با دیدن اشکان از دور، به قدم هام سرعت بخشیدم. با پسری هم سن و سال خودش حرف می زد و نوشیدنی می خورد. پشت سرش که قرار گرفتم، دستم رو روی شونش گذاشتم. برگشت و با دیدنم اخماش از هم باز شد:

-به به ببین کی اینجاس!

دست دادیم و من در حالی که یک دستم رو توی جیب شلوارم می کردم، براش ابرویی بالا دادم:

-جدیدا نمی بینمت اصلا. کجایی تو؟

-درگیر شرکت و کار. اوضاع شرکت حسابی بهم ریخته و بابامم همش رو مخم رژه میره. میگه دل به کار نمیدی. یه مدتی کلا از خوش گذرونی کشیدم کنار تا شرکتشو از لجنی که توش گیر افتاده بود نجات بدم.

این فضا، اصلا به این پسر نمی خورد. از خانواده ی اصیلی بودند و خودش اصلا اهل دختر بازی نبود! همیشه می گفت فقط میام که یکم دلم باز بشه و کاری به کار بقیه ندارم.

گارسونی از کنارم رد شد و من از داخل سینی دستش، جامی که محتویاتش سفید رنگ بود برداشتم. جام رو زیر دماغم گرفتم و بو کشیدم. محشر بود! 

با اشکان گوشه ای ایستاده بودیم و مشغول حرف زدن در مورد موضوعات کاری شده بودیم، که یک آن، چیزی به شدت پشت کمرم خورد. اصلا توقعش رو نداشتم بخاطر همینم تعالم بهم خورد و یکم به جلو پرت شدم و اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد!

اول با دهنی که از تعجب بینش فاصله افتاده بود، به لباس اشکانی که خیس شده بود نگاه کردم و بعد سرم رو چرخوندم تا ببینم دقیقا کدوم احمقی اینجوری خورده به کمرم. 

با دیدن جانا، دهنم به طور کامل بسته شد. چشمای درشتشو با مظلومیت و ترس بهم دوخته بود و لب های کوچولوش جمع شده بودند.

-خانم حواست کجاس؟ ببین با لباس من چیکار کردی؟ 

صدای اشکان باعث شد تازه یادم بیفته که چه گندی زده. اخم وحشتناکی روی صورتم نشوندم و جانا که فقط و فقط حواسش به من بود با دیدن اخمم ترسید و سریع و پشت هم شروع به حرف زدن کرد:

-ببخشید آقای مهرزاد. فضای این قسمت‌ خیلی تاریک بود من ندیدمتون. امشبم یادم رفته لنزای طبیم رو بذارم، همه چیو تار می بینم.

هنوزم پر از اخم و خیره نگاهش می کردم. اون اما، دست پاچه سر چرخوند و خیره به اشکان با مظلومیتی که هر کسی جز من رو رام می کرد، گفت:

-خیلی معذرت می خوام ازتون. ببخشید!

لبای کوچولوش رو عین بچه ها جمع کرد و سرش رو با مظلومیت پایین انداخت. پوفی کشیدم و گفتم:

-باشه برو.

-بازم معذرت…

بین حرفش پریدم و محکم گفتم:

-برو!

به اشکان نگاه کردم. دستی که باهاش پیرهن سفیدش رو از تنش فاصله داده بود تا بهش نچسبه، توی هوا خشک شده بود و نگاهش، مسیری که جانا رفته بود رو دنبال می کرد. یه جوری بود! خیره و بدون پلک زدن، روبه روش رو نگاه می کرد و حدس اینکه از اون دختر بچه خوشش اومده کار سختی نبود.

دست روی شونش گذاشتم و با تمسخر گفتم:

-نخوریش یوقت؟

-ها؟!

-نمی خوای لباستو عوض کنی؟

تازه انگار یاد لباسش افتاد. سرش رو پایین کشید و با اخمی که ناشی از درموندگی بود گفت:

-وای حالا لباس از کجا بیارم؟

جام نوشیدنیش رو از دستش گرفتم و با جام خودم، روی میزی که اون جا بود گذاشتم. 

-دنبالم بیا!

و خودم به سمتی که می دونستم می تونم پیداش کنم قدم برداشتم.

توی اون فضای تاریک و پر دود، به راحتی دیدمش! مثل همیشه لباس کوتاه و زننده ای پوشیده بود و داشت با مردی که خیلی بیشتر از خودش سن داشت، لاس می زد. دیگه برام مهم نبود! دیگه هرز پریدناش، خیلی وقت بود که برام مهم نبود!

-افسون؟

سرش رو به شدت چرخوند و نگاهش قفل نگاهم شد. یه موقعی، درست وقتی بیست و دو سالم بود، شاید با این چشمای خمار و کشیده و این صورت شدیدا جذاب، دلم می لرزید اما نه حالا! من دیگه هیچ وقت، دلم برای هیچ دختری نمی لرزید! هیچ وقت!

مردی که کنارش ایستاده بود رو پی نخود سیاه فرستاد و به سمتم اومد. با دلبری دستش رو جلو کشید و گفت:

-می بینم آقای جذاب به دیدن این بنده ی حقیر اومده! خبریه؟

حتی از دست دادن بهش هم حالم بد میشد. شاید بعد از افسون بود که فهمیدم دخترا فقط به درد همین می خورن! سکس و خوش گذرونی. همین و بس!

بدون اینکه حرف اضافه ای بزنم گفتم:

-یه پیرهن جور کن واسه رفیقم. همین حالا!

اونقدری هنوز ازم حساب می برد که بدون چرا و ولی و امایی، به طبقه ی بالا بره و اشکان رو هم با خودش ببره. روی مبلی که همون قسمت گذاشته بودند نشستم و به این فکر کردم که چه قدر خوب شد که با افسون آشنا شدم. چه قدر خوب شد که فهمیدم هیچ دختری جز بارلی، لیاقت دوست داشتن نداره!

بی اراده به یاد خیانتاش افتادم. به یاد رابطه ای که مثل آب خوردن به فاک داد و اصلا هم عذاب وجدان نداشت! حتی یک بار هم ندیدم پشیمون باشه و ازم معذرت بخواد. منم ازش معذرت خواهی نخواستم. فقط خواستم بره و دیگه اسمی ازم نبره! من شاید یه روزی دوستش داشتم، اما این دلیل نمی شد که فراموشش نکنم. خیلی زود فراموشش کردم و از یادم بردم که یه روزی چقدر احمق بود که می خواستم فقط برای یک نفر باشم و اونم فقط برای من باشه. آدم ها نمی تونن فقط متعلق به یک نفر باشند! این یک واقعیت محضه!

چند دقیقه ای به کثافت کاریاش و تجربه ای که نصیبم کرد فکر کردم و در آخر توجه‌م معطوف رقص مسخره ی دختر و پسر رو به روم شد. ولوم موزیک نسبت به چند دقیقه ی پیش بهتر شده بود و این کمی این مهمونی رو قابل تحمل می کرد.

یه پام رو روی پای دیگه م گذاشتم و همین که خواستم کمی خودم رو با گوشی مشغول کنم با شنیدن صدای تق تق کفش پاشنه  بلندی که حدس می زدم نشونی از اومدن افسونه، بیشتر حواسم رو پرتِ گوشی کردم.

صدای قدم هاش نزدیک شد و دست خودم نبود که نگاهم رو به پاهای خوش تراش و اندامی که حالا برام خبر از اومدن جانا می داد سپردم. مردد جلو اومد و با نگاه بی اعصابِ من رو به رو شد. دست هاش رو توی هم گره زد و در آخر با فاصله ی زیادی به من روی مبل نشست.

– آقای مهرزاد، باور کنید من اصلاً قصد…

دستم رو به نشانه ی “کافیه” بالا آوردم و اخمی کردم:

– نیاز نیست توضیح اضافه بدی. پیش میاد!

نگاه مظلومی سمتم انداخت و عجیب نبود اگه پیشی کوچولو صداش می کردم. سعی کردم نگاهم رو ازش بگیرم و اون هم بره پی کارش اما همونطوری نشسته بود و تا خواستم تیکه ای مهمونش کنم، صدای پر از حسادت افسون روی اعصابم خط کشید:

– باربدی؟ اینجایی هنوز؟

سر چرخوندم و به افسون و اشکانی که هر دو، خیره و بدون پلک زدن جانارو نگاه می کردند، چشم دوختم.

نیومده چشم غره ای حواله ی افسون کردم و اون با نگاه تهدید آمیزی که قهقهه رو مهمون وجودم می کرد جانا رو دید زد. خیلی جالبه! سر کسی غیرتی میشه که بارها بهش خیانت کرد؟ مسخره نیست؟

نتونستم تحمل کنم و لبخند کمرنگی گوشه ی لبم نشست. اشکان هم روی مبل رو به روی ما نشست و مشخص بود از دید زدن جانا سیر نشده!

جانا مظلومانه سرش رو پایین انداخت و انگار در مقابل نگاه افسون کم آورد که با صدای لرزونی که لرزشش رو فقط من می فهمیدم گفت:

– من برم شما راحت باشین، شب خوش.

از جاش بلند شد و همین که خواست قدمی بر داره، جوری که توی دید افسون باشه، دست جانایی که داشت از جلوم در می شد گرفتم‌. اون مبهوت نگاهم کرد و من نگاهم رو به چشم های مشکی ای که با خط چشم همرنگش حسابی جذاب شده بود سپردم و با غرور خاصی گفتم:

– نیازی نیست بری. راحتم، بمون همینجا!

و فشاری به انگشتای کوچیکش آوردم. دستش یخ یخ بود و نگاهش پر از حسی ناشناخته. اولش انگار حالش روبه رو نبود اما کمی بعد، با ذوقی بچگونه روی مبل نشست. از حرکتش لبخندی روی لبم نشست و شک نداشتم که افسون این لبخند رو طور دیگه ای معنی می کنه. به درک! هر فکری خواست بکنه، حق نداره حداقل جانارو مثل خودش جادوگرِ تیغ زن بدونه! اون هم جانایی که اینقدر بی تجربه‌س که جلوی من به تته پته می افته و نمی تونه زبون بریزه!

افسون بی حرف از جاش بلند شد و بعد از این که به سمت اشکان رفت و حرفی دم گوشش زد، با مدل خاص راه رفتنش میون مست و پاتیلا رفت و مشغول رقصیدن شد.

یه حالی شدم. لبخند از روی لبام پر کشید و عضلاتم سفت شدند. چه قدر راحت دید و گذاشت و رفت! من حسادت کی رو تحریک ‌می کنم؟ زنی که جز تست کردن مردای این شهر به چیزی فکر نمی کنه؟ 

اعصابم خرد شد. من اهل ناراحت شدن و غصه خوردن نیستم ولی یک‌ آن حس بدی کل وجودم رو گرفت. این هوس باز بودن رو، افسون یادم داد! من اینجوری نبودم. یه موقعی، درست همون وقتایی که افسون رو دوست داشتم، دلم یک زندگی آروم می خواست با کسی که دوستش داشتم. اما وقتی افسون بهم خیانت کرد و اونجوری از زندگیم رفت، عقده ای شدم. دلم می خواست هر روز من رو با یه نفر ببینه و فکر نکنه به خاطر از دست دادنش ناراحتم! دلم می خواست حرص بخوره از اینکه جاش رو با بقیه پر کردم. دلم می خواست بدونه منم می تونم مثه اون باشم. کم کم این کار برام عادت شد. اینکه هر روز با یه دختر باشم و بعد از خودم برونمشون. انگار داشتم تقاص افسون رو از دخترای دیگه می گرفتم. انگار با این کار روحم رو ارضا می کردم. حالا و توی این زمان، جوری به لاشی بازی عادت کردم که نمی تونم کنارش بذارم. و مقصر همه ی اینا، اون دختر بی وجدانیه که اینطوری تو بغل تو مرتیکه می رقصه!

پوف کلافه ای کشیدم و سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم. سرم رو به سمت جانا چرخوندم و با نگاه خیره ش رو به رو شدم. منتظر نگاهم کرد و در آخر تیر تلخ زبونم خیره گی پر منظور نگاهش رو زخمی کرد:

– حالا می تونی بری پیش برادرت، البته اگه تا الان بیهوش نشده باشه!

گیج و مات نگاهم کرد و در آخر خنگ تر از همیشه گفت:

– آهان!

به ضرب از جاش بلند شد و به محض پشت کردنش، لبخندم برای چندمین بار خودنمایی کرد و دست خودم نبود که زیر لب زمزمه کردم:

– دیوونه ی کوچولو!

نگاه خیره ی اشکان رفتن جانا رو بدرقه کرد و من برای جمع کردن حواس پرت شدش، خطاب بهش گفتم:

– عجب پیراهن خوش رنگی داده بهت، آبی!

با خنده سری تکون داد و انگار چیزی یادش افتاده باشه، یهو قیافش جدی شد‌.

– این دختره‌… می شناسیش؟ تا حالا ندیدمش اینجا.

ابرویی بالا فرستادم و با پوزخند جوابش رو دادم:

– اولین باره می بینیش، فکر نمیکنی زوده واسه اینکه بخوای مخش کنی؟ خواهر پارساست، می شناسی که؟

چشماش گرد شدن و با لبخندی آمیخته به ذوق گفت:

– عه؟ پارسای خودمون؟ چه خوب!

سری تکون دادم و زیر لب پر از تمسخر گفتم:

– آره… خیلی خوب!

بدون اینکه منتظر جوابم باشه، بلند شد و به سمتم اومد، دستش رو جلو آورد و تقریباً استارت مخ زنیش رو زد.

– چاکرِ داداش، خوشحال شدم دیدمت. یه روز میام آژانش بهت سر می زنم، من برم فعلاً.

لبخند کجی به روش زدم و عین خودش خداحافظی کردم. با رفتنش سرم رو به اطرافم چرخوندم و نفسِ کلافم رو بیرون فرستادم.

باید اعتراف کنم که امشب مثل همیشه نبود. خوش نگذشت و برام مسخره تموم شد. البته جز اون جایی که جانا رو دیدم! توی نگاه اول اصلاً انگار کارمند من نبود و اون رو نمی شناختم. این بُهت شاید کمی مزه به مهمونی مزخرف امشب اضافه می کرد و به خاطر همینم از اومدنم پشیمون نبودم. 

جانا شاید قبل از امشب و این مهمونی، برام شبیه به دختر بچه ها بود، اما از امشب برام دختر خوش هیکل و بیبی فیسیه که شبیه به عروسکاس! 

من دست خودم نیست که از دخترای خوشگل و خوش هیکل خوشم میاد. واقعا دست خودم نیست!

بی حوصله از جام بلند شدم و بعد از مرتب کردن لباسم به سمت در خروج رفتم، امشب خیلی بی حوصله و کلافه بودم و شک ندارم بخاطر تنهاییم توی خونه و نبود بارلیه!

درو باز کردم و همین که خواستم از پله های طویلش پایین برم، با شنیدن صدای گرفته ی پارسا مجبور به ایستادن شدم و به عقب برگشتم.

– کجا می ری باری؟ صبر کن باهم بریم دیگه. امشب با حیا شدی، به دخترای جیگر اینجا هم محل ندادی، خبریه کلک؟

خبر نداشت خواهر خودشو حسابی دید زده بودم؟

چشم غره ای حواله‌ش کردم و لب هام رو روی هم فشردم. می دونست از مخفف کردن اسمم به این شکل و اینقدر لوس چه قدر بدم می اومد و مخصوصا برای حرص دادنم هر دفعه اینجوری صدام می زد. جوابش رو ندادم. به راهم ادامه دادم و اون باز هم با پر حرفی به دنبالم اومد، از کیس هایی که امشب نتونست جلوی خواهرش کامل مخ کنه و لذت ببره گفت و حسابی غر زد، اینقدر نالید که به حیاط ویلا رسیدیم و در آخر حرف متفاوتی زد و بالاخره موفق شد عکس العملی از من کش بره:

– باربد جون داداش یه چی می گم نه نگو، بچه ها دو ساعت دیگه برنامه دارن، نمی خوام با این حالم برم پیششون و حواسم به جانا باشه، می شه تا خونه برسونیش؟ آدم درست و حسابی تر از تو اینجا نیست بخدا، جون داداش نه نگو!

لبام رو تکونی دادم و خواستم اعتراضی کنم که سرتقانه جلو اومد و دستی روی بازوم گذاشت.

– نه نگو دیگه!

نگاه عصبیم رو به اطرافم سپردم و بعد از کمی مکث رو بهش گفتم:

– خدا بگم چی کارت کنه پارسا! کدوم احمقی وقتی خواهرش رو میاره همچین جایی اینقدر می خوره که حتی حواسش نباشه کی نگاش می کنه؟ برو گمشو از جلوی چشمام فقط!

دستی پشت موهاش کشید و با نگاه با مزه ای گفت:

– خودم حواسم بهش بود!

لعنتی چرا اینقدر گاگول بود؟ واقعا ندید پسرا چجوری داشتن با نگاشون جانارو می خوردن؟

جوابی ندادم و در حالی که بهش پشت می کردم، با ترش رویی گفتم:

– دو مین دیگه اینجا باشه ها، حوصله ی صبر کردن ندارم!

توی ماشین نشستم و بی حوصله، سیگاری آتیش زدم. پک عمیقی به سیگار زدم و دودش رو توی ریه هام‌ نگه داشتم. دودش ریه‌م رو می سوزوند اما اهمیتی نداشت. یه حس خوبی داشت! حسی که وادارم می کرد مدام تکرارش کنم. دوباره و دوباره!

بیرون فرستادن دودش از گلوم، مصادف شدن با باز شدن در ماشین. بدون اینکه سرم رو بچرخونم و جانایی که سوار می شد رو نگاه کنم، پک دیگه ای به سیگار زدم و نگاهمو به بیرون دوختم.

-سلام!

صداش می لرزید و مشخص بود که هول کرده. به روش نیاوردم که همین‌ چند دقیقه ی پیش کنارم بوده و احتیاجی به سلام کردن نیست. تنها سرم‌ رو تکون دادم‌ و ته سیگارم رو از پنجره بیرون انداختم.

نگاه خیره ی دختری که کنارم نشسته بود رو به خوبی احساس می کردم.‌ ماشین رو روشن کردم و با پوزخندی پر تمسخر گفتم:

-پیداش کردی؟

هول و سریع جواب داد:

-چ… چی رو؟

-همونی که توی صورت من گمش کردی!

سکوت کرد و انگار حرفی نداشت که بزنه! ماشین رو از اون خونه ی کذایی بیرون آوردم و به آهنگ خارجی که از ضبط پخش می شد گوش سپردم.

کم کم با شنیدن صدای آهنگ مورد علاقم و کشیدن سیگار، آرامشم داشت بر می گشت که میونه ی راه، صدای پر ناز جانا، روی اعصابم خط کشید:

-آقا… باربد؟

خودشم تکلیفش با خودش مشخص نبود! یه روز میگفت آقا باربد و یه روز می گفت آقای مهرزاد!

-چی شده؟

دم عمیقی کشید و نفسش رو پر صدا بیرون فرستاد. چی می خواست بگه که لپای سفید و تپلش اینجوری سرخ شده بودند؟

-اممم… فوضولی نباشه ها… اون خانمه تو مهمونی، نامزدتون بودن؟

منظورش از اون خانم، افسونه؟ کاش جانا اینجا نبود تا بتونم یه دل سیر بخندم! افسون بشه نامزد من؟ مگه مغزِ خر خوردم؟

نمی خواستم حماقتام یادم بیفته! نمی خواستم به یاد بیارم یه روزی آرزوم این بود که افسون نامزدم باشه! نمی خواستم برای همینم به سرعت افکارم رو کنار زدم و با لحنی که جدی شده بود جواب دادم:

-چه طور؟

-هم… همینجوری!

گوشه ی ناخنش رو می کند و توی خودش جمع شده بود. بی اراده نگاه کوتاهی به صورت گرفته‌ش انداختم و گفتم:

-آره نامزدمه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *