* * * * *

#باربد

چشمام میون شلوغی فرودگاه، دنبال بارلی ریزه میزم پرسه می زد. سرم رو سمت دیگه ای چرخوندم و مردد نگاهی به گوشی و ساعتش انداختم و به محض بالا آوردن سرم لبخند روی لبم نشست.

با دو به سمتم می دوید و منم به قدم هام سرعت دادم. جوری توی بغلم پرید که دو قدم به عقب برداشتم. محکم بغلش کردم و بالاخره بوی لعنتی تنش زیر بینیم پیچید و قلبم رو غرق آرامش کرد. 

روی موهاشو بوسیدم که خودش رو جدا کرد و صورتم را با دستای کوچولوش قاب گرفت.

-بمیرم برات، دلم برات یه ذره شده بود باربد!

دستش رو از روی صورتم کش رفتم و بوسه ی کوچیکی روش نشوندم.

-من بیشتر بیشعور، حسابی منو دق دادی و اومدی!

دندون های ردیفش خودنمایی کردن و لب های کوچیکش کش اومدن، نیم نگاهی به دو تا چمدون بزرگش انداختم و متاسف سری تکون دادم.

-کل آنتالیا رو خالی کردی آره؟ ندیده می تونم بگم همشون از دم صورتی و بنفشه، هوم؟

لبخندش عریض تر شد و با لحن لوسِ مخصوص خودش گفت:

– عه داداش اذیت نکن، دلم به همینا خوشه خب!

بی حرف نگاهش کردم و برای جلوگیری از پررو شدنش توی دلم گفتم:

-فدای دلت بشم خب!

با گرفتن دسته ی چمدونا بیخیال چشم های دلتنگم شدم و پشت سرش حرکت کردم. میون راه از تک به تک جاهایی که رفته و جای منو خالی کرده گفت.

به محض رسیدن به ماشین و گذاشتن چمدونا و نشستنش آخیش کشدارش لبخندی رو لب هام کاشت.

– بخدا که هیچ جا مملکت خود آدم نمی شه، واسه همینم دوستامو قال گذاشتم و اومدم.

بی حرف نگاهش کردم که دستش رو جلو آورد و مثل دختر کوچولو ها لپ کم جونم رو کشید.

– چطوری داداش؟ نبودم بهت خوش گذشت؟

همزمان که چپ چپ نگاهش می کردم دستم رو به سمت ضبط ماشین بردم و با لحنی کشیده گفتم:

-خیلی!

لباش می خندیدن اما برای طبیعی نشون دادن دلخوریِ مصنوعیش ابروهاش رو در هم کشید‌.

-عوضی!

چشمکی به روی چهره ی مظلومش زدم و توی خیابون اصلی پیچیدم، پدال گاز رو کمی فشردم و بعد از چند دقیقه جلوی بستنی فروشی محبوبش نگه داشتم.

مشغول ور رفتن با گوشی بود و به محض بالا آوردن سرش و آگاهی از محیط اطرافش جیغ خفیفش مهمون گوش های بد عادتم شد.

– وای… من عاشقتم باربد! فقط دارک هم قاطیش باشه، یادت نره!

چهره م رو در هم کردم و با حالت چندش گفتم:

– لامصب نه طعمش خوبه نه شکلش، آدمو یاد گوهای بچگیت می ندازه!

این بار جیغ بلندی تری زد و من تسلیم وار از ماشین پیاده شدم، زیر لب “دیوونه ی شیرین زبونی” نثارش کردم و پشت صف تقریباً طولانی مغازه منتظر موندم.

به محض اینکه پا توی اتاق خوشگل و صورتی رنگم گذاشتم، در اتاق رو پشتِ سرم بستم و لباسام رو در آوردم. 

بی اراده پشت میز آرایشم نشستم و به صورتم خیره شدم. نمی دونم چی شد که یهو با خودم شروع به حرف زدن کردم:

-جانا؟

دستم رو یک طرف صورتم گذاشتم و لپم رو لمس کردم. یک بار توی زندگیم، بدون اینکه غر بزنم، اعتراف کردم که خوشگلم! شاید سنم کمتر از چیزی می زد که بودم، شاید صدای نازک و پر نازم، این تصور رو برای بقیه به وجود می آورد که خیلی لوس و نازک نارنجیم، شاید این اتاق صورتی رنگ و این اشکایی که هر آن روی گونه هام روون میشن، ازم  یه دختر بچه ی آبغوره گیر ساخته باشن، اما من می تونستم با همه ی اینا، باربدِ مهرزاد رو جذب کنم. اگه فقط و فقط بتونم کارایی رو انجام بدم که اون دوست داشته باشه.

-تو باید خودت رو تغییر بدی، این رو میفهمی؟

دخترکِ درون آینه رو تار می دیدم اما ادامه دادم:

-باید خودت رو تغییر بدی تا باربد دوستت داشته باشه. باید تا جون داری تلاش کنی. نباید جا بزنی. نباید گریه کنی. حالیته؟

اشکام رو پس زدم و با سماجت، انگشت اشارم رو برای خودم بالا آوردم:

-دیگه گریه نکن. به جاش تلاش کن. خجالتی نباش. ترسو نباش. لوند باش. خواستنی باش. جذاب باش. جوری رفتار کن، جوری جذابیتات رو نشونش بده که جذبت بشه. می فهمی جانا؟

دختری که جلوی چشمام بود دیگه گریه نمی کرد. به جاش، با لپ ها و دماغی سرخ شده از گریه، مسمم توی چشمام زل زده بود و فقط می خواست باربد رو داشته باشه. مردِ جذاب و مرموز و پولدار و مغروری، که خیلیا آرزوشون بود باهاش باشن. بیشتر از تموم این خصوصیاتش، اینکه دخترا براش ارزشی نداشتن و مثلِ بقیه ی پسرا، دخترباز نبود، من رو عاشق کرده بود. برام یه جور عجیبی خاص بود! مثلِ یه اسطوره ی دست نیافتنی! ابهت و جذبه‌ش، شبیه به مردای جذابِ رمانای عاشقانه ای بود که توی نوجونیم، عاشقشون بودم. باربد اصلا شبیه به واقعیت نبود. مثلِ داستانا بود. هیچ کجا مثلش وجود نداشت و برای همینم بود که من نمی تونستم بیخیالش بشم.

همونجا جلوی میز آرایشم، به خودم قول دادم هرجور شده، این هفته هم پارسا رو مجبور کنم تا منو به مهمونی ببره. باید کلی نقشه می ریختم تا برخوردام با باربد رو به حداکثر برسونم.‌ کاش می شد به یه بهونه ای پام به خونشون باز بشه! 

خودم رو روی تختم پرت کردم و یکم فکر کردم. از پارسا شنیده بودم که باربد یک خواهر هم سن و سال خودم داره. کاش می شد با خواهرش طرح دوستی بریزم و اینجوری پام به خونشون باز بشه. اما آخه چه جوری؟

توی همین فکر بودم که یکهو، جرقه ای توی سرم زده شد! مثل فنر از جام پریدم و سراغ کیفم رفتم. گوشیم رو از توش بیرون کشیدم و دوباره روی تخت نشستم.

وارد اینستاگرامم شدم و به پیج باربد رفتم. باز هم با دیدن عکسای لعنتیش، داغ دلم تازه شد. هوس کردم دوباره یه دور همه ی سیصد و خرده ای عکسی که گذاشته بود نگاه کنم اما جلوی خودم رو گرفتم و مشغول چک کردن شصت نفری که باربد فالوشون کرده بود شدم.

می دونستم اسم خواهرش بارلیه. یکم گشتم و با دیدن اسم بارلی، نیشم باز شد. وارد پیجش که پرایویت بود شدم و درخواست دادم. امیدوارم بودم حداقل بارلی مثل برادرش مغرور و غیر قابل نفوذ نباشه و بشه زود باهاش خودمونی شد.

با ذوق بچگونه ای مشغول خوردن شد و منم کمی از شیک موزم رو مزه  کردم، مثل همیشه بی نظیر بود و باز هم به انتخاب درست و بی نقصم افتخار کردم.

عادت همیشگیش بود که در چند دقیقه ی کوتاه کلک بستنی رو در بیاره، به همین خاطر به محض تموم شدن بستنیش با همون لب های شکلاتیش بوسی مهمون صورتم کرد و توجه ای هم به چشمای درشت شده‌م نکرد.

نگاه ازش گرفتم و این بار برای زود رسیدنمون قصد ضربه فنی کردن پدال گاز رو داشتم. هر از گاهی هم نگاهی به بارلی ای که مشغول چت کردن بود مینداختم و حس کنجکاوی مزخرفم قابل تحمل نبود که بی اختیار گفتم:

-با کی چت می کنی تو؟

چهره ی متعجبش و ابروهای بالا رفته ش نشون از هنگ کردنش میداد که بعد از مکثی گفت:

-جان؟!

دستی بین موهام کشیدم و برای در رفتن از سوالی که خودم به چرت بودنشم واقف بودم با لحن شوخی گفتم:

-ای بابا! گفتم با کی چت می کنی بچه، چشاشو واسم درشت می کنه!

تک خنده ای کرد و همینطور که نگاهش بین من و گوشی رد و بدل می شد گفت:

-عشقم من نبودم چیزی شده؟ آخه تو هیچ وقت از این سوالا نمی پرسیدی!

اخمی تصنعی روی ابروهام نشوندم و با ترش رویی گفتم:

-خیلی خوب، نمی خواد بگی اصلاً!

به یک باره چهره ش با لبخند خداحافظی کرد و صداش رنگ مظلومیت گرفت:

-به خدا با یه دختری حرف می زنم. دایرکت اینستا بهم پیام داده میگه خواهر دوستته. تاحالا راجبش باهام حرف نزده بودیا! ولی اون منو خیلی خوب می شناسه!

متعجب نگاهش کردم. خواهرِ دوستِ من؟

-کی رو میگی تو؟ اسمش چیه؟

با ذوق گفت:

-اسمش جاناس. خیلی خوشگله! عکسایی که از خودش تو پبجش گذاشته خیلی نازن، ببین…

گوشیش رو جلوی صورتم گرفت و عکسش رو نشونم داد. خودِ لعنتیش بود! با بارلی چیکار داره؟

اعصابم خورد شده بود اما با این حال لبخند زورکی زدم و زمزمه کردم:

-آهان، جانا!

-چند ساعتی باهاش چت کردم. دختر خیلی باحالیه. تازه بهم گفت کاش می شد یه روز چهار نفری بریم بیرون. من و تو و داداشش و خودش.

اخمام رو توی هم کشیدم و با جدیت جواب دادم:

-با همین چند ساعت چت کردن فهمیدی دختر خوبیه؟

متعجب گفت:

-وا داداش؟ مگه پارسا پسر بدیه که خواهرش بد باشه؟ بعدشم با یکی دوبار بیرون رفتن چه اتفاقی می افته مگه؟

نه پارسا بده و نه خواهرش! مشکل منم که نمی خوام هیچ دختری بیش از اندازه وارد زندگیم بشه. مخصوصا این دختر که انگار قصد عقب نشینی هم نداره! حالا که دیده نمی تونه از طریق من کاری انجام بده، به خواهر ساده و مهربون من رو آورده!

خیلی دلم می خواست مخالفت کنم، اما نمیشد! حتی یک ساعت هم نبود که برگشته بود و نمی خواستم ناراحتش کنم. نفس کلافم رو بیرون فرستادم و گفتم:

-باشه. یه قرار بذارید یه روز بریم‌ بیرون بگردیم.

ذوق زده، باز هم لپم رو بوس محکمی کرد. دلم برای خوشحالی بچه گونش ضعف رفت! برای هرکار کوچیکی هم اینطور پر محبت تشکر می کرد.

تند و سریع مشغول تایپ کردن بودم و اصلا به فضای کلاس توجهی نداشتم. استاد با جدیت درس می داد و بچه ها با دقت گوش می کردند. من اما، در حالی که ته کلاس نشسته بودم، تند تند جواب پیام بارلی رو می دادم.

-باربد گفت قرار بذارم باهات یه روز بریم بیرون. تو می تونی داداشتو راضی کنی عزیزم؟

به ایموجی قلبی که آخر پیامش گذاشته بود خیره شدم و به پارسا فکر کردم. پارسای من ساده تر از اونی بود که از اهداف شوم من سر در بیاره. در جواب بارلی نوشتم:

-آره می تونم. وای چه خوب که میشه از نزدیک ببینمت بارلی. داداش پارسام اینقدر از تو‌ و برادرت تعریف می کنه تو خونه که همش مشتاق بودم باهات آشنا بشم.

زیر لب زمزمه کردم:

-پارسا به هفت جدش خندید!

لبخند خبیثی روی لبم نشست اما طولی نکشید که لبخندم جای خودش رو به وحشت داد.

-خانم پرستش؟ چیز خنده داری توی تلفن همراهتون دیدین؟

سرم رو با ترس بالا کشیدم و آب دهنم رو قورت دادم. به استاد مرتضوی که شدیدا جدی بود چشم دوختم و گوشیم رو از ترس توی جیبم هول دادم. اگه از کلاس اخراجم می کرد تعجب نمی کردم چون با کسی شوخی نداشت!

-بفرمایید بیرون خانم!

بدنم یخ زد. جلوی این همه دانشجو جوری ضایع شده بودم که حتی نمی تونستم سرم رو بالا بگیرم. از جام بلند شدم و دستپاچه گفتم:

-استاد یه مشکلی برام پیش اومده بود مجبور بودم جواب پیام برادرم رو بدم.

با لحنی پر تمسخر گفت:

-مثل اینکه بیست و چهار ساعته مشکل دارید. چون هر وقت با من کلاس دارید گوشی از دستتون نمی افته.

دستام از ترس می لرزیدند. اونقدر خجالت زده بودم که زود وسایلم رو جمع کردم و از کلاس بیرون زدم. نمی دونم با این حجم از اعتماد به نفس، چه جوری می خواستم مخِ باربدِ هفت خط رو بزنم! منه پخمه رو چه به اون؟

در حالی که گلوم از بغض می سوخت، توی محوطه ی دانشگاه نشستم تا مریم ‌که یکی از هم کلاسیام بود، کلاسش تموم بشه. 

با اومدن مریم، شونه به شونه ی هم از دانشگاه بیرون زدیم. هم مسیر بودیم و همیشه من می رسوندمش. اون با شوخی و خنده سر به سرم می ذاشت و سعی می کرد تا ناراحتیم رو از بین ببره. ادای مرتضوی خرفت رو در می آورد و من کم کم غش غش شروع به خندیدن کردم.

در حالی که صدای خندمون اوج گرفته بود، به ماشین رسیدیم. دزدگیرو زدم که مریم گفت:

-امروز خودم میرم جانا. باید برم جایی.

با بی قیدی شونه ای بالا انداختم:

-اشکال نداره هرجا بری می رسونمت. سوار شو!

-خانم پرستش؟

یه لحظه احساس کردم اشتباه شنیدم. منگ و بی حرکت سر جام ایستادم و با قلبی که تپشاش رو توی دهنم حس می کردم، به روبه روم خیره شدم.

-جانا پرستش! با شمام؟

مریم با تعجب نگاهم می کرد و من، بدنی رو که حس می کردم ذره ای جون نداره چرخوندم تا به پشت سرم نگاه کنم.

قلبم یه لحظه با دیدنش ایستاد! چشمام از بهت و ناباوری درشت شده بودند و هنوز به چشمای خودم باور نداشتم. باربد جلوی من ایستاده بود؟ مگه امکان داشت؟

نمی دونم با چه جونی سلام کردم. یه سوییشرت کلاه دار پوشیده بود و و دستاش رو توی جیبای سوییشرتش فرو برده بود. خیره نگاهم می کرد و اون لبخند کجش، لعنتی ترین لبخندی بود که توی کل زندگیم دیده بودم!

-علیک سلام!

مریم هم سلام کرد و باربد فقط سری براش تکون داد. نگاهم بی اراده بالا کشیده شد و روی موهاش که اینبار روی پیشونیش ریخته شده بود، ثابت موند. شبیه پسر بچه ها شده بود. دوست داشتم دستم رو توی موهای لختش فرو کنم و بهم بریزمشون. این یکی از آرزوهام بود! آرزویی دست نیافتنی که امیدی به برآورده شدنش نداشتم. شایدم بهتر بود بهش بگم رویا! آرزوها شاید یه روزی برآورده بشن اما رویاها هیچ وقت!

-می تونم چند دقیقه ای وقتت رو بگیرم؟

زبونم انگار سنگین شده بود و نگاهم انگار قصد جدا شدن از چشماش رو نداشت. مریم به سرعت گفت:

-جانا من خودم میرم عزیزم.

باربد رو می شناخت و از علاقه ی شدید من به اون خبر داشت. من اونقدر منگ بودم که حتی نتونستم با مریم مخالفتی کنم. باهام دست داد و موقعی خداحافظی کنار گوشم با شیطنت گفت:

-خووووش بگذره عزیزم!

مریم رفت و باربد بدون تعارف سوار ماشینم شد. با بدنی که دماش به شدت افت کرده بود، پشت فرمون نشستم و در رو بستم.

سکوت ماشین، بیشتر از هرچیزی روی اعصابم بود. از طرفی به خاطر رفتار اون شبش و دروغی که راجب نامزد داشتنش گفته بود عصبی بودم و از طرفی، دلم داشت از اینکه کنارم توی ماشینم نشسته بود از خوشحالی پر پر می زد. البته این وسط، از حرفی که می خواست بزنه هم استرس داشتم! اصلا نمی دونستم جلوی دانشگاه من چی میخواد؟ اصلا دانشگاه منو از کجا بلد بوده؟ من اینقدر برای باربد مهم شدم که به خاطرم میاد جلوی دانشگاه؟ نکنه ازم خوشش اومده؟

افکار صورتی و دخترونم همینطور داشتن پیشروی می کردن و من رویا می ساختم که صدای محکم باربد، تمومش رو نقش بر آب کرد:

-هدفت چیه بچه؟

واژه ی “بچه” حتی از “کوچولو” گفتن هاشم زجر آور تر بود! چرا مدام می خواست بهم یاد آوری کنه که براش فقط یه دختر بچم؟

آب گلوم رو پر صدا فرو دادم و هاج و واج، با ترسی مشهود نگاهش کردم. مطمئنا قیافم اونقدر ضایع بود که بفهمه چه قدر ترسیده و متعجم!

خیره به چشمام، پوزخندی زد و نگاه وحشیش رو با خونسردی توی صورتم چرخوند:

-توی اون مغز کوچولوت چی می گذره؟

لبام تکون خوردند تا بگم از چی حرف می زنی که خودش زودتر گفت:

-از اون دختر بچه ی ساده استفاده می کنی واسه پیش بردن کارات؟

تموم جونم رو توی زبون از کار افتاده م جمع کردم و با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد گفتم:

-نمی فهمم… راجب… چی… حرف می زنید!

خندید. آرام و پر از تمسخر! خنده‌ش شبیه کسی بود که انگار داره با یه احمق سر و کله میزنه و من چه قدر از این فکر، ناراحت بودم!

یکباره، به سمتم چرخید و بازوم رو چنگ زد. نفسم قطع شد و اون من رو جلو کشید. اونقدر جلو که برای اولین بار رنگ چشمای لعنتیش رو دیدم! سیاه سیاه بودند. اونقدر سیاه که توی سیاهیش غرق شدم و اصلاً به تهدیداتش توجه نکردم:

-برام مهم نیست که واسه اینکه مخمو بزنی می خوای چه غلطی بکنی. اونقدری از خودم مطمئن هستم که بدونم دلمو به یه بچه نمی بازم. ولی اگه الان اینجام، فقط به خاطر بارلیه. خوش ندارم ببینم باهات صمیمی شه. چون اگه بهت وابسته شه، روزی که بفهمه واسه نقشه های مسخرت بازیش دادی خیلی غصه میخوره.

بازوم رو فشار داد و من ‌نگاهم سر خورد. یعنی این لبای خوشگلش، چه مزه ای دارن؟

-و من… منِ باربد… هرچیزی که بخواد خم به ابروی خواهرم بندازه از روی زمین محو می کنم. حالیته دختر جون؟

منگ و مبهوت، به مژه هاش نگاه می کردم. چرا تاحالا بهشون دقت نکرده بودم؟ اینقدر پرن که فقط دوست دارم انگشت روشون بکشم و کیف کنم!

بازوم رو تکون داد و غرید:

-مردی؟ د یالا جواب بده!

-چی… بگم؟!

راستش، هیچ کدوم از حرفاشو نشنیده بودم! اصلاً حرف حسابش چیه؟ توقع داره با این فاصله و این عطر لعنتیش که زیر بینیم پیچیده، چیزی بفهمم؟

با نگاهی تحقیر آمیز، کل صورتم رو از نظر گذروند و زیر لب زمزمه کرد:

-حال بهم زن!

بغض، جوری توی گلوم ریشه زد، که انگار یک سرطان بدخیم، داره توی گلوم رشد می کنه. بازوم رو رها کرد و با بیخیالی، به صندلیش تکیه داد. پاکت سیگاری از جیبش بیرون کشید و همزمان گفت:

-هیچ کدوم از حرفامو نشنیدی؟

فقط نگاهش کردم. با چشم هایی که پر از ناراحتی بودند. چرا ازش متنفر نمی شدم؟ چرا نمی تونستم یکی بزنم زیر گوشش و بگم حق نداری با من اینطوری حرف بزنی؟

پک محکمی به سیگاری که بین انگشتاش بود زد و دودش رو بیرون فرستاد. خونسرد و آروم گفت:

-فکر کردی با رفت و آمد با من و خواهرم چیزی رو می تونی عوض کنی؟

حرفی داشتم که بزنم؟ فقط نگاهش کردم و اون ادامه داد:

-قلب من جایی برای هیچ دختری نداره خانم کوچولو!

یک تای ابروش رو بالا فرستاد و پوزخند زد:

-و این یعنی تلاشت بی فایدست! خودتو خسته نکن!

-شما دارید اشتباه برداشت می کنید!

-اشتباه؟ خواهر ساده و مهربون من رو گول زدی که کار خودتو پیش ببری بعد میگی اشتباه برداشت می کنم؟

دستام مشت شدند. دلم یه لحظه خواست تا جون دارم بزنمش.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *