به سمتش برگشتم تا اینبار با اون روی سگم بپرونمش که یکهو نگاهم به جانایی که شاهد این ماجرا بود، گره خورد!

نگاه سردی به سمتم انداخت و چرخید راهی که اومده برگرده و بره که انگار پشیمون شد. برگشت و دست آنجلیا رو به شدت کشید. هولش داد و با صدای بلندی گفت:

-چرا مزاحمت ایجاد می کنی زنیکه؟ تنت میخاره؟

با دیدن قیافه ی بهت زده و ترسیده ی آنجلیا، به سختی جلوی خنده‌م رو گرفتم. مشخص بود که نه معنی زنیکه رو می دونه، نه تنت میخاره رو!

آنجلیا با من و من گفت:

-تو… کی… هستی؟

-من دوست دخترشم. یه بار دیگه هم ببینم مزاحم میشی از گیس آویزونت می کنم. حالیته؟

لبم رو گاز گرفت تا نخندم! دختره ی بیچاره رنگ به صورت نداشت. مشخصه بود که ترسیده. طولی نکشید که معذرت خواهی کوتاهی کرد و از ما دور شد.

از رفتنش، اخمی بین ابروهام نشوندم و با لحن سردی گفتم:

-به تو ارتباطی نداشت!

جلو اومد و با فاصله ی کمی، درست مقابلم ایستاد. جسور و شجاع گفت:

-من دوست دخترتم، یادت که نرفته؟!

دلم می خواست دهن باز کنم و بگم اونی هم که دیدی یه روزی دوست دخترم بود. خیلیا یه روزی دوست دخترم بودن و دیگه نیستن. من خیلیارو تست کردم و شبمو با خیلیا گذروندم. من اونی که تو فکر می کنی نیستم. اون الهه ای که از من توی فکرت ساختی، یه باربد دیگه ست، ولی مجبور بودم سکوت کنم چون دلم نمی خواست بارلی از کثافت بودن برادرش چیزی بفهمه!

دستم رو بی اختیار بالا کشیدم. دست خودم نبود و دوست داشتم ببینم لمس این لپای تپلش چجوری ان! پشت انگشت اشاره‌م رو روی لپش کشیدم و از لطیف بودنش، حسی شبیه لمس یه نوزاد داشتم. نگاهمو به چشماش که پر از حسی ناشناخته بود، دادم و زمزمه کردم:

-دوس دختر من بودن همینجوری الکی نیست. میفهمی که؟

مشخص بود از اینکه لمسش کرده بودم، حال خوبی نداره و حالا پر از هیجانه! گیج بود و درکی از حرفام نداشت پس با صدای آروم تری، خیره به لباش گفتم:

-امشب بیا به آدرسی که برات می فرستم! خانم کوچولو!

فقط می خواستم بترسونمش. می دونستم نمیاد. ترسو تر از این حرفا بود که با باربد مهرزاد زیر یک سقف باشه!

-باشه!

میگه باشه ولی عمرا بیاد. از چشمای معصومش که پر از ترسن می فهمم!

خودش رو با نگاهی عجیب، عقب کشید و زودتر از چیزی که فکر کنم، برگشت و از من دور شد. کم کم داشت باوراش نابود می شد! بعد از دیدن آنجلیا و پیشنهاد من، مطمئنا پیش خودش فکر می کرد من اون چیزی نیستم که فکرش رو می کرده. امشب میاد؟ امیدوارم نیاد چون من کنترلی روی باربدی که دختری به این خوشگلی توی خونشه، ندارم!

توجه ای به افکار کثیفی که داشتن توی سرم شکل می گرفتن نکردم و به شدت پسشون زدم. یک دستم رو توی جیب شلوارم فرو بردم و از راهرو به سمت میزمون حرکت کردم. اونقدر فکرم درگیر جانا و امشب و آنجلیا شده بود که بیخیال دستشویی رفتن شدم. این افکار عذاب آور هر چند خوب رو نباید روی جانا اعمال می کردم. جانا باید می فهمید آخرِ بازی ای که با من شروع کنه مشروط به داغون شدنشه، به نابود شدنشه! باید بفهمه من آدمی نیستم که دل به یه دختر بچه ای که هوا برش داشته بسپارم. آدمی نیستم که عاشق بشم!

موهای سر خورده روی پیشونیم رو به همون حالت قبلش بالا فرستادم و با دیدن جانایی که دستش رو روی میز تکیه گاه کرده بود پوزخندی گوشه ی لبم نشست! معلومه تموم خیال بافی های مسخره ش با پیشنهادی که من دادم نامه ی خداحافظی رو نوشته که اینطوری پکر به نظر می رسه.

کنار بارلی نشستم و اون نگاهی منتظر که نشون از رفتنمون می داد بهم انداخت و این بار پارسا این اجازه رو بهش نداد و طبق معمول همیشه شروع به لوده گریش کرد و رو بهم گفت:

-راستشو بگو، یک داشتی یا دو؟ شایدم سه، ها؟ چه قدر طولش دادی آخه لعنتی!

بعد هم خودش و بارلی شروع به خندیدن کردند و من به لبخندی که فقط توی ذوق بارلی نخوره اکتفا کردم اما جانای خنگ تر از همیشه همونطور خیره به میز بود و انگار توی دنیای دیگه سیر می کرد! حدسش چندان سخت نبود که داشت به این فکر می کرد برای نیومدنش چه دلیل منطقی و قانع کننده ای بیاره. دختر ساده و بیچاره نمی دونست که منی که همیشه هر چی خواستم جلو روم بوده با هیچ دلیلی قانع نمی شم.

سکوت جمع وادارم کرد این فضای رو مخی رو ترک کنم و من هم خوشحال از این اتفاق، رو به پارسا و بارلی گفتم:

-بریم دیگه!

بارلی که انگار بهش خوش گذشته بود با لحن مظلومی و زیر لب گفت:

-عه داداش، یکم دیگه بمونیم دیگه.

لبخندی به روش زدم و همزمان که از روی صندلی مخملی کافه بلند می شدم گفتم:

-دیر وقته، هممون خسته ایم.

بلافاصله بعد از اتمام حرفم از جام بلند شدم و همین که خواستم به سمت صندوق برم پارسا هم بلند شد و با گفتن ” من حساب می کنم ” در دهنمو بست. سری تکون دادم و نگاهم رو به بارلی دوختم که کیفش رو روی شونش می ذاشت و خیره به جانا بود، مکثی کرد و در آخر رو به جانا گفت:

-جانایی… خیلی خوش گذشت. مرسی که این جمع پایه رو به هم متصل کردی!

جانا انگار تازه به خودش اومده بود که لبخند تصنعی روی لبش نشوند و با خوش رویی گفت:

-مرسی از تو خوشگل خانوم، این بار دوتایی بریم بیرون، هوم؟

سخت بود اما باید اعتراف می کردم از اینکه اینطوری جلوش زبون می ریخت و صمیمی می شد هم حرص می خوردم و هم حسودیم می شد.

نگاه از نیش های بیرون اومده ی هر دوشون گرفتم و با اومدن پارسا پوف کلافه ای برای ختمِ قطعی این قرار بیرون فرستادم.

همگی از کافه خارج شدیم و تعارفات جنس المونث ها شروع شده بود، بارلی اونو به خونه مون دعوت می کرد و اون هم بارلی رو به یه شام توپ خانوادگی و دوستانه دعوت کرد. پارسا اما با لبخند نظاره گر هر دوشون بود و من فقط کمی اون طرف تر از جهت چهره ی جانا چشم غره نثارش می کردم.

حسم می گفت فهمیده که دارم از کش دادن خداحافظیشون حرص می خورم و از قصد بیشتر پاشو روی گلوی حرص من میذاشت.

بعد از اتمام حجت هردوشون من و پارسا هم در کسری از ثانیه خداحافظی کردیم و سوار ماشینامون شدیم‌. با نشستنم توی ماشین نفس عمیقی از سر خوشی بیرون فرستادم و ماشینو روشن کردم.

خودم هم نمی فهمیدم دلیل کلافگی این چند دقیقه چی بود، پس زدن آنجیلای بیبی فیس و خوش اندامی که توسط جانای مزاحم انجام شد یا رو شدن دستم جلوی جانایی که هیچی از من و گذشته م نمی دونست‌. برام مهم هم نبود دونستش اما هر چی که بود این کلافگی داشت اذیتم می کرد و نباید اجازه می دادم. برای همین هم نگاهم رو به بارلی سپردم و سرعتم رو بیشتر کردم.

بارلی همونطور که آهنگ های خارجی رو یکی پس از دیگری رد می کرد زیر لب غر می زد:

-چقد اینارو گوش می دی آخه!

جلوی خنده م رو گرفتم و در عوض رو بهش جدی گفتم:

-چی دوست داری گوش بدی، خودت از گوشیت پلی کن.

جون کشیده ای تحویل داد و چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که صدای بلند ضبط که نشون از یه آهنگ مثلاً احساسیِ ایرانی بود توی فضای تهوع آور ماشین پیچید اما بالاخره باید تحمل می کردم. دنیای خواهرم با همین چیزای کوچیک، رنگی می شد و من نمی خواستم حتی هاله ای از تاریکی روی دنیاش بیوفته.

نیمی از راه رو با همخونی بارلی با آهنگ های مختلف طی کردیم و وقتی که اونو مشغول ور رفتن با گوشیش دیدم. خودم هم گوشی به دست شدم و همزمان که پوزخند عمیقی روی لبام می رقصید دنبال شماره ش توی لیست تماس هام گشتم.

اولین تماس امروز صبح از خودش بود و حالا من داشتم دنبال شماره ش می گشتم تا حسابی دلی از عزا در بیارم، از حرص دادنش و اینکه نشونش بدم از الان بازنده س لذت می بردم. نگاهم بین مسیر رو به روم و صفحه ی گوشی در حال نوسان بود و به محض دیدن شماره ش روی آیکون مسیج کلیک کردم و با لبخندی خاصی روی لب هام تایپ کردم:

-پاسداران، بوستان نهم و… . در آخر استیکری که عینک مشکیش بدجوری توی چشم بود رو فرستادم و گزینه ی سند رو زدم.

نیم نگاهی به بارلی انداختم که توجه ش همچنان معطوف به گوشیش بود. نگاهم رو گرفتم و همونطور که وارد کوچه مون می شدم، زیر لب و همراه با پوزخندی گفتم:

-تا باشه از این نیومدنا!

#جانا

چنگی به موهای فرم زدم و سرم رو میون دستام فشردم. چیزی توی دلم پیچ می خورد و حالت تهوع، امونم رو بریده بود. تصویرها و صداها مدام توی سرم پلی می شدند. چهره ی دختری که امروز توی کافه دیدم، نگاه پر هوس باربد، پیشنهادی که بهم داده بود، حرفایی که از زبون‌ اون دختره شنیده بودم، همه و همه سردرگمم کرده بودند. برای اولین بار، به باربدی که توی ذهنم ساخته بودم، شک کرده بودم! اسطوره ای که من برای خودم ساخته بودم، هیچ دختری توی زندگیش نبود، اما حالا متوجه شده بودم یک دختر قبلا توی زندگیش بوده، و از کجا معلوم دخترای بیشتری هم نبودند؟

به ساعت دیواری چشم دوختم. صدای تیک تیک عقربه هاش روی مخم رژه می رفتند. هرچی هوا تاریک تر می شد، حالت تهوعی که داشتم، شدت بیشتری می گرفت. قلبم محکم به قفسه ی سینم می کوبید و نشون می داد چه قدر اضطراب دارم. من باید چیکار می کردم؟ به آدرسی که باربد برام فرستاده بود می رفتم؟ یا نه، قید این عشق رو می زدم و بیخیال همه چی می شدم؟

از جام بلند شدم و در اتاقم رو بستم. قفلش کردم و جلوی میز آرایشم ایستادم. دختر پر ترسی که اشک توی چشماش جمع شده بود، من بودم؟ منی که تا چند سال پیش، اونقدر چشم و گوش بسته بودم که حتی درک درستی از روابط زناشویی نداشتم؟ این منم؟ منی که حالا، بین رفتن یا نرفتن به خونه ی دوست پسرم دودلم؟

هر دودستم رو روی میز گذاشتم و خودم رو بهش تکیه دادم. پلکام روی هم افتادند و چشمای پارسا توی سرم جون گرفتند. بابا و مامان و همه و همه به کنار! اگه پارسا می فهمید من به خونه ی باربد رفتم، باهام چی کار می کرد؟ چه فکری راجبم می کرد؟ اصلا دیگه نگاهم می کرد؟

چشمام رو باز کردم و سدی که جلوی اشکام رو گرفته بود، کنار رفت. اشکام پایین ریختند و نگاهم به دختری که توی آیینه تار شده بود گره خورد. این دختر، نمی تونه به این راحتی، از باربد بگذره! باربد فقط من رو ترسوند. اون قرار نیست کاری باهام داشته باشه! قرار نیست اتفاقی بیفته. قرار نیست پارسا چیزی بفهمه. قرار نیست آرزوهام اینقدر زود نابود بشن. من باید بجنگم! باید به باربد ثابت کنم که هرکاری به خاطرش انجام میدم.

لباسام رو تنم کردم. آرایش کردم و به خودم عطر زدم و تمام مدتی که داشتم آماده می شدم، به این فکر می کردم که باربد، همون مردیه که با بقیه فرق داره. قرار نیست چون من پا توی خونه‌ش میذارم، کاری باهام داشته باشه. اون فقط می خواد منو بترسونه که پام رو از زندگی خودش و خواهرش بیرون بکشم. اما من نمی تونم. من باید باربد رو برای خودم کنم‌. به هر قیمتی!

کیف و گوشیم رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم. بابام بیرون بود و ‌مامان توی آشپزخونه غذا درست می کرد. با صدای بلندی، جوری که بشنوه گفتم:

-مامان من یه کاری برام پیش اومده. میرم بیرون زود بر می گردم.

همینجوری که روزی زمین زانو زدم بودم و کفشامو می پوشیدم، با اون کفگیرش  بالای سرم ایستاد و دست به کمر گفت:

-این موقع شب کجا به سلامتی؟

نگاهی به ساعت مچیم انداختم و با بی قیدی جواب دادم:

-یه جور میگی انگار شاعت چنده! نه شبه تازه مامان جان!

-نه و نیم!

-حالا هرچی.

از جام بلند شدم و در حالی که لپش رو ماچ محکمی می کردم، خودم رو براش لوس کردم:

-مامانیه خوشگلم، به جون خودم یه مشکلی واسه یکی از دوستام پیش اومده. مجبورم برم. بابا اومد نگی من رفتم بیرونا! بگو تو اتاقشه. باشه؟

چپ چپ نگاهم کرد و غرغرکنان راهش رو کشید و رفت. خداروشکر از اون مامانایی بود که خوب می تونستم گولش بزنم و باهاش دست به یکی کنم.

زود از خونه بیرون زدم و بدون اینکه حتی نگاهی به ماشینم که توی پارکینگ بهم چشمک می زد بندازم، از خونه خارج شدم. اگه ماشین رو از پارکینگ در می آوردم، قطعا پارسا صداش رو می شنید و از پنجره ی اتاقش که به حیاط مشرف بود می دید که دارم میرم بیرون. اصلا دلم نمی خواست پارسا ذره ای بهم شک کنه! اون عزیزترین فرد زندگیم بود و حتی دلم نمیخواست کوچیک ترین کاری انجام بدم تا ناراحت بشه. اگه عشق کوفتی باربد نبود، عمرا به این کار تن می دادم. الانم قرار نیست پارسا چیزی بفهمه، برای همینم خیالم راحته!

سوار تاکسی زرد رنگی شدم و آدرس رو به راننده دادم. سرم رو به شیشه چسبوندم و به رفتاری که باید انجام می دادم، فکر کردم. نباید نگاهم رو بدزدم، نباید خجالت بکشم، نباید خودم رو ذوق زده نشون بدم. باید خانومانه رفتار کنم، باید مغرور باشم، باید جذاب باشم!

-خانم رسیدیم!

به سرعت چشم باز کردم و با دیدن خیابون آشنایی که دیدم، کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم

قلبم رو توی مشتم فشردم تا آروم بگیره. اینبار استرسم برای وارد شدن به خونه ی مجردی باربد مهرزاد نبود، برای دیدنش بود! قلبم مثلِ وقتایی می تپید که قرار بود ببینمش و به قد و هیکل چهارشونه‌ش خیره بشم.

دست لرزونم رو بالا آوردم و زنگ آیفون رو زدم. توی دلم شروع به شمردن کردم. یک… دو… سه… چهار… پنج… شش… هفت… هشت… نه… تیک!

قلبم هری پایین ریخت و ضربانم شدت بیشتری گرفت. سرم رو چرخونم و به دری که نیمه باز بود چشم دوختم. وارد خونه شدم و نگاهم رو دور تا دور حیاط خونه ی ویلایی و بزرگ چرخوندم. اینجا خونه‌ش بود؟ چه قدر بزرگ و باصفا!

اونقدر گرمم بود و تموم تنم داغ کرده بود که احساس می کردم با هر قدمی که برمی دارم، پاهام خاکستر میشن و دیگه نمی تونم ادامه ی مسیر رو برم، اما به خود هم اومدم، دیدم صحیح و سالم، جلوی در ورودی ایستادم. دستی روی پیشونی عرق کردم کشیدم و چند بار دم عمیقی گرفتم و بازدمم رو به آرومی بیرون فرستادم. چشم بستم و زیر لب زمزمه کردم:

-تو میتونی جانا!

صدای باز شدن در رو شنیدم و سرم رو یکباره و به سرعت بالا کشیدم. قلبم لحظه ای تپیدن رو فراموش کرد. تموم وجودم چشم شد و نفسم جایی میون سینم گیر کرد. مردی که با لباس های خونگیش و موهای به هم ریختش، در رو به روم باز کرده بود و طولانی خمیازه می کشید، رییس من بود؟ باربد مهرزاد؟ کسی که روزی فکر می کردم ممکن نیست بدون کت شلوار ببینمش؟ کسی که فکر می کردم ممکن نیست جز توی آژانس ببینمش؟ من کجا بودم؟ توی خونه ای که هیچ کس جز من و باربد توش نبود؟

چشمای خمار و سرخش، وسوسه انگیز بودند. اونقدر که دوست داشتم با لبام حسشون کنم. اونقدر که دوست داشتم ببوسمشون.

بدون اینکه حالتی توی صورت همیشه خونسردش به وجود بیاره، عقب گرد کرد و همزمان که داشت ازم دور می شد، با صدای خوابالویی گفت:

-فکر نمی کردم بیای!

زانوهام می لرزیدند اما مجبور بودم وارد خونه بشم. خونه ای که هیچ چراغی توش روشن نبود و فقط نور چراغ های حیاط به داخلش می تابید و کمک می کرد تا حداقل بتونی توش راه بری و نگران زمین خوردنت نباشی.

بدون اینکه توجهی به منی که جلوی در خشکم زده بود بکنه، خودش رو روی کاناپه ای انداخت. ترس برم داشت! توی یه خونه ی تاریک، با یک مرد تنها، مردی که ازم دل خوشی هم نداره، اگه بلایی سرم بیاره چی؟!

صدای فندک به‌ گوشم رسید و توی اون تاریکی، سر قرمز شده ی سیگارش رو دیدم و بعد از اون، صدای خسته‌ش رو شنیدم:

-ترسیدی نه؟

علاوه بر خستگی، تمسخر هم توی صداش موج می زد. آب گلوم رو چند بار فرو دادم تا صدام نلرزه و بعدش گفتم:

-ترس… برای چی؟

-هوف لنتی نمی دونم چرا اینقدر سرم درده!

بعد از تموم شدن حرفش، بدون اینکه مکثی کنه، در جواب حرف من گفت:

-از اینکه با یه مرد توی خونه تنهایی!

صداش رو یکم کلفت کرد تا ترسناک به نظر برسه و بعد خندید. توی تاریک و‌روشنی خونه دیدم که روی کاناپه دراز کشید. من همونجوری جلوی در خشکم زده بود و نمی دونستم دقیقا چی کار‌ کنم. سعی کردم صدام خونسرد باشه:

-فکر نمی کنم باید از دوست پسرم بترسم!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *