حالا، حالایی که شکست خوردم و دنیا روی سرم خراب شده، هیچ راهی ندارم جز اینکه به حرفم عمل کنم. جانا بهم گفت اگه شرط رو باختی باید من رو به همه معرفی کنی. من… منِ باربدِ مهرزاد، مردی که کمر به نابودی همه ی دخترا بسته، چه طور میتونه دختری رو به عنوان عشقش به کسی نشون بده؟ غرورم چی میشه؟ اصلاً از کجا معلوم جانا هم مثل افسون نباشه؟ از کجا معلوم منو دور نزنه؟ از کجا معلوم قصدش چیز دیگه ای نباشه؟ وای خدا! من چه طور تونستم همچین حماقتی بکنم؟ حالا چیکار کنم؟

نمی دونم چه قدر همونجا نشستم و خودخوری کردم. یه چیز دیگه ای هم این وسط وجود داشت که شدیداً آزارم می داد. اگه زیر حرفم می زدم و جانا رو از زندگیم بیرون می کردم، شاید جانا همه چیز رو به پارسا می گفت. من خیلی به پارسا مدیونم. من اعتبار آژانس و شهرتش رو مدیون پارسام. اگه اون نبود و با تلاشای شبانه روزیش کمکم نمی کرد، عمراً به اینجایی که الان هستم نمی رسیدم. ولی اگه الان اون بفهمه من در کمال نامردی، با خواهرش رابطه داشتم و ولش کردم، چیکار می کنه؟

شاید دیگه حتی توی صورتم نگاه هم نکنه. مطمئنم که قیدم رو می زنه. شک ندارم!

صدای زنگ موبایل، برای هزارمین بار، روی اعصابم خط کشید. به سختی با کمک دیوار از جا پا شدم و سمت گوشی که روی میزِ جلوی آینه بود، قدم برداشتم.

با برداشتن گوشی و دیدن اسم پارسا، روح از تنم پر کشید. یخ زدم! نکنه چیزی فهمیده باشه؟ وای! نکنه حالِ جانا بد شده باشه و پارسا همه چیزو فهمیده باشه؟

آب گلوم رو فرو دادم و به سختی تماس رو وصل کردم.

-ب… بله؟

-الو باربد؟ هیچ معلوم هست کجایی؟

صدای عصبی پارسا، ضربان قلبم رو روی هزار برد. انگار جون از تنم رفته بود. باور نمی کردم این من باشم! باربدِ قوی و قدرتمند کجا و این باربد ضعیف و بی جون کجا؟ جانای لعنتی! تو با من چی کار کردی؟ تلافی همه ی اینارو سرت در میارم دختره ی عوضی!

انگار پارسا نگران شد که پرسید:

-باربد؟ پشت خطی؟ چیزی شده؟ خوبی؟

از لحن نگرانش کمی جرات پیدا کردم. به آرومی گفتم:

-چی شده پارسا؟

-مرد حسابی ما امروز جلسه ای به این مهمی داشتیم و تو نیومدی. بعد میگی چی شده؟

وای! چه طور فراموش کرده بودم؟

-من حالم خوب نیست.

صدام اونقدر ضعیف گرفته بود که پارسا با شنیدنش دست پاچه شد:

-چی شده داداش؟ مریض شدی؟ 

لحظه به لحظه، گرفتگی گلوم بیشتر می شد. مریض نشده بودم ولی گلو درد داشت امونم رو می برید.

-اره پارسا. مریض شدم. دارم از درد می میرم. دارم از گلو درد میمیرم.

با ناراحتی جواب داد:

-الان خودمو می رسونم داداش. مگه من مردم درد بکشی؟ نیم مین دیگه پیشتم!

تماس رو قطع کرد و گلوی دردناکم بیشتر از این نتونست تحمل کنه. اشک به چشمام هجوم آورد و من چشم بستم و با تموم وجودم انگشتام رو مشت کردم. من با پارسا چی کار کردم؟ من چه طور اینقدر راحت بهش خیانت کردم؟ من شب گذشته لباسای خواهر اون رو جر می دادم و اون امروز برای درد کشیدن من از اون سر شهر میاد پیشم تا حالم رو خوب کنه. لعنت به من! لعنت به این زندگی! لعنت به جانا! لعنت!

خودم رو روی تخت انداختم و نفس عمیق پرصدایی بیرون فرستادم. مغزم به هیچ جایی قد نمی داد و فقط چهره ی مظلوم جانا جلوی چشم هام نقش می بست. از یک طرف فکر به جانایی که نمی دونستم الان چی حالی داره داشت دیوونم می کرد و از یک طرف اومدن پارسا به این خوبه سوهان روی روح و روانم می کشید. چطور توی چشم هاش نگاه کنم؟ چطور از این به بعد اسم رفیق رو براش یدک بشم در حالی که در حقش نارفیقی کردم؟ چطور باید خراب کاریم رو جبران می کردم؟ اصلاً جبران شدنی بود؟ بخدا که نبود!

صدای زنگ آیفون توی خونه پیچید و دست از افکارم کشیدم. مضطرب نگاهی به رو تختی ای که گندم رو به نمایش می کشید انداختم و هراسون از روی تخت بلند شدم. روی تختی رو برداشتم و همونطور که توی دلم به خودم فحش می دادم به سمت آشپزخونه رفتم. مردد توی ماشین لباسشویی انداختمش و بعد از کمی مکث به سمت حال رفتم و دکمه ی آیفون رو فشار دادم.

بی رمق به سمت در رفتم و با کشیدن دستگیره ش منتظر اومدن پارسا شدم. صدای آسانسور توی سکوت ساختمون پیچید و کمی بعد پارسا مقابل چشم های مُردمم قرار گرفت‌.

نگرانی از چشم هاش می باربد و لعنت به من بی لیاقت که اینطور بهش خیره شدم. متعجب نگاهم کرد و دستی روی بازوم کشید، به ناچار عقب کشیدم که داخل بیاد اما جلوی در ایستاد و پرنفوذ گفت:

-چته تو؟ چرا این ریختی ای؟ خوبی؟!

سری به نفی تکون دادم و بی جون دستش رو به دنبال خودم کشیدم. زیر لب غرغر می کرد و حتی دیگه غرغر کردنش هم حرصم نمی داد. دلم می خواست محکم بغلش کنم و بگم چه غلطی کردم اما جرئت نداشتم. جرئت دیدن شکستنش جلوی چشم هام رو نداشتم!

روی مبل نشستم و اون ایستاده شروع به سین جین کردن کرد:

-معلوم هست چته باربد؟ چرا چیزی نمی گی؟

سکوتم رو که دید پوفی بیرون فرستاد و کنارم روی مبل نشست. دستی روی شونم انداخت و خیره بهم گفت:

-به بارلی زنگ زدم آماده ت کنه ببریمت دکتر گفت اصلاً خونه نیستی، دوزاریم افتاد اینجایی، اون بدبختم نگران کردم. پاشو بریم دکتر، خوش ندارم این شکلی ببینمت سگ اخلاق من.

سرم رو به سمتش چرخوندم و نگاهش برای چندمین بار چشم های فراریم رو گیر انداخت:

-یه چیزی شده که اینطوری بهم ریختی! نکنه باز از افسون خبری شده؟ گند بالا آورده باز؟!

نچ ضعیفی گفتم و دست خودم نبود که خودم برای بغل کردنش پیش قدم شدم. به عادت همیشگیش اوهوی کشیده ای گفت که لبخند روی لب هام آورد اما با یاد آوری جانا و اتفاقی که بینمون افتاده سریع از لب هام پر کشید.

دستی روی پشتم کشید و با کمال جدیت گفت:

-بهت نمیاد اینطوری باشی، سگ شو باربد، سگ شدنتو دوست دارم!

عقب کشیدم و همزمان که مشتی حواله ی سینه ی عضلانیش می کردم گفتم:

-اسکلی دیگه!

تک خنده ای کرد و خیره به خنده ش شدم. اگه یه روز می فهمید چی کار کردم دیگه برام نمی خندید؟! دیگه ناراحتی من اذیتش نمی کرد؟! دیگه واسه خوشحال کردنم مزه پرونی نمی کرد؟!

از درون داشتم دیوونه می شدم و خداروشکر که از بحث اصلی دور شده بود‌. از جاش بلند شد و همونطور که اسلسش رو مرتب می کرد رو بهم گفت:

-یه لحظه می خندی و یه لحظه می ری تو فکر، بذار ببینم…

حالتی متفکر به خودش گرفت و در آخر بشکن زنان گفت:

– فهمیدم دردت چیه!

کنجکاو نگاهش کردم که گفت:

-عادت ماهیانه ت نزدیکه داداش، دچار افسردگی شدی. طبیعیه البته!

متاسف نگاهش کردم که همونطور به آشپزخونه می رفت و بعدش باید مثل همیشه توی یخچال سرک می کشید گفت:

-راست می گم دیگه. پاشو بریم یکم بیرون هوا بخوره کلت، برنامه چیدم دوباره فردا واسه جلسه بیان، تا فردا باید خوبت کنم داداش!

باشه ی کم جونی گفتم و دستی روی گلوی متورمم گذاشتم. هر لحظه دردش شدیدتر می شد و قصد خفه کردنم رو داشت. پارسا همراه با بطری نوشابه ای که دستش بود به سمتم اومد و با ابرویی بالا رفته گفت:

-تو که تا دیروز حالت خوب بود، چطور سرما خوردی؟ دیشب خبری بوده اینجا کثافت؟ چرا به منم نگفتی بیام یکم خوش بگذرونیم؟ تنها تنها دیگه؟

دیگه نمی تونستم تحمل کنم. دلم می خواست فریاد بزنم لعنتی دیشب خواهر تو اینجا بود و منِ کثافت گند زدم به زندگیش اما لال مونی گرفتم و به سرعت از روی مبل بلند شدم. با دو به سمت دستشویی رفتم و در رو محکم بستم. صدای نفس های عصبیم داشت ویرون ترم می کرد و حالم داشت از دیدن خودم توی آینه ی روشویی بهم می خورد!

بعد از پاشیدن آب سرد روی صورتم که لرز به تنم انداخت از دستشویی بیرون اومدم و با نگاه نگران پارسا رو به رو شدم. جلوتر اومد و خیره بهم گفت:

-جدی جدی حالت خوب نیست باربد. بیا بریم لباساتو عوض کن ببرمت دکتر.

دستم رو جلو بردم و همونطور که گیج و گنگ به سمتش قدم برمی داشتم گفتم:

-نیازی نیست. خوبم!

کلافه دستی بین موهاش کشید و غرید:

-عجب خری هستیا، می گم پاشو بریم دکتر، رنگ و روت پریده!

حالم بد بود و با نگرانی پارسا و عذاب وجدانی که به وجودم تحمیل می کرد هر لحظه بدتر می شد. بالاجبار چشم غره ای حواله ش کردم و با تن صدای بالایی گفتم:

-ای بابا، می گم خوبم دیگه، چونه می زنی چرا؟

این بار ساکت شد و چیزی نگفت. حال خواهرش رو که مسلماً خراب کرده بودم. دیگه توانی واسه دیدن ناراحتی پارسا نداشتم، به خاطر همین لبخندی تصنعی روی لب هام نشوندم و رو بهش گفتم:

-می رم آماده شم بریم بیرون، اخماتو باز کن توله!

در جوابم سری تکون داد و بی رمق به سمت اتاق قدم برداشتم. دستی به کشوم کشیدم و بعد از برداشتن سویشرت و کت لیم جلوی آینه ایستادم. عجیب بود اما با نفرت خودم رو دید می زدم. همزمان مشغول به تن کردن لباسم بودم اما دل از چشم هام نمی کندم. انگار می خواستم یه چیزی به خودم بگم، یه چیزی که خشم درونم رو آروم کنه اما باز شدن در و وارد شدن پارسا به اتاق مانع این رویارویی تنفر آمیز شد:

-بهتری باری؟

پشت سرم ایستاد و از توی آینه چپ چپ نگاهش کردم:

-باز تو صدام کردی باری؟

دست هاش رو بالا برد و با لبخندی که نشونه ی رفع ناراحتیش بود گفت:

-خیلی خب داداش، تسلیم!

خیره ی آینه شدم و بعد از ور رفتن با موهای آشفته م ” بریم ” ای گفتم و قصد رفتن کردیم.

هوا گرفته تر از همیشه بود و هر لحظه امکان داشت بارون شدیدی سر برسه. به همین خاطر بیخیال پیاده روی شدیم و به سمت ماشین پارسا که اون طرف کوچه پارک کرده بود رفتیم. بین راه هر از گاهی شوخی می کرد و قصد داشت از دمغی بیرونم بیاره اما موفق نمی شد. کلافگیم داشت از حد خودش می گذشت و مغزم هر لحظه یه دستوری می داد تا اینکه اونقدر خودخوری کردم که در آخر زبونم کار دست خودم دادم:

-امروز همه اومده بودند؟

غیرمستقیم پرسیدم تا بفهمم جانا اومده بود یا نه اما پارسای امروز زیادی خنگ شده بود که گفت:

-آره بابا، فقط تو نبودی. این زارعی اینقدر به جات زر زد که کف آورد، از مرشدی و یزدان پرست هم که نگم برات!

چپ چپ نگاهش کردم و همونطور که ولوم ضبط ماشین رو کم می کردم گفتم:

-جلسه رو نمی گم باهوش، بچه های شرکتو می گم، هیچکی زرنگ بازی در نیاورد؟

آهان کشیده ای گفت و بعد همونطور که میدون رو دور می زد تا به سمت کافه ی همیشگیمون بریم گفت:

-نه بابا، مگه جرئت دارن تو نبودنت از این غلطا کنن؟ فقط جانا نتونست بیاد، یعنی می خواست هم خودم نمی ذاشتم بیاد.

دوزاریم افتاد و در حالی که سعی می کردم خودم رو عادلی جلوه بدم گفتم:

-چرا اونوقت؟

چهره ش کمی گرفته شد و با مکث گفت:

-خودمم نمی دونم. از دیروز حالش خیلی بده، دیدم واقعاً حال اومدن به شرکت رو نداره گفتم نیاد!

دلم می خواست از حالش برام بگه اما سوال پرسیدن های بی ربط از منِ مهرزاد بعید بود. باشه ای ضعیفی در جوابش گفتم و باز هم نتونستم دندون رو جیگر بذارم و همونطور که نگاهم رو به خیابون مینداختم گفتم:

-بجای اینکه می اومدی منو ببری دکتر اونو می بردی که فردا هم از زیر کار در نره!

پوف کلافه ای بیرون فرستاد و همونطور که نگاهش رو می چرخوند که جای پارک مناسبی پیدا کنه گفت:

-خواهر من مثل شماست حاج باربد، مریض نیست که فقط اعصاب نداره. حتی اعصاب غذا خوردن، فکر کنم باز یکی بهش گفته جدیداً تپل شده که اینطوری بهم ریخته!

خیره نگاهش کردم و اونقدر مات خبرش شده بودم که اگه صورتش رو به سمتم بر می گردوند بی شک می فهمید این وسط من هم نقشی دارم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *