فقط‌ می خواستم عکس العملش رو ببینم! می خواستم ببینم درست فکر می کنم یا نه!

درست لحظه ای که این جمله از دهنم خارج شد، چنان سرش رو به سمتم چرخوند، که گمون کردم مهره های گردنش آسیب دیدند. با چشم هایی که فکر می کنم درشت تر از این‌ نمی شدند، ناباور زمزمه کرد:

-واقعا؟!

صداش می لرزید! اونقدر ضایع می لرزید که همونجا، فهمیدم چه مرگشه! این دختر بچه از من خوشش می اومد؟ از باربدِ مهرزادی که نمی شناخت؟ از کسی که هزاران دختر رو به تختش راه داده بود؟ این دختر، از من توی سرش چی ساخته بود؟ یه اسطوره؟

هم بخاطر رفاقم با پارسا، هم به خاطر چشمای جانایی که بارها معصومیت رو توشون دیده بودم، نمی تونستم بذارم احمقانه احساسات دخترونش رو پر و بال بده! باید قبل از اینکه بیشتر وابسته می شد، جوری از خودم می روندمش که دیگه اسمم نیاره!

با لحنی که عشق توش موج می زد جواب دادم:

-آره، افسون نامزدمه و من عاشقشم! ما به زودی با هم ازدواج می کنیم.

خودم لبامو گاز گرفتم تا از دروغ مسخرم زیر خنده نزنم، اما به محض دیدن چشمای شدیدا درشتی که اشک توشون جمع شده بود، با نفرت روم رو برگردوندم! لعنت به هرچی دختره که تا یه چیزی بر خلاف میلشونه، زود اشک میریزن تا دل بقیه رو نرم کنند!

دیگه چیزی نگفت و ساکت و خاموش، صاف سرجاش نشست. تا رسیدن به نزدیکی خونشون، جوری سرش رو پایین انداخته بود که هرکی می دیدش، دلش براش تیکه تیکه می شد اما من، من خیلی بدتراشم ‌دیده بودم! قلبم از فولاد شده بود و به این راحتیا به رحم نمی اومد.

-رسیدیم!

سر کوچشون نگه داشته بودم. بدون اینکه چیزی بگه، اومد از ماشین پیاده بشه که مچ دستش را گرفتم. به وضوح دیدم که چه طور نفسش حبس شد و نگاه اشک آلودش رو بالا کشید:

-مگه من رانندتم که سرتو انداختی پایین داری پیاده میشی؟ تشکر بلد نیستی کوچولو؟

باید می فهمید برام کوچولوعه! باید می فهمید اون رو فقط به چشم یه بچه می بینم. هرچه قدرم خوشگل و خوش هیکل باشه، برام فرقی با یه دختر هیجده ساله نداره!

انگار دیگه نتونست تحمل کنه! اشکی روی گونه‌ش روون شد و من پوزخند زدم. دستش رو به شدت از دستم بیرون کشید و در ماشین رو محکم به هم کوبید.

چشم بستم و سرم رو به صندلیم تکیه دادم. ناخودآگاه، چشمای درشت اشک آلودش، توی سرم جون گرفت. پوفِ کلافه ای کشیدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم.

ماشین رو روشن کردم و به سرعت از اون محله و اون خونه و جانای دیونه دور شدم.

کل مسیر حواسم رو پرت آهنگ کردم اما مثل همیشه، به تک تک واژه ها دقت نکردم تا معنیشون کنم. فکرِ خودسرم ناخواسته پیش جانایی پرواز می کرد که امشب به ضایع ترین روش ممکن علاقه ش رو بهم نشون داده بود!

از این که باید بعد از این سگ تر از همیشه رفتار کنم تا عشق و عاشقی از سرش بپره عصبی تر شدم و حرصم رو روی پدال گاز خالی کردم و طولی نکشید که مقابلِ خونه، پام رو روی ترمز فشار دادم.

بعد از دادن سوئیچ ماشین به مش صفر، با قدم هایی محکم به سمت آسانسور رفتم. خودم هم نمی دونم چه مرگم شده بود که در خونه رو محکم بستم و یک راست به سمت آشپزخونه رفتم تا آب بخورم.

قلپ قلپ آب رو می خوردم و دلیل این تشنگیه رو مخی رو نمی دونستم. از دختری که مثل موش کوچولوها دور و بر گربه ی وحشی ای مثل من می پلکه عصبی بودم و همش به این فکر می کردم که بدون آسیب زدن بهش از خودم دورش کنم. از خودم دورش کنم چون اون هنوز من رو نمی شناسه! نمی شناسه و نمی دونه ممکنه چه آسیبی بهش بزنم! ممکنه یه آن به خودش بیاد و ببینه بعد از اینکه ازش استفاده کردم، مثلِ یه تیکه آشغال دورش انداختم.

اگه جانا یه دختر، مثل تموم دخترای اون مهمونی بود، از این حسی که بهم داشت، بدمم نمی اومد! اما نه وقتی می دونم اون دختر حتی از دنیای سیاه من، به اندازه ی یک سر سوزن هم مطلع نیست!

پیرهنم رو در آوردم و همزمان که به سمت اتاقم می رفتم روی مبل پرتش کردم. 

دستی بین موهام کشیدم و به محض وارد شدنم به اتاق، تنم رو مهمون تخت دونفره ی نرم و راحتم کردم.

زیر لب آخیشی گفتم و چشمام رو روی هم گذاشتم. چهره ی رنگ باخته ش وقتی که گفتم افسون نامزدمه جلو چشمام شروع به رژه رفتن کرد و اعصابم بیشتر بهم ریخت، اما اجازه ی پیشروی بهش رو ندادم و بی معطلی سراغ گوشیم رفتم و نتم رو روشن کردم.

بدون اینکه توجهی به ساعت کنم بلند شدم و برق اتاقو روشن کردم. روی تخت نشستم و واتساپو باز کردم. بعد از دو بار تماس گرفتن بالاخره چهره ی خوابالوش توی صفحه ی گوشی نمایان شد. البته این خوابالویی تاثیری تو همیشه پر انرژی بودنش نداشت.

-وویی، داداشی! خوبی؟!

لبخند دندون‌نمایی زدم و البته که باز شدن نیشم جلوی این توله ی خوشمزه، دستِ خودم نبود!

-چطوری عشق داداش؟ خواب بودی بیدارت کردم؛ خوب کردم!

همونطور که بلند بلند می خندید، معترض گفت:

-دلت میاد؟ خوابیده بودم خب!

از جام بلند شدم و به سمت سالن حرکت کردم. همزمان با جذبه ای بامزه گفتم:

-با اون اسکلا داری عشق و حال می کنی داداشتو یادت رفته هان؟ کی بر می گردی بچه پررو؟

چهره ش جمع شد و به شکل بامزه ای جواب دلد:

-هیس! بخدا کنارمن بشنون دهنمو سرویس می کنن باربدی.

اخمام در هم رفت و بعد از برداشتن پاکت سیگار و فندک از توی کتم روی مبل لم دادم و رو بهش غریدم:

-گوه خوردن! کاری نکن بیام دنبالتا، هر زری زدن بهم بگو!

چشم هاش بیشتر از همیشه مظلوم شد و مضطرب گفت:

-چشم، چشم. خشن جان!

لبخندی از قدرت خر کردنش روی لبم نشست و با خنده گفتم:

-خیلی توله سگی!

خنده ی ریزی سر داد و جویای حال و احوالم و اوضاع شرکت شد، کمی براش گفتم و اون هم از دلتنگی و غربتی که گریبانش شده بود می گفت؛ حتی از شمال و دریای کثیفش که چند وقتیه نرفته غر زد و حسرت توی چشماش رو نشونم می داد.

من هم از این دلتنگی کمال استفاده رو کردم و مجبورش کردم همین روزا برگرده و دیگه هوای این مسافرتا به سرش نزنه. در آخر هم مثل همیشه حال داغونم رو با یه جمله خوبِ خوب کرد:

-تا آخر هفته پیشتم عزیزم، فقط داداش‌…

کوسن مبل رو زیر سرم حرکتی دادم و منتظر نگاهش کردم.

-اومدم خونه دیگه اینطوری لخت و پتی نبینمتا، کشتی دخترای مردمو با این هیکلت… این بازی کثیفو تمومش کن!

تک خنده از کردم و زیر لب “گمشویی” گفتم. با اون لبخند خوشگلش، بوسی فرستاد و تماس رو قطع کرد. با حسی خوب، گوشی رو روی مبل انداختم و از پاکتی که تا الان بخاطر بارلی قایمش کرده بودم یک نخ سیگار بیرون کشیدم.

******

نیم نگاهی به کوله باری از پرونده های روی میز انداختم و برای اولین بار اعتراف کردم که کم آوردم! توی دلم به خودم فحشی دادم که چرا سالی یه بار باید توی این خراب شده بیام و این همه کار رو روی هم جمع کنم! کلی هماهنگی و تماس با آژانس های مختلف، مصاحبه ها، سفرایی که برای آژانس و پیشرفتش لازمه، روی شونمه و منه بی عرضه هنوز نتونستم کاری بکنم و موندم چطوری این آژانس با این بی نظمیام هنوز هم محبوب و معروفه!

بی حوصله اولین پوشه رو برداشتم و با ورق زدن چند تا صفحه اولش، خمیازه ی طولانی و پر صدایی کشیدم. 

نفس کلافه‌م رو بیرون فرستادم و پوشه رو روی میز پرت کرد‌م. دستی روی صورتم کشیدم و تکیه م رو به صندلی دادم.

چند دقیقه ای سعی در متقاعد کردن خودم داشتم که همه کار هارو امروز سر و سامون بدم، اما با جرقه ای که توی ذهنم زده شد، افکارم به هم ریخت.

تلفن رو برداشتم و شماره ش رو گرفتم. طولی نکشید که صدای گرفته‌ش توی گوشم پیچید:

-به جناب رئیس! چه عجب! امری داشتی سرور؟

لبخندی روی لبم نشست و با صدایی که خستگی و تمنا ازش می بارید گفتم:

-تو نمی خوای یه سر بیای آژانس؟ بیا یه نگاه به این پرونده ها بنداز، این حیدری مخ منو خورد از بس گفت ببین اوکیه یا نه، جون داداش بیا حال ندارم اصلاً! اصلا اگه بتونیم امروز همشو تموم کنیم یه شام توپ مهمون منی. چه طوره؟

با همون صدای داغون پقی زیر خنده زد و با حرفی که زد، در دهنم رو بست.

-این جور روش خر کردن واسه اون دوست دخترای یه ساعتت خوبه عشق داداش نه منی که پیش خودت بزرگ شدم!

نتونستم خودم رو کنترل کنم و همراهش خندیدم. با صدایی هوس آلود و مسخره گفت:

-چی کار کنم که خرابتم عشقم! اون لباس سکسی خوشگلاتو بپوش که اومدم.

فحش ناجور و غلیظی بهش دادم و اون قهقه زنان تماس رو قطع کرد.

از روی صندلی بلند شدم و بی اراده به سمت پنجره ی بزرگ دفترم رفتم. پرده رو کشیدم و حجم عظیمی از نور و گرما مهمون صورتم شد. نگاهی به خیابون پرتردد انداختم و مثل بچه کوچولوها مشغول دید زدنشون شدم.

کاش صبح به ندای عقلم گوش می کردم و نمی اومدم. لااقل از این اومدنِ بی هدف و خواب آلودگیه مزخرف بهتر بود و خودمو اذیت نمی کردم!

به ناچار پرده رو کشیدم و همین که خواستم پشت میزم بشینم و هرطور شده پرونده ها رو نصف و نیمه تایید کنم تا از شرشون راحت شم، حواسم پی جانایی رفت که احتمال می دادم الان با خودکار ضربی روی میزش گرفته و داره به دیشبی فکر می کنه که رسماً نابودش کردم!

با این فکر پوزخندی گوشه ی لبم خیمه زد و دست به جیب به سمت در رفتم. با صدای بستن در، همه ی سرا به سمتم کشیده شد و اعتنایی نکردم. اخمام رو در هم کشیدم و به سمت میز جانا رفتم. با دیدن سرش که مهمون میزه و انگاری خوابه، بیشتر عصبی شدم و دست خودم نبود که با صدای بلندی صداش کردم.

– خانم پرستش؟!

به ثانیه نکشید که مثل جن زده ها، سرش رو بلند کرد و چشمای درشت و ترسیدش رو بهم دوخت.

با دیدن چهره ی رنگ و رو رفته‌ش و چشم های پف کرده ای که رد سیاهی زیرشون بود، نگاهم رنگ تعجب گرفت. این دختر همون دختری بود که دیشب دیدمش؟ دیگه خبری از زیبایی چشم گیرش نبود و انگار به جای آرایش، یه دنیا غم توی چشماش جا داده بود!

من من کنان خواست توجیحی کنه و همزمان که سعی در این کار داشت، اخم ریزی هم بین ابروهاش نشسته بود. انگار هم از من عصبی بود و هم ترس داشت.

دستم رو روی میزش گذاشتم و سرم رو جلوتر بردم و زیر لب غریدم:

– اینجارو با خونه اشتباه گرفتی؟ اینجا جای خوابیدن نیست. حقوق مفت به کسی نمی دم، حتی به خواهر معاونم! پس دیگه تکرار نشه!

نمی دونم توهم بود یا واقعاً رد اشک توی چشماش دیده می شد. هر چی که بود برای من مهم نبود. مهم این بود الان بلند شه و بره سر پرونده ها، ریز تا درشتش رو بررسی کنه و در آخر خیال من رو از این بابت راحت کنه.

#جانا

نگاه رو به مرگم، قدم های محکم باربدی که به سمت اتاقش می رفت رو دنبال می کرد و بغض، آروم آروم توی گلوی دردناکم می نشست.

با بسته شدن در اتاقش، بدن یخ کردم رو توی صندلی رها کردم و به اشکام اجازه ی باریدن دادم. برام مهم نبود که بچه های آژانس حالم رو می بینند و با ترحم نگاهم می کنند. دیگه بعد از چیزی که دیشب شنیده بودم، چیزی مهم نبود!

“افسون نامزدمه و من عاشقشم، ما به زودی با هم ازدواج می کنیم”

صداش حتی یه ثانیه قصد نداشت راحتم بگذاره. تموم اتفاقات دیشب، هر لحظه جلوی چشمام پلی میشدن و با وجود همه ی حسای خوبی که اولش داشتم، حرفایی که توی ماشین باربد شنیدم همه چیز رو بهم زهر کرد. مثلِ یه کابوسِ وحشت ناک بود! مثلِ یه مرگِ تدریجی!

به دستشویی رفتم و به صورتم آب پاشیدم. نگاهی به صورتِ رنگ پریدم کردم و دوباره و دوباره به دیشب فکر کردم. اولش، درست همون لحظه ای‌ که وارد مهمونی شد، با دیدنم، چیزی رو توی چشماش دیدم که هیچ وقت ندیده بودم. خیلی کم پیش می اومد که باربد از چیزی تعجب کنه. بیشتر مواقع صورتش خنثی بود اما دیشب برق تعجب رو توی چشماش دیدم. البته، حق هم داشت! جانای دیشب رو خودم هم نمی شناختم. آرایشی که آرایشگر روی صورتم نشونده بود، علاوه بر اینکه شدیدا زیبام کرده بود، سنم رو بیشتر هم نشون می داد. لباس قرمز رنگ به شدت جذبم، هیکل خوبی که به لطف باشگاه رفتن های مداوم روی فرم نگهش داشته بودم رو خیلی زیبا به نمایش گذاشته بود. دیشب نگاه های زیادی رو روی خودم دیدم و حتی ذره ای اهمیت ندادم. دلِ من فقط یک نفر رو می خواست. دلِ من چشمای باربدی رو می خواست که دقیقا نمی دونستم چه رنگین! یعنی روزی می رسید که اونقدر به چشماش نزدیک باشم که بفهمم اون چشما قهوه این یا مشکی؟ یا شاید هم طوسی؟

پشت میزم نشستم و به یاد اون لحظه ای که مچ دستم رو گرفت افتادم. به معنی واقعی، قلبم یه لحظه وایستاد. دستای اون خیلی گرم بودند یا من یخ زده بودم؟

اون دختری که اسمش افسون بود، چه طور می تونست نامزد باربد باشه در حالی که باربد از من استفاده کرد تا حرصش بده؟ شاید هم با هم قهر کرده بودند و باربد اینجوری می خواست حرصش رو در بیاره!

قرصی از کیفم بیرون کشیدم و بطری آبی که روی میز بود رو برداشتم. قرص رو با آب پایین فرستادم و سرم رو دوباره روی میز گذاشتم.

چند لحظه بیشتر طول نکشیده بود که صدای قدم های کسی توی فضا پیچید. از ترس اینکه باربد نباشه سرم رو به سرعت بالا کشیدم و با دیدن پارسا، نفسم رو به آرومی بیرون فرستادم.

چشمش که به من خورد، نمی دونم چی توی صورتم دید که به سرعت سمتم اومد. روی میزم خم شد و خیره به صورتم با اخم و نگرانی پرسید:

-چته جانا؟

-وا! سلام. باید چیزیم باشه؟

چونم رو گرفت تا مستقیم نگاهش کنم:

-چشمات سرخ سرخن. رنگ به صورت نداره. گریه کردی؟

دستش رو کنار زدم و بی حوصله جواب دادم:

-یه امروزی دست از سرم بردار پارسا. دیشب به خاطر مهمونی و صدای بلند آهنگ سرم درد می کنه. درد که هیچی، داره می ترکه! 

صاف ایستاد و نفسی از سر آسودگی کشید:

-ترسیدم!

-نترس. بادمجون بم آفت نداره. برو ببین این برج زهرمار چه مرگشه که اینجوری پاچه منو گرفت.

-باز اذیتت کرده؟

چشم غره ای به سمتش رفتم:

-خیر سرم دلم خوشه صاحب کارم رفیق فاب داداشمه. از همه بیشتر به من سخت میگیره. با من دشمنی چیزی داره احیانا؟

پارسا اخماش رو حسابی در هم کشید و جدی جواب داد:

-غلط کرده پدرسوخته! باهاش حرف می زنم.

لبی کج کردم و جوابش رو ندادم تا زودتر  بره. تو این شرایط حوصله ی خودمم نداشتم چه برسه به پارسا.

مشغول کارم شدم و کارِ تا چند تا از مراجعین رو راه انداختم تا بالاخره بعد از چند ساعت، پارسا از اتاق باربد بیرون اومد. 

نگاهی به ساعت انداختم و با دیدن عقربه ی ساعت شمار که عدد شش عصر رو نشون می داد، از جام بلند شدم. پارسا سمتم اومد و گفت:

-با هم بریم؟

-آره بریم. اتفاقا امروز ماشینم خراب شده بود مجبور شدم با تاکسی بیام.

سری تکون داد و مشغول کار با گوشیش شد تا منم وسایلم رو جمع کنم.

با هم از آژانس بیرون زدیم و سوار ماشین پارسا شدیم. نیمی از راه رو رفته بودیم و من مدام با خودم برای حرفی که می خواستم بزنم کلنجار می رفتم. نمی دونستم چه جوری بپرسم که پارسا به چیزی شک نکنه! 

بالاخره بعد از کلی خودخوری، سر صحبت رو باز کردم:

-میگم پارسا…

-جونِ دلم آبجی خانم؟

لبخندی روی لبام نشست و برای بار هزارم توی زندگیم خداروشکر کردم که داداش دارم!

-این باربد… با این اخلاق گندش… چه جوری اون دختره حاضر شده باهاش ازدواج کنه؟

با چشمایی درشت شده نگاهم کرد و متعجب گفت:

-باربد خودمونو میگی؟

سرم رو تکون دادم و اون تعجبش بیشتر شد:

-ازدواج؟ شوخیت گرفته؟ اینارو کی بهت گفته؟

نمی دونستم چی بگم! یکم مکث کردم اما زود حرفامو جمع و جور کردم و بیرون ریختم:

-والا دیشب دیدم با یه دختری خیلی جیک تو جیک بود. فکر کنم نامزدش بود. 

-با کدوم دختره؟

یعنی اسمش رو می گفتم؟ شک ‌نمی کرد که از کجا می شناسمش؟

-آ… فکر کنم مهمونا افسون صداش می زدن!

با چشمای درشت شدش نگام کرد و یک مرتبه، صدای شلیک خنده‌ش، فضای ماشین رو پر کرد. من مبهوت پارسا رو نگاه می کردم و اون فقط می خندید. خنده هاش که آروم تر شدن لپم رو با حرص کشید و در حالی که از حرص دندوناشو روی هم می فشرد گفت:

-آخه من فدای این لپای خوشگلت بشم، تو چرا اینقدر ساده ای؟ هرکی با هرکی لاس بزنه یعنی با هم نامزدن؟ باربد سایه ی افسونو با تیر می زنه. کجای کاری؟

ناباور، نیم رخِ جذاب پارسارو نگاه می کردم و گیج و منگ، به اینکه دقیقا جریان از چه قراره فکر می کردم. اگه با هم نامزد نبودند، پس چرا باربد گفت نامزدمه و عاشقشم؟ چرا گفت به زودی با هم ازدواج می کنیم؟

همینطور خیره به موهای لخت و پر کلاغیِ پارسا مونده بودم و اتفاقات دیشب رو برای هزارمین بار مرور کردم. ممکنه که فهمیده باشه ازش خوشم میاد و خواسته باشه اینجوری منو از سر خودش باز کنه؟

با این فکر، روح از تنم جدا شد! اگه فهمیده باشه، حالا من چه غلطی بکنم؟

-هی خوشگله؟ کجایی؟

خیره به چشمای مشکیش جواب دادم:

-ها؟

-رسیدیم. نمی خوای پیاده شی؟ حواست کجاس تو؟

سرم رو تکون دادم و بدون اینکه جواب پارسارو بدم، از ماشین پیاده شدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *