اونم بالاخره خندید و دلم یکم باز شد. کمی بعد به محلی که با بارلی وعده کرده بودم رسیدیم. با دیدن باربد از دور که به ماشینش تکیه داده بود، قلبم‌ ضربان گرفت. پارسا ماشینش رو پشت ماشین باربد متوقف کرد و توجه باربد به سمتمون جلب شد. جفتمون پیاده شدیم. بارلی با ذوق سمت من اومد و پارسا سمت باربد رفت. در ظاهر با بارلی خوش و بش می کردم اما تمام حواسم معطوف باربد بود. تیپش سرتا پا مشکی بود. عینک آفتابی به چشماش زده بود و تیشرت آستین کوتاه و جذبش، بیشتر از همیشه عضله های لعنتیش رو نشون می داد. جوری که قلبم از دیدنشون مدام پایین می ریخت. 

بهش سلام کردم و فقط سرش رو برام تکون داد. کاش می تونستم اون عینک روی چشمش رو بردارم و زیر پام لهش کنم! از اینکه چشماش رو نتونم ببینم، متنفر بودم!

قرار بر این شد که راه بیفتیم و فقط برای ناهار توقف داشته باشیم. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.

چند ساعت بعد، درست لحظه ای که دستم رو از شیشه ی ماشین بیرون برده بودم، قطرات بارون روی انگشتام می نشستن و قلبم رو پر از خوشی می کردند. وارد جاده ی چالوس شده بودیم و من با اینکه سردم بود، این هوارو به هرجایی ترجیح می دادم. نفس که می کشیدم انگار بوی عشق می اومد!

پارسا ماشین رو نگه داشت. حواسم جمع شد و دیدم که باربد هم نگه داشته. کمی به اطرافم نگاه کردم و با دیدن رستورانی که به چشم می خورد، فهمیدم که برای ناهار ایستادند.

وارد رستوران که شدیم، باربد با چشماش اشاره کرد که دنبالم بیا. خودش به سمتی رفت و من چند لحظه بعد برای شستن دستام از جا بلند شدم. از رستوران بیرون زدم و با دیدن باربدی که به ماشینش تکیه داده بود سمتش رفتم. قلبم تند تند می تپید و اضطراب داشتم. 

اونقدر هول کرده بودم که با رسیدن بهش باز هم سلام کردم. عینکی روی چشماش نبود و حالا می تونستم اون لعنتیارو راحت تر ببینم. جفت دستاش رو توی جیبش فرو برد و با چشمایی ریز شده، سرش رو یکم پایین کشید تا به صورتم نزدیک تر باشه:

-من به تو نگفتم حواست به آژانس باشه؟

خشکم زد. باز هم قرار بود توبیخ بشم؟ منِ ساده لوح رو بگو که فکر می کردم می خواد حرف دیگه ای بهم بزنه!

آب گلوم رو فرو دادم و لبم رو با زبونم خیس کردم. با این حرکت نگاهش معطوف لبام شد اما خیلی زود باز روی چشمام زوم کرد و با پوزخند گفت:

-جوابی نداری نه؟

-من… من…

-تو چی؟ وقتی بارلی بهت زنگ زد و گفت بیا بریم مسافرت خیلی بیجا کردی که قبول کردی! من بهت آژانس رو نسپرده بودم مگه؟

سرم رو تا حد ممکن پایین کشیدم. از اینکه هر لحظه بزنه تو پرم و باهام اینطوری رفتار کنه خسته شده بودم! بغض داشت خفم می کرد. من مگه چه قدر غیر قابل تحمل بودم که اون اینجوری باهام برخورد می کرد؟

طولی کشید که انگشت اشارش زیر چونم نشست. من از لمس شدن توسط این مرد میمردم و زنده می شدم و اون هیچ وقت نمی فهمید!

صورتم رو بالا کشید و نگاهم همچنان پایین بود. دلم نمی خواست نگاهش کنم. داشتم ازش زده می شدم. از این رفتاری که باهام داشت، خسته بودم.

-به من ‌نگاه کن!

نگاهش کردم. چشماش هنوز هم نفوذ ناپذیر بودند اما دیگه اخم نداشت. صورتش خنثی بود و لب هاش کمی خمیده شده بودند.

-مظلومیتات مثل گربه ی شرکه!

اولش نفهمیدم چی گفت ولی کم کم چشمام درشت شدند. اینبار واقعا خندید و ردیف دندونای سفیدش نگاهم رو درگیر کرد:

-چشماتو که درشت می کنی انگار واقعا خودشی. دیدی کارتونشو؟

منگ بودم! هیچی نگفتم و خودش ادامه داد:

-اولش خوب خودشو مظلوم می کنه تا دل بقیه براش بسوزه. بعد به محض اینکه خرش از پول می گذره دهن همه رو سرویس می کنه! الان این دقیقا تویی!

فقط و فقط نگاهش کردم. این مرد دو قطبی بود؟ چرا هر لحظه یک حرکت جدید ازش سر می زد؟ چرا نمی شد به هیچ کدوم از رفتاراش مطمئن بود؟ توی سرش چی می گذشت؟ واقعا از من بدش می اومد یا نه؟ سرم داشت از حجم سوالاتی که توی مغزم رژه می رفتند، متلاشی می شد!

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و بعد، چند قدم برداشت تا دوباره سمت رستوران برگرده؛ اما انگار بین راه پشیمون شد و سر جاش ایستاد. به سمتم برگشت و گفت:

-اگه می خوای دوست دختر من باشی، باید بدونی من از آرایش خوشم نمیاد! پس الان ‌حالم داره از این صورت غرق آرایشت بهم می خوره خب؟

تموم تنم داغ شد. ادامه داد:

-و‌ محض اطلاع باید بگم که مانتوت اونقدر تنگ و کوتاهه که تموم باسنت توی چشمه! تو اگه ادعات میشه که دوست دختر منی پس باید این چیزارو هم درک کنی.

حرفاش رو زد و با نگاهی کاملا جدی، عقب کرد و رفت.

نفس حبس شدم، راهی برای خروج پیدا کرد. دستم رو روی قلبی که بی مهابا می تپید گذاشتم و لبم رو توی دهنم کشیدم. دقیقا چی گفت؟ گفت آرایش نکن؟ لباست تنگه؟ باسنت توی چشمه؟ وای خدا!

با اینکه یه صدایی از داخل مغزم فریاد می زد باربد فقط داره بهونه می گیره و می خواد گیر الکی بده تا خستت کنه، اما نمی تونستم قبولش کنم! یعنی، دلم نمی خواست که قبولش کنم. دوست داشتم جور دیگه ای نگاهش کنم. دوست داشتم احمقانه باور کنم اون روم غیرت داره! مسخره بود! مسخره تر از هرچیزی اما من دوست داشتم اینجوری فکر کنم. همین!

بی رمق راه رستوران رو پیش گرفتم و بغض نیمه جونم رو قورت دادم. اون عاشقم نبود! حتی از من خوشش هم نمی اومد! چه انتظاری داشتم؟ من از پسر پولدار و مغرور و خوشتیپی که بهتر از من دور و برش بودن چه انتظاری داشتم؟! من عاشقم و باید دندون روی این جیگر سوخته م بذارم.

باید اونقدر با صبر و تحمل اخت پیدا کنم تا بالاخره توی دلش خونه ای درست کنم. حس امیدی که خودم به وجودم هدیه دادم لبخندی روی لب هام نشوند و سعی کردم مثل همیشه به لپ های باد کرده و جذابم که نشون از سرحال بودنم می داد اعتماد کنم. کمی بعد بارلی رو جلوی در رستوران دیدم و دست خودم نبود که لبخندم عمیق تر شد:

-خیلی گشنمه جانا، کجا بودی آخه؟

نگاه ازش دزدیدم و زیر لب گفتم:

-گوشیمو جا گذاشته بودم. ببخشید عزیزم، بریم.

دستش رو جلو آورد و دور دستم‌ پیچید:

-خواهش می کنم خوشگل خانوم!

چشم هام چپ شد و خیره به نیم رخ دلنشنینش شدم. این دختر اونقدر مهربون و لطیف بود که اصلاً نشونی از نسبتی با باربد نداشت. نه اخم باربد و نه حتی تلخی زبونش رو داشت و این شاید تو این راه دراز و طویل کمی آرومم می کرد. خوشبختانه یا بدبختانه بارلی روز به روز باهام صمیمی تر می شد و من هم نمی تونستم مانع شم. هم این صمیمیت رو دوست داشتم و هم اینکه از آینده ی این صمیمیت می ترسیدم.

اونقدر غرق افکار مزاحمم شدم که نفهمیدم کی به میزمون رسیدیم. بارلی کنار باربد نشست و من هم کنار پارسایی که اخمش شدیدتر از اخم باربد بود نشستم. امروز بدجوری بی اعصاب بودند و بدون شک روی من باید خالی می کردند. برای کمرنگ کردن اخم های پارسایی که همیشه نیشش تا بناگوشش باز بود، دست به زبون شدم و با شیطنت گفتم:

-می گفتی یکی از زن داداشام بیان دیگه، جمعمون جمع تر می شد عشقم.

کج کج نگاهم کرد و اغراق نیست که بگم با چشم هاش رسماً منو خورد. بی حرف نگاهش کردم و لبخند ساختگیم به کلی جمع شد. مکثی کردم و دست خودم نبود که با لحن و صدای آروم تری و خیره به بارلی گفتم:

-خوبه حالا بعد یه مدت طولانی ما رو آوردید مسافرت، اگه قراره تا آخر این چند روز همینطوری اخم و تخم کنید من و بارلی بر می گردیم. گناه ما چیه که شما لنگ دوست دختراتون توی تهرانید و ما عشق شمال؟ هان؟!

با اتمام حرفم نگاه پر معنی ای حواله ی باربد که با فک فشرده نگاهم می کرد انداختم و لبخند پیروزمندی زدم. بارلی هم به دفاع از من لب باز کرد و گفت:

-جانا راست می گه. از موقعی که راه افتادیم باربد خان اخمالو بوده، طبق گفته ی جانا پارسا هم دست کمی از داداش ما نداشته. سخت نگیرید دیگه!

پارسا تک خنده ای کرد و با گفتن ” خیلی خب ” ای کم آوردن خودش رو به زبون آورد. باربد اما بی حرف بود و نگاهش بین طرح های سنتی روی میزمون در گردش بود.

بارلی دست به کار شد و با انداختن دستش دور گردن باربد و چسبوندن صورتش به صورت باربد، یک جا قلبم رو از جا کند و گفت:

-قربون اخمات می رما. باربدی اخماتو باز کن دیگه!

مات و مبهوت نگاهشون کردم. قلبم با دیدن این صحنه قصد بیرون اومدن از جاش رو داشت. کاش می تونستم جای بارلی باشم. کاش… کنار باربد بشینم و دست توی گردنش بندازم. صورتم رو به صورت و ته ریش دلبرش نزدیک کنم و عطر خوشبوش رو ذره ذره حس کنم. میون این جمیت کنارش بشینم و ترسی نداشته باشم. اونقدر براش دیوونه بازی در بیارم که کل مردم به عشق عمیقم بهش حسودی کنن!

اونقدر خیره بهشون بودم و حسرت خوردم که با صدای پارسا و تکون خوردن دستش جلوی چشم هام به خودم اومدم:

-هوی؟ کجایی توله؟

سوالی نگاهش کردم که بارلی رو بهم با خنده گفت:

-یالا دیگه! بوسش کن. داداشت هم بد نیستا، حسودی می کنه!

” آهان ” کم جونی گفتم و در عوض بوس آبداری روی لپ پارسا نشوندم. زیر چشمی نگاه خیره ی باربد رو هم شکار کردم و از قصد بوسم رو طولانی تر کردم. با تشرِ شیرین پارسا دل از لپش کندم و با گرفتن ضربی روی میز تازه به یاد موضوع اصلی افتادم:

-خب… ناهار چی بخوریم؟

بارلی خنده ش شلیک شد و همونطور میون خنده ش گفت:

-شبت بخیر عشقم! جوجه کباب سفارش دادن داداشامون.

قیافم رو آویزون کردم و لب به اعتراض باز کردم:

-پس نظر ما چی؟ من کوبیده می خوام خب!

پارسا متفکر نگاهم کرد و همین که خواست لب باز کنه، باربد میون کلامش پرید:

-جوجه با کوبیده فرق نداره، مهم تر از همه خستم! حوصله ی صبر کردن ندارم!

بی حرف سری تکون دادم و نگاه خاطر جمعی به پارسا انداختم. نمی خواستم سر من با باربدِ بی حوصله و بی اعصاب امروز بحثی کنه و روزم بیشتر از این کوفتم بشه. چند دقیقه ای توی سکوت و لبخندی که فقط بین من و پارسا و بارلی رد و بدل می شد گذشت که بالاخره غذای خوشبومون توسط خدمه ها روی میز قرار گرفت و دست چشم های حریص و شکمِ شکموم نبود که با ذوق گفتم:

-اوخیش! دیگه داشتم از حال می رفتم.

آستین سمج مانتوم رو تا آرنج بالا دادم و مثل کسایی که برای کشتی کج آماده می شن آماده ی خوردن شدم. با ولع لیوان پر از یخ نوشابه رو سر می کشیدم و با خنده و مسخره بازی پیاز مهمون لب های بارلی می کردم. اونقدر خندیدم و گفتم و خوردم که دیگه نایی واسه تکون دادن خودم و زبونم نداشتم. دست روی شکمم گذاشتم و روی صندلی تکیه دادم:

-وای… هوم…

همزمان هم ته مونده های قاشق آخرم رو می جوییدم و ادامه دادم:

-ترکیدم! دمتون گرم… خیلی چسبید!

بارلی دستش رو به نشونه ی موافقت بالا آورد و توی دستم کوبید. باربد اما همونطور که بشقاب برنج نصفه ش رو کنار می ذاشت، دستمالی از روی میز برداشت و در جواب من گفت:

-خوب شد کوبیده نبود!

این بار دیگه ناراحت نشدم و خیره نگاهش کردم که یهو هر سه تامون به خنده افتادیم و برای حرف حقش لایک فرستادیم.

****************

#باربد

نگاهم جایی بین امواج دریا گم شده بود. جایی که دختری موهای فرش رو باد به این طرف و اون طرف می کشید و اون مثل بچه های پنج ساله آب بازی می کرد و از خوشحالی قهقه می زد. من از این دختر متنفرم اما به دنیای خالی از غم و غصه‌ش حسادت می کنم! به اینکه با هر چیز کوچیکی می تونه اینقدر خوشحال باشه و بلند بلند بخنده.

-داداش؟

بارلی بدو بدو سمتم می اومد. چشم از جانای دیونه که کمی جلوتر، تا کمر توی آب رفته بود گرفتم و به سمت بارلی چرخید. نفس زنون بهم رسید و با ذوق گفت:

-بریم والیبال؟ پارسا با خودش توپ آورده.

حوصله‌ ی بازی نداشتم اما نتونستم نه بگم. باشه ای زمزمه کردم و به محض اینکه سرم رو سمت جانا چرخوندم، یکهو بین ورجه وورجه هاش، انگار زیر پاش خالی شد. توی آب فرو رفت و جیغ خفه ای کشید.

نفهمیدم چه طور به سمتش دویدم. دست و پا می زد و مدام زیر آب میرفت و بالا می اومد. خودم رو توی آب پرت کردم و به سمتش شنا کردم. به سرعت دستم رو دور کمرش حلقه کردم و بالا کشیدمش.

موهاش خیس شده بودند و خودش به شدت نفس نفس می زد. رنگش پریده بود و از ترس جفت دستاش رو دور گردنم حلقه کرده بود. درست شبیه به دختر بچه ای که ترسیده و به آغوش پدرش پناه برده.

-داشتی خودتو به کشتن میدادی بچه!

فاصله ی صورتامون به چند انگشت هم نمی رسید. تموم تنش رو با تنم حس می کردم و دروغ بود اگه می گفتم بی تفاوتم! صورت این دختر، توی خیسی زیباتر از همیشه بود! به علاوه ی اون، نمی شد دختری با این هیکل رو، در حالی که لباسای خیسش به تنش چسبیده رو نگاه نکرد! 

یک آن با یادآوری بارلی، به سرعت صورتم رو سمتش چرخوندم. از این فاصله دقیق نمی دیدمش، اما طرز ایستادنش نشون می داد به طور کامل همه چیز رو دیده.

جانا رو از آب بیرون کشیدم و بارلی بالاخره زهرش رو ریخت:

-خوش گذشت؟

لحن پر شیطنتش و چشمکی که به رومون زد، ابروهام رو در هم‌ پیچید. جانا دست بارلی گرفت و با لحنی ترسیده گفت:

-خیلی ترسیدم بارلی. گفتم الانه که غرق بشم.

بارلی خندید:

-تا داداش باربدم هست که نمیذاره غرق شی عشقم!

تشر زدم:

-کوفت! بازی نمی خوای بکنی‌ مگه؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *