بازوم رو رها کرد.‌ من با اعتماد به نفس بیشتری ادامه دادم:

-اما برای اینکه تو زیر حرفت نزنی، هیچ اعتباری نیست! جز اینکه…

پوزخندی زدم و ابرو بالا فرستادم. چشم ریز کرد و من گفتم:

-تو مردی دیگه نه؟

چشماش درشت شدند. به سختی جلوی خندم رو از جمله ی مسخره ای که به زبون آوردم گرفتم اما باربد با لحن پر تمسخری جواب داد:

-نه زنم! اسکل روانی!

صدام رو صاف کردم تا به خودم مسلط بشم و وسط بحث جدیمون زیر خنده نزنم. اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم:

-منظورم این نبود! مرده و حرفش، مگه نه؟

با دقت نگاهم می کرد. جوری که انگار داره یک چیزی کشف می کنه.

-من روی مرد بودنت حساب می کنم و حرفت رو قبول می کنم.

نمی دونم چرا بغضم گرفت. یک آن به این فکر کردم که دختر بودنم رو فدای باربد کنم و اون طردم کنه. با صدایی که نشون می داد چیزی تا ترکیدن بغضم نمونده، مظلومانه ادامه دادم:

-ولی باربد، اگه زیر حرفت بزنی به خدا که نامرد تر از تو توی دنیا وجود نداره! من عاشق مردونگیت شدم ولی اگه زیر حرفت بزنی، همه ی تصورم یک شبه نابود میشه. منو نبین که الان اینقدر مظلوم جلوت وایسادم و هیچ عرضه ای ندارم. به جون یه دونه برادرم، به جون پارسا که هیچی رو اندازه ی اون توی دنیا دوست ندارم، اگه تصورم ازت نابود شه، عشقم تموم میشه و فقط یه نفرت برام می مونه که هیچ وقت تمومی نداره. انوقت یه جوری زهرم رو بهت می ریزم که هیچ پادزهری درمونش نکنه!

از باربد همیشه شاکی و پررو بعید بود که فقط وایسه و سردرگم و آشفته نگاهم کنه. انگار اون هم نمی دونست چی کار کنه. 

آخرین نگاه گرفته‌م رو بدرقه ‌ش کردم و برگشتم تا از اتاق بیرون برم، اما درست با برداشتن اولین قدم، مچ رو گرفت و چنان من رو به سمت خودش چرخوند که وقتی به خودم اومدم دیدم سینه ی پهن و عضلانیش، جلوی چشمامه. بوی عطرش با بوی بدنش ترکیب شده بود و دلم رو زیر و رو می کرد. قلبم یه جوری می تپید که انگار داره آخرین لحظات عمرش رو می گذرونه و داره از این لحظات آخر کمال استفاده رو می بره.

دستای باربد دور بدنم پیچیدند. باور نداشتم! یک روز حتی باور اینکه باربد جلوم بایسته و مستقیم برای چند ثانیه به چشمام نگاه کنه برام سخت بود اما حالا، حالا من توی آغوش مرد سخت و سردم فشرده می شدم. برای چی نمی دونم!

-جانا؟

صداش همچنان سرد بود اما باز هم شنیدن اسمم توسط اون صدا دیوونه کننده بود! می خواستم بگم جانم اما همچنان بغض داشتم و این اجازه بهم داده نمی شد. به آرومی گفت:

-به نظرت شرط رو من می برم یا تو؟

خودم هم نمی دونستم! من فقط به آخرین ریسمونی که برام مونده بود چنگ زدم بلکه نجات پیدا کنم! 

-این اولین باریه که نمی دونم قراره چی پیش بیاد. همیشه توی زندگیم می دونستم قدم بعدیم چیه. می دونستم قراره چی کار کنم. اما این بار، واقعا نمی دونم می خوام چی کار کنم!

روزنه ی امیدی، قلب تاریکم رو روشن کرد! یعنی امکان داشت باربد ذره ای بهم حس داشته باشه؟ آره امکان داشت! وقتی خودش نمی دونست که می تونه از من بگذره یا نه، یعنی یک امیدی وجود داشت!

بدون اینکه گونم رو از روی سینه اش جدا کنم، دستام رو آروم آروم از روی سینه‌ش بالا کشیدم و سمت گردنش بردم. دستام رو دور گردنش حلقه کردم و حلقه ی دستای اون به دور کمرم محکم تر شد. با صدای لرزونی زمزمه کردم:

-یوقت کسی نیاد؟

بینیش رو به موهای فرم که از جلوی مقنعه بیرون زده بودند چسبوند و بو کشید:

-هیچ کس حق نداره بدون اجازه ی من وارد این اتاق بشه!

و بلافاصله خنده ی کم جونی تحویلم داد:

-موهات بوی شامپو بچه میدن که!

چشمام رو درشت کردم و به سرعت سرم رو از روی سینه‌ش برداشتم. با اون چشمای گردم هاج و واج نگاه صورت خندونش کردم که خندش عمیق تر شد و با حالتی بامزه گفت:

-شوخی کردم!

-در هر حالتی می خوای یادآوری کنی بچم نه؟

با شیطنت سرش را تند تند بالا و پایین کرد و من چند بار با حرص به سینه‌ش مشت کوبیدم. خند‌ه‌ ش یکباره جمع و دست من میون راه خشک شد. ترسیدم از اینکه عصبی بشه و تا اومدم معذرت بخوام یکهو و بی مقدمه گفت:

-تو خیلی جذابی!

قلبم تپیدن رو به فراموشی سپرد! نفس بریده و گیج نگاهش کردم و اون دست راستش رو بالا کشید. اون رو روی طرف صورتم گذاشت و من گُر گرفتم. انگشت شست بزرگش رو روی لب های نیمه بازم کشید و با جدیت تمام گفت:

-لبهات خیلی خوشگلن!

انگشتش رو بالا کشید و با نشستنش رو پلکم، چشمام رو بستم‌.

-چشمات خیلی بامزن. گرد و مشکی. قشنگی مژه هات به اینه که احتیاج به هیچ آرایشی ندارن. خود به خود فر و پرن.

خندید:

-لپات گاز گرفتی‌ان. وقتی می خندی خیلی باحال تر میشن. درست میشه بچه کوچولوها!

چشمام رو باز کردم. خنده‌ش جمع شد و نگاهش به موهای جلوی سرم گیر کرد:

-همیشه از موهای فر بدم می اومد. ولی موهای تو، خیلی با تصور من نسبت به موی فر فرق میکنن. خیلی!

نگاهش پایین کشیده شد و به هیکلم نگاهی انداخت:

-بچه ای اما هیکل فرق العاده ای داری! اونقدری که…

حرفش رو نیمه تموم گذاشت و گفت:

-به نظرت، میشه ازت گذشت؟

تا اومدم لب باز کنم و بگم باربد مهرزاد می تونه، راه نفس کشیدنم قطع شد! باربد با حرص و ولع، لب روی لبهام گذاشت و لب پایینم رو میون لب هایش محصور کرد! 

جون از تنم رفت و قلبم ریخت. مک محکمی به لبم زد و با گاز محکم تری، اخمالود عقب کشید و غرید:

-چرا کاری نمی کنی؟

هاج و واج، با چشمایی نیمه باز نگاهش کردم و اون دوباره صورتش رو جلو کشید و مشغول شد. نگاهی به چشمای بسته‌ شدش کردم و من هم بی اراده همراهیش کردم.

چند ثانیه ای غرق لذتی که بهم منتقل می کردیم بودم که صدای تق تقی به در بلند شد و هراسون عقب کشیدم. قلبم از تصور اینکه اگه پارسا بود و یهو می اومد و مارو توی این وضعیت می دید قصد ایستادن داشت و خداروشکر که مطمئن بودم پارسا پشت در نیست! بیشترین فاصله رو با باربدی که با پوف کلافه ای پشت میزش می نشست گرفتم و بعد با اجازه ی باربد زارعی وارد اتاق شد. نگاه دزدیدم و همونطور که به عقب قدم بر می داشتم، سر به زیر گفتم:

-من برم آقای مهرزاد؟

نتونستم خودم رو کنترل کنم و به چشم های نافذش نگاهی انداختم که با لبخندی دلفریب گفت:

-می تونی بری. فقط امروز زودتر می رم پرونده ها رو زود بررسی کن و با پیک برام بفرست!

غیرمستقیم بهم فهموند که منتظر رفتنمه و من هم چاره ای جز چشم گفتن نداشتم. همراه انرژی تحلیل رفته م به سمت در رفتم و طولی نکشید که با لرز درو بستم و از اتاق نفسگیریش خارج شدم.

با بی حالی روی صندلیم نشستم و پوف پر لرزی بیرون فرستادم. باربد لب های منو بوسید. با عطش می بوسید! می دونم که بی منظور نبوسید، اون حتماً یه حسایی بهم داره وگرنه کدوم آدمی بود که با حسرت به لب هام چشم بدوزه و با حرص بوسه بارونشون کنه!

با این فکر کمی آروم گرفتم و حس بدِ وجودم در مقابلم مغلوب شد. با ذوق به پرونده های روی میز خیره شدم. باید زود بررسیشون می کردم و همراه خودم به خونه ی باربد می بردم.

چند خطی از اطلاعات رو به روم رو دنبال کردم که به یک باره لبخندم رنگ باخت! اگه باربد شرط رو ببازه و فقط به دنیای دخترونه م آتیش بکشه چی کار کنم؟! اگه مثل چند دقیقه ی پیش دل به شیطنت بسپره و بعدش حتی دیگه منو نشناسه چی کار کنم؟! اگه بعدش منو مثل بعضی از دخترا بدونه چی کار کنم؟ اگه انگ جلف و خراب بودن بهم بزنه و منو لایق خودش ندونه چی کار کنم؟!

دیگه رسماً حالم داشت از خودم بهم می خورد. از منی که لحظه ای از پیشنهادم شاد و لحظه ای نگران و غمگین بودم، از منی که یک قدم توی راه ثابت کردن بر می داشتم و لحظه ای بعد پا پس می کشیدم حالم بهم میخورد.

عشقِ من به باربد تو این مدت کوتاه مخصوصاً توی مدتی که اون هم متوجه ی حسم شده ذره ذره در حال آتیش زدن وجودمه. عشق برای من مثل یه دردی شده بود که هم عذابم می داد و هم آرومم می کرد، مثل سرطانی که هم امیدِ مرگ به بیمار می ده و هم برای زنده موندن وادارش می کنه! عشقِ من به باربد داشت روی جسمم خراش می کشید تا روحم رو صیقل بده، عشقِ من به باربد داشت امیدمو ازم می گرفت تا ناامیدم نکنه!

******

سوار دویست شیش نقره ای رنگم شدم و یک راست برای هزارمین بار خودم رو توی آینه دید زدم. تمام سعیم رو کرده بودم آرایش ملیحی داشته باشم و انگاری موفق شده بودم. ترس توی چشم هام بیداد می کرد و قلب حریصم با ضربان کوبنده ش می گفت جایی برای موندن تو این آدم نداری! افکارم پیچیده ترین شکل ممکن رو به خودشون گرفته بودند و اونقدری درگیرم کرده بودند که دستم به سمت چرخوندن فرمون و حرکت کردن نمی رفت.

به ناچار دست به دامن ضبط ماشین شدم و آهنگی پلی کردم. آوای خاص خواننده توی فضای ماشین پیچید و تازه یادم اومد دانلودش کرده بودم و اصلاً گوشش ندادم.

از منی که همیشه روی یه آهنگ قفلی می زدم بعید بود آهنگ جدیدی رو توی اون وضعیت گوش بدم اما..‌. نمی تونستم ردش کنم و روی بعدی بزنم. خواننده شروع به خوندن کرد و اغراق بود اگه بگم دلم رو یک جا از جاش درآورد و وادارش کرد یه گوشه بشینه تا صداش رو دنبال کنه، حرفایی رو دنبال کنه که با جون و دل حسش کرده!

” بدون تو شبا همش خرابه حالم

مگه من جز تو کیو دارم؟

گره افتاده به کارم کجایی؟

تو با اون چشمات مشکل گشایین

دوست دارم دور بشم از همه

همین که تو باشی بسمه

منو تو یه قایق وسط

 یه دریا که آرومه هر شبش “

دست به فرمون به آهنگ گوش می کردم و هر لحظه استرسم تشدید می شد. این آهنگ داشت امید مشهودی رو توی دهن قلبم می ریخت و خبر از آینده ای خوب می داد. خبر از اینکه بعد از امروز همه چی خوب می شه و من و باربد می تونیم یه رابطه ی خوب رو شروع کنیم. خبر از این که هر اتفاقی بیوفته باربد اونقدر بی رحم و سنگ دل نیست که تنهام بذاره!

برای تائید حرف خودم خنده ی پر ذوقی سر دادم و با پلی کردن مجدد آهنگ تکونی به دنده دادم و مسیر خونه ی باربد رو پیش گرفتم.

تو طول راه اونقدر فکرای قشنگ و شیرین کردم که اصلاً متوجه ی گذر زمان و رسیدنم نشدم. قلبم داشت از هیجان به بالا و پایین می پرید و دست خودم نبود که به بدترین شکل ممکن رو به روی خونه ی باربد ماشین رو پارک کردم.

مضطرب پرونده هارو از روی صندلی برداشتم و بعد از چک کردن گوشیم که ساعت پنج عصر رو نشون می داد به سمت در سلطنتی طلایی رنگ مقابلم قدم برداشتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *