟

دستاشو به نشونه تسلیم برد بالا.

– باشه بابا پاچه نگیر، بیا برسونمت….

پریدم وسط حرفش

– ماشینتو بده من تو با اژانس برو، من یه کاری دارم که باید انجام بدم.

مشکوک نگاهم کرد

– نری بلایی سر اون بدبختا بیاری ها؟ طوفان به اندازه کافی پامون گیره تو دیگه بدترش نکن.

نفسمو با حرص دادم بیرون.

– میدی اون سوئیچ لامصبو یا برم خونه ماشین بیارم؟

با مکث دادش بهم.

– امیدارم کار اشتباهی نکنی.

پوزخندی زدم

– نترس، دیگه وقتشه از لاشخور های دورم کم کن.

سرشو تکون داد.

به سمت ماشین رفتم و سوار شدم.

پام رو فشردم رو گاز. ماشین با یه تیک آف بلند شد.

جعبه سیگارو از جیبم در اوردم و یه نخ گذاشتم گوشه لبم.

همونطوری که رانندگی میکردم روشنش کردم.

من که میدونستم همه این آتیش ها از گور کی بلند میشه، اما طوفان آدم پا پس کشیدن نیست.

کام عمیقی گرفتم و و دودشو با پیچ و تاب رها کردم.

– منتظرم باش جاوید ارژنگ.

                          (جانان)

با خستگی کمر خشک شدم رو تکون دادم. نگاهی به ساعت دیواری روبه روم انداختم. 

عقربه هاش ساعت نه و ده دقیقه رو نشون میدادن.

پوف کلافه ای کشیدم و سرمو گرفتم بین دستام.

کل کار هارو انجام داده بودم و فقط تایپ صد و سی صفحه مونده بود!

گوشیم رو از کنارم برداشتم و برای بار هزارم شمارش رو گرفتم.

همون صدای یحس تو گوشم پیچید.

“ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد “

پوف کلافه ای کشیدم و پرتش کردم رو میز.

دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.

تو مخمصه ای گیر کرده بودم که نه راه پس داشتم نه پیش.

بیچاره وار به ساعتی نگاه کردم که هر لحظه جلوتر میرفت و استرس من رو دو چندان میکرد.

حتی فکر کردن به خونه و جواب یک شب نبودنم هم باعث میشد از ترس سکته کنم.

از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.

باید یه راهی پیدا میکردم برای خروجم از این شرکت لعنتی، وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم میومد.

چایی ساز رو روشن کردم و از پنجره به بیرون خیره شدم.

خیابون خلوت بود و به عبارتی مگس پر نمیزد.

تو افکار خودم غرق بودم که صدا کوبش در اومد.

ترسیده برگشتم عقب.

به یک باره ضربان قلبم به قدری رفت بالا که حس میکردم تو حلقمم داره نبض میزنه.

آب گلوی خشک شدم رو قورت دادم.

ساعت نه شب بود و من تو این ساختمون درندشت تک و تنها اسیر بودم.

اشک هام بدون اختیار خودم رو صورتم روان شدن و برای با هزارم نفرین فرستادم به جون کسی که باعث شده بود تو این شرایط گیر کنم.

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم رو دلداری بدم.

از داخل کشو یه چاقو برداشتم و با قدم های آروم و بیصدا رفتم بیرون.

با دستای لرزون چاقو رو زیر شالم مخفی کردم.

بسم الله گویان به اطراف نگاه کردم.

سالن خالی بود و در ورودی طاق باز.

با چشمای اشکی نگاهی به دوروبرم انداختم، هیچکس نبود.

یعنی کی درو باز کرده بود؟ 

سرمو تکون دادم،  فعلا وقت این چیزا نبود.

کیفم و گوشیم رو از رو میز چنگ زدم و با سرعت به سمت بیرون دویدم.

درو بستم و بی مکث به سمت اسانسور رفتم.

دکمش رو زدم و منتظر موندم تا باز بشه. برای اطمینان چاقورو جلوم نگه داشتم.

نگاه پر استرسم رو به راهرو خالی انداختم.

 درک نمیکردم، یعنی کی درو باز کرده بود؟ کی بود که خودش رو نشون نداد.

با باز شدن اسانسور افکارم رو گذاشتم کنار و رفتم داخل.

آسوده خاطر تکیه دادم به بَدَنِه فلزیش.

باورم نمیشد که تونسته بودم از اون مخمصه خلاص شم.

نفس عمیقی کشیدم و تو دلم خداروشکر کردم.

دکمه همکف رو زدم و منتظر موندم.

در داشت بسته میشد که تو ثانیه اخر یه دست مانعش شد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *