قهقه‌ش به هوا بلند شد و من لرز به تنم افتاد. اعتراف می کنم که هم ترسیده بودم و هم حالم از این شرایط بد بود. منو کشونده بود اینجا تا دستم بندازه؟

-وای خدا این چی میگه؟ تو خلی؟ چیزی مصرف می کنی؟ دوس پسر چه صیغه ایه؟ واقعا باورت شده؟ آخه منو چه به تو بچه!

هنوزم آروم می خندید و من بغض کرده بودم. دلم می خواست برگردم. احساس می کردم داره به شعورم توهین میشه!

-منو کشوندی اینجا که همین چرندیاتو بگی؟

انگار بغض و دلخوری توی صدام رو فهمید که خنده‌ش قطع شد. از باربد سفت و سخت توقع نداشتم اما با صدایی جدی گفت:

-بیا بشین. چرا وایسادی؟

بین رفتن و موندن تردید پیدا کرده بودم اما حالا که ازم خواسته بود بشینم می خواستم کنارش باشم. آروم قدم برداشتم و روی یکی از مبلا نشستم.

سر قرمز رنگ سیگار خاموش شد و مشخص بود که سیگار به آخرش رسیده و توی جا سیگاری خاموش شده. بازم صدای فندک توی خونه پیچید و بی اختیار بود وقتی گفتم:

-چرا اینقدر سیگار می کشی؟!

انگار مکث کرد. چون سر قرمز رنگ سیگار ثابت مونده بود. چند لحظه ای طول کشید تا بگه:

-سیگار کشیدنو از بابام یاد گرفتم! یه جوری از سیگار کام می گرفت که انگار داره آخرین نفساشو می کشه و دیگه قرار نیست زندگی کنه. محکم و عمیق به سیگار پک می زد و تا چند ثانیه هیچ دودی بیرون نمی فرستاد. یه بار ازش پرسیدم اینجوری اذیت نمیشی؟ گفت اصل سیگار کشیدن همینه. باید تلخیشو، دودشو، خفگیشو با تموم جونت حس کنی. بقیش سوسول بازیه! کلا ۱۵سال بیشتر نداشتم، حالیم نبود چی میگه که. ازش پرسیدم اصلا چرا سیگار می کشی؟ گفت دقت کردی وقتایی که هر چهارنفرمون خوشحالیم، سیگاری دست من نمی بینی؟ اصلا یادم میره سیگاریم. اما درست وقتی مادرت باز عصبی میشه و هممون رو با حرفاش ناراحت میکنه، این لامصب از دستم نمی افته. انگار جای آرامشی که از مامانت می گیرم رو برام پر می کنه.

دلم بنای ناسازگاری گذاشت. نکنه باربد هم یکی رو توی زندگیش داشته و حالا که نیست جاش رو با سیگار پر کرده؟

بدون اینکه من چیزی بگم، انگار خودش حرف دلم رو خوند که گفت:

-بعد از مرگ مامان و بابام، تنها چیز ارزشمندی که برام موند، بارلیه. بارلی توی بغل من بزرگ شد. تا همین الان که ۱۹ساله شده، روز و شبش رو من ساختم. آرامشمه! همونجور که مامانم آرامش بابام بود! وقتایی که نیست، این سیگار از دستم نمی افته. مسخرست اما من وابسته ی بارلی‌ام. امشب می خواست پیش دختر خاله‌ش بمونه. رسوندمش و خودم اومدم اینجا منتظر تو. اما همش فکرم پیششه. میگم نکنه پسر خاله هام اذیتش کنن؟ نکنه یه وقت از چیزی ناراحت بشه؟ نکنه اعصابش بهم بریزه و گریه کنه؟

عشق از تموم حرفاش می بارید. می فهمیدمش! وابستگیش به بارلی طبیعی بود چون تنها کسش بارلیه. همه ی محبت جمع شدش رو فقط خرج اون می کنه و از بیشتر تنها شدن می ترسه که اینقدر روی بارلی حساسه.

از باربد کم حرف بعید بود که اینقدر حرف بزنه. اونم برای من! اما انگار امشب واقعا عوض شده بود و قرار نداشت. یک مرد، تا چه حد می تونه عاشق باشه؟ باربد سرحد عاشقی بود!

چند ثانیه ای منتظر نگاهش کردم و انگار چشمش زدم که دست از درد و دل کردن برداشت. سیگارش رو نصف  و نیمه خاموش کرد و به ضرب از جاش بلند شد. به سمت آشپزخونه ای که از حال نمایان بود رفت و همزمان با قدم هاش تپش های قلب من هم شدت می گرفت. من اینجا چی کار می کردم؟ اصلاً از این جا به بعد باید چیکار می کردم؟ چیکار می کردم که ترسِ توی چشم هام رو نبینه و با زبون تلخش به روم نزنه؟ چیکار می کردم که متوجه بشه از ته دلمه که اینجام و این فقط تقصیر عقل سرکشمه که هی صدای فریادش توی سرم می پیچید و سرزنشم می کرد که چرا اومدم و تو این خونه چی کار دارم!

صدای خوره مانند افکارم رو پس زدم و با روشن کردن برق و دیدن باربدی که دو تا لیوان حاوی مشروب توی دستاش بود و یکیش رو به سمت من گرفته بود، تک تک سلول های وجودم شروع به ترسیدن و هراسون شدن کردند. چشم های درشتم درشت تر شدند و لعنت به این روشنایی که دست من ترسو رو رو می کرد. پوزخندی روی لب هاش نشست و زیر لب و با نگاه نافذی گفت:

-نمی خوای بگیریش؟ دستم شکست!

بی حرف بهش خیره شدم و دست لرزونم بالا اومد و به سختی لیوان رو از دستش گرفتم‌. مضطرب دور تا دور لیوان رو فشار می دادم و هر آن ممکن بود بشکنه و تیکه هاش مهمون دستای لرزونم بشه اما اون اعتنایی به حال خرابم نکرد و بعد از خوردن کمی از محتویات لیوان، با فاصله ی کمی از من روی مبل نشست. وضعیت بدتر شده بود و این حد از نزدیکیِ بوی خوش عطرش قدرت اینو داشت که بیهوشم کنه اما بالاخره تونستم روی خودم مسلط بشم و سرم رو به سمتش چرخوندم. کمی نگاهش کردم و همین که خواستم لب باز کنم، لب هاش حرکتی کردند و چسبی روی لب هام زدند:

-حرف دلم رو برای بی اهمیت ترین فرد زندگیم که تو باشی گفتم! گفتم که منظورمو بگیری و نخوای با من لج بندازی. اگه بازم بخوای بچه باشی به نشنیدن می گیری و دست از بچه بازیات بر نمی داری! اما اگه واقعاً عاقل باشی می فهمی که خلاصه ی حرفم اینه که بارلی یعنی خط قرمز من! نه دوروبرش می پلکی و نه حتی باهاش تماس می گیری، هر وقت هم بهت زنگ زد باهاش سرد برخورد می کنی! ترجیح می دم یکی دوروز بخاطرت ناراحت باشه تا یکی دو ماه! اونم وقتی که بفهمه به خاطر یه پسر بهش نزدیک شدی!

با شنیدن حرف هایی که انتظارش رو نداشتم ابروهام در هم می رند و عصبی دسته ی کیفم رو رها کردم. صدای افتادنش روی پارکت های خونه پیچید و پشت بندش صدای پوزخند باربد خط روی اعصابم کشید.

دستم رو دراز کردم و همزمان که کیفم رو از روی زمین بر می داشتم صدای گذاشتن لیوان رو میز بلند شد و بی اختیار نگاهم سمتش کشیده شد. نمی دونم چرا اما می ترسیدم باربد هم مثل پارسا بد مست کنه و بخواد کاری دستم بده اما خب از باربد مغرور و باهوش همیشگی بعید بود، به همین دلیل ترس مزاحمم رو پس زدم و با دادن فحشی تو دلم برای همیشه باهاش خداحافظی کردم.

کیفم رو روی مبل انداختم و نگاهم رو به خودش و ژستی که مختص خودشه سوق دادم. دلم داشت براش پر پر می زد و حیف که نمی تونستم بپرم بغلش و سرم رو روی سینه های عضلانی و جذابش بذارم.

اونقدر خیره بهش توی دلم حرف زدم و حسرت خوردم که به خودم اومدم دیدم بی توجه به من داره با گوشیش ور می ره. نگاه ازش گرفتم و تازه متوجه ی گرمای بدی که گریبان تنم شده بود شدم. داشت کلافه م می کرد و دست خودم نبود که با یه حرکت مانتوم رو در آوردم و با شالی که رو گردنم آویزون شده بود مشغول باد زدن خودم شدم. بی شک الان لپ هام هم گل انداخته بود و این کمی اعتماد به نفس تضعیف شده م رو به سخره می کشید و اذیتم می کرد.

چند دقیقه ای توی سکوت گذشت و نمی دونم چی شد که از گوشی دل کند و نیم نگاهی حواله ی من کرد، تعجب توی چشمای مشکیش موج می زد و این که تمسخری توی چشم هاش دیده نمی شد حس خوبی نصیبم می کرد. لبخندی سوالی روی لب هام نشست و بی اختیار رو بهش گفتم:

-خیلی گرممه!

یک تای ابروش رو بالا انداخت و همونطور که از روی مبل بلند می شد، با لحن بامزه ای گفت:

-پاییز و گرما!

به معنای واقعی پرام ریخت! حتی نگاه خیره ای به روی خودمو و تغییری که توی پوششم ایجاد کردم ننداخت و این سوهانی روی روحِ انگیزه م می می کشید. با این حرکت و این حجم از بیخیالی و بی اعتنایی به این باور رسیدم که این پسر هر چه قدر هم بخوره و مست کنه، هر چه قدر هم تنها باشه و با دختری توی رابطه نباشه، باز هم انگار سیرابه و اصلاً احتیاجی به این ضایع بازی های من نداره.

اما این گر گرفتگی و گرمای بیش از حد دست از سرم بر نمی داشت، کمی از استرس سر شبم همراهم بود و نمی دونستم چطور وضع رو باید پیش ببرم که توی دلش جا باز کنم، برای همین خودم رو عادی جلوه دادم و با دیدن مسیری که پیش گرفته بود خودم هم از جام بلند شدم.

به سمت راهرویی که منتهی به بالکن بزرگ و باصفاش می شد رفتم و با دیدن هیکل مردونه ش که خیره به سیاهی شب بود دلم نوای تند تپیدن سر داد. بی شک امشب این مرد منو تا سر حد دیوونگی می برد و از درمان کردن این دیوونه هم سر باز می زد‌. در نیمه باز بالکن رو کنار زدم و با بلند شدن صداش تغییری توی باربد ندیدم. غم همیشگیم به سراغم اومد اما از رو نرفتم و لحن شیطونی رو مهمون صدای پر از بغضم کردم:

-الان غیرمستقیم منو آوردی اینجا که خنک بشم؟

قدمی جلوتر رفتم و درست کنارش ایستادم، نگاهش رو چرخوند و کمالِ خنگی بود اگه نمی فهمیدم نگاهش سرکشی کرد و روی گردن برهنه و یقه ی تقریباً بازم نشست.

منتظر نگاهش کردم و اون بر خلاف من تونست زود روی نگاهش چیره بشه، سرش رو چرخوند و زیر لب و باطعنه گفت:

-من نیاوردمت، خودت اومدی!

لبخند روی لبم جمع شد و باز سر و کله ی بغضم پیدا شد‌‌. یعنی تا کی باید این وضع رو تحمل می کردم؟ تا کی باید طعنه هاش رو می شنیدم و سکوت می کردم؟ تا کی؟! تا زمانی که باربد شرطمون رو می باخت؟ تا زمانی که دل به دل من می داد؟ اگه عاشقم نشد؟ اگه واقعاً حتی وابسته ی من هم نشد چی؟

اونوقت باید چیکار کنم؟ چیکار کنم تا نابود نشم؟ تا نشکنم؟! توی ترس و نگرانی های سمجم که هر لحظه پیداشون می شد غرق بودم که صدای نجات دهنده ی باربد نفسی برای بلعیدن تقدیمم کرد:

-به اندازه ی کافی خنک شدی، می تونی بری! می خوام تنها باشم.

چهره م از گرفتگی در اومد و کمی جدیت بهش افزوده شد:

-پس چرا گفتی بیام؟ بیام اینجا تنهاییتو بهم ترجیح بدی؟ جالبه!

نگاه چپ چپی به روم انداخت و بعد خیره به خیابونی که تک و توک ازش ماشین رد می شد گفت:

-واسه کسی که عاشقش باشم هیچ وقت اینکارو نمی کنم. نه توئه بچه پرروی فسقلِ مظلوم که دم از شرط و شروط می زنی و با پا گذاشتن توی این خونه رکورد بیشتر لرزیدن از انواع ژله رو قاپ زدی!

نمی دونستم به حرفش بخندم یا گریه کنم، با حرف های حق و خنده دارش از یه طرف دلم رو قلقک می داد و از یه طرف هم تلخی مهمونِ زبونِ دلم می کرد:

-گفتم بیای تا ببینم فقط در حد حرفی یا عمل، اما خب با اومدنت هم چیزی تغییر نمی کنه. بازم می گم در حد حرفی، چون هنوز منو نشناختی! تو حتی خودت هم نشناختی، وگرنه عاشق بهترین دوست برادرت نمی شدی!

از این حالم متنفر بودم، از این حالی که کنارش لحظه ای می خندیدم و لحظه ای بغض می کردم. کاش اون هم دوستم داشت! کاش حداقل واسه دوستی باهام مشتاق بود و اینطوری تو ذوقم نمی زد. کاش می شد من و اون می تونستیم مثل خیلی های دیگه با هم رابطه داشته باشیم. کاش می تونستیم همو بغل کنیم و دست تو دست هم بریم خیابون، کاش می تونستیم بگیم و بخندیم! کاش این رابطه ی عشقی از بیخ و بن دو طرفه بود، کاش!

دستش رو توی جیبش فرو برد و قصد رفتن کرد، نمی تونستم اجازه بدم از این فضای خنک و خوب بره و مجبور بشم تو اون فضای دلگیرِ حال باهاش حرف بزنم. جسورانه به سمتش رفتم و بازوش رو توی دستم گرفتم. سرش رو به سمتم چرخوند و سوالی نگاهی به چشم هام و بعد به دستم انداخت. انگار از این که مانع رفتنش شده بودم سردرگم شده بود، برای همین لب باز کرد و خیره به چشم های عاشقم دستش رو بیرون کشید و گفت:

-از اینجا برو و دیگه هیچ وقت با خودت این فکر رو نکن که با من دوستی! هر چی شرط و شروط هم داشتیم خاکش کن، من حوصله ی این بچه بازیارو ندارم!

ناامید نشدم و این بار فاصله م رو خیلی کمتر کردم، باد ضعیفی که توی بالکن می پیچید موهای فر بلندم رو از عقب به جلو هول می داد و این کمی عصبیم می کرد اما با دیدن نگاه جستجوگر باربد به دنبال طره های موهام دیگه حس بدی به این بازی نداشتم، اون داشت نگاهم می کرد! برای اولین بار داشت بهم خیره می شد و این برای منی که تا به حال هیچ محبتی از جانبش ندیده بودم کوهی از محبت و امید بود!

بازی خطرناکی که باد با موهای فر مشکی رنگم شروع کرده بود، خیرگی باربد رو تا لحظاتی در پی داشت. دوست داشتم دنیا بایسته. بایسته و این لحظه برای همیشه همینطور بمونه. همینطور که من توی فاصله ی چند سانتی متری باربد مهرزاد ایستادم و اون به موهام که توی صوراتم پخش می شدند و باد به بازیشون گرفته بود خیره بود.

حالا که آروم بود و خبری از اون نیش و کنایه های لعنتیش نبود، می خواستم حرف بزنم. می خواستم نگه‌ش دارم.

لب باز کردم و به آرامی گفتم:

-نه باربد. تو فقط به خاطر خواهرت از من فرار نمی کنی. یه چیزی این وسط هست. یه چیزی که نمی تونی قبولش کنی!

این چیزی بود که مثل خوره مغزم رو می خورد. باربد یک مشکلی داشت که اینقدر از زن ها فراری بود. من می فهمیدم! توی عمق نگاه شجاعش، ترس رو می دیدم. این مرد قدرتمند و جسور، از چی می تونست بترسه؟ از رابطه؟ از عشق؟ از زن ها؟ از چی؟

حالا نگاهش فقط چشمام رو هدف گرفته بود. هیچی نمی گفت! هیچی! ساکت و خاموش، فقط مردمک چشمای لعنتیش بین چشمام در نوسان بود و انگار داشت فکر می کرد.

خودم رو جلوتر کشیدم. از درون داشتم فرو می ریختم اما باید پشت می کردم به هرچی خجالت و ترسه! باید خودم رو نشون می دادم. به هر قیمتی شده!

نمی دونستم عکس العملش چیه اما ریسک کردم و دل رو به دریا زدم. انگشتای کوچولوم رو بالا آوردم و روی سینه‌ش گذاشتم. قلبم از عضله هایی که توسط انگشتام لمس می شدند، توی خودش جمع شد و یکهو خودش رو رها کرد. 

نگاهش آروم آروم پایین کشیده شد و روی دستای کوچولوم نشست. آروم و پر از مهربونی زمزمه کردم:

-نمی خوای چیزی بگی؟

نگاهش بازم بالا کشیده شد. هنوزم باد، موهام رو به سمتی می کشید و قسمتیش توی صورتم می خوردند. 

یک آن نفهمیدم چی شد. هر دو دستش رو بالا آورد. موهایی که طرف باد بودند و روی شونم رهاشون کرده بود، از کنار شونم به آرومی عقب برد و با اون یکی دستش، همشون رو با حوصله جمع کرد و طرف دیگه ی شونم گذاشت. اینطوری دیگه باد نمی تونست موهام رو توی صورتم بزنه و اذیتم کنه.

قلبم می لرزید. جوری می لرزید که انگار هیچ وقت قصد نداشت از لرزش بیفته. لمس موهام توسط انگشتاش فوق العاده بود! حسی داشت که اگه تنها بودم، از خوشحالی زار زار گریه می کردم. این مرد خشک و سنگدل، مگه اینطوری می تونست ملایم برخورد کنه؟ مگه می تونست با یه دسته مو، مثل یه چیز شکستنی برخورد کنه و اینقدر رمانتیک باشه؟

هاج و واج نگاهش می کردم. بدون کوچیک ترین لبخندی، خیلی خیلی خونسرد، دستم رو از روی سینش برداشت. اون رو توی دست بزرگش گرفت و با تک خنده ای متعجب زمزمه کرد:

-چه قدر کوچیکن!

مور مورم می شد. داشت با تموم قوا، احساساتم رو قلقلک می داد. 

سرش رو بالا کشید. چشمای یخیشو بهم دوخت و پر از تمسخر گفت:

-یعنی کارم به جایی رسیده که توعه نیم وجبی، روم عیب و ایراد بذاری؟

خواستم به سرعت توجیه کنم:

-نه نه باربد. منظورم این نبود. چه عیب و ایرادی؟ من فقط میگم شاید مشکلی این وسط هست که این شرط بندی رو قبول نمی کنی! مشکلی هست که هیچ دختری رو قبول نداری. 

اخماش رو توی هم کشید و فکش منقبض شد:

-تو کی هستی که من باید بهت اینارو بگه؟ پیش خودت چه فکری کردی؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *