#جانا

سرم به جایی بند بود. دستم میل عجیبی به بیرون رفتنش از پنجره داشت و قلبم این لمس رو می خواست. لمس نم نم بارون رو!

سرم رو که به شیشه ی پنجره تکیه داده بودم عقب کشیدم و پنجره رو باز کردم. بوی خاک خیس خورده توی مشامم پیچید و دستم پذیرای قطرات بارون شد. نوازششون رو دوست داشتم اما… اما حتی این بارون پاییزی هم نمی تونست تن کثیف شده ی من رو تمیز کنه! دیگه هیچی نمی تونست من رو تمیز کنه.

با این فکر، دستی که از اشکای آسمون خیس شده بود، مشت شد. چشمام از سر انزجار و درد روی هم قرار گرفتند و اشک از میون مژه هام لغزید و روی گونه هام روون شد.

با چندش اشکام رو پاک کردم. دیگه حالم داشت از گریه هام بهم می خورد. 

بدون اینکه پنجره رو ببندم، برگشتم و سمت تختم رفتم. گوشه‌ ی تخت نشستم و پاهام رو توی شکمم جمع کردم. سرم روی زانوهام قرار گرفت و چشمام بی اراده بسته شد. 

اونقدر خودم رو توی حموم شسته بودم و به بدنم کیسه کشیده بودم که احساس سوزش می کردم. من احساس می کردم کثیفم ولی مگه دستای باربد کثیف بودند؟ دستای باربد من هیچ وقت کثیف نبودند اما حالا… حالا احساس می کردم نه تنها دستاش، بلکه خودش هم کثیفه. 

اصلا همه کثیفند. همه ی آدمای این شهر که عشق براشون تاریخ انقضا داره. تا وقتایی میتونن باهات حال کنن و خوش بگذرون دوستت دارند. به محض اینکه کارشون باهات تموم میشه عشق و عاشقی مثل الکل از سرشون می پره. تاریخ انقضای عشق من چه قدر بود؟ چرا حس می کنم دیگه عاشق نیستم؟ چرا انگار انقضای عشق باربد به سر رسیده بود؟ چرا؟

صدای در اتاق رو شنیدم و اهمیت ندادم. طولی نکشید که صدای مامان به گوشم رسید:

-اوا خاک عالم! چرا پنجره رو باز کردی دختر؟ تازه از حموم اومدی الان یخ میزنی.

نگاه سرد و یخیم رو به مامان پروانه ی مهربونم دوختم. مامان اگه بدونی چی به سر دخترت اومده دیگه نگران سرما خوردنش نیستی!

کنارم نشست و دستم رو توی دستش گرفت و با محبت گفت:

-چته دختر خوشگلم؟ چرا از دیشب اینجوری شدی؟ از چی ناراحتی؟

روم رو ازش برگردوندم. نه اینکه نخوام نگاهش کنم نه! روی نگاه کردن توی صورتش رو نداشتم.

یکم باهام حرف زد و وقتی دید راه به جایی نمیبره با غصه از جاش بلند شد و غرغر کنون بیرون رفت.

روی تخت دراز کشیدم و به محض اینکه سرم روی بالشت قرار گرفت، اشکام از کنار چشمام راه باز کردند و بین موهای فرم گم شدند. من به پارسای مهربونم، به بابای زحمت کشم، به مامان دلسوزم، خیانت کردم! من به خانوادم خیانت کردم. اونها به من اعتماد کردند. به اینکه عفتم رو لکه دار نمی کنم اعتماد داشتند. 

دیگه هیچ وقت، هیچ وقتِ هیچ وقت، نمی تونم خودم رو ببخشم. حتی اگه باربد به شرطمون عمل کنه، خیانت من به خانوادم هیچ وقت قابل جبران نیست. 

حتی دیگه ته رابطمون به ازدواج ختم بشه، حالم دیگه هیچ وقت خوب نمیشه. اولین تجربه ی من، به بدترین شکل ممکن خراب شد! تمام طول شب گذشته، تموم اون لحظه هایی که توسط باربد نوازش می شدم، تمام اون لحظه هایی که از جزء به جزء تنم استفاده می کرد و لذت می برد، توی تمام اون لحظات فقط و فقط اشک ریختم و احساس مرگ کردم. و جالبیش اینجا بود که باربد اونقدر غرق شهوت بود که نه صورت غرق در اشکم رو دید و نه لذت نبردنم رو!

دیشب هزاران بار کابوسش رو دیدم. حالم شبیه به کسی بود که بهش تجاوز شده. با اینکه این دو قابل مقایسه نیستند اما من هم شبیه به دختری که اولین رابطه ی جنسیش با تجاوز شروع شده، از هرچی عشق بازی و سکسه بیزار و وحشت زده‌م.

حالا که احساس خلا می کنم، حالا که حس می کنم چیزی توی وجودم کم شده، حالا که احساس می کنم دیگه شبیه به دخترای دم بخت نیستم، حالا که وحشت فهمیدن حقیقت از طرف خانوادم و مخصوصا پارسا به جونم افتاده، دقیقا همین حالا فهمیدم چی به سرم اومده. انگار دیشب و شب های قبلش دقیقا حالیم نبود قراره چی کار کنم. حالا که به سرم اومده و لحظه به لحظه خاطرات وحشت ناک دیشب به سرم هجوم میاره، تازه عمق فاجعه رو درک کردم.

صدای زنگ گوشیم، رشته ی افکارم رو به شدت پاره می کنه. دیگه حتی از فکر به اینکه باربد پشت خط باشه احساسی بهم دست نمیده. انگار واقعا اسطوره ی من این دفعه خورد و خاکشیر شده و هیچ اثری ازش باقی نمونده!

دستم رو دراز کردم و از روی میز کنار تختم برش داشتم. اسم پارسا لرز به تنم انداخت. نکنه چیزی فهمیده باشه؟ نکنه باربد حرفی بهش زده باشه؟ نکنه شک کرده باشه؟

اونقدر گوشی توی دستم موند و زنگ خورد که تماس قطع شد‌. نفس حبس شدم رو بیرون فرستادم اما طولی نکشید که دوباره زنگ زد. 

با خودم فکر کردم بالاخره که چی؟ تا کی می خوام از حرف زدن باهاش فرار کنم؟

با دستایی که لرزشی خفیف گرفته بودند، تماس رو وصل کردم و گوشی رو به گوشم چسبوندم:

-الو؟

صدای شادش قلبم رو به درد آورد! من چه طور می تونم شادی رو از صداش بگیرم؟

-جانای من چطوره؟

آب گلوم رو با درد پایین فرستادم و نفس لرزونم رو فوت کردم. با صدای گرفته ای جواب دادم:

-خوبم داداشی، تو خوبی؟

از اونور خط داد زد:

-باربد بگیرمت جرت میدم کثافت! مرتیکه ی الاغ!

صدای قهقه ی باربد از اونور خط، به قلبم فرمان ایست داد. داشتن با هم شوخی می کردن و می خندیدن؟ برای باربد ذره ای اهمیت نداشت که چه بلایی سرم اومده؟

حسم اونقدر بد بود که دلم می خواست یه چاقو بردارم و هزار بار توی شکم خودم فرو کنم. دلم می خواست باربد رو بگیرم و تا می خوره بزنمش. دلم می خواست غرورش رو هزاران بار زیر پاهام له کنم.‌ دلم می خواست بشکمش! اسطورم رو نه! اسطوره مُرد! باربد دیگه اسطوره نیست! من دلم می خواست، باربد مهرزاد رو بکشم. با همین دستایی که از شدت عصبانیت چنان می لرزند که انگار قادر به نگه داشتن گوشی موبایلم هم نیستند!

-جانا می شنوی؟ الو؟ صدامو داری؟

با تموم عصبانیت و نفرتم زمزمه کردم:

-بله؟

-چیشد یهو خواهری؟ صدام رفت؟

مشتم رو جوری می فشردم که شک نداشتم ناخنام کف دستام رو زخم می کنند. و جالبیش این بود که دردی احساس نمی کردم. سوزش قلب لعنتیم اونقدر زیاد و مرگ آور بود که اجازه ی بروز درد دیگه ای رو به من نمی داد.

نمی تونستم چیزی بگم. انگار زبونم قفل کرده بود. تماس رو قطع کرد و نگاه دیونم رو دور تا دور اتاق چرخوندم. تموم تنم از عصبانیت می لرزید و مثل یه گوله آتیش بودم. دلم می خواست جیغ بزنم. دستی به گلوی خیس از عرقم کشیدم و نفس نفس زنون از جام بلند شدم. 

حالم خوب نمی شد. به موهام چنگ زدم و از بین دندونای قفل شدم غریدم:

-می کشمت!

شیشه ی عطرم رو از روی میز آرایش برداشتم و نفس زنون، نگاه سرخ از عصبانیتم رو بهش دوختم:

-تیکه تیکت می کنم!

شیشه ی عطر رو با تموم جونم توی دستم فشردم و با صدای بلند تری غریدم:

-ازت متنفرم کثافت! متنفرم!

یک آن انگار جنون آنی گرفتم. شیشه ی عطر رو توی آیینه پرت کردم و جیغ کشیدم:

-ازت متنفرم!!!

آیینه هزار تیکه شد و روی زمین ریخت. بلند تر جیغ کشیدم:

-با همین دستام می کشمت!

اشکام گونه هام رو خیس می کردند و من عقب عقب می رفتم و زجه می زدم. صدای باز شدن در اتاق رو شنیدم و توجهی نکردم. روی زمین زانو زدم و صورتم رو با دستام پوشوندم و به شدت زیر گریه زدم. قلبم انگار داشت از جاش در میومد. دلم می خواست بمیرم. دلم می خواست بمیرم!

اینبار میون گریه هام رقت انگیز و مظلومانه نالیدم:

-می کشمت! یه روز با همین دستام می کشمت جانا! ازت متنفرم جانا! ازت متنفرم!

هیچ کس به اندازه ی من، مسبب این درد نیست. این منم که باید بمیرم. منم که همه چیز رو خراب کردم. منم که خیانت کردم. منم که باید بمیرم! من!

#باربد

“یک هفته بعد”

خسته تر از همیشه، ماشین رو توی پارکینگ آژانس پارک کردم و سوار آسانسور شدم. با ورودم به آژانس، مثل تمام یک هفته ی گذشته، سر چرخوندم و دنبالش گشتم. نبود! باز هم نبود و بازم چیزی از اعماق وجودم فریاد کشید:

-بهش زنگ بزن!

غرورم، اجازه ی این کار رو بهم نمی داد. منِ باربد، منی که همیشه بعد از هم خوابی با دختر ها، اون هارو طرد می کردم و تهدیدشون می کردم که دیگه هیچ وقت سد راهم نشن و مزاحمت ایجاد نکنند، حالا می خواستم بعد از هم خوابی با جانا، بهش زنگ بزنم و ازش بپرسم چرا نیستی؟ چرا نمیای تا جلوی چشمم باشی؟ چرا نمیای تا سد راهم بشی؟ چرا نمیای تا مزاحمم بشی؟

احساس کردم با دیدن جای خالیش خسته تر از قبل شدم. با شونه هایی افتاده به اتاقم رفتم و در رو پشت سرم قفل کردم. کرکره هارو کشیدم و اتاق رو تا جایی که می شد تاریک کردم‌.

پشت میزم نشستم و تلفن رو برداشتم‌. به منشی گفتم اجازه ی ورود هیچ کس رو نده و هیچ تماسی رو وصل نکنه. بعد از شنیدن چشمی که به زبون آورد، تلفن رو سر جاش گذاشتم و خودم رو ولو کردم. چشم بستم و سعی کردم به هیچ چیزی فکر نکنم و فقط بخوابم. دیشب حتی یک ثانیه هم خواب به چشمام نیومد. نمی دونم چه مرگم شده بود! مدام به این فکر می کردم که نکنه اون دختره ی احمق و خرفت بلایی سر خودش بیاره. نکنه کار دست خودش بده و عذاب وجدان من رو صدبرابر کنه.

هنوز نمی دونستم باید دقیقا چه غلطی کنم. توی سردرگمی دست و پا می زدم. از طرفی نیومدن از جانا سر کار نشون می داد که حالش خوب نیست. از طرفی نمی تونستم به شرطم عمل کنم و از طرفی از فهمیدن پارسا واهمه داشتم. روزای خیلی بد و مزخرفی رو می گذروندم و هیچی از این سردرگمی بدتر نبود! کاش یه نفر پیدا می شد که می تونستم دردم رو بهش بگم و بهم بگه کار درست چیه؟ راه درست چیه؟ باید چه کلکی بزنم تا از این مخمصه نجات پیدا کنم؟

اه غلیظی زمزمه کردم و روی پلکام رو فشردم. چرا فکر این دختره ی ندونم کار دست از سرم برنمیداشت؟ چرا نمی ذاشت بخوابم؟ داشتم از بی خوابی میمردم و فکر و خیال راحتم نمیذاشت! کم کم مجبور می شدم به قرص خواب پناه ببرم بلکه فکر جانای لعنتی راحتم بگذاره!

چشم باز کردم و هر دو آرنجم رو روی میز گذاشتم‌. سرم رو میون دستام گرفتم و بی اراده اون شب رو به خاطر آوردم. خیلی کثافتم اگه بگم رابطه با جانا، خیلی فوق العاده تر از اون چیزی بود که فکر می کردم؟

اون شب حسی داشتم که هیچ وقت با هیچ دختری نداشتم! همیشه دخترایی که باهام هم خواب می شدند، تلاش زیادی برای تحریک شدن و لذت بردنم انجام می دادند ولی جانا هیچ کاری نکرد. انگار وجود خودش کافی بود و نیاز به هیچ چیز دیگه ای نداشت.

با یادآوری اینکه اونقدر غرق لذت بودم که حتی به گریه هاش توجهی نکردم، مشت گره کردم رو روی میز کوبیدم و غریدم:

-خدا لعنتت کنه باربد!

کسی تق تق به در زد. همین امروز باید این زنیکه رو اخراج می کرد که خر فهم بشه وقتی میگم هیچ کس اجازه ی ورود نداره یعنی هیچ خری اجازه ی ورود نداره!

دستگیره ی در رو بالا و پایین کرد و گفت:

-باربد؟ درو چرا قفل کردی؟ بیا بازش کن کارت دارم.

با غیض جواب دادم:

-قفل کردم تا هر خرمگسی مزاحمم نشه!

براق شد:

-باز کن بهت میگم!

از پارسا بعید بود اینطور جدی بودن! از جا بلند شدم و در رو به روش باز کردم. به محض اینکه نگاهم به نگاهش خورد فهمیدم که چیزی سر جاش نیست. نگاهش نگاه دوستانه ای نبود و قلبم لحظه ای وایساد. 

نگاهم رو دزدیدم و برگشتم. همزمان گفتم:

-چی می خوای؟

صدای بسته شدن در اومد و پشت بندش صدای پارسا بلند شد:

-تو چه مرگته؟ یه هفته‌س از این رو به اون رو شدی. نمی خوای بگی چته؟

پشت میزم نشستم و برای سیاه بازی پرونده ای باز کردم. خودکار و عینکم رو از توی کشوی میزم برداشتم و همزمان گفتم:

-من هیچیم نیست پارسا. جو الکی نده. الانم کلی کار دارم حوصله ی چرت و پرت گفتناتم ندارم. برو بیرون اگه کاری نداری.

جلو اومد و جفت دستاش رو روی میز گذاشت و روش خم شد. خیره و پر از جدیت و جسارت جواب داد:

-وقتی اینجوری از نگاه کردن تو چشام فرار می کنی، وقتی سگ میشی که جوابمو ندی، وقتی خودتو با پرونده ای که دیروز تمومش کردی سرگرم می کنی و حتی حواست نیست، یعنی یه چیزی هست. یه چیزی که نمی خوای بگی!

تنم انگار یک جا یخ زد! هاج‌ و واج فقط نگاهش کردم. پارسا فقط ادای آدمای خنگ و حواس پرت رو در میاره. اما بعضی وقتا اونقدر تیز و باهوشه و نمیشه جلوش کوچیک ترین اشتباهی کرد.

آب گلوم رو فرو دادم و اون پوزخند زد:

-و درست وقتی اینجوری خیره نگام می کنی و حتی قدرت پلک زدنم نداری و آب گلوتو قورت میدی، یعنی ترسیدی. بدم ترسیدی داداش!

حالا دیگه شک ندارم که یک چیزی فهمیده. این پارسا، پارسای همیشگی نیست! به خدا که نیست!

به آخرین ریسمونم چنگ زدم:

-مسئله خانوادگیه. نیازی نمی بینم به کسی بگم.

-از کی تاحالا من اونقدر برات نامحرم شدم که مشکلاتت رو به من ‌نمیگی باربد؟ مگه تو قبلا مشکل خانوادگی نداشتی؟ مگه قبلا بهم نمی گفتی؟ مگه باهام درد و دل نمی کردی؟ الان چته ها؟ چه مرگته لعنتی؟

2 پاسخ به “رمان انقضای عشق پارت هجده”

    1. دوستای گلم ما برای سایت هزینه میکنیم وقت میذاریم و یک منبع درآمده برا ما،ولی چند ماهه دیگه هزینه و درآمدای مارو نمیدن و همه فعالیتاش کم شده و ما هم هفته ای یه بار پارت میذاریم هر چند به ضرر ما هست ولی بازم هفته ای یه بار پارتگذاری میشه،امیدوارم کارارو روبراه کنن و هزینه های ما رو هم بدن و ما از شماها شرمنده نشیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *