صداش رو بالاتر برد:

-یک هفته‌س هم تو هم جانا به هم ریخته این. اون آژانس نمیاد. تو میای مدام سراغ جانارو می گیری. من خرم؟ منو خر گیر آوردین؟ آره؟

از میزم فاصله گرفت و صداش رو روی سرش انداخت:

-از تویی که مثه داداشم بودی توقع داشتم حتی اگه چیزی هم بینتون هست اول بیای به من بگی. نه اینطوری پنهونی. نه اینجوری که الان حال خواهرم این شکلی باشه و من هیچ غلطی نتونم بکنم!

انگار نفس کشیدن رو به فراموشی سپرده بودم. بدبخت شدم! پارسا فهمیده. پارسا فهمیده و من حالا دیگه هیچ راهی ندارم. چه خاکی توی سرم بریزم؟ 

با چشمایی که از وحشت درشت شده بودند گفتم:

-چی میگی پارسا؟

-چی میگم؟ چرا شما دوتا فکر می کنید من چیزی حالیم نیس ها؟

فریاد کشید:

-چرا؟؟!!!

اون روی پارسای خودش رو نشون داد. روی میز کوبیدم و داد زدم:

-صداتو بیار پایین!

صورتش سرخ شده بود و از عصبانیت نفس نفس می زد. رگ گردنش نشون می داد شدیدا غیرتی شده. تا به حال پارسارو اینجوری ندیده بودم. اصلا این روی پارسا باور کردنی نبود. پسر شوخ و بیخیالی که توی این سالها می شناختمش کجا و این پسر غیرتی و عصبی کجا؟ 

با عکس العملی که نشون می داد، به خوبی متوجه شدم تا چه اندازه روی جانا حساسه و وای که اگه می فهمید اصل ماجرا چیه، زنده زنده من رو می سوزوند! اون فکر می کرد منو جانا با هم ارتباط داریم و الان دعوامون شده و شاید هم کات کردیم. خبر نداشت چه اتفاقی افتاده که اگه خبر داشت الان اینجا نبودم! توی مردشور خونه ی بهشت الزهرا به سر می بردم.

از جام بلند شدم و سمتش رفتم. ‌باید هرطور شده این قضیه رو جمع و جورش می کردم تا به جاهای باریک‌تری نکشیده.

دست روی بازوش گذاشتم که به شدت دستش رو پس کشید و داد زد:

-‌اگه میخوای خرم کنی باید بهت بگم من خر نمیشم. پس این فکرو از سرت بنداز بیرون باربد.

اینبار بازوش رو محکم تر گرفتم و به زور سمت مبل ها کشوندمش. همزمان گفتم:

-بیا اینجا بشین‌کم زر بزن. بذار منم حرف بزنم.

عصبی نگاهم کرد و با تعلل روی مبل نشست. دستی بین موهام کشیدم و با لحن تندی رو بهش گفتم:

-چرا واسه خودت حرف میبری و می دوزی؟ چه دروغی دارم بهت بگم؟ یعنی تو راجب من همچین فکری می کنی؟ اینقدر بهم اعتماد داری؟ دمت گرم بابا!

به زبون داشتم سرزنشش می کردم اما یکی نبود روی صورتِ جسورِ زبونم تف بریزه و خفه ش کنه. یکی نبود بگه داری هر لحظه بیشتر دروغ تحویلش می دی و به رفاقت چندین و چند سالت گند می زنی! حتی وجدانِ مظلومِ وجودم هم سکوت پیشه کرده بود که ادامه دادم:

-من و جانا چه ربطی بهم داریم که می گی یه چیزی بینتون هست؟ چرا توهم می زنی پارسا؟ رامسر که بودیم بارلی گفت جانا یه استوری گذاشته راجب خودکشی و از این چرندیات، منم واسه همین قضیه پیگیر اومدنشم. نگرانشم نکنه بلایی سر خودش بیاره. نگران خواهر بهترین رفیقم بشم حتماً دلیلی دارم؟ آره؟!

تمام مدتی که به چشم هاش زل زده بودم و دروغ تحویلش می دادم بهم خیره بود. انگار دنبال اون صداقت همیشگی توی چشم هام می گشت. کنارش روی مبل نشستم و خیره به زمین  شدم. خودم هم نمی فهمیدم چطور این دروغ ها رو سر هم می آوردم:

-یه چند روزی هست افسون دور و برم پلاسه. هر لحظه رو مخمه، خودت هم که می شناسیش پس دلیل اعصاب خوردی هام رو بدون و دیگه نپرس! می خواد دوباره برگرده. هر ثانیه زنگ می زنه و مسیج می ده، خلاصه حسابی سوار روانم شده. فهمیدی حالا چه مرگمه؟!

زیر چشمی دیدش زدم که سرش رو به سمتم مایل کرد و کمی بعد دستش رو روی شونم انداخت و با مکث گفت:

-خب… خب چرا از اول بهم نگفتی؟ تو این یک هفته کف بالا آوردم از بس پرسیدم چته، من غریبه ام که ازم قایم می کنی؟

چشم هام روی نگاه کردن به چشم هاش رو نداشتند و به همین دلیل دل به زمینِ زیر پاهام سپرده بودند. با صدای گرفته ای که فقط خودم دلیلش رو می دونستم خیره به زمین گفتم:

-چی می گفتم بهت؟ حرف های تکراری و بهونه های الکی افسون رو؟ گفتنش چه فرقی داره وقتی دیگه واسه من مرده، هان؟

پوف کلافه ای بیرون فرستاد و دیگه چیزی نگفت. ظاهراً قانع شده بود و این موفقیتِ باربد عوضی و دروغگوی وجودم رو نشون می داد‌.

سرم رو به سمتش چرخوندم اما با دیدن نگاه مرددش ترسیدم. نمی دونم کجا رو گند زده بودم که اینطوری با تردید نگاهم می کرد. مکثی کردم و در آخر خیره به چشم هاش تیر هدف رو به سمتشون پرتاب کردم:

-پس خیلی بیشعور تر از این حرف ها شدی که اینطوری نگاهم می کنی. باور نمی کنی برو از افسون بپرس! لابد حرف اون دختره ی پاپتی از منی که چند سال رفیقتم و ترسی ازت ندارم با ارزشتره!

این بار رنگ نگاهش عوض شد. با شناختی که ازش داشتم عمراً می رفت پیش افسون و جویای ماجرا می شد. منتظر نگاهش کردم که تکونی به خودش داد و از روی مبل بلند شد و بعد گفت:

-تو خیلی بیشعوری که به خاطر اون دختر یه هفته س دهن منو سرویس کردی!

خبری از لبخند روی لب هاش و یا باز شدن ابروهای پرپشتش از هم نبود! به سمت در حرکت کرد و بی هیچ حرفی در رو محکم بهم کوبید. عصبی بود و قلب هراسون من هر لحظه ترس این رو داشت که پارسا از حقیقت سر در بیاره و به معنای واقعی بیچاره بشم!

زیر لب فحشی به خودم دادم و کوسن چرم مبل رو روی زمین پرتاب کردم. فکرم چند دقیقه ای به این در و اون در میزد تا راهی پیدا کنم. بالاخره جرقه ای نه چندان خوشایند توی ذهنم زده شد و با این فکر از روی مبل بلند شدم.

به سمت میزم رفتم و با برداشتن گوشی و رفتن بین لیست مخاطب ها دنبال اسمش گشتم. توان شنیدن صداش رو نداشتم، از این مکالمه واهمه داشتم اما باید زنگ می زدم. نمی خواستم غرور لعنتیم بشکنه اما مجبور بودم زنگ بزنم.

روی اسمش کلیک کردم و تماس رو وصل کردم. صدای بوق های پیاپی روی اعصابم خط می کشید و حدس می زدم که جوابم رو نده. نرسیده به بوق آخر قطع کردم و مجدداً زنگ زدم. صدای تپش های کوبنده ی قلبِ مضطربم اونقدری زیاد بود که دیگه توجه ای به بوق های پشت گوشی نداشتم تا اینکه صداش از پشت گوشی خفه شوای نثار ضربان پرصدای قلبم کرد و گفت:

-ا… الو؟

لرزش خفیف صداش باعث شد مکثی کنم اما نذاشتم طولانی بشه. نفسی بیرون فرستادم و بی مقدمه گفتم:

-باید ببینمت جانا!

سکوت کرد و من مصمم ادامه دادم:

-عصر بیا خونم، باشه؟

انگار انتظار این حرفم رو داشت که با خشم مشهودی توی صداش گفت:

-زنگ زدی اینو بگی، آره؟ خیلی پستی!

توی دلم گفتم حق داری و اما زبونم لال شده بود. سکوت کردم که پشت بندش گفت:

-نمیام‌! من عروسک خیمه شب بازی نیستم، یه غلطی کردم و اومدم…

پلک پر حرصی زدم و محکم و قاطع گفتم:

-عصر میای خونم جانا، کار واجب دارم باهات. بچه بازی رو بذار کنار!

صدای بوق اشغال توی گوشم‌ پیچید و حیرون و متعجب گوشی رو از گوشم فاصله دادم و مات صفحش شدم. قطع کرد؟ 

بهش حق می دادم که برای این یک‌ هفته ای که حتی یک زنگ هم بهش نزدم ناراحت باشه ولی باز هم این حق رو نداشت که تماس رو روی باربد مهرزاد قطع کنه! این دخترک سرتق حسابی پررو شده و باید حالیش کنم با کی طرفه.

باز هم شمارش رو گرفتم و با ریجکت شدنم، بیشتر از قبل عصبی شدم. کتم رو از روی صندلی چنگ زدم و با برداشتن کیفم از اتاق بیرون زدم.

خودم رو به سرعت به پارکینگ رسوندم و سوار ماشین شدم. باید تا قبل از اینکه گند این ماجرا در بیاد یک غلطی بکنیم وگرنه پارسا جفتمون رو زنده به گور می کنه.

با سرعتی سرسام آور توی خیابون می روندم و توجه ای به ماشینایی که به نشونه ی اعتراض برام بوق بلند بالایی می کشیدن نمی کردم.

دقایقی بعد، دقیقاً جلوی خونشون بودم. از ماشین پیاده شدم و دستی توی موهام کشیدم. همینم مونده بود بیام جلوی در خونه ی یک دختر و ازش خواهش کنم بیاد بیرون تا باهاش حرف بزنم!

گوشیم رو از جیبم بیرون کشیدم و شمارش رو گرفتم. باز هم قطع کرد! در حالی که از عصبانیت نفسام تند شده بود، براش تایپ کردم:

-اگه فقط تا یک دقیقه ی دیگه، شمارت روی گوشیم نیفته، مجبور میشم قید خاکی شدن لباسام رو بزنم و از دیوار خونتون بیام بالا. حالیته بچه جون؟

نگاهی به ثانیه شمار ساعت مچیم انداختم و زیر لب زمزمه کردم:

-از همین الان یک دقیقه شروع شد!

حدودا سی ثانیه گذشته بود که یکی از پرده های جلوی پنجره ی خونه تکون خورد. دقیق تر نگاه کردم و با کشیده شدن‌ پرده و باز شدن پنجره، مات موندم.

موهای فرش، پریشون دورش رو گرفته بودند و تاپ چسبون و مشکی رنگی که تنش بود، بدن بلوریش رو به لعنتی ترین شکل ممکن نشون می داد. یک ‌آن به شدت دلم واسه اون شب تنگ شد و دقیقاً همون لحظه بود که فهمیدم من نمی تونم از این دختر بچه بگذرم!

صدای زنگ گوشیم بلند شد. بدون اینکه حتی یک لحظه نگاه از دختر ترسیده ای که جلوی پنجره ایستاده بود بگیرم گفتم:

-همیشه با همین وضع میای جلوی پنجره؟

ترسیده و هول کرده جواب داد:

-چی میخوای اینجا؟ میخوای منو بدبخت کنی؟

-یه چیز درست تنت کن بیا پایین باهات حرف دارم.

لجوج و سرسخت جواب داد:

-من هیچ جا نمیام. توام برو تا پارسا نیومده ببینتت. برو باربد. خواهش میکنم!

از کوره در رفتم و با صدای بلندی گفتم:

-پارسا شک کرده احمق! میای یا میخوای جفتمونو بدبخت کنی؟

چند ثانیه ای خشک و بی حرکت ایستاده بود و حتی صدای نفساش هم از پشت گوشی شنیده نمی شد. طول کشید تا دهن باز کنه و به سختی بگه:

-چ… چی؟!

-جانا نرو رو روان من. دست دست کنیم همه چی لو میره. برو بپوش بیا پایین. بدو!

-پارسا… پارسا بیاد… خونه… من نباشم… دنبالم… می گرده…

کلافه جواب دادم:

-پارسا امروز اینقدر اعصابش خراب بود که عمرا خونه پیداش بشه. می شناسمش. الان باید با چیزای دیگه سر خودشو گرم کنه تا حالش جا بیاد.

بعد از چند ثانیه مکث، با صدایی پر از لرزش زمزمه کرد:

-الان… الان درو میزنم… بیا بالا.

از جلوی پنجره کنار رفت و من متعجب به این فکر کردم که یعنی کسی خونه نیست؟

چند لحظه بعد، در خونه با صدای تیکی باز شد. قدم هام رو تند کرد و با رسیدنم به در، دست روی در گذاشتم و هولش دادم. وارد حیاط شدم و در رو بستم. 

از حیاط گذر کردم و به در سالن رسیدم. قبل از اینکه خودم بازش کنم، جانا بازش کرد و بعد از یک هفته، تونستم دوباره ببینمش!

حس عجیبی داشتم. نگاهم وجب به وجب صورت و بدنش رو دید زد و حسم قوی تر شد! حسی که داشتم، شبیه به وقت هایی بود که بارلی رو چند روزی نمی دیدم و دلتنگش می شدم. شبیه به وقت هایی بود که به بهشت زهرا می رفتم و کنار سنگ قبر مامان و بابا می نشستم‌. 

نگاه اون اما، سرد و یخ زده بود. مثل همیشه خیره و بدون پلک زدن نگاهم می کرد اما دیگه خبری از اون شیفتگی و شیدایی همیشه نبود. بیشترین چیزی که توی چشماش مشخص بود، خستگی بود و درد!

بدون اینکه تعارفم کنه، برگشت و آروم قدم برداشت. از پشت نگاهش کردم و دلم، یک آن منقبض و سپس منبسط شد. لعنتی با اینکه لاغر تر از یک هفته ی پیش به نظر میومد ولی باز هم هوس انگیز بود! شورتک لی و تنگش جوری پاهای سفیدش رو به نمایش گذاشته بود که قادر به گرفتن نگاهم نبودم و… لعنتی! من چقدر بی جنبه شده بودم!

4 پاسخ به “رمان انقضای عشق پارت نوزده”

    1. دوستای گلم ما برای سایت هزینه میکنیم وقت میذاریم و یک منبع درآمده برا ما،ولی چند ماهه دیگه هزینه و درآمدای مارو نمیدن و همه فعالیتاش کم شده و ما هم هفته ای یه بار پارت میذاریم هر چند به ضرر ما هست ولی بازم هفته ای یه بار پارتگذاری میشه،امیدوارم کارارو روبراه کنن و هزینه های ما رو هم بدن و ما از شماها شرمنده نشیم

    1. دوستای گلم ما برای سایت هزینه میکنیم وقت میذاریم و یک منبع درآمده برا ما،ولی چند ماهه دیگه هزینه و درآمدای مارو نمیدن و همه فعالیتاش کم شده و ما هم هفته ای یه بار پارت میذاریم هر چند به ضرر ما هست ولی بازم هفته ای یه بار پارتگذاری میشه،امیدوارم کارارو روبراه کنن و هزینه های ما رو هم بدن و ما از شماها شرمنده نشیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *