چند لحظه‌ای روی تختم دراز کشیدم و به سقف اتاق زل زدم. افکارِ وحشتناکم بی رحمانه قصد شکست دادنم رو داشتند.

مرگ؟ بمیرم تا از این دوراهی نجات پیدا کنم؟

 قطعاً که خودکشی کار آدم های ضعیف بود اما من مگه ضعیف نبودم؟ دختری ضعیف تر از من وجود داشت؟

کم‌ کم فکر خودکشی توی سرم پر رنگ تر شد. خودم رو از ارتفاع پرت کنم یا قرص بخورم؟

حالم داشت از خودم و افکارم به هم می خورد، اما باز هم دست بر نمی داشتم. شاید اگه خودکشی میکردم و زنده میموندم، دل باربد برام می سوخت و من رو قبول می کرد. هوم؟

کسی تق تق به در زد. جوابی ندادم و چند ثانیه بعد، صدای باربد ضربان قلبم رو روی هزار برد:

-جانا؟

چرا تا حالا نفهمیده بودم اسمم اینقدر قشنگه؟ چرا حالا که باربد اون رو با  این لحن خاص تلفظ کرده بود، این حس به سراغم اومد؟

-بیداری؟

نگاهی به ساعت کردم. یک شب بود و من نمی دونستم واقعاً چی کار کنم. سرجام نشسته بودم و مردد بین باز کردن در و نکردنش، خیره به در اتاق بودم.

جدال بین قلب و مغزم زیاد طول نکشید چرا که از جام بلند شدم و با قلبی که دیوونه وار می تپید، خودم رو به در اتاق رسوندم. چند نفس عمیق کشیدم و در رو به روش باز کردم.

دیدنش اون هم با اون ژست لعنتی که به خودش گرفته بود، یک بار دیگه بهم حالی کرد که من هیچ جوره نمی تونم از این مرد بگذرم. فقط نگاهش کردم و اون مثل همیشه طلبکار گفت:

-چته؟

باز هم فقط نگاهش کردم. سوت و کور بودن خونه نشون می داد کسی بیدار نیست و درست لحظه ای که این فکر از سرم گذشت، باربد دست روی شونم گذاشت و من رو به عقب هل داد. متعجب و عصبی غریدم:

-چیکار می کنی؟

وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. ترسیده بودم! هم از بودنش و هم از اینکه پارسا بفهمه باربد اینجاست!

-برو ببین اگه پارسا بفهمه اینجایی بدبخت میشم!

گوشی توی دستش رو بالا گرفت و صفحه‌ش رو نشونم داد:

-این شر و ورا چیه؟

صداش عصبی بود! عصبی و پر از حرص!

توی لحظه ی اول فهمیدم که گوشی دستش، گوشی بارلیه. نگاهی به استوری که گذاشته بودم کردم و با خونسردی جواب دادم:

-خب؟

-خب و زهرمار! چه مرگت شده از عصر تاحالا؟

پوزخند زدم:

-مگه برات مهمه؟

-معلومه که نه! ولی پارسا برام مهمه.

پر از تمسخر برگشتم و در حالی که روی تختم می نشستم جواب دادم:

-پس نگران رفیقتی نه من!

دست به کمر نگاهم می کرد:

-تا کی می خوای بچه بازی در بیاری؟ این کارا یعنی چی جانا؟ چرا حرف حقیقت که می شنوی فاز خودکشی و از این مسخره بازیا بر می داری؟ 

صدام رو بی توجه به هرچیزی بالا بردم و از نفرت گفتم:

-حرف حقیقت اینه که تنم رو در اختیارت بذارم تا داشته باشمت؟ لعنت به عشقی که بخواد با این چیزا به ثمر بشینه! حالم از تو بهم می خوره. حالم از خودم بهم می خوره. حالم از همه چی بهم می خوره.

چشماش درشت شده بودند. انگشت اشارشو رو لبش گذاشت و با غیض غرید:

-هیششش!

و بعد در حالی که سمتم می اومد، ادامه داد:

-می خوای پارسا رو بیدار کنی؟ چرا صداتو میندازی رو سرت؟

اشکم بی اراده پایین افتاد. اون کنارم نشست و من با سری فرو افتاده نالیدم:

-هیچی آرومم نمی کنه. کاش هیچ وقت نبودی باربد. تو داری زندگیم رو به نابودی می کشی!

مکثی کرد و نفس پرصدایی بیرون فرستاد. بی اختیار سرم رو به سمتش چرخوندم و این بار اون سرش رو پایین انداخت.‌‌ منتظر نگاهش کردم که سرش رو بالا آورد و با ابروهایی در هم گفت:

-کسی زورت نکرده باهام باشی و مجبور به ثابت کردن عشقت بشی!

حال خرابم رو بدتر کرد. اومده بود از نیتم منصرفم کنه و حالا داشت این قصد و نیت رو پررنگ تر می کرد. نگاه منفورم رو ازش گرفتم و با حرص گفتم:

-آره مجبورم! می دونی چرا؟ چون من و تو هر دو قلب داریم اما با این تفاوت که قلب من هر لحظه به عشق تو می تپه و قلب تو از جنس سنگه! سفت و سخته! خودخواه و بیشعوره! نفهمه، نفهم!

با دستام محکم تشک تخت رو فشار می دادم و باز هم آروم نمی شدم. دلم می خواست اونقدر جیغ و فریاد بزنم تا سبک بشم. چند ثانیه ای به همین منوال گذشت و نمی دونم چی شد که یکهو یکی از دستام بالا اومد و توسطش لمس شد! توسط… باربد؟! باربد! باربد دستم رو گرفته بود؟!

نگاه ماتم بالا اومد و روی چهره ش نشست. روی نگاه پر نفوذ و لبخندی که روی لب هاش نقش بسته بود. اونقدر خیره ی لب هاش موندم که بالاخره تکونی بهشون داد:

-حالا آروم شدی؟

بی حرف نگاهش کردم. تنم گر گرفته بود و خودم هم باورم نمی شد! تا همین چند لحظه ی پیش ازش متنفر شدم و حالا دلم می خواست براش بمیرم! برای چشم های خوش رنگ و نگاه مهربونش، برای نرمی دست هاش!

مهلت نداد خیره گیم بیشتر بشه. مجدد لب باز کرد اما این بار همزمان مشغول بازی کردن دستش با دستم شد:

– من نمی فهمم، مگه قلب بیشعوره؟!! یا قلب نفهمه؟!

لب هام کش اومد و نمی دونم چی شد یهو هر دومون پقی زیر خنده زدیم. باربد داشت می خندید، داشت برای من می خندید و مقابل چشم های عاشقِ من دلبری می کرد! این اوج خوشبختی نبود؟

بی اراده بود اما من هم مشغول ور رفتن با انگشت های دستش شدم. داشتم به بهترین شکل ممکن آروم می شدم و افسوس که بیشتر از آروم شدن، ترس این رو داشتم که هر لحظه دستش رو از دستم بیرون بکشه و از پیشم بره!

به همین خاطر به چشم هاش زل زدم و جسارت به خرج دادم:

-هنوز آروم نشدم!

متاسف سری تکون داد و طی یه حرکت منو به سمت خودش کشید. تقریباً توی بغلش پرتاب شدم و قلبم داشت از این حجم از هیجان دیوونه وار به در و دیوار قفسه ی سینم می کوبید. من توی بغل باربد بودم؟ مثل اون شب؟ این آرامش بخاطر عطر تنشه که زیر دماغم رژه می ره؟ خدایا… من واقعاً زنده م یا مُردم؟!

تو سردرگمیم گم بودم که صدای باربد باعث شد خودمو پیدا کنم:

-بچه پررو! دلم می خواد وقتی اینطوری پررو بازی در میاری خفت کنم!

نفس عمیقی از بوی بدنش کشیدم و قلبی که مثل بچه ای بازیگوش بالا و پایین می پرید رو توی مشتم فشردم. سرم رو روی شونش گذاشتم و همونطور که با دستم روی بازوش خط های فرضی می کشیدم گفتم:

-اگه خفم کنی خیلی عالی می شه اینطوری دیگه اینقد عذاب‌…

از بغلش جدام کرد و حرفم رو نصفه و نیمه باقی گذاشت. اخماش دوباره برگشته بودند و این بار با لحن سردی گفت:

-دیگه نمی خوام از این چرت و پرتا بشنوم!

سرم رو پایین انداختم و با ذوقی که داشت از وجودم پر می کشید جوابش رو دادم:

– مگه دروغ می گم؟ شاید امشب کنارم باشی و دردم رو درمون کنی اما دیگه نیستی… این درد و عذاب هم همیشگیه، پس چه بهتر که خفم کنی و بم…

به سرعت با دستش چونم رو بالا کشید و لب هام رو به اسارت لب هاش برد. لحظه ای حس کردم نفس نمی کشم و هین لرزونم آلارمی برای شروع این هم آغوشی داد اما باربد توجه ای نکرد. داشت لب هامو می بوسید؟ داشت به بدترین روش ممکن خفم می کرد؟!

انگار از تنم آتیش می بارید و نفسای تندم جایی بین نفسای خشمگین باربد گم شده بود. چندثانیه ای تو مرگ شیرینی که تقدیمم کرده بود غرق بودم که خودش رو عقب کشید و نگاهش رو دزدید. نفس نفس زنان به حرف اومد و همزمان از روی تخت بلند شد:

– خوب خفه شدی؟! دیگه زر اضافی نزن پس!

زیر لب با صدایی مرتعش نالیدم:

-چرا… چرا منو… بوسیدی؟

همیشه از زمانی که فهمیدم عشق یعنی چی، از همون وقتایی که توی رمانای عاشقانه ای که می خوندم غرق می شدم، دوست داشتم روزی توسط عشقم بوسیده بشم! با اینکه تجربش نکرده بودم اما می دونستم که حس شیرینیه اما همیشه دلم می خواست این بوسه با عشق باشه! با دلدادگی و وابستگی و جنون باشه. نه از سر عصبانیت و زور و‌اجبار! باربد با اینکه یک خوشی آنی تقدیمم کرد، اما به جاش یک دنیا غم توی دلم نشوند. اون اولین بوسه ای که از عشقم گرفته بود، به گند کشیده بود!

فقط و فقط به چشمایی که همون یه ذره امید هم ازشون پر کشیده بود خیره موند. اونقدر که سرم رو پایین انداختم و در حالی که آب گلوم رو قورت می دادم تا بغض لعنتیم پایین بره، خطاب بهش گفتم:

-میشه… بری؟

اومده بود آرومم کنه اما بدتر همه چیز رو بهم زهر کرد! نفس کلافه‌ش رو پر صدا بیرون فرستاد و از گوشه ی چشم دیدم که باز هم کنارم نشست:

-به من ‌نگاه کن!

کمی مکث کردم و بعدش، نگاهمو به چشماش دوختم. به چشمایی که دیگه خونسرد نبودند! خنثی و یخ زده نبودند. 

طره ای از موهای فر بلندم، از روی پیشونیم رد شده بود و جلوی یکی از چشمام رو گرفته بود. نگاه باربد مجذوب اون طره بود و به جای دیگه ای نگاه نمی کرد. طولی نکشید که دستش رو بالا آورد و او چند تار مو رو به آروم بین انگشتش گرفت و کشید. مثل فنر کشیده شد و باربد رهاش کرد. دوباره به حالت قبلش برگشت و باربد تک خنده ی بامزه ای کرد:

-چه قدر باحاله!

باور کردنی نبود! مرد خشک و خشن من، مثل بچه ها شیطنت می کرد. 

با شیطنت چشمکی به روم زد و گفت:

-می خوام یه چیزی بگم اما می ترسم پررو بشی!

خودم رو عقب کشیدم تا به دیوار پشت سرم تکیه بدم. با این کارم باربد هم کمی خودش را عقب تر کشید و کمرش رو چرخوند تا بتونه راحت تر نگاهم کنه. دستش رو تکیه گاه بدنش کرد و با پررویی، خیره و بدون پلک زدن بهم زل زد.

بی اهمیت گفتم:

-نترس پررو نمیشم. تو نمی ذاری کسی جلوت پررو بشه.

لبخند از روی لبش پر کشید. جدی و خیره، تک تک اجزای صورتم رو با دقت از نظر گذروند. از نگاهش پر از حس شدم و اون بعد از مکثی طولانی گفت:

-اگه بگم خوشگلی، پیش خودت رویا نمیسازی که از من خوشش میاد؟

هاج و واج نگاهش کردم و تنم از هیجان داغ شد. الان‌ به من گفت خوشگل؟

شونه ای بالا انداخت و دستی روی ته ریشش کشید. با حالتی متفکر گفت:

-آخه وقتی از دخترا تعریف می کنی فکر میکنن مالین و پررو میشن. خب چه ربطی داره؟ کسی که خوشگله رو باید گفت خوشگله! دلیل نمیشه به هرکی گفتی جذاب، خوشگل یا خوشتیپ، عاشقش باشی. دلیل میشه؟

منگ و بی حرکت فقط نگاهش کردم. خودش ادامه داد:

-خب تو واقعا فیس بامزه ای داری. از این بچه کوچولوهای لپ لپو که آدم دوس داره گازشون بگیره. 

خودش خندید و من براش مردم! وقتی اینجوری حرف می زد می شد نگاش کرد و براش نمرد؟

آب گلوم رو فرو دادم و خیلی بی معنی پرسیدم:

-بچه دوس داری؟

لبخند روی لبش خشک شد و نگاهش رنگ دیگه ای گرفت. لب های کش اومدش، آروم آروم جمع و ابروهاش به هم نزدیک شدند. ترسیدم و تو دلم به خاطر این سوال احمقانه به خودم لعنت فرستادم! من که این مرد رو می شناسم، چرا اینقدر حرفای چرت و پرت می زنم؟

همینطور داشتم با خودم می جنگیدم و خودخوری می کردم که یکهو با صدای ناراحتی جواب داد:

-آره!

با تعجب نگاهش کردم. هر دو دستش رو به تشک تخت تکیه زده بود و به رو به روش نگاه می کرد، اما مشخص بود اصلا توی این دنیا نیست! وقتی شروع به حرف زدن کرد، کاملا متوجه شدم که واقعا توی این دنیا نیست!

-اون شبی که از اون دختر توی مهمونی پرسیدی یادته؟ افسون یه موقعی دوست دخترم بود! می دونم که از پارسا پرسیدی و فهمیدی بهت دروغ گفتم. من و افسون، غیر ممکنه که دیگه ما بشیم!

پس این لحن ناراحت به خاطر وجود اون دختره! پس داره توی خاطراتشون دست و پا می زنه که داره همه ی زندگیش رو برام میگه و اصلا حواسش نیست!

-بهم خیانت کرد. بارها و بارها. حتی یک بار هم معذرت نخواست. یک بار هم برای کارش توضیح نداد. یک بار هم دلش برام نسوخت. می دونست چه قدر می خوامش. می دونست چه قدر روش حساسم اما هرز پرید و فکر منو دلم رو نکرد. فکر نکرد چطور از دیدن خیانت کسی که عاشقشم می شکنم. هیچ وقت فکر منو نکرد!

هیچ دختری، تاکید می کنم، هیچ دختری توی دنیا پیدا نمیشه که عشقش جلوش بشینه و از احساسش به دختر دیگه ای بگه و بتونه آروم بگیره. حتی اگه اون احساس مرده باشه! حتی اگه برای خیلی وقت پیش باشه، باز هم حالت رو بد می کنه. باز هم دلت رو می سوزونه.

-دخترا همه همینن‌. یا می خوان مثه قله فتحت کنن و برن سراغ قله ی بعدی، یا می خوان پول خرجشون کنی. احساس سرشون نمیشه. اولش برای اینکه عاشقت کنن خودشون رو مجنون و دیونه نشون میدن اما به محض اینکه بفهمن براشون له له می زنی، دورت می زنن و میرن سراغ بدی. فکر میکنن هرچی بیشتر کشته مرده داشته باشن، خفن ترن! 

پوزخند تلخی زد و ادامه داد:

-همیشه بچه دوست داشتم. به نظرم خیلی حس خوبیه که بدونی یه نفر از وجود توعه و هیچ وقت رهات نمی کنه. همیشه برای تو می مونه. تو مالکشی. حتی اگه ۹۰سالش بشه!

راست می گفت. تاحالا مادر نشده بودم ولی به نظرم خیلی حس قشنگیه که بدونی یه نفر ذره ذره از وجود تو تغذیه می کنه و متولد می شه. تو مالکش باشی و اون تورو بیشتر از هرکسی دوست داشته باشه. 

-اون موقع ها که با افسون بودم، خیلی وقتا خودمو تصور می کردم که دوسه تا بچه ی قد و نیم قد دورمو گرفتن و افسون رو‌ مامان صدا می کنن. تمام آرزوم شده بود همین. اما الان… الان دقیقا نمی دونم آرزوم چیه. خیلی وقته دیگه هیچ آرزویی ندارم. تنها دلیلی که برای زندگی کردن دارم، وجود داره بارلیه. می خوام خوشبختیشو ببینم. عروس شدنشو. مامان شدنشو. دایی شدنمو!

خندید. منم لبخند زدم. دایی به این بداخلاقی نوبره!

انگار حرف دلم  رو خوند که گفت:

-فقط می ترسم بچه های بارلی از ترسشون نتونن حتی دایی صدام کنن.

جفتمون خندیدیم و او خیره به صورتم گفت:

-بچه دوس دارم اما حالا دیگه کسی نیست که بخوام ازش بچه ای داشته باشم. ترجیح میدم منتظر بمونم تا بچه های بارلی رو ببینم و کارایی که دلم می خواست برای بچه ی خودم بکنم برای اونا انجام بدم.

مغموم و گرفته نگاهش کردم. باربدِ من، اونقدری که نشون می داد وحشتناک و بی رحم نبود! 

حالا دیگه فهمیده بودم که چرا ازم فاصله می گیره و چرا از شروع یه رابطه ی جدید می ترسه. افسونِ عوضی باربد رو جوری نسبت به زن ها بدبین کرده که اون نمی تونه به کسی حس خوبی داشته باشه. احساس می کنه همه می خوان یا ازش سواستفاده کنند یا به احساساتش لطمه بزنند!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *