(جانان )

بی هدفت مداد رو بین انگشت هام تکون دادم. 

ذهنم درست مثل یه تیکه کاغذ سفید شده بود و هرکاری میکردم نمیتونستم طرح رو از ذهنم پیاده کنم.

پوف کلافه ای کشیدم و مداد رو پرت کردم رو میز.

با دو انگشتم شقیه هام رو ماساژ دادم. سرم از فکر کردن زیاد و خستگی نبض میزد.

نفسم رو فوت کردم. دیگه طاقت فضای خفه اتاق رو نداشتم. 

نیم خیز شدم از جام بلند شم که در ناگهان باز شد.

صاف وایسادم. با اخم های درهم و دست به کمر به روبه‌ روم نگاه کردم.

– حتی تو این اتاقم حق ندارم راحت باشم؟ 

اینجا که دیگه الحمد اللّه جزو حریم شخصیم محسوب میشه!

یقه کتشو صاف کرد و بدون توجه به عصبانیت من گفت:

– اینجا رئیس منم پس در نتیجه وجب به وجب این شرکت متعلق به منه.

فکر نکن اتاق شخصی دادم بهت خبریه!

چشم هامو تو کاسه چرخوندم و با تمسخر گفتم:

– خب امرتون جناب رئیس؟

مثل همیشه دستشو کشید به لب پایینش تا خندشو حفظ کنه. 

– پس فردا شب آماده باش باید بریم جایی، لباس و باقی چیزا هم خودم میفرستم واست. 

با چشمای گشاد شده نگاهش کردم

– چی؟ کجا؟

ریلکس نگاهم کرد

– مهمونی کاری.

حرفشو زد و بدون توجه به قیافه هاج و واج من درو باز کرد و رفت بیرون.

بهت زده به جای خالیش نگاه کردم.

مغزم از درک کردن حرفش عاجز بود.

مهمونی کاری؟ اونم تو شرایط من؟

این مرد با خودش چی فکر کرده بود؟

عصبانیتم لحظه به لحظه در حال افزایش بود.

احساس میکردم دود از فرق سرم داره بلند میشه! 

از پشت میز اومدم بیرون و با قدم های بلند به سمت اتاقش دویدم. 

دوتقه به در زدم و بدون این که منتظر اجازش بمونم رفتم داخل.

نشسته بود رو مبل و سرش با کاغذ های جلوش گرم بود. 

با عصبانیت نگاهم کرد.

– بعد گذشت چند هفته هنوز آشنا نشدی با قوانین اینجا؟

دستامو مشت کردم.

– من نمیتونم بیام به اون مهمونی.

‌پوزخند کمرنگی زد. 

– و دلیلش؟

پوف کلافه ای کشیدم:

– شرایط من جوری نیست که بتونم با تو سفر کاری و مهمونی های رنگ و وارنگ بیام! 

همین الانشم که اینجام با صد تا کلک و پیچوندن دانشگاست، تا خانوادم شک نکنن.

چند ثانیه بی حرف نگاهم کرد

– مسائل زندگی تو به من ربطی نداره! 

از عصبانیت دندونامو رو هم فشردم.

– کلاه گذاشتن سر بقیه بهت ربط داره؟

من از اولش میدونستم شرایط این شرکت اینه، قلم پام رو میشکستم و از دوقدمیشم رد نمیشدم.

نفس نفس زنون نگاهش کردم.

– من نمیام به اون مهمونی، حالا هر کاری میخوای بکنی….

قبل این که بفهمم چی شد کوبیده شدم به دیوار پشت سرم. 

بهت زده نگاهش کردم.

 حرکتش انقد تند و سریع بود که حتی نمیتونستم عکس العمل نشون بدم.

آب دهنمو پر سر و صدا قورت دادم.

هیکل بزرگش سایه انداخته بود روم و اجازه پیشروی هر کاریو گرفته بود.

دستامو گذاشتم رو سینه ستبرش.

– برو عقب! 

گوشه لبش کج شد. 

– نرم چی؟

حرصی نگاهش کردم. 

– لطفا فاصله رو رعایت کن! 

بدون توجه به حرفم خیره چشم هام شد.

با چند ثانیه مکث و لحن سنگینی گفت:

– برای آخرین‌ بار بهت میگم، دونه دونه حرفامو آویزه گوشت کن. 

تو چه با خواست خودت چه بدون خواست خودت اون قرارداد رو امضا کردی و تمام شرایطش رو پذیرفتی. 

حالا برای من اما اگر و نه نیار! 

تو فردا میای اونجا و کنار من حاظر میشی. نیای مجبور میشم به وکیلم زنگ بزنم و اون موقع نه تنها خودت پای تک تک اعضای خانوادتم گیره.

 پس عاقلانه فکر کن و عاقلانه تصمیم بگیر. یک شب سختی رو میخوای یا هزار شب بی آبرویی ؟ 

با تحکم نگاهم کرد. 

– مفهومه؟ 

از حرفاش بغض سنگینی کنج گلوم جا خوش کرد.

بغضی از جنس زور بغضی و طعم اجبار. 

به چشمای به رنگ اقیانوسش نگاه کردم. 

– خیلی پس فطرتی.

 خندید

– نظر لطفته.

با مکث کشید عقب.

– میتونی بری اتاقت و باقی طرح هاتو کامل کنی.

چند ثانیه نگاه پر حرفم رو بهش دوختم تا بفهمه در و عذابی رو که با حرفاش به من منتقل کرده و بعد بدون گفتن حرفی اومدم بیرون.

درو بستم و تکیه دادم بهش.

آب دهنمو چندین و چند بار قورت دادم تا شاید بغضم ناپدید بشه اما انگار سمج تر از این حرفا بود.

نفس عمیقی کشیدم و تکیم رو از در برداشتم. 

تو دلم خداروشکر کردم که خبری از منشی نیست تا پی به اوضاع ترحم انگیزم ببره.

خواستم برم سمت اتاقم که صدای فریادش تو گوشم پیچید.

– تو غلط کردی با هفت جد و آبادت که همچین گهیو خوردی مرتیکه….

بی حواس و بدون توجه به دوربین گوشمو چسبوندم به در.

– خفه شو فقط خفه شو تا بیام… حساب تک تکتونو میزارم کف دستتون…

ببند دهنتو بی عرضه… نگهشون دار تا بیام…

با شنیدن حرفاش لبخند عمیقی رو لبم نشست. 

حرفاش گوای این بود که عجله داره و باید هرچه سریع ترین اینجارو ترک کنه. 

با فکری که تو سرم اومد از در فاصله گرفتم و به سمت بیرون رفتم. 

باید تلافی حرفاش رو در می‌آوردم و چه چیزی بهتر از این کاری که میخواستم بکنم‌؟! 

سوار اسانسور شدم و دکمه پارکینگ رو زدم.

نیشخندی گوشه لبم نشست.

– نشونت میدم زورگویی یعنی چی طوفان بزرگمهر!

                      (طوفان)

همونطوری که دنبال سوئیچم بودم شماره پاشارو  گرفتم.

با دومین بوق جواب داد.

– آفتاب از کدوم طرف در اومده زنگ زدی به…

کلافه پریدم وسط حرفش. 

– مسخره بازی رو بزار کنار پاشا، آب دستته بزار زمین خودت رو برسون کارگاه.

صداش جدی شد.

– چی شده؟

کشورو کشیدم بیرون.

– پارچه ها اومده این اُزگل ها برگشت زدن، سهرابی هم لج کرده میگه جنس نمیدم بهت. 

کارشون به دعوا و شکایت کشیده.

صدای بهت زدش تو گوشم پیچید.

– یعنی چی کار به دعوا و شکایت کشیده؟ 

پس اون گاگول ها چه غلطی میکنن؟

 ما این همه دوندگی کردیم از این پفیوز پارچه بگیریم تهش این؟

آخه رو چه حسابی برگشت زدن؟

کلافه از گشتن بی نتیجه سرجام وایسادم.

– نمیدونم پاشا نمیدونم، فقط برسم اونجا زنده زنده آتیششون میزنم.

صدای خش خشی تو گوشم پیچید. 

– تو برو منم میرسونم خودم رو سریع.

بدون این که جوابش رو بدم تلفن رو قطع کردم و گذاشتم داخل جیبم.

زمان هر لحظه داشت میگذشت و این به ضرر من بود. 

با عصبانیت غریدم:

– پس کجاست این لامصب! 

از دور چشمم به گوشه اتاق خورد.

پوف کلافه ای کشیدم و به اون سمت رفتم.

معلوم نبود کی از جیبم افتاده.

چشمم به در خورد. 

با یادآوری اتفاق های چند دقیقه پیش پوزخندی گوشه لبم نشست.

برای بار صدم به این نتیجه رسیده بودم که فقط زور و اجبار تو کت این دختر میره و مطمئنا حالا از یه گربه چموش فاصله گرفته بود و شده بود یه گربه ملوس و حرف گوش کن.

بی حوصله سرمو تکون دادم. 

الان کار خیلی واجب تری داشتم تا فکر کردن به اون دختر.

با ایستادن آسانسور و صدای زنی که اعلام میکرد طبقه پارکینگه به خودم اومدم.

از کابین اومدم بیرون و با قدم های بلند به سمت ماشین دویدم.

بدون توجه به اطرافم سوار ماشین شدم و روشنش کردم.

با قدرت پامو رو گاز فشردم. 

منتظر بودم ماشین با یه تیک آف از رو زمین بلند شه اما اتفاقی نیفتاد.

متعجب پیاده شدم و نگاهش کردم.

چشمم به لاستیک های پنجر شده خورد.

ماشین رو دور زدم، جفت لاستیک های اون طرف هم پنجر شده بود.

با دندون های کلید شده به اطراف نگاه کردم.

کی جرئت کرده بود همچین بلایی سر ماشین من بیاره.

دستامو مشت کردم و به سمت خروجی پارکینگ رفتم. 

فقط کافی بود بفهمم کیه و اون موقع بود که خودش و هفت جد و ابادشو پشیمون میکردم از کردش.

گوشیمو از جیبم در اوردم و شماره پاشارو گرفتم.

 با جواب دادنش غریدم:

– کجایی؟

– نزدیک کارگاهم!

پله های ورودی رو دوتا یکی رفتم بالا.

– حواست باشه بهشون من تا نیم ساعت دیگه میرسونم خودمو.

– باشه.

گوشیو قطع کردم و گذاشتم داخل جیبم.

در ورودی لابی رو باز کردم و رفتم داخل.

نگهبان با دیدنم از جاش بلند شد. 

– خوش اومدید اقا…

سرمو تکون دادم و با غیظ گفتم:

– دوربین های پارکینگ روشنه؟

ترسیده نگاهم کرد

– بله… آقا.

دستمو محکم کشیدم رو صورتم.

– خیله خب بیارشون سریع. 

آب دهنش رو پر سرو صدا قورت داد.

– ببخشید آقا جسارته ولی تا اجازه باقی مالک ها نباشه نمیتونم.

یورش بردم سمتش و یقشو تو مشتم گرفتم.

– واسه من شر و ور نباف مرتیکه.

 من صد تای تورو میخرم و میفروشم، اخرم میکنم خوراک سگای ولگرد. 

فشار دستمو بیشتر کردم.

– یا فیلم های امروز رو میاری یا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی. 

کاری میکنم با یه اردنگی پرتت کنن بیرون.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *