در سالن به روم باز شد و نگاه دلتنگم به سرعت بالا اومد. با دیدنش اونم با اون نگاه خیره و پر نفوذ، دلم بنای ناسازگاری گذاشت. نفس حبس شده و لرزونم رو آروم آروم بیرون فرستادم و همزمان سلام آهسته ای زمزمه کردم.

بدون اینکه جوابم رو بده کنار ایستاد تا داخل بشم. پرونده هارو محکم تر به خودم چسبوندم و با زانوهایی که کمی می لرزیدند، وارد خونه ی لوکسش شدم.

در سالن بسته شد و من بی اراده لبم رو گاز گرفتم. تموم شد! من وارد خونه ی باربد شدم و در پشت سرم بسته شد. این یعنی دیگه هیچ راه فراری ندارم. امروز یا می برم و یا می بازم. اما بعدش، قراره چی بشه؟

-چرا وایسادی؟ برو بشین.

جلوتر رفتم و پرونده هارو روی میزی که وسط مبل های راحتی بود گذاشتم. نگاهی به پشت سرم کردم و با دیدن باربدی که توی آشپزخونه مشغول بود، با خیالی آسوده تر روی مبلی نشستم. 

-چی میخوری؟

وسط این حجم از فکر و دلهره، این چه سوال مسخره ای بود که می پرسید؟ چرا من اینقدر دلشوره داشتم و اون عین خیالش هم نبود؟ نکنه می دونست شرط رو می بره که اینقدر راحت برخورد می کرد؟

با این فکر ترس به دلم چنگ زد. اگه می برد من باید برای همیشه قیدش رو می زدم! آدمی نیستم که زیر حرفم بزنم و اونم قطعا دیگه تحملم نمی کرد. حالا باید چی کار کنم؟ بشینم و دست روی دست بذارم؟

نمی دونم چه قدر توی افکارم دست و پا زدم و نقشه کشیدم. با لیوان پایه بلندی که باربد جلوم گذاشت، افکارم رو پس زدم. از رنگ نارنجی رنگش می شد فهمید محتوی لیوان آب پرتقاله.

-همش رو بررسی کردی؟

چشم از لیوان روبه روم گرفتم و خیره بهش، سری تکون دادم. نگاهش به روی صورتم طولانی شد و من سرم رو پایین انداختم.

طولی نکشید که جاش رو عوض کرد و دقیقا کنارم نشست. پا روی پا انداخت و دست به سینه و خونسرد گفت:

-به من نگاه کن!

با مکثی کوتاه، سرم رو بالا کشیدم و نگاهش ‌کرد. دست خودم نبود که نگاهم پایین کشیده شد و روی لباش نشست. به یاد امروز افتادم. لمس لباش توسط لب هام فوق العاده بود! حسی داشت که بدون شک قشنگ ترین حس زندگیم لقب می گرفت! 

لباش جلوی چشام کش اومدند. نگاهم رو بالا کشیدم و به چینی که کنارش چشماش به وجود اومده بود خیره موندم. داشت می خندید؟

پر از شیطنت، چشمکی به روم زد و لپم رو پر از حرص بین انگشتش کشید:

-داری به چی فکر می کنی که اینجوری سرخ شدی بچه پررو؟

بی اراده و ترسیده جفت دستام بالا اومد و روی لپام نشست:

-وای! سرخ شدم مگه؟

اینبار، شلیک خنده‌ش به هوا بلند شد. اون می خندید و من محو خندش شده بودم. چی میشد اگه این خنده ها برای همیشه مال من می شدند؟

-خیلی خلی بخدا!

این رو با خنده گفت و من توی دلم به پونه ای که همیشه به باربد می گفت برج زهرمار چشم غره رفتم. چه طور دلش می اومد به باربد با این چشمای خندونش بگه برج زهرمار؟

-الو؟ چرا امروز همش تو هپروتی؟ چیزی زدی؟

کلافه دستی به پیشونیم کشیدم و ببخشیدی زیر لب گفتم:

-اشکال نداره. نترس! قرار نیست اتفاقی بیفته که اینجوری رفتی تو فکر. آب پرتقالت رو بخور.

به سرعت نور گردنم رو بالا کشید و ناباور نگاهش کردم. منظورش از این حرف چی بود؟

از جاش بلند شد و داشت به همون سمتی که می رسید به بالکن می رفت که به سرعت از جام پریدم و سمتش دویدم. قبل از اینکه حتی متوجه نزدیک شدن من به خودش بشه، بهش رسیدم و دستامو دور پیچیدم. سرم رو به کمرش چسبوندم و پر از التماس و بغض نالیدم:

-نه باربد. نگو که می خوای بذاری از زندگیت برم بیرون. توروخدا اینکارو با من نکن!

خشک و صامت، سر جاش ایستاده بود و حرکتی نمی کرد. نفس عمیقی از بوی تنش کشیدم و تند تند شروع به بوس کردن کمرش کردم. نمیذاشتم! نمیذاشتم اینجوری من رو از زندگیش بیرون بفرسته.

به لطف کفش های پاشنه داری که به پا کرده بودم، با کمی تلاش، تونستم لبامو به پشت گردنش برسونم. پشت گردنش رو چند بار بوسیدم و اون کلافه، دستامو از دور شکمش باز کرد و برگشت. بازوم رو چنگ زد و داد کشید:

-معلوم هست داری چه غلطی می کنی؟

از ترس دادی که کشیده بود، توی خودم جمع شدم و اشک به چشمام هجوم آورد. چند لحظه ای نگاهم کرد و بعد، پوف عصبی کشید. اشک از چشمام فرو ریخت و اون بازوم رو ول کرد. فایده ای نداشت! باید از همون اولش می فهمیدم این مرد اهل عاشق شدن نیست!

باربد با آشفتگی نگاهم کرد و بعد، چرخید و پشتش رو بهم کرد. هر دو دستش رو توی موهاش فرو کرد و صدای هق هق ریز من بلند شد. با مظلومیت گفتم:

-باشه من میرم. من میرم باربد ولی یادت باشه اگه هزار سال هم بگذره هیچ کس پیدا نمیشه که به اندازه ی من دوستت داشته باشه. من حاضر شدم بخاطر ثابت کردن دوست داشتنم به تو، از مهم ترین داراییم بگذرم. می دونی این یعنی چی؟

-بسه! گریه نکن!

اعتنایی نکردم و دلم می خواست با گریه بغض سنگینم رو سبک تر کنم اما نمی دونستم با این کار آتیش عصبانیتش رو شعله ور تر می کردم:

-سگ نکن منو جانا، گفتم گریه نکن!

تکیه م رو از دیوار گرفتم و قصد رفتن کردم. جای من توی این خونه و این فضای نفسگیر که هر لحظه کوچیک شدنم رو توی سرم می کوبید نبود و باید می رفتم. باید می رفتم و تا ابد به درد خودم می مردم. کیفم رو از روی مبل چنگ زدم و همونطور که موهای آشفته م رو توی شالم مینداختم به سمت در مقابلم قدم برمی داشتم. دست لرزونم روی دستگیره نشست و همین که خواستم تکونی بهش بدم به عقب کشیده شدم و توی بغل خوشبوی باربد مبحوس شدم.

قلبم داشت از شدت هیجان نفس های آخرش رو می کشید و صدای دیوونه ی کننده ی باربد زیر گوشم جون دادن قلبم رو سخت تر می کرد:

-هم می خوام بری و هم نه! چی کار کنم باهات هان؟

سرم رو بالا کشیدم و با چشم های نم دارم نگاهش کردم. نمی دونم چطور اما انگار با این نگاه بی تابش کردم که گفت:

-وقتی گریه می کنی یه چیزی تو چشم هات آدمو میخکوب می کنه. یه چیزی که یه چسب می زنه به دهنت و خفه ت می کنه!

مات حرفش بودم که یهو لب هام رو به اسارت لب هاش کشید و من هم بی اختیار همراهیش کردم. داشتم شیرین ترین طعم دنیا رو می چشیدم که طولی نکشید طعمِ تلخِ زهر جایگزین طعم لب هاش شد‌. دست هاش به قصد دریدن لباسم روی کمرم نشستند و ضربان قلبم این بار بخاطر حدسی که می زدم شدت گرفت‌. با یه حرکت کل هیکلم رو بین دست هاش گرفت و با نفس های کوبنده و سوزانش روی صورتم زیر هیزم باورهام کبریتی کشید.

*****

با قدم های کم جونی به سمت پنجره ی اتاق رفتم. نمای روشن ساختمون ها تو دلِ غروب گرفتگی قلبم رو بیشتر می کرد. دلم بیشتر از هر چیزی بغل پارسا رو می خواست. پارسایی که دست روی موهام بکشه و با این کار آرومم کنه. پارسایی که اونقدر مزه بریزه تا خنده روی لب هام نقش ببنده. دلم برادری رو می خواست که مسلماً هیچ وقت نمی فهمه خواهر یکی یدونه اش توی یکی از روزهای دلگیر آبان ماه با کمال حماقت با دنیای دخترونه ش برای همیشه خداحافظی کرده!

نفس لرزونم رو بیرون فرستادم و نگاه از فضای مقابلم گرفتم. حالم اونقدری بد بود که هر لحظه حس می کردم دارم بالا میارم. انگار دیگه از اون عشق بازی چند دقیقه ی پیش خبری نبود و تازه فهمیده بودم دقیقاً چیکار کردیم!

حتی توان این رو نداشتم نیم نگاهی حواله ی باربدی که حدس می زدم حالش دست کمی از حال بد من نداره بکنم. مانتوم رو از روی زمین برداشتم و همونطور که با پوزخند تلخی به تن می کردم مشغول خودخوری کردن شدم. چی نصیبم شد؟ جز لحظاتی که شک نداشتم فرشته ی عذاب از این به بعد منه، جز باربدی که شک نداشتم حتی به نگهبان این ساختمون هم معرفیم نمی کنه!

بغض سنگینم رو به سختی بلعیدم و بی هیچ حرفی از اتاق بیرون زدم. اونقدر کلافه و گیج و مبهوت بودم که حتی بی اعتنایی باربد هم برام مهم نبود! فقط می خواستم برم… از این خونه، از این ساختمون برم و دیگه هیچ وقت برنگردم!

کیفم که گوشه ی مبل افتاده بود رو برداشتم و همونطور که درد زیر شکمم رو تحمل می کردم قدم های لرزونم رو به سمت در برداشتم. به در رسیدم و بی اختیار کامل به عقب برگشتم تا نگاهی به خونه بندازم. تا چند ساعت پیش این خونه برام پر از حس خوب و بوی اون لعنتی بود اما حالا دیگه این حس توش پیدا نبود! انگار دیوارش دستی پیدا کرده بودند و قصد خفه کردنم رو داشتند. چشم های اشکیم قدرت تحمل صحنه ی رو به روشون نداشتند و کمی بعد با پوشیدن کفشم با حرص در رو بهم کوبیدم. با دو از ساختمون بیرون اومدم و بعد سوار ماشینم شدم. در عرض چند ساعت دنیای رنگی من به دست خودم و حماقتم رنگ سیاه رو به خودش گرفته بود و من چاره ای جز هق زدن برای این کار احمقانه م نداشتم!

با لرز دستی روی فرمون کشیدم و ماشین رو به حرکت درآوردم. تا آخرین توان پدال گاز رو فشار می دادم و باز در حال منفجر شدن بودم… منفجر شدنی که می دونستم جز خودم جسد هیچکس رو خاکستر نمی کنه!

#باربد

چند ساعتی بود که نگاه خستم، به سقف اتاق گیر کرده بود و انگار قصد جدا شدن نداشت. گوشیم از اون موقعی که نمی دونم دقیقاً چه ساعتی بود، ده ها بار زنگ خورده بود. اولین باری بود که حتی نگرانِ نگران شدنِ بارلی نبودم. نگرانِ هیچی نبودم. نگرانِ هیچی نبودم به جز…

چشمای مشکی رنگ توی سرم جون گرفتند. چشماش شبیه به چشمای شخصیت های کارتونی بودند. همونقدر گرد و مشکی و مظلوم. با یه دنیا اشک که توشون شناور بود.

صدای زنگ گوشیم، توی اتاق پیچید. بی اهمیت به شب گذشته فکر کردم. من دقیقاً چی کار کرده بودم؟ جانا کجا رفته بود؟ یعنی الان چه حالی داره؟

سرم به شدت تیر کشید. دو طرف سرم رو فشردم و چشمام رو روی هم گذاشتم. 

داشتم روانی می شدم! از طرفی فکر به کاری که کرده بودم و عذاب وجدانی که داشتم، از طرفی شکستی که برای اولین بار خورده بودم و از طرفی فکر به حالی که الان جانا داشت، کمر به نابودیم بسته بودند. دلم می خواست روزها توی این اتاق بشینم و حتی نور آفتاب رو نبینم. دلم می خواست اینقدر اینجا قایم بشم که سالها بگذره و جانا من رو فراموش کنه. اما… اما پس دنیای دخترونش چی؟

با این فکر شبیه به دیونه ها از جا پریدم. تلو تلو خوران سمت کلید چراغ رفتم و اتاق تاریک رو غرق روشنی کردم. در حالی که تنم از ترس می لرزید، نگاهم رو به تخت دوختم و با دیدن تختی که چند قطره ی خون روش به چشم می خورد، دنیا روی سرم خراب شد.

همونجا کف زمین نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم. تا به حال بکارت هیچ دختری رو ازش نگرفته بودم. من چه غلطی کرده بودم؟ چه طور نتونستم جلوی خودمو بگیرم؟ مگه دیروز تصمیمم رو نگرفته بودم؟ مگه قرار نبود وقتی جانا اومد خیلی عادی باهاش برخورد کنم و اون رو برای همیشه از زندگیم خط بزنم؟ پس چیشد؟

دلم فریاد زدن می خواست. اونقدری که حنجرم پاره بشه اما حتی جون نداشتم که صدام رو بلند کنم. دیشب دقیقاً چی شد؟ اولش قصدم فقط رفتنش بود. وقتی جلوی در دیدمش، اونقدر به نظرم جذاب اومد که دلم خواست بازم وحشیانه ببوسمش. اونقدر که لبای سرخ و هوس انگیزش کبود بشن. اما فقط همین نبود! وقتی پیشش بودم‌، بوی عطرش دلم رو یه جوری کرد. فقط بوی عطرش نبود! بوی تنش هم بود. بوی موهاش هم بود! نرم کننده ای که به موهاش می زد یه بوی خاص و لعنتی می داد که دلت می خواست ساعت های طولانی فقط بو بکشیش.

آروم آروم احساس کردم بهش نیاز دارم! بعد از هفته ها که با هیچ دختری به این تخت کشیده نشده بودم، حالا دلم شدیداً جانارو می خواست. جانا شدیدا خواستنیه. از اونایی که حتی از‌ نگاه کردن به هیکل فوق العادشون کیف می کنی! گذشتن از این دختر برای هر مردی سخته. سخته! لعنتی خیلی سخته!

با تموم اینا، من باز هم می تونستم نخوامش. ولی وقتی بغلم کرد، وقتی شروع به بوسیدنم کرد، وقتی اونطور خالصانه عشقش رو به زبون آورد، وقتی اونجوری اشک ریخت، نتونستم طاقت بیارم. نمی خواستم بره. می خواستم بمونه. برای همیشه!

یک پاسخ به “رمان انقضای عشق پارت شانزده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *