لبام روی هم چفت شدند و نگاه بهت زدم رو روونه‌ش کردم. نه! باربد اونقدر نفوذناپذیر بود که هیچ جوره نمی شد توی دلش جا باز کرد.

-با روی خوش گفتم بِکَن! بِکَن از این فکر و خیالای بچگونه‌ت. منی که می بینی، اونی نیست که فکر می کنی! حالیته؟

من همه‌ش رو دیده بودم. همه ی باربد رو دیده بودم. باربد خودش بود. مثه بقیه تظاهر به خوبی نمی کرد. حتی بد بودنش رو هم راحت نشون می داد. پس چه طور می گفت من اونی نیستم که می بینی؟ یعنی من اینقدر دوست نداشتنی بودم که برای پس زدنم این حرفارو می زد؟

-اگه بخوای ادامه‌ش بدی، مجبورم به پارسا همه چیز رو بگم. تو که نمی خوای پارسا بفهمه بهم چه پیشنهادی دادی؟

شعله های ترس، جوری توی قلبم زبونه کشید که توی صدم ثانیه، تموم تنم داغ شد! دستم هنوز توی دستش بود. دستش رو مثل بچه ی ترسیده ای که مامانش می خواد ولش کنه و بره خرید، فشار دادم و در حالی که اشک توی چشام می جوشید پر از بغض گفتم:

-باربد اینقدر اذیتم نکن!

صداش رو بالا برد:

-باربد نه! آقای مهرزاد! کی بهت اجازه داده اینقدر صمیمی بشی؟

اشک از چشمام پایین ریخت و معصومانه هق زدم:

-منو بین خودتو پارسا قرار نده. من رو اینجوری نابود نکن! تورو جون هرکی می پرستی باربد!

چین خوردگی هایی که توی صورتش ایجاد شده بود و ناشی از عصبانیت بودند، آروم آروم از هم باز شدند. اشکام از گونه هام پایین می ریختند و دست باربد رو محکم می فشردم. خیره به اشکام، نفس سنگینش رو از بینی بیرون فرستاد و نگاهش رو دزدید.

با انگشتاش، چشماش رو فشرد و زیر لب زمزمه کرد:

-عجب گیری افتادما!

-هرکار بخوای می کنم. فقط بهم یه فرصت بده تا خودمو ثابت کنم. تا ببینی بچه نیستم. ببینی می تونم برای به دست آوردنت چه کارایی بکنم. بهم فقط یه فرصت بده. یه فرصت یک ماهه. شرط بندی رو قبول کن. اگه من تونستم کاری کنم که طرز فکرت راجبم تغییر کنه که هیچ، ولی اگه بعد از یک ماه، هنوزم دوست داشتی از زندگیت برم و پشت سرمم نگاه نکنم، جوری میرم که هیچ اثری ازم نمونه. باشه باربد؟

داشتم تموم غرورم رو زیر پام میذاشتم. آخرین قطره های غرورم رو فدا می کردم تا فقط یه اوکی بهم بده و راحتم کنه!

دستش را از دستم بیرون کشید. سمت حصار های تراس رفت و خیره به سیاهی شب گفت:

-تاحالا به اندازه ی موهای سرم، دختر بوده که اینجوری جلوم آبغوره بگیره. بین تمومشون، فقط تحمل دیدن گریه های یک نفر رو ندارم. اونم خواهرمه. 

هق زدم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا صدام رو نشنوه. حالم خوب نبود. از طرفی غرورم که به بدترین شکل ممکن حراجش کرده بودم، از طرفی رفتار باربد و حرفاش و طرفی فهمیدن پارسا، داشتند جونمو می گرفتند.

-نه اینکه گریه کردنت برام مهم باشه. نه! ولی اونقدر کوچولویی که وقتی اشک می ریزی، یادم میره یه دختری مثه بقیه ی دخترا. مظلومی! مظلومیتت مثه بچه ی دوساله ایه که توی شهربازی دست مامانشو ول کرده و گم شده. بهت یه فرصت میدم. نه واسه خودت و اشکات. واسه اون بچه ی دوساله ای که مامانشو گم کرده. بهت یه فرصت میدم تا نه پارسا چیزی بفهمه، نه تو از خودت متنفر بشی. فقط واسه اینکه بهت ثابت بشه کاری نمی تونی بکنی و خودت بذاری و بری. تلاشت رو بکن و ببین فایده ای نداره. بعدش نه از خودت ناراحت باش، نه از هیچ کس دیگه. فقط بفهم که این دنیا جای عاشق شدن نیست! و این دست منو تو نیست. توی این دنیا دیگه جایی برای عاشقی نمونده.

#باربد

دخترک مو فرفری رفت. حتی برنگشتم تا رفتنش رو نگاه کنم. فقط حرفام رو زدم و گفتم برو. برو و اینجا نباش! بودنش اذیتم می کرد و رفتنشم… حس خوبی بهم نمی داد! نمیدونم. انگار منم این بازی رو با این دختر موفرفری دوست دارم! دوست دارم شکستش بدم تا دیگه انگ مشکل دار بودن بهم نزنه. من مشکل دارم؟ چه مشکلی؟ اینکه بیش از حد به دخترا بها نمیدم، مشکله؟ اینکه عشق رو مسخره ترین چیز ممکن می دونم مشکله؟ اینکه هر دختری فقط برای چند ساعت برام جذابیت داره و بعدش نفرت انگیز ترین چیز ممکن میشه، مشکله؟

پوف کلافه ای کشیدم و پیشونیم رو ماساژ دادم. هنوزم روی تراس ایستاده بودم تا باد خنکم کنه. بی اراده یاد وقتی افتادم که باد زیر موهای جانا می زد و اونارو توی صورتش پخش می کرد‌. بوی شامپوش توی فضا پیچیده بود و داشت اعصابم رو بهم می ریخت. از طرفی، یه تصویر زیبا جلوی چشمام ساخته بود و من از اینکه دختری مقابل چشمام زیبا باشه، متنفر بودم! چرا باید تصویر یه دختر، با چشمای گرد مشکی رنگ و مظلومش، با لب های کوچولو و سرخش و موهای فر مشکی بلندش، برام جذاب باشه؟

به سالن برگشتم و خودم رو روی کاناپه انداختم. سیگاری بین لبام گذاشتم و آتیشش زدم. پک‌ محکمی که زدم، همزمان شد با صدای زنگ تلفن. بی اراده غریدم:

-سگ تو روحت پارسا! 

دیگه باورم شده بود که موقع سیگار کشیدن من بهش الهام میشه. سیگار رو توی جا سیگاری خاموش کردم و گوشی رو از روی میز چنگ زدم و با دیدن اسم افسون، بی اراده سر جام سیخ نشستم. افسون به گوشی من زنگ زده بود؟ برای چی؟

بین وصل کردن و نکردنش مردد بودم اما لحظه ای با فکر به اینکه دلیلی نداره جوابش رو ندم، تماس رو وصل کردم و گوشی رو به گوشم چسبوندم:

-بله؟

صدام اونقدر خشک و غیر قابل انعطاف بود که متوجه بشه از زنگ زدنش خوشحال نیستم! پر از عشوه جواب داد:

-مستر خوش تیپ من چه طوره؟

وقتی تصور می کردم هر شب و هر شب این عشوه هارو برای هزارجور آدم می ریزه، از اینکه یه روز دوستش داشتم احساس تهوع می کردم! لعنت بهت افسون! لعنت بهت که این جهنم رو برام درست کردی!

-چی می خوای؟

خندید. بلند و مستانه! دلم می خواست اینجا باشه تا دهنش رو از دو طرف جر بدم.

-اوه اوه چه بداخلاق! قبلا خیلی جنتلمن بودیا. این طرز حرف زدن در شانت نیست عزیزم!

پوزخند زدم. پورخندی که تلخیش حالم رو بهم زد. کی به کی می خواست شان و منزلت رو نشون بده؟

-زنگ زدی …شر بگی؟ 

انگار مست بود. قهقه های بلندش، حالت عادی نداشت. 

-اوف فحش میدی خیلی سکسی تر میشی!

نه واقعا انگار حالش خوش نبود. چند لحظه ای مکث کردم و درست لحظه ای که تصمیم گرفتم گوشی رو قطع کنم گفت:

-داشتم از جلوی خونت رد می شدم، دیدم این دختره ی اُمُلی که اون شب توی مهمونی بود ازش اومد بیرون. لعنتی آخه این؟ دختر بهتر نبود باهاش باشی؟ این؟

از کوره در رفتم. بی خود و بی جهت!

-چه قدر زر زر می کنی. به تو چه من با کی می گردم؟ اگه جونتو دوست داری دهنتو ببند اینقدر نرو رو مخم چون بدونی سگ بشم هر گوری باشی پا میشم میام صافت میکنم!

اینبار توی صدایش هیچ اثری از خنده نبود. برعکس! صدایش به شدت می لرزید:

-تویی که منو خراب می بینی، خودت هر روز هر روز با یکی لاس می زنی. فکر می کنی از دخترای رنگو وارنگی که میاری خونت خبر ندارم؟

مغزم در حال پردازش بود. یکهو چی شد؟ افسون بغض کرده؟ دقیقا برای چی؟

-حوصله شر و ور گفتناتو ندارم افسون. مثه اینکه زیادی خوردی حال درستی نداری. 

داد زد! جوری که گفتم الانه که حنجرش پاره بشه!

-هرشب می خورم. درست از شبی که از خونت پرتم کردی بیرون. هرشب می خورم و خیلی شبا پشت همین در می شینم و می بینم کیارو میاره تو این خراب شده. آره من هرزم! من یه دختر خراب خیابونیم ولی هیچ وقت از خودت نپرسیدی چرا وقتی می تونستم با تو خوشبخت باشم رفتم سراغ بقیه؟

خشکم زده بود. با چشمایی از حدقه در اومده، می خواستم بفهمم دقیقا چی میگه و هیچی نمی فهمیدم.

-مامانم مریض بود. بابام یه معتاد الاف بود که کارش این بود هرچی پول دارم ازم بگیره و بره اون کوفتی رو بکشه. زندگی گوه من، چه جوری باید سر و سامون می گرفت؟ تو خودتم اون موقع ها چیزی نداشتی. وضعت بد نبود ولی پولدارم نبودی. من مجبور بودم برای پول در آوردن خودمو حراج کنم. مجبور بودم می فهمی؟!

عرق از شقیقه‌م راه می گرفت و یکی در میون نفس می کشیدم. حرفاشو باور نداشتم. دیگه هیچیو باور نداشتم!

-همیشه منو به چشم یه دختر بی خیال و هرزه دیدی که فقط چشمش دنبال مردا و کمربند شلوارشونه. ولی منم یه دخترم. یه دخترم مثل بقیه ی دخترا. مثل همه ی اونایی که آرزو دارن یکی عاشقشون باشه. مثل همه ی اونایی که دوست دارن لباس عروس بپوشن و توی خونشون خانمی کنن. ولی من چی کار‌ کردم؟ تموم این چند سال، زیر هرچی پیر سگ بود خوابیدم تا پول در بیارم و بریزم زیر پای خانوادم. برادرمو از زندان در بیارم. مامانمو عمل کنم. خرج عملگی بابامو جور کنم. خواهرمو بفرستم کلاس کنکور و یه خونه ی درست درمون بخرم برای خانواده ای که چشمشون به منه. اونارو نمی تونم از دست بدم چون تنها کسایی هستن که من رو هرزه نمی بینن. تنها کسایی هستن که می فهمن چه قدر حالم بده.

در حالی که از گریه نفس نفس می زد، تلفن رو روم قطع کرد. حالت تهوع داشتم. دلم می خواست تا می تونم بالا بیارم. اونقدری که جونم بالا بیاد و دیگه چیزی نفهمم!

همراه با سردردی که ناشی از اتفاقات دیشب بود تنم رو روی صندلی انداختم و پوف کشداری بیرون فرستادم. کم کم زندگی داشت اون روی سگشو نشونم می داد و دلم می خواست با همین دستام خفه ش کنم.

هیچ چیزی توی این دنیا جز خواهرم و هر چیزی که بهش مربوط می شد قدرت اینو نداشت که حالم رو دگرگون کنه و باعث سردردم بشه اما خب شده، یعنی خودم اجازه دادم که بشه. اگه اون اس کوفتی رو نمی دادم مسلماً جانای کله پوک و سرتق به خونم نمی اومد و به آرامشم تو تنهاییم تر نمی زد. اگه هم افسون بهم زنگ می زد و جواب نمی دادم حرفای خنده دارش تا خود صبح توی سرم رژه نمی رفت. می تونستم خیلی راحت جوابش رو ندم و نیاز به دلیلی هم برای جواب ندادن که بهش تحویل بدم نداشتم. اون که می دونست من ازش متنفرم، به جایی بر نمی خورد!

نیم نگاهی به ماگ رو به روم انداختم و با این فکر که قهوه کمی سردردم رو بهتر می کنه همونطور داغ داغ سر کشیدمش. برای لحظه ای تا اعماق وجودم سوختم و عصبی از خودم دستم رو روی صورتم کشیدم‌. توجه ای به داد و فریاد زبونِ سوخته م نکردم و به ضرب از جام بلند شدم. باید می رفتم خونه و یه دل سیر می خوابیدم‌. بعدش هم شاید با بچه ها برنامه ای می چیدم تا یه سر بریم ویلای رامسر، هم یه مسافرتی می شد و هم از کنه های رو مخی که دور و برم بودند خلاص می شدم.

مثل همیشه به آرامشی که می خواستم داشتم نزدیک می شدم و این آرامش از باربد مهرزاد وجودم کسب رضایت می کرد. کت چرمیم رو از روی صندلی چنگ زدم و کمی بعد از اتاق خارج شدم. طبق معمول نگاه ها به دنبالم کشیده شده و کمی بعد به روال قبل برگشت و همگی مشغول کار شدند. سرم رو به سمت میز و صندلی ای که مختص پارسا بود چرخوندم و با دیدن جای خالیش آه از نهادم خارج شد. معلوم نبود کدوم گوری رفته که لنگ ظهره و پیداش نیست! قدمی به عقب برداشتم و با دیدن جانایی که چهار تا چشم هم قرض گرفته بود تا به من خیره بشه کفری شدم. به ناچار به سمت میزش رفتم و بی اینکه اعتنایی به خل بازیاش بکنم گفتم:

-پارسا کجاست؟

صدای لرزونش که سعی می کرد کنترلش کنه به خنده دعوتم می کرد و نمی تونستم اجازه ی ترکیدن رو بهش بدم. این دختر هر چی که بود و هر قصد و نیتی داشت، خواهر بهترین دوستم بود:

-نمی… نمی دونم. یعنی بیرون یه کاری براش پیش اومد و رفت‌.

این بار نتونستم خودم رو کنترل کنم. پوزخندی روی لب هام نشوندم و با حرص گفتم:

-اووو! بیرون کار داشت. شما پس چرا اینجا نشستی؟ باید با من هماهنگ کنید یا نه؟

نگاهم به چشم های مشکی و خط چشم نازکی که بدجوری مشکی بودنش رو توی چشم ها پرتاب می کرد انداختم اما کمی از توجه م رو به دستاش دادم. دستایی که روی پوشه ای بودند و نزدیک بودند پوشه هم رو به لرزش بیارند.

مکثی کردم و مجدد تیری به اعماق اعتماد به نفسش فرستادم:

-یک بار دیگه از این بی نظمیا ببینم، دیگه مراعات نمی کنم. متوجه ای که؟

بی جون سری تکون داد و به محض لب باز کردن سعی در متقاعد کردنم داشت:

-آخه… پارسا که رفیقته باربد، فکر می کردم نیازی نیست که…

آرامش چند دقیقه ایم رو به دست باد سپرد و به معنای واقعی سگم کرد. اغلب اوقات در مقابلم سکوت می کرد اما دهن که باز می کرد قشنگ پتانسیل این رو داشت که با دو روی اعصابم راه بره. ابروهام رو در هم کردم و برای اینکه توجه ی دیگران رو جلب نکنم با صدای آروم و کنترل شده ای گفتم:

-یه بار دیگه، مخصوصاً تو این شرکت کوفتی منو به اسم صدا کنی کاری می کنم تا آخر عمر لکنت داشته باشی. این یک، دو! روابط دوستی و هزار کوفت و زهرمار توی این شرکت رابطه محسوب نمی شه! هر چیزی که بشه، حتی یه گربه از اینجا رد بشه و دنبال موش زشتی مثل تو بگرده باید بهم اطلاع بدی، فهمیدی؟

واضح بود داشتم حرص دیشبم رو خالی می کردم و بر عکس دیشب واقعاً لال شده بود‌‌. چشم های گرد شده ش داشت خنده م رو در می آورد اما نباید بهش رو می دادم. شرط مسخره ش رو قبول کردم اما دلیل نمی شه اینقدر روی اعصاب باشه. مشخصه هنوز منِ بی اعصاب رو نشناخته که اینطوری مثل موشا بازیگوشی در میاره.

بغ کرده بود و دیگه چیزی به در اومدن اشکاش نمونده بود، نمی تونستم زیاده روی کنم. تا به الان ثابت کرده بود که یه دیوونه ی تمام عیاره و بی شک با دیوونه بازی هاش آبرو و حیثیت من رو توی این شرکت می برد. دستم رو از روی میز برداشتم و عقب گرد کردم که برگردم اما با جرقه ی شیرینی که توی مغزم زده شد لبخندی خبیث روی لب هام نشست. به سمتش برگشتم و بی سابقه ترین اخم هام رو تحویل نگاهش دادم:

-چند روزی نمی تونم بیام شرکت، پارسا هم خواست تو نمی ذاری چشم از این شرکت برداره. هر مشکلی هم بود تلفنی بگو تا حلش کنم. نباید نبودم چندان احساس بشه‌. اوکی؟

علاوه بر چشم هاش لب های ظریف و خوش رنگش باز شد. اگه دست من بود همین الان اسکارِ ضایع ترین دختر جهان رو بهش می دادم تا بلکه آروم بگیره! اولش با من من شروع کرد اما بین راه انگار نشونی از پررو بودن دیشبش پیدا کرد که گفت:

-چ…چرا! چرا نیستی؟ کجایی؟ کجا می خوای بری؟ چیزی شده؟!

دلم می خواست تموم محتویات روی میز رو روی زمین پرتاب کنم و لپ های تپلش رو با همین دستام از جاشون در بیارم. دلم می خواست تک تک مژه های بلندش رو دونه دونه با دستام از جاش بکنم تا بفهمه حرص دادن من یعنی چی! اما خودم رو کنترل کردم و انگشت اشاره م رو به سمتش بردم. مکثی کردم و بعد تیر خلاص رو پرتاب کردم:

-به تو هیچ ربطی نداره! موش کوچولوی پررو!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *