نگاهی سردتر از یخ های یخچال به سمتم انداخت و سری تکون داد و در آخر لبخند پارسا رو با خاک انداز جمع کرد.

-به جای این که سر هر میز هِر و کِر راه بندازی دو تا کار مفید کن، این مرتیکه رو انداختی به جون من خودت کدوم گوری رفتی؟

پارسا مثل پسر بچه های کوچولو که بزرگترا مچشو گرفتن وسط سرش رو خاروند و گفت‌:

-دیدم منشیت داره دهن تلفنو صاف می کنه، گفتم حواسشو به کار بده که تو نیای پاچشو بگیری، حالا یه بارم که من خواستم یه کاری انجام بدم تو اومدی منو جلو خواهرم ضایع کردی! بعدشم…

بلافاصله، سرش رو به سمت اتاق باربد چرخوند و خیره به پرده های کشیده شده با ابرویی بالا رفته گفت:

-والا این اتاق تو مثل کلبه های جنگلیِ شماله، من موندم چطور منو با این دقت دید می زنی!

وای نه خدا! الان وقت خندیدن نبود! اگه می خندیدم لپام بیشتر کش می اومدن و تپل تر به نظر می رسیدم. به سختی جلوی خنده ی سمجم رو گرفتم و لبم رو گزیدم. خدا بگم چیکارت نکنه پارسا که هرچی می کشم از دست تو می کشم!

نگاه مشتاقم رو به باربدی دوختم که چشماش می خندیدند! دلم بی اراده هری پایین ریخت. این مرد چرا همه چیزش اینقدر خاص بود؟

– اگه نصف این انرژی و کاری که از روده‌ت می کشی صرف کارای دیگه می کردی الان بزرگ ترین آژانس‌ هواپیمایی کشور زیر دستت بود. دیگه نبینم دور این منشی جدیده بچرخیا! به درد تو نمی خوره. 

صورتش رو به صورت پارسا نزدیک تر کرد و با صدای آرومی که فقط ما می شنیدیم گفت:

-خرابه! 

از حرفی که به زبون آورد بی اراده چنگی به لپم زدم و چشای درشتم رو درشت تر کردم. حواس باربد معطوفم شد و از نگاه مستقیمش نفسم گرفت.

با چشمک دیوونه کنندش قلبم نیست و نابود شد! حس کردم دیگه من هیچ وقت اون جانای سابق نمیشم!

-یکم حواست به داداشت باشه. در شانش نیست با همچین کسایی بچرخه ها! من صدبار از دام همچین دخترایی نجاتش دادم، یه بارم تو یه کاری واسه داداشت بکن.

جون از تنم رفته بود و حتی نمی تونستم حرفی در جوابش بزنم. فقط عین منگا بهش نگاه می کردم و چشمکش همینطور جلوی چشمام پلی می شد. 

نمی دونم چه قدر همینطور نگاهش کردم و چی شد و چی ب هم دیگه گفتند. به خودم که اومدم هر دوشون رفته بودند و من مونده بودم و یه تن نیمه جون. روی صندلی ولو شدم و دستم رو روی قلبم چنگ کردم. تند تند نفس می کشیدم و ریه هام اکشیژن رو دیونه وار جذب می کردند. 

با لیوانی آبی که جلوی صورتم گرفته شد، سرم رو بالا آوردم و به پونه نگاه کردم. نگران و عصبی بهم چشم دوخته بود و منتظر بود تا لیوان رو بگیرم.

آب رو یک سره بالا رفتم و دستم رو روی پیشونی عرق کردم کشیدم. پونه دست روی شونم گذاشت و گفت:

– من اگه بفهمم عاشق چیه این برج زهرمار شدی خیلی خوب میشه! چته آخه؟

نگاهش کردم و با بغض گفتم:

-بهم چشمک زد! می فهمی؟

هاج و واج نگاهم کرد و یک مرتبه زیر خنده زد. 

– آخه آدم واسه یه چشمک اینجوری وا میره؟ دیونه شدی جانا؟

سرم رو روی میز گذاشتم و بغض آلود گفتم:

-تو نمی تونی بفهمی چه قدر می خوامش!

دیگه صدایی از پونه بلند نشد و حدس اینکه مثل همیشه سری به نشونه ی تاسف برام تکون داده و سر میزش برگشته، کار سختی نبود.

کمی بعد، در حالی که بدن نیمه جونم رو از روی صندلیم بلند می کردم، اشکام رو پاک کردم. وسایلم رو توی کیفم ریختم و با یک خداحافظی سرد و زیر لبی از پونه، از آژانس هواپیمایی بزرگی که سر درش اسم باربد به چشم می خورد، بیرون زدم.

سوار دویست و شش نقره ای رنگم شدم و با اعصابی داغون تر از همیشه، ماشین رو روشن کردم.

با روشن کردن ضبط و پیچیدن صدای خواننده توی ماشین که با سوز و درد عجیبی همراه بود، اشکام بی اراده پایین اومدند. مامان همیشه بهم میگفت نازک نارنجی! از بچگی همین بودم. شدیدا احساساتی و دیونه ی رمانای عاشقانه! با کوچیک ترین سختی زود خسته می شدم و تحملم شدیدا کم بود. اولا فکر می کردم به خاطر سنمه، اما تا همین الان که بیست سالم شده، هیچ فرقی نکردم و همون جانای سابقی که هستم موندم.

مامان عقیده داشت که بابا و پارسا لوسم کردند. بابا جمشیدم که همیشه جانای من صدام می زنه، از همون بچگی هرچی که خواستم در اختیارم گذاشته و حالا من تبدیل شدم به دختری که نمی تونم نداشتن باربد رو تحمل کنم!

از پونزده سالگیم می خوامش! درست از اولین روزی که همراه پارسا دیدمش. توی حیاط خونمون منتظر پارسا ایستاده بود. من از مدرسه، با اون لباس فرم زشت و گشادی که شبیه دختر بچه های ده ساله می شدم، اومده بودم و پا توی حیاط گذاشتم و چشمم تو چشماش افتاد. با دیدنم، اون نگاه سفت و سختش، نرم و مهربون شد! لبخندی که شاید کمتر کسی تاحالا افتخار داشته که ببینتش، به چشمای درشت و گرد شدم روونه کرد و گفت:

-علیک سلام! زبونتو موش خورده کوچولو؟

اینقدر توی همون نگاه اول جذاب بود که دلم براش لرزید. لبخندش هیچ وقت از ذهنم پاک نشد! اون همیشه منو مثل بچه کوچولوهای خوردنی می دید. همون روز لپم رو محکم کشید و با حرص گفت:

-خواهر پارسایی؟ چند سالته؟

وقتی با دست و پای شل شده و زبونی که به من و من افتاده بود، گفتم پونزده سالمه، اون چشمای پاچه گیرشو گرد کرد و گفت:

-پس چرا اینقدر ناز و کوچولویی؟

یادم نیست بعد از اون چیشد! ولی خیلی خوب یادمه که از اون روز دیگه من هرجایی چشم می چرخوندم تا ببینمش! می دونستم با پارسا به مهمونایی بزرگ و مختلط میرن و همیشه از پارسا می خواستم منو ببره و میگفت اونجا جای تو نیست! به هزار بدبختی تونستم راضیش کنم که منو با پارتی توی آژانس استخدام کنن تا بتونم به باربد نزدیک تر باشم. خبر نداشتم اون ده سال یک بار پاشو تو اون آژانس کوفتی میذاره! من مجبور بودم روزایی که دانشگاه دارم، هم دانشگاهمو برم و هم به آژانس سر بزنم. خیلی خسته می شدم اما ارزشش رو داشت!

اینقدر توی فکر بودم که وقتی به خودم اومدم، دیدم جلوی پارکینگ خونه ایستادم. در رو با ریموت باز کردم و ماشین رو توی پارکینگ بردم.

با ورودم به خونه، متوجه سوت و کور بودن خونه شدم و بعد از دیدن یادداشتی که مامان به یخچال چسبونده بود، پی به همه چیز بردم. برام نوشته بود غذا توی یخچال هست، گرم کنید و بخورید. بابات منو امشب شام برده بیرون تا یه خلوت دو نفره داشته باشیم. تهشم یه شکلک شبیه زبون در آوردن گذاشته بود. نمی دونم چرا تا وقتی می تونست پیام بده و اینو بگه، یاد داشت میگذاشت؟ عاشق این کارای هیجانی بود مامان پروانه ی نرمالوی من

لباسام رو از تنم در آوردم و روی تخت صورتی خوشگل و عروسکیم ولو شدم. حالا که فکر می کنم، می بینم بقیه راست میگن! من واقعا یه دختر بچه ی لوس و مامانی ام. عروسکایی که دور تا دور اتاق به چشم می خورن، این دکوراسیون بچگونه و صورتی سفید، این ناخنای صورتی رنگ، اون طرز لباس پوشیدن، هیچ کدوم شبیه به یه دختر بیست ساله نبودند! چرا یه تغییر اساسی ایجاد نمی کردم؟ چرا این احساساتی بودن رو کنار نمی گذاشتم؟

غلت زدم و سرمو تو بالشت نرمم فرو بروم. اولین قدم برای تغییر دادن خودم، دل کندن از باربد بود! من از پس عشق دوران نوجوونی و جوونیم بر می اومدم؟ قطعا نه!

کاش هیچ وقت نمی دیدمش اصلا! کاش پارسا هیچ وقت با کسی به اسم باربد دوست نمی شد. اصلا هیچ وقت نفهمیدم پارسای شوخ و شیطون، چه ارتباطی می تونه با باربد مغرور و خشک داشته باشه؟ تنها وجه اشتراکشون این بود که جفتشون دختر کش بودند. باید اعتراف کنم پارسا حتی بهتر هم بود! صورتش علاوه بر جذاب بودن، یه خوشگلی خاصی داشت. اما باربد، فقط جذاب بود! و اخلاقش، اون رو جذاب تر هم کرده بود. شاید برای همینم بود که از پارسا خیلی بیشتر خاطرخواه داشت!

-سلام!

هین بلندی کشیدم و به سرعت نور سر جام نشستم. با دیدن پارسایی که با نیش باز، جلوی در اتاق وایساده بود و نگام می کرد، بالشتم رو برداشتم و به سمتش پرت کردم. با قهقه ای بلند، بالشت از توی هوا گرفت و گفت:

-چخه چخه! آروم باش حیوون! چرا رم کردی باز؟

از جام بلند شدم و سمتش هجوم بردم. بالشت رو سمتم پرت کرد و به سرعت دوید. دورتا دور خونه دورش می دویدم و اون با خنده از دستم فرار می کرد. اگه می گرفتمش یه دونه مو رو سرش نمی ذاشتم! 

-به من میگی حیوون؟ حیوون تویی با اون رفیق چلمنگت! جرات داری وایسا!

اون سمت مبل ها ایستاد و نفس نفس زنون دستاشو بالا برد:

-وایسا وایسا… بذار یه چیزی بگم بعد هرکاری خواستی بکن باشه؟

این طرف مبل ایستادم و دست به کمر و نفس نفس زنون گفتم:

-بگو ولی هرچی بگی باعث نمیشه نکشمت!

-شرط ببندیم با شنیدنش حتی کف پامم ماچ می کنی؟

کوسنی که روی مبل بود چنگ زدم و تو صورتش پرت کردم:

-کف پاتو بده دوست دخترت ماچ کنه عوضی!

از خنده روده بر شده بود! من به فدای خنده هات آخه جذابِ من! یه واقعیتی که وجود داشت این بود که پارسا برام از هرکسی توی دنیا مهم تر بود. حتی باربد! من بدون این پسر و خنده هاش، حتی یه ثانیه هم نمی تونستم نفس بکشم!

دست به کمر منتظر ایستاده بودم که خنده هاش تموم شه و اون بین خنده هاش بریده بریده گفت:

-فرداشب… می خوام ببرمت… مهمونی!

وا رفتم! حالم قابل توصیف نبود. انگار یکجا تموم دنیارو بهم داده بودند و من از خوشحالی جیغ زدم:

-جون من؟

خندشو قورت داد و سعی کرد جذبه بگیره. من از خوشحالی دستامو مشت کرده بودم و جلوی خودم رو می گرفتم تا روی مبل نپرم و بپر بپر نکنم.

پارسا جلوم قرار گرفت و با حالتی جدی که دیگه ساختگی نبود، موهای جلوی صورتم رو پشت گوشم زد. پشت انگشت سبابه ش رو روی لپ تپلم کشید و گفت:

-میدونی که حق نداری با هیچ غریبه ای حرف بزنی؟

سرمو تند تند تکون دادم و با ذوق گفتم:

-می دونم!

-میدونی که حق نداری هیچ نوع نوشیدنی الکی بخوری؟

-می دونم بخدا می دونم!

-می دونی نباید عادت کنی و این اولین و آخرین باره؟

با شنیدنش ترسیدم. نه نباید آخرین بار باشه!

دستامو با دلبری دور گردنش حلقه کردم و صدام بی اراده لوس شد:

-داداشی؟!

-لوس شدن و مظلوم بازی فایده ای نداره جانای من.

-اگه دختر خوبی بودم چی؟ من اصن از کنارت جم نمی خورم. خوبه؟

دستامو از دور گردنش باز کرد و سمت اتاقش رفت و هم زمان گفت:

-حالا تا ببینم چی میشه. فعلا یه چیزی درست کن بخوریم که خیلی گشنمه.

چشم غلیظی گفتم و با ذوقی که از تموم حرکاتم می بارید، مشغول گرم کردن غذا شدم.

#باربد

نگاه پر دقتی توی آیینه به خودم انداختم و از دیدن تیپِ همیشه خاصم لبخندی گوشه ی لبم خیمه زد. ساعت مچی گرون قیمت و مارکم رو از روی میز برداشتم و دور مچم بستم. با اخم به باربدِ درون آینده چشم دوختم و پر جذبه زمزمه کردم:

-به هیچ دختری رو نمیدی. هنوزم بوی گند اون دختری که سه روز پاشو اینجا گذاشت رو می فهمی! باز تکرارش نکن باربد! حداقل تا یه مدتی.

با جذبه و اخم سری برای خودم تکون دادم.

همین که خواستم قبل از رفتن، سیگاری دود کنم تا حوصلم یکم سرجاش بیاد، مزاحم همیشگی شروع به زنگ زدن کرد. لعنتی انگار که از این فاصله دور هم بو می کشید!

اخمی کردم و گوشی آیفونم رو از روی کنسول برداشتم. برای حرص دادنش کمی مکث کردم و سر زنگای آخر تماس رو وصل کردم.

-نشد یه بار بخوام سیگار بکشم و سر و کله‌ت پیدا نشه‌. بو می کشی عوضی؟ نکنه دوربین کار گذاشتی تو اتاقم؟

زیر خنده زد و این بار هم مثل همیشه از زبون کم نیاورد. با لحنی پر هوس گفت:

-حواست باشه …لخت تو اتاقت نچرخی. من از اینجا دارم دم‌ و دستگاه خوشگلتو دید می زنما!

بی اراده نگاهی به گوشه کنار اتاق انداختم. از این پارسای خل و چل بعید نبود برای اذیت کردنم وایعا دوربین گذاشته باشه!

فحش غلیظ و ناجوری بهش دادم و اون غش غش خندید و گفت:

-کجایی؟ من خیلی وقته رسیدم. کلی پلنگ و پری دریایی ریختن دورم کم مونده لیسم بزنن! بیا تا تورم نکردن.

 

از تصور چیزی که گفته بود، صورتم با انزجار جمع شد! من همونیم که سه روز پیش، توی همین اتاق، ناله های چندش آور و فحشای منزجر کننده می شنید و خوشش می اومد؟

-می خواستی مثه خرذوقا اینقدر زود پانشی بری که حالا حوصلت سر بره. یکم صبر کنی میام.

مجدد توی آیینه خیره به صورت اخم آلودم شدم و برق گردبند توی گردنم، باعث شد نگاهم رو پایین بکشم. نگاهش کردم و به آرومی دستم رو روی اسم خاصش کشیدم و بعد، داخل پیرهنم قایمش کردم. حتی کسی نباید اسمش رو هم ببینه! فکر به خواهر کوچولوی خودم که حالا واسه خودش خانمی شده و با دوستاش واسه سفر به آنتالیا رفته هر لحظه دلتنگ ترم می کنه!

اونقدر توی فکر بارلی غرق شدم که یادم رفت پارسا هنوز پشت خطه. یک ریز داشت حرف می زد و چرت و پرت سر هم می کرد. غریدم:

– ببند دهنتو سرمو بردی، خدا خرو دید شاخش نداد. زن می شدی چی می شدی تو؟

صدای زنونه ای در آورد و عشوه ای قاطی صداش کرد:

-یه جیگر خواستنی که فقط به خودت سرویس می داد عزیزم! 

لعنتی این پسر نمی تونه من رو نخندونه! لبم رو با لبخند گاز گرفتم و گفتم:

-خفه شو پارسا تو دست هرچی بیشعوره از پشت بستی! صبر کن نیم مین دیگه میرسم. فعلا.

اجازه ی زدن حرف دیگه ای بهش ندادم و تماس رو قطع کردم.

دستی روی شلوار جینم کشیدم و کیف پر از پولم رو ازش بیرون کشیدم. بوی این تراول های نو و تازه توی یه پارتی مختلط مسلماً یه سریا رو به چاپیدن و دزدی کردن وادار می کنه! خصوصاً دخترای الان که حس بویاییشون حرف نداره!

هر چی پول توش بود روی میز انداختم و تنها یه کارت توی کیفم گذاشتم و توی جیبم هولش دادم، گوشی رو از روی میز چنگ زدم و از اتاقم خارج شدم.

همزمان که مشغول مرتب کردن پیرهن و کتم بودم از راهرو گذشتم که انگار یهو بوش به مشامم رسید؛ بوی دردونه ی این خونه! سرم رو به سمت اتاقش چرخوندم و همراه با لبخندی کم جون به داخل اتاق رفتم.

اتاق یاسی رنگش که پر از ریسه های خاموش و عکس های خوشگلش با دوستاش و من بود، نبودِ صاحابش رو فریاد می زد! به سمت تخت سراسر یاسی رنگش رفتم و به محض نشستنم با خنده گفتم:

– توله تو چجوری اتاق به این بزرگیو ست کردی آخه؟ یاسی؟! هر کسی جز خودت بیاد اینجا، چشاش شیش و هشت می زنه وزه!

خودم از حرف خودم خنده م گرفت و سرم رو به سمت عکساش چرخوندم. موج خنده روی لب های کوچیک و ظریفش طوری متحرکه که دلم می خواست همین الان کنارم بود تا بچلونمش! چشم و ابروهای مشکیِ مشکیش یهو خِر چشمت رو می گیره و ول کن نیست، البته که… غلط می کنه چشم کسی جز من رو بگیره! 

بارلی تنها کسیه که برام مونده! ته تغاری این خانواده که نبودش، برام مثه نبودِ اکسیژنه! کاش فقط زودتر برگرده و صدای خنده هاش کلِ خونه رو پر کنه.

نگاهی به ساعتم انداختم و از روی تخت بلند شدم. همزمان که از اتاق خارج می شدم زیر لب گفتم:

– ببین باهام چیکار کردی خودم با خودم حرف می زنم!

سوئیچ شاسی بلند مشکیم رو از روی کابینت برداشتم و بعد از چک کردن همه چیز از خونه خارج شدم. نگاهم رو از مش صفری که توی لابی چرت می زد و به محض دیدنم دست به تعظیم سلام کرد گرفتم و چشم غره ای برای این کارش تحویلش دادم.

به سمت پارکینگ رفتم و بعد از سوار شدن ولوم آهنگ رو مثل همیشه و برعکس اون پارسای احمق در حد نرمال گذاشتم. صدای موزیک خارجی توی ماشین پیچید و این بار هم لبخندی از سلیقه ی خوبم گوشه ی لبم نشست. اونقدری برای گوشام ارزش قائل بودم که موزیک های داغونِ ایرانی رو گوش ندم!

مسیر تقریباً کوتاه رو با سرعتی کمی رفتم تا همون اول مهمونی نرسم و مثل پارسا و امثال اون خر ذوق بودنم رو نشون بدم. در ورودی بعد از یک ساعت همچنان باز بود و این نشون از گیج بودن خدمه ی اینجا می داد. به محض رسیدنم داخل حیاط عریض ویلا شدم و با شنیدن جیغ و منفنجر شدن ویلا لبخندی تاسف بار به داخل ویلا حواله کردم.

با کمی مکث از ماشین پیاده شدم و با صدا کردن خدمتکاری که دور و برم پلاس بود رو بهش گفتم:

– حواست به ماشینم باشه، یه جای درست پارکش کن. خش بیوفته روش خودت می دونی!

چشم بی جونی گفت و سری تکون داد. نگاهم رو ازش گرفتم و به سمت ویلا حرکت کردم. طولی نکشید که درست جلوی در، پارسا رو تلو تلو خوران دیدم و اخمی تحویلش دادم.

نزدیک تر شد و با لبخند مضحکی جلو اومد که رو بوسی کنه اما با کنار زدنش و ادامه دادن راهم مانع کارش شدم:

– گمشو انور که بوی زهرماری که خوردی تا اینجام میرسه! باز زیاد تر از حدت خوردی گاگول؟

سری تکون داد و به دنبالم اومد. با لحن کشیده ای شروع به جواب دادن کرد، اون حرف می زد اما من داشتم به این فکر می کردم که حتی مست هم کنم باز هم اون جذبه ی خاص خودم رو دارم و کاری نمی کنم از صد فرسخی مستیم چشم کسی رو بزنه.

بی خیال از پله ها بالا رفتم و پارسا که بی توجهیم رو دید، غرغرکنان پشت سرم حرکت کرد و بالاخره به در سالن رسیدم. طبق عادت دستی روی موهام کشیدم و در شل و ول رو هول دادم. اونقدر فضا پر دود و شلوغ بود که زیر لب گفتم:

– اوه، امشب چه خبره؟!

پارسا سریع خودی نشون داد و دم گوشم گفت:

– جون… تو رو کم داشتیم که اومدی بترکونیم دیگه!

جسورانه دستم رو کشید و به سمت کاناپه های پر از دختر برد، واقف به هدف تکراریش سعی کردم بین راه بپیچونمش که با تموم مستیش مانع شد. نگاهم رو از چشم های زوم شده دخترا به خودم گرفتم و با نشستن پارسا کنار دختری و دست انداختن توی گردنش ابرویی بالا انداختم. 

فضا خیلی تاریک بود و به سختی می شد داف چند ساعته ش رو دید زد اما پارسا کارم رو راحت تر کرد و با کشیدن دست طرف و بلند شدنش، به جای معرفی بهتی تحویلم داد:

– اینم از منشیت جناب مدیر… ببین چه خانومانه نشسته وسط دخترا… نه کاری به کسی داره نه چیزی… نبینم دیگه چیزی راجبش بگیا… افتاد؟

نه! این پسر آدم نمی شد. هزار بار بهش گفتم یا رابطت رو با دخترا در حد یه شب تا صبح طول بده، یا اگه می خوای واقعا با کسی باشی، یه درست حسابشو پیدا کن! البته به نظر من دختر درست حسابی، اونجاهایی نبود که پارسا می گشت. ولی خب، حداقل می تونست یکی رو پیدا کنه که دنبال خالی کردن جیبش نباشه. نمی تونست؟

سری به نشونه ی تاسف براش تکون دادم و روم رو برگردوندم. بالاخره خودش دیر یا زود می فهمید که این دختره، با عالم و آدم لاس میزنه و به دردش نمیخوره.

اصلا دلم نمی خواست توی اون فضا باشم. دختری که تا اون لحظه نگاهش روم میخ شده بود، جلوتر اومد و با صدای بلند و‌ پرنازی سلام کرد. 

حس کردم می شناسمش! کمی نگاهش کردم و با میخ شدن روی چشماش و بعد از اون موهای فری که الحق خوشگل بودن، فهمیدم که جاناست! دختری که همیشه متوجه نگاهای عجیب و خیره‌ش می شدم و محل نمیدادم. اون برای من یه دختر کوچولوی ریزه میزه بود عین بارلی! اما امشب.‌‌.. انگاری که امشب زیادی بزرگ شده بود! یه جوری بود که هیچ وقت نبود! لباس خاص و جذبی تنش کرده بود که به خوبی بدن خوش فرمش رو به نمایش می گذاشت. همیشه فکر می کردم هیکلشم مثل صورتش تپله! آخه توی لباس فرم چیز زیادی مشخص نبود. پوست شدیدا سفیدش و چشمای مشکیش منو یاد بارلی انداخت. نمی دونم شاید به خاطر این فضا و تاریکی مزخرفش بود که خوشگلیش رو کنار بارلی قرار دادم! با این فکر اخمی روی صورتم نشست و چشم ازش گرفتم و سرم رو به نشونه ی سلام تکون دادم. و بعد از اون خطاب به پارسا و خواهرش گفتم:

-میرم یه سری بچه ها بقیه بزنم.

و بعد، به سرعت از اون جمع رو مخی فاصله گرفتم و به طرف جای همیشگی که حداقل خلوت تر و دنج تر از اینجا بود و آدم های حسابی تری رو می شد پیدا کرد، قدم برداشتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *