با دیدن قیافه ی گرفته ش لبخندی مصنوعی روی لب هام نشوندم و بی اراده دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم:

-عاشق شدن تو تجربه ی اول منه باربد، من قبل تو حتی به کسی فکر هم نکردم. حتی کسیو کنار خودم تصور نکردم و توی خیالاتم آینده مو باهاش نساختم. شاید دردی که تو کشیدی رو من هیچ وقت حس نکنم اما… می تونم یکم درکت کنم. می تونم بفهمم چقدر اذیت شدی و چقدر بد اعتماد و باورات خراب شدند. حق داری… حق داری که بدبین بشی و به همه با یه دید نگاه کنی اما باور کن من مثل بقیه نیستم! نه دنبال پول توام و نه دنبال بالا بردن افتخاراتم، من فقط می خوام تو کنارم باشی. تا آروم بشم، تا پر از حس خوب بشم، تا… تا زندگی کنم! نمی دونم باید چی کار کنم تا باور کنی… بخدا نمی دونم!

تمام طول مدتی که حرف می زدم نگاهم رو دنبال کرد و با کمی مکث و لبخند کمرنگی لب باز کرد:

-بهت گفتم که، بلبل خانوم!

گیج و گنگ نگاهش کردم که دستش رو از دستم بیرون کشید و از روی تخت بلند شد:

-تهران، پاسداران، خونه!

قلبم ضربان تندش رو از سر گرفت. آب پاکی روی حرف های دلم ریخته بود و  دست خودم نبود که تمسخر وار گفتم:

-جمله بسازم باهاش؟!

پوزخند صدا داری زد و همونطور که به در اتاق نزدیک می شد و قصد رفتن می کرد، پشت به من گفت:

-نه. باور بساز!

در بسته شد و صدای بسته شدنش منو از مات بودن در آورد. باربد دنبال اثبات عشقم به خودش بود و من دنبال ثابت نگه داشتن دنیای دخترونه م. اون می خواست جسمم رو وسیله ی اعتماد کنه و من بیچاره کارم شده پر و بال دادن به خیالِ عاشق کردنش!

نفس پرصدایی بیرون فرستادم و به ضرب تنم رو مهمون تخت کردم. اونقدر فکر و خیال دور و بر مغزم می پیچید که فقط آرزو داشتم خوابم ببره. یه خواب عمیق و طولانی که صبح خوبی در پیش داشته باشه. یه صبح قشنگ کنار حسرت چنده ماه ی زندگیم… کنار باربد!

کلمه ی حسرت آهی رو ضمیمه ی وجود خسته م کرد و طولی نکشید که چشم هام از فرط تکرار خنده ی دیوونه کننده ی باربد خواب رو بغل کرد.

* * * * *

مسافرت چند روزه مون هم رو به اتمام بود‌، اینو جاده ی نم دار و بارونی مقابلم نشونم می داد. نگاهم رو از رو به رو گرفتم و به چهره ی جدی پارسا دوختم. معلوم نبود داشت به کدوم یکی از دافای دلبرش فکر می کرد که اینطور اخم هاش در هم بود. صدای گرفته م که خبر از سرماخوردگی شدیدم می داد رو کمی باز کردم و برای کمرنگ کردن اخم های عمیقش پا پیش گذاشتم:

-آق داداش من چرا سگرمه هاش تو همه؟ چی شده؟

چهره ش رو از پکری در آورد اما چندان هم موفق نشد، نگاهی بهم انداخت و بعد رو به جاده گفت:

-هیچی!

دستم رو روی گوشش گذاشتم و آروم کشیدم. همیشه وقتی احساساتم فوران می کرد با گوشش ور می رفتم. بعضی اوقات هم از شدت ذوق یا حرص گوشاش رو گاز می گرفتم. خلاصه اینکه یک تنه داداش خوشگلمو گوش دراز کرده بودم! گوش سمت راستش رو بیشتر کشیدم و تا خواست مثل همیشه شروع به منت بازی کنه گفتم:

-تا نگی چی شده ول نمی کنم. یالا بگو!

پوف کلافه ای بیرون فرستاد و همونطور که با غر فرمون رو می پیچوند گفت:

-خیلی خب. ول کن این بی صاحابو می گم.

این بار زود بیخیال شدم و دستم رو پایین آوردم. منتظر نگاهش کردم که دستی بین موهاش کشید و با لحن تلخی  گفت:

-نمی دونم باربد چشه! همش تو خودشه و اخم تحویلم می ده‌. حوصله ی این چس بازیاشو ندارم. هر از گاهی اینطوری می شد اما این بار طولانی شده. نمی خواستم بیام این سفر کوفتی و تو این چند روز حسابی کاری کرد از هر چی سفره بدم بیاد.

تحمل نداشتم دیگه ادامه بده. دلیل درد رفیقشو می دونستم و نمی تونستم چیزی بگم. بغض نیمه جونم رو قورت دادم و همونطور که سرم رو به شیشه می چرخوندم گفتم:

-شاید حالش خوب نبوده! هیچ آدمی همیشه خوب و اوکی نیست که داداشی، تو رفیقشی یکم حوصله کن. خوب می شه نگران نباش!

اوهوم آرومی سر داد و نفهمید با چه بدبختی بغضم رو بلعیدم. بهش گفتم رفیقش خوب می شه؟ رفیقی که می دونستم تنها دردش بودن منِ مزاحم توی زندگیشه! رفیقی که با حرفاش می گفت خودتو ثابت کن و با چشم هاش می گفت می ترسم! از این که به خواهر بهترین دوستم همچین پیشنهادی دادم می ترسم!

دستی روی لپ های گر گرفته م کشیدم و به افکار خطرناکم اجازه ی جون گرفتن دادم.

توی راه برگشت بودم و هر لحظه به شهرم نزدیک می شدم. باید می رفتم پیشش؟ باید می رفتم جسممو تقدیم می کردم تا قلبشو به دست بیارم؟ اگه پارسا بفهمه… اگه پارسا… نه!

به سرعت ترسی که کنج دلم داد و فریاد می کرد رو خفه کردم. اتفاقی نمی افتاد… کسی خبردار نمی شد! باربد به کسی چیزی نمی گفت… اون فقط خواست خودمو ثابت کنم! نه اجبارم کرد و نه حتی التماسی کرد… اون فقط یه پیشنهاد داد. یه پیشنهاد ترسناک و در عین حال شیرین… می گم شیرین چون قراره بعد از اثبات خودم برای همیشه اونو داشته باشم. پس… این بار علاوه بر زبون هراسونم… قلبم اظهار نظر کرد.

” قبول کن! “

چندساعتی بود که یک بند مشغول کار کردن و ور رفتن با سایت کوفتی آژانس بودم‌‌. اوج بدبختی اینجا بود که علاوه بر درگیری ذهنی ای که داشتم باید پرونده های مقابلم رو هم بررسی می کردم و تا عصر تحویل باربد خان مهرزاد می دادم.

یکی نبود بهش بگه لعنتی تو که توی سفر پدر این بیچاره رو در آوردی، حالا این همه کار یک جا تحویلش دادی که بمیره و از دستش خلاص شی؟! خودم از گله و شکایتم پوفی بیرون فرستادم و با انرژی تحلیل رفته م باز دل به کار سپردم.

توی نیم ساعت دو تا از پرونده ها رو بررسی کردم و در کمال تعجب حجم بازپرداخت ها و شکایت ها اینقدر زیاد بود که خودم هم در حال شاخ در آوردن بودم. از شرکتمون که همیشه مورد استقبال مردم بود بعید بود تو این یه مدت کوتاه این قدر شکایت داشته باشه. دیگه نمی تونستم ادامه بدم، هم دلم برای باربد تنگ شده بود و هم بهونه ی خوبی داشتم که پیشش برم. پرونده هارو برداشتم و با چک کردن آرایش ملیحم توی آینه ی جیبی ای که همیشه همراهم بود به سمت اتاقش رفتم.

تقی به در زدم و با شنیدن صداش وارد اتاقش شدم. انگار فهمیده بود منم چون حتی سرش رو بلند نکرد تا نگاهی بهم بندازه. با این برخورد سردش خستگیم دو برابر شد اما به روی پوست کلفتم نیاوردم. مقابل میزش قرار گرفتم و همزمان که پرونده هارو روی می ذاشتم گفتم:

-اوضاع از اونی که به چشم میاد بدتره باربد خان، بازپرداخت های شرکت سر به فلک کشیده. ببین!

طوری نگاهم کرد که انگار داشتم دروغ تحویلش می دادم. چشم غره ی ظریفی نثارش کردم و پرونده هارو به سمتش هول دادم:

-چک کن دیگه!

بی رمق دستش رو به پرونده ها رسوند و همونطور که فقط ورقش می زد رو بهم گفت:

-یه طوری باهام صحبت می کنی انگار جامون عوض شده! من منشی ام و تو رئیس. چیزی زدی؟!

بغ کرده نگاهش کردم. نگرانیِ میون کلامم رو نفهمیده بود و لحن خاصم رو طوری که نباید معنی کرده بود! باربد عجیب و غریب این روزها روز به روز از پسری که حس می کردم سال ها می شناختمش دورتر می شد و منِ بی عرضه نمی تونستم کاری کنم، جز…!

ناامید به قصد خارج شدن از اتاق به عقب برگشتم که تکونی به لب های خودخواهش داد و مانع حرکتم شد:

-به پارسا بگو بیاد پیشم، خانوم رئیس!

دیگه نمی تونستم طعنه هاش رو تحمل کنم. به اندازه ی کافی حرصم رو در آورده بود و صبرم لبریز تر از این نمی شد. به سمتش برگشتم و گفتم:

-چرا با کنایه حرف می زنی باربد؟ من خوبی تو و شرکت رو می خوام، بهم ریختم وقتی اینارو دیدم. نکنه حق نگرانی آینده ی محل کارم رو ندارم؟

انگشت اشاره ش رو بالا آورد و همونطور که تک خنده ی جذابی تحویلم می داد گفت:

-محل کارو خوب اومدی!

پلک پرحرصی زدم و تا خواستم پا به پای تیکه ش بیام پا پیش گذاشت:

-وقتی منشی شرکت همش به فکر خودش و عشق بچگونشه همین می شه! اگه زودتر یه نگاه… فقط یه نگاه به این پوشه ها مینداختی تا این مشکلات الان رفع شده بود. تقصیر تو و امثال تو توی این شرکته که هر چی گنده داره به برنامه هام می خوره اما می دونم باید باهاتون چی کار کنم!

سوزن تیز حرف هاش تا اعماق وجودم فرو رفت و دستم به هیج جایی بند نبود که دردم رو تسکین بدم. مات نگاهش کردم و بی اختیار بود که با لرز مشهود صدام تاکید وار گفتم:

-عشق من بچگونه نیست. بفهم!

پوزخند صداداری زد و به ضرب از روی صندلی چرمش بلند شد. مشخص بود برای این افتضاحِ کاری عصبیه و چه کسی مظلوم تر از من برای تحمل این حجم از عصبانیت؟!

قدمی به سمتم برداشت و همونطور که دستی توی موهای پرحجم و مشکیش می کشید و دل منو ذره ذره آب می کرد گفت:

-از این همه حرف فقط همینو شنیدی؟ تو خل بودن رو دست نداری بخدا. مطمئنی خواهر پارسایی جانا؟

جانا! با اون صدای بم و عصبیش صدام زد! شبیه شبی که متوجه شده بود می خوام خودمو خلاص کنم شده بود و این لحظه به لحظه دلیل سرپا بودنم رو به یغما می برد. گفته بود جانا و نمی دونست دلم می خواست واسه تک تک واج های اسمم بمیرم که اینطوری با صدای اون قشنگ می شدن. نمی دونست! لعنتی نمی دونست!

اونقدر خیره نگاهش کردم که اون هم توی این مسابقه ی خیره گی شرکت کرد. چند دقیقه ای خیره ی چشم هاش بودم که یهو مسیر نگاهش عوض شد و روی لب هام نشست. حس می کردم جزء جزء لبم رو با حسرت نگاه می کرد. حسم بهم دروغ می گفت؟ یا تخیلِ مزاحم وجودم؟ هر چی که بود! چشم هام می گفت داره نگاهت می کنه… باربد داره نگاهت می کنه!

قلبم ضربان خاص خودش رو از سر گرفته بود و دمای تنم هر لحظه شدت می گرفت. داشتم زیر هیزم نگاهش ذوب می شدم و اشتیاقی به نجات دادن خودم نداشتم، از این ذوب شدن شیرین غرق لذت بودم اونقدری که بی اختیار لب هامو توی هم کردم و بعد از رهاشدنشون تیر خلاص رو زدم:

-امروز… خونه ای؟!

یک تای ابروش بالا رفت و فاصله ش رو باهام به صفر رسوند. تنها دعام این بود که کسی سر نرسه و من و اون رو در این حالت نبینه. منتظر نگاهش کردم که شروع به حرص دادنم کرد:

-چطور؟!

نفس عمیق پرصدایی بیرون فرستادم و گوشه ی لب های اون هم کش اومد. داشت لذت می برد؟! الان وقتش بود ضربه فنیش کنم:

-می خوام بیام پیشت!

حرفی نمی زد اما می فهمیدم کامل لال شده، انگار باور نمی کرد جانای مقابلش چی گفته که نگاه سوالی و مبهوتی بهم انداخت. نگاهش اونقدر ضایع بود که به اعتماد به نفسم جونی داد و گفتم:

-درست شنیدی، امروز میام پیشت تا بفهمی عشق من بچگونه نیست!

یکباره بازوم رو چنگ زد و من رو سمت خودش کشید. بهت زدگی جای خودش رو به عصبانیت داده بود و اون با چشمای وحشیش، انگار که قصد دریدنم رو داشت!

-می فهمی چی میگی بچه جون؟

ضربان قلبم رو توی دهنم حس می کردم. فکر می کردم از حرفم خوشحال میشه اما انگار برعکس داغ کرد. حرف دلم رو صادقانه به زبون آوردم:

-چیزیو گفتم که ‌خودت خواستی! بارها ازم خواستی انجامش بدم تا بهت ثابت کنم دوستت دارم. می خوام بهت ثابت کنم باربد مهرزاد. اونوقت، تو شرط رو میبازی! می دونی چرا؟ چون نتونستی از من بگذری.

فک زاویه دارش همچنان سفت و منقبض بود و این نشون می داد هنوز هم شدیدا عصبیه، اما چشماش با حالتی عجیب گشاد شده بودند. انگار باور نداشت که شرط رو باخته باشه!

-یادته باربد؟ یه روز بهم گفتی چی تو خودت دیدی که فکر کردی می تونی دلم رو ببری؟! من امشب میام. و تو اگه بتونی جلوی خودت رو بگیری و باهام نباشی، نشون دادی که من شرط رو برای همیشه باختم! اما… اما اگه، من بی طاقتت کردم و نتونستی از من بگذری، شرط رو باختی. انوقت باید من رو به همه نشون بدی! به عنوان عشقت!

خودمم باورم نمی شد این منم که دارم اینجوری حرف میزنم. اما واقعا دیگه تحملم رو تموم کرده بود. باربد داشت پررویی و وقاحت رو به حد اعلا می رسوند. من باید یه کاری می کردم. اگه قراره زندگیم رو به فنا بدم، باید یه چیزی جاش به دست بیارم.

در حالی که هنوزم توی بهت زدگیش دست و پا می زد زمزمه کرد:

-از کجا معلوم که اگه شرط رو باختی، پاتو از زندگی من و خواهرم بکشی بیرون؟ اصلا از کجا معلوم اگه من شرط رو باختم کاری که گفتی انجام بدم؟

با بیخیالی گفتم:

-اگه من شرطو باختم از زندگیت میرم بیرون باربد. اولا، اونقدری از این موش و گربه بازی خسته شدم، که دیگه کشش ندارم. دوما، اگه نرفتم، می تونی به پارسا هرچیزی که دلت خواست بگی. میتونی بگی خواهرت آویزونم شده و دست از سرم برنمیداره. می تونی از اینجا اخراجم کنی. می تونی به خواهرت واقعیت رو بگی ارتباطش رو باهام قطع کنی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *