چشمام رو بستم و سرم رو چرخوندم. نفس های عمیق می کشیدم تا خودم رو کنترل کنم و حرفی نزنم که تازه بدتر همه چیز رو خراب کنم، اما باربد… لعنتی باربد انگار دست بردار نبود!

-به فرض که رابطتو با من و خواهرم زیاد کنی، چی توی خودت دیدی که فکر کردی می تونی دل منو ببری؟

خندید و من احساس کردم تموم غرورم له شد. با چشمایی که ازش نفرت می بارید، نگاهش کردم و غریدم:

-شما چی توی خودت دیدی که فکر کردی می تونی با من اینجوری حرف بزنی؟

دست به سینه شد و خودشو رو به سمت من چرخوند. با سرگرمی نگاهم کرد و چشماش خمار شد:

-خیلی چیزا! 

-توهم نزنید برای خودتون لطفاً! من نه می خوام مخ جنابعالی رو بزنم، نه خواهرتونو. 

ابروهاش رو با سرگرمی بالا برد:

-عه جداً؟ چه جالب!

داشت کم کم حرصم می گرفت. دوست داشتم از ماشین پرتش کنم بیرون. از خودراضی نامرد!

به غرورم لطمه خورده بود! من می تونستم آرزوی خیلی از پسرا باشم و باربد به راحتی من رو مورد تمسخر قرار داده بود. دوست داشتم بهش ثابت کنم که می تونم! دوست داشتم خودم رو اثبات کنم و بهش بفهمونم اونقدر ها هم نفوذناپذیر نیست!

مصمم نگاهش کردم و گفتم:

-بهت ثابت می کنم که می تونم هر مردی رو تسلیم خودم کنم.

خندید! با صدای بلند!

-جداً؟ اونوقت چه جوری؟

بهترین موقعیت بود! من با باربد، یک بازی سخت رو شروع می کردم. ما با هم شرط می بستیم و اون می باخت. هم شرط رو، هم دلش رو!

-یه مدت بذار دوست دخترت باشم. بدون اینکه کسی بفهمه. بذار کنارت باشم انوقت ببینم بازم می تونی بگی نمی تونم دلت رو ببرم؟ نمی تونم تسلیمت کنم؟

بهم خیره شده بود، انگار داشت فکر می کرد. بعد از چند ثانیه گفت:

-نمیشه!

متعجب پرسیدم:

-چرا؟

-من با هیچ دختری وارد رابطه نمیشم!

-رابطه نیست. فقط می خوام بهت ثابت کنم. می خوام بهت بفهمونم اونقدری سست هستی که جلوم وابدی. مثه همه ی پسرای دیگه.

داشتم عملاً تحریکش می کردم که قبول کنه!

-نمی تونی گولم بزنی!

-می دونی که می بازی! برای همینم می ترسی که قبول کنی.

پوزخند زد:

-نه! اونقدرام که فکر می کردم بچه نیستی.

چشمک دلبرانه ای به روش زدم:

-همینطوره جناب مهرزاد!

از درون داشتم از هم می پاشیدم و تموم خودم رو نگه داشته بودم که مقابل باربد درست و به جا رفتار کنم. ضعیف بودن مقابل این مرد، جز اینکه خار و حقیرم کنه، هیچ فایده ی دیگه ای نداره.

-منو درگیر این مسخره بازیای بچه گونه نکن! و دیگه به خواهرم نزدیک نشو! تحت هیچ شرایطی. فهمیدی؟

دستش رو دراز کرد و در ماشین رو باز کرد. باز آخرین تیرم رو پرتاب می کردم!

-اگه الان بذاری و بری و باهام شرط نبندی، نشون میده که به حرفای خودت اعتماد نداری‌. گفتی تو چی توی خودت دیدی که فکر کردی می تونی دل منو ببری؟ من اونقدری هستم که هر کسی رو می تونم عاشق خودم کنم! خواستم اینو بهت ثابت کنم که نذاشتی و ترسیدی. پس حالا باید بخاطر حرفی که بهم زدی ازم عذرخواهی کنی.

خشک شده، به حرفام گوش می کرد. حق داشت که تعجب کنه! خودمم باورم نمی شد اینی که حرف می زنه، جانا باشه! منی که حتی برای حرف زدن با باربد، به من و من می افتادم، حالا دارم با دوم شخص مفرد صداش می زنم و ازش می خوام که ازم عذر بخواد. خنده دار نیست؟

در رو بست. تک خنده ای کرد و خیره به موهای فرم که از مقنعه‌م بیرون زده بودند، گفت:

-از زرنگیت خوشم اومد!

دلم لرزید! اولین باری بود که ازم تعریف می کرد و تموم وجودم داغ شده بود. نگاهم رو دزدیدم و اون قهقه زد. بین خنده هاش گفت:

-خجالت می کشی و حرف از شرط بندی می زنی؟ تو دیوانه ای!

بی اختیار نگاهم رو به چهره ی جذابش که با پوزخندهای کنار لبش جذاب تر می شد انداختم. یکی از عجایب عشق اینه که حتی عاشق پوزخندای پر تمسخر و اخمای درهمش میشی! عاشق تک تک اجزای صورتش که همیشه دلت رو بدجور به بازی می گیرن!

خودم هم از نگاه خیره م بهش خسته شدم و به طرز خنده دار و ضایعی رو بهش گفتم:

-یکی از جذابیت های من در مقابل جنس مخالف همینه، دلبر اما دست نیافتنی، مظلوم اما شیطون، با حیا اما پررو!

این بار نگاهش هم رنگ خنده به خودش گرفت. طوری داشت نگاهم می کرد انگار که یه بچه ی پنج ساله س و مامانش یه اسباب بازیه بامزه و جدید براش خریده. 

عصبی نگاهم رو ازش گرفتم و با دستام به جون فرمون افتادم. هر چی زور داشتم روش خالی کردم اما با شنیدن صداش و حرفی که به زبون آورد، جون از دستام رفت و فرمون بیچاره از دستم نجات پیدا کرد!

-بچه اما بچه! اینو جا انداختی کوچولو!

خودم رو نمی دیدم اما می تونستم حدس بزنم چه حجمی از آتیش از چشمام بیرون می زد. سوالی یه تای ابروش رو بالا فرستاد و با فشردن دستگیره ی در و جمله ی آخرش آبی روی آتیش خشمم ریخت و باز بی رحمانه شعله ورم کرد:

-شرطت قبول اما از الان بگم بد می بازی، وقتی هم که باختی گورتو از دور و بر خواهر من گم می کنی! حتی شاید هم… از شرکت!

مات و متحیر با دهنی باز نگاهش کردم و اون بی اعتنا با بستن در، در دهنم رو هم بست. کل تنم میزبان گر گرفتگی شد و دلم می خواست فقط توی یه استخر آب سرد بپرم و خلاص!

نگاهم رو به سمت آینه ی جلو چرخوندم و با دیدن ژست خاصی که سوار ماشین می شد، دلم به پیج و تاب افتاد.

دلم یهو با یادآوریش هوری پایین ریخت! قبول کرده بود! به قیمت باختن من! منی که قبل از قبول کردنش هم باخته بودم‌. به دل لجبازم باخته بودم، به دلی که با دیدنش یهو زبون باز کرد و حرف از شرط و شروط زد، من به این عشق یه طرفه باخته بودم و حالا قول پیروزی داده بودم، اونم به باربدی که حتی با چشم هاش و نگاهش می تونست تیر بارونم کنه!

اجازه ای برای باریدن به چشم های جسورم ندادم و با روشن کردن ماشین، تموم حرصم رو روی پدال گاز بی چاره خالی کردم. همزمان که با سرعت به سمت مسیر خونه می رفتم زیر لب و با صدایی لرزون می گفتم:

-نباید گریه کنی! قول دادی، قول دادی کم نیاری. مگه دوستش نداری؟ مگه عاشقش نیستی؟ پس کم نیار! جا نزن. بذار مسخره کنه، بذار حرصت بده، مهم اون موقع ست که بهت دل باخته و حرفی برای گفتن نداره! تو می تونی جانا، می تونی!

قلبم با ذوق حرفم رو تائید می کرد و عقلم نهیب می زد جانا در خواب بیند پنبه دانه! چشم غره ای بچگونه تحویل چرندیات عقلم دادم و با روشن کردن ضبط ماشین و پلی شدن آهنگ جدید رضا بهرام تموم غم های دلم جلو اومدن و دستمال به دست منتظر شنیدن موزیک شدند‌.

*****

نگاهی خریدار توی آینه به خودم انداختم و مضطرب آب دهنم رو قورت دادم. بعد از چند روز که قدر چند سال گذشت بالاخره می بینمش!

اونقدری که درگیر گل انداختن لپ هام وقتی که می بینمش بودم در گیر صدای رومخی قلبم نبودم! بی شک اگه بارلی به جای کافه پیشنهاد جای دیگه ای رو می داد، امروز تپش های تند و بی مهابای قلبم جلوی همشون خرد و خاکشیرم می کرد.

خیره به خودم پوف کلافه ای بیرون فرستادم و بعد از انداختن انگشتر شیکم توی انگشتم که نشون از حرف “ج” می داد، برای هزارمین بار چهره م رو رصد کردم.

دستی روی موهای فرم که امروز بدجوری خودنمایی می کردن کشیدم و شال سفید رنگم رو عقب فرستادم. هارمونی جذابش با رنگ مشکی مانتوم، پوست سفیدم رو دلنشین تر کرده بود و خداروشکر که از خودم راضی بودم.

گوشی آیفونم رو که چند وقت پیش بابت تولدم از بابا هدیه گرفته بودم رو از روی میز چنگ زدم و با دیدن ناخن های مانیکور شده م سر ذوق اومدم.

امروز از جانای ساده ی همیشگی بیرون اومدم و از این تغییر دلخوش بودم، از تغییری که آخرش باربد مال من می شد و به آرزوهام مهر رسیدن می زد.

از اتاقم بیرون اومدم و با دیدن پارسایی که مشغول ور رفتن با موهاش جلوی آینه بود، لبخندی زدم و گفتم:

-آماده ای حاج داداش؟

به سمتم برگشت و همزمان که چشم غره ای حواله م کرد به داخل اتاقش رفت و از همونجا با حرص غرید:

-مثل اسکلا سه ساعت منتظر آماده شدن توام بعد به من می گی؟ من موندم دختر به این خوشگلی، یه مانتو تن کن بریم دیگه لامصب!

زیر لب دیوونه ای نثارش کردم و همین که خواستم از پله ها پایین برم از اتاقش خارج شد و با دو به سمتم اومد:

– تویی توله!

خنده کنان دویدم و با دیدن مامانی که دست به سینه توی حال ایستاده بود، دست به کیف توی جام ساکن شدم. پارسا هم با کمی فاصله پشت سرم ایستاد و از زبون چرب و چیلیش کمک گرفت:

-خدمت مامان گلم عرض کنم که دعوا نکردیم! یه بحث کوچولوی خواهر برادری بود!

خنده م رو قورت دادم و نگاهم رو به مامانی که به زور جلوی لبخندش رو می گرفت سوق دادم. سری تکون داد و بعد از کمی مکث گفت:

– بحث کوچولو؟ عین بچگی هاتون فقط به جون هم می افتید، حالا یه بار همو ناز می کنید و یه بارم مثل موش و گربه دنبال همید!

پارسا با لحن بامزه ای تاکید وار بله ای گفت که کوفت کشدار مامان رو در اورد، نتونستم خنده م رو قورت بدم و با قربون صدقه به سمتش رفتم:

– قربون اون دل پرت بشم من مامان جان، من یکی قول می دم کاریش نداشته باشم ولی خب داداشه دیگه… حرص اون دوست دخترای پلنگشو روی منِ خوش فیس و جذاب خالی می کنه!

اتمام حرفم همانا و شلیک خنده ی مامان هم همانا، همونطور که با صدای ناز و مادرانه ش می خندید رو به پارسا گفت:

-اینو راست می گه بچم.

پارسا پوف پر حرصی بیرون فرستاد و همزمان که به جلو هولم می داد گفت:

-من حساب تورو می رسم جانا!

تک خنده ای کردم و با دیدن لبخند مامان به سمتش رفتم تا بغلش کنم. پارسا با حرص خود شیرینی گفت و به سمت در خروج رفت. بعداز خداحافظی از مامان به دنبالش رفتم و با اولین قدمی که به سمت آسانسور برداشتم، ترس دور قلبم رو احاطه کرد! داشتم می رفتم باربد رو ببینم؟! اون هم به عنوان دوست پسر مخفیم؟ دوست پسری که فقط به خاطر‌ خواهرش پا توی این رابطه گذاشته بود و هیچ علاقه ای به دیدن من‌نداشت؟

#باربد

برای هزارمین بار، نگاهی به ساعت مچیم انداختم و کلافه، چنگی توی موهام زدم. خدایا این هچلیه که افتادم توش؟ همینم مونده که هم بازیه یه دختر بچه بشم!

از دستم خودم عصبیم! نمی دونم چی شد که قبول کردم. آخه دوست دختر جعلی چه صیغه ایه؟ اصلا پارسا بفهمه چی میشه؟ قیدم رو به خاطر این نامردیم می زنه! شک ندارم!

سرمو به سمت بارلی که کنارم نشسته بود چرخوندم و با حرص غریدم:

-این دوست جون جونیت نمی خواد تشریفشو بیاره؟ به خدا من هزارتا کار دارم!

چشمای خوشگلش درشت شدند:

-وا داداش؟! خب اگه کار داشتی نمی اومدی. اجباری نبود که!

بفرما! اینم از حاضر جوابیش! اولین اثری که جانای زبون دراز روش گذاشته.

چشم غره ای بهش رفتم و سرم رو چرخوندم. نمی دونم این جانای موذی چه جوری مخ این بچه رو زده که اینقدر برای دیدنش مشتاقه!

-حداقل میذاشتی یه چیزی سفارش بدم. مردم از گشنگی!

خودمم می دونستم دارم بهونه می گیرم. بارلی لبخند دندون نمایی زد و با حالت بامزه ای گفت:

-عشقم بذار بیان بعد سفارش بده دیگه. زشته خب!

وای خدا! عملا شده بودم عروسک خیمه شبازی این دوتا بچه! 

با حرص نگاهمو ازش گرفتم و سرم رو چرخوندم که با جانا و پارسایی که سمتمون می اومدن روبه رو شدم.

زیر لب خطاب به بارلی که هنوز من رو نگاه می کرد گفتم:

-اومدن!

به سرعت سرش رو چرخوند و از جاش بلند شد. من اما حتی به خودم ذره ای تکون هم ندادم. پارسا که رفیقم بود و این حرفارو نداشتیم، جانا هم از وقتی رفته بود رو مخ بارلی، ازش نفرت پیدا کرده بودم! قبلا تصورم ازش چیز دیگه ای بود، اما از روزی که خودش را اینقدر جلوم کوچیک کرده بود، نظرم راجبش عوض شد!

بارلی و جانا هم دیگه رو با ذوق بغل کردند و من با پارسا دست دادم. با نیشخندی پر تمسخر، اشاره ای به اون دوتا دیونه کردم و گفتم:

-ببینشون توروخدا! دوهفته نیست چت می کننا، یه جوری همو بغل کردن انگار پنجاه ساله رفیق فابن.

پارسا خندید و جانا از بارلی جدا شد. نگاهش رو سمت من گرفت و لبخند عشوه گرانه ای روی لب نشوند.

-سلام!

دلم نمی خواست جوابش رو بدم اما با وجود بارلی و پارسا نمی شد. زیر لب جوابش رو دادم و بارلی و پارسا با هم سلام و حوال پرسی کردند. پارسا روبه روی بارلی نشست و جانا روبه روی من. نگاهش رو مستقیم تر از همیشه، به چشمام دوخت. یک جوری نگاه می کرد. خیره و بدون پلک زدن، با لبخندی که فقط می شد یک چیز ازش برداشت کرد! داشت بهم یادآوری می کرد که ما با هم ارتباطی داریم! داشت اون شرط بندی مسخره رو یادآوری می کرد.

مرد جوونی برای گرفتن سفارشات اومد. حتی یادم نمیاد چی سفارش دادم. جانا فکرم رو مشغول کرده بود. از اینکه خطایی مرتکب بشم و بخوام جلوی پارسایی که سالها کمکم کرده و پشتم بوده، شرمنده بشم، می ترسیدم! برای اولین بار توی زندگیم از یک دختر می ترسیدم!

دوساعتی توی کافه بودیم. بچه ها از هر دری حرف می زدنند و من در سکوت، فقط گوش می کردم. گاهی هم به جانایی که لبخندای معناداری حواله‌م می کرد نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم این همه تغییر یهو و یکجا چه طور ممکنه؟ این جانا، همون جانای خجالتیه که روزای اولی که اومده بود آژانس، حتی روش نمی شد توی چشمام نگاه کنه؟

از جام بلند شدم و با گفتن”میرم دستام رو بشورم” از میزشون فاصله گرفتم.

کافه ی بزرگ و شیکی بود و الحق که جانا اینبار با انتخابش گند نزده بود! 

به سمت راهرویی که منتهی به سرویس بهداشتی می شد، قدم برداشتم که یهو کسی از پشت صدام زد.

سر جام ایستادم و با تعجب برگشتم. دختری قدبلند، با کفشای پاشنه بلندش، تق تق سمتم می دوید. با نزدیک تر شدنش، حس کردم می شناسمش. قیافه‌ش خیلی آشنا بود ولی یادم نمی اومد کجا دیدمش!

با رسیدنش به من، بدون اینکه توجهی به من ‌کنه، خودش رو توی بغلم انداخت. دستام توی هوا خشک شده بود و دقیقا نمی دونستم چی کار کنم. تاحالا این مدلیش رو دیگه ندیده بودم!

به شدت از خودم جداش کردم و با اخمایی درهم غریدم:

-چی کار می کنی خانم؟

-وای باربد باورم نمیشه خودتی!

لهجه‌ی به شدت ضایع ای که داشت، نشون می داد خارج از کشور زندگی کرده. 

با این فکر، یکهو جرقه ای توی سرم زده شد. خوب نگاهش کردم. چشمای آبی و موهای زرد، پوست به شدت سفید و قد بلندش، این حدس رو برام به وجود آورد که یکی از دوستام باشه که توی آمریکا باهاش رفت و آمد داشتم.

دختره دستش رو روی بازوم گذاشت و در حالی که به سختی فارسی صحبت می کرد گفت:

-منو، یادت هست؟ آنجلیا… هم خونه بودیم در نیویورک.

وای! لعنت به این شانس! فقط همین یکی رو کم داشتم.

نسبت به چند سال پیش خوشگل تر شده بود. مجبور بودم خودم رو بزنم به اون راه تا دست از سرم برداره چون اگه تحویلش می گرفتم عمرا ولم می کرد. مجبورم می کرد ببرمش خونه و شاید روزی چند بار می اومد اونجا تا با هم بخوابیم. خوب به یاد دارم که چه قدر برای خوابیدن با من مشتاق بود و حدس اینکه هنوز هم همونطور مونده کار سختی نبود!

بدون کوچیک ترین انعطافی گفتم:

-من شمارو نمی شناسم خانم. مزاحمت ایجاد نکن لطفا.

از اونجایی که دورگه بود و مادرش ایرانی، به خوبی حرفام رو می فهمید. اخماش رو توی هم کشید و گفت:

-با من… شوخی می کنی؟ تو باربدی، درسته؟

اهمیتی بهش ندادم. خواستم راهم رو بکشم و برم و دستم رو چنگ زد:

-باربد من هنوز دوستت دارم. یادته وقتی می خواستی برگردی ایران هم بهت گفتم؟ گفتم من دوستت دارم. ترکم نکن!

2 پاسخ به “رمان انقضای عشق پارت شش”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *