سرش رو تکون داد و خنده کنان سمت ویلا برگشت. با اخم غلیظی رو به جانا غریدم:

-همینو می خواستی؟

طبق معمول مظلوم شد:

-مگه تقصیر منه آخه؟

نگاهم بی اراده از صورتش پایین کشیده شد. هوس انگیز بود و اون روی باربد کم کم داشت خودش رو نشون می داد!

لباس توی تنش تنگ بود و حالا با خیس شدنش به خوبی تموم بدنش رو نشون می داد. بی اراده، دستم رو با خشونت دور کمرش حلقه کردم و تمون بدنش رو به بدنم چسبوندم. به وضوح نفسش حبس شد و چشمای درشت شدش، برای اینکه سر به سرش بذارم بیشتر ترغیبم کرد! چشمام رو خمار کردم و خیره به لباش گفتم:

-می دونی داری چی کار می کنی؟

میون لبای سرخش فاصله افتاده بود و خیس بودنشون، هوس انگیز تر نشونشون می داد. خیره بهشون زمزمه کردم:

-داری رو مخم رژه میری جوجه کوچولو!

نگاهش توی صورتم در نوسان بود و حالت صورتش نشون می داد که منظورم رو نگرفته. خودمم منظور خودم رو نمی فهمیدم! شاید هم می فهمیدم و خودم رو می زدم به نفهمیدن. این دختر، داشت روی مخ من رژه می رفت؟ آره! با زیباییاش، با جذابیتاش و کار هاش داشت روی مخم رژه می رفت و من‌ نمی خواستم این ‌واقعیت رو قبول کنم!

-شب میای پیشم؟

کاملا بی اراده از دهنم بیرون پرید! دلم می خواست به اتاقم بیاد. می خواستم ببینم اینبار که خبری از رو کم کنی نیست، اینبار که می دونه اگه بیاد چی میشه، بازم قبول می کنه یا نه؟!

چیزی نگفت. فقط اون چشمای گردش رو که مژه های پر و بلندش، دور تا دورشون رو مثل جنگل پوشونده بودن، با حالتی بچگونه و ترسیده، بین چشمام چرخوند و انگار یکهو خجالت کشید! نگاهشو به سرعت به یقه ی تیشرت خیسم دوخت و لب زیرینش  رو توی دهنش کشید.

نفس کشیدن سخت شد. بعد از چند هفته نبود هیچ دختری دورم، حالا کم کم فیلم داشت یاد هندوستون می کرد و این اصلا خوب نبود! به سختی چشم از اون غنچه های سرخی که خیس شده بودند گرفتم و جانا رو رها کردم. قدمی به عقب برداشتم و موهای خیسم رو چنگ زدم. من چی گفتم؟ از جانا خواستم امشب پیشم بیاد؟ با این حال خراب؟ اگه نتونم جلوی خودمو بگیرم چی کار کنم؟ دیگه چه جوری توی صورت پارسا نگاه کنم؟

به سرعت از جانا دور شدم و سمت خونه برگشتم. حالم بد بود! دمای بدنم شدیدا بالا رفته بود و دلم یه چیزی می خواست. یه چیزی شبیه به یه رابطه ی طولانی با یه دختر جدید! شاید هم…

به سرعت فکری که داشت توی سرم شکل میگرفت رو کنار زدم و در اتاقم رو محکم به هم کوبیدم! نه! قرار بر این بود که یک ماه جانارو تحمل کنم و بعدش همه چی تموم بشه. این رابطه نباید به هیچ در بسته ای منجر بشه. نباید به هیچ تخت خوابی برسه.

چند ساعتی رو تو اتاق کوچیک و نفسگیر ویلا گذروندم و با خالی کردن دو پاکت کامل سیگار این نفسگیری رو بیشتر کردم. بچه ها هم تله کابین معروف رامسر رفته بودند و تنهایی توی ویلا در کمال تعجب هم آرومم و هم اذیتم می کرد.

یاد آوردن لحظه ای که بارلی به همراهی من باهاشون اصرار داشت و بعد نگاه مشتاق جانا که باعث شد از رفتن صرف نظر کنم، باز حال بدم رو تشدید می کرد. جانا داشت جسورتر و امیدوار تر از همیشه می شد. سکوت من مقابل پرروبازی و زبون ریختن هاش این جسارت رو بیشتر کرده بود و امروز مجبور شدم با پیشنهاد وسوسه انگیزم دمش رو ببرم و روی لپ های پف پفیش بذارم.

با حلاجی حرف آخرم خودم هم خنده م گرفت. تصور این که دمش رو ببرم و روی لپ های قرمز و گل انداخته ش بذارم و بعد چشم های قورباغه ایش رو درشت تر از حد ممکن کنه بی شک یکی از بامزه ترین صحنه هایی می شد که لایق گرفتن اسکاره! تک خنده ای کردم و همونطور که از روی تخت یک نفره ی بلند می شدم با خودم گفتم:

-امشب سایه تم اینورا پیدا نمی شه، چه برسه خودت!

با بلند شدنم، تن برهنم تازه خنکی اتاق رو شکار کرد. لرزم گرفت و به حال رفتم تا کولر رو خاموش کنم. عوضش پنجره ی طویلی که توی حال چشمک می زد رو باز کردم و دیدن آسمونی که بیشتر رنگ بنفش رو به خود گرفته بود حس خوبی بهم تزریق کرد.

چند دقیقه ای خیره به بیوی دبش رو به روم بودم و با حس هوس کردن چایی به سمت آشپزخونه قدم برداشتم. فلاکس چایی رو از روی اپن به سمت خودم کشیدم و توی ماگ مخصوص خودم که آوردنش به گردن بارلی بود ریختم. بی توجه به قندونی که معلوم نبود دست چند نفر قبل از ما توش خورده بود چایی رو سر کشیدم و صدای ذهنم تازه فعال شد.

اگه مثل همیشه خول بازی در بیاره و بیاد چی؟ اگه باز به تصوراتم تر بزنه و بیاد چی کار کنم؟ اگه جلوی پارسا و بارلی ضایع بازی در بیاره چه غلطی کنم؟!

پر حرص پلکی زدم و همزمان که چایی می خوردم زیر لب گفتم:

-چه خری شدی تو باربد! دختره نیومده گوه گیج بودن تحویلت داده!

از دست خودم عصبی شدم. از دست پیشنهادی که بی اختیار از دهنم خارج شد و مشخص نیست این دختره ی خل و چل چند ساعت دیگه چه گندی قراره به بار بیاره!

چایی رو نصفه رها کردم و به قصد برداشتن تیشرتم به سمت مبل رفتم. برداشتن تیشرتم مصادف با باز شدن در شد و با بلند کردن سرم با جانایی که رو به رو شدم که بیشتر شبیه یه ماهی کوچولویی شده بود که خشکش زده! پوزخندی زدم و سوالی نگاهش کردم اما اون حتی تکون نمی خورد. دم در ایستاده بود و هاج و واج خیره ی من بود! بی اعتنا بهش مشغول پوشیدن تیشرتم شدم و کمی بعد با فاصله ی کمی مقابلش ایستادم. زود برگشته بود و تنها اومدنش بیشتر متعجبم کرده بود، به همین خاطر لب هام متحرک شدند و گفتم:

-بچه ها کجان؟ چرا نیومدن؟

خیره گیش شدت پیدا کرد و پوف کلافه م رو بیرون فرستاد. به ناچار حرفم رو دوباره تکرار کردم:

-با توام! بارلی و پارسا کجان؟

بالاخره لب باز کرد، البته من من کنان:

-رفت… رفتن خرت و پرت واسه شام بخرن.

یک تای ابروم رو بالا فرستادم و با جدیت گفتم:

-خب تو چرا نرفتی باهاشون؟

از بهت و منگیش در اومد و از زبون درازش رو رونمایی کرد:

-مگه نگفتی شب بیام پیشت؟ اومدم دیگه!

خنده م گرفت. برای اولین بار غرورم رو کنار گذاشتم و تا تونستم قهقهه زدم، اونقدری قهقهه زدم که بیچاره خودش هم به خنده اومد:

-چت شد؟ باربد؟! چرا می خندی خو؟

تک خنده ای کردم و این بار تونستم روی خنده م مسلط بشم. لبخندی به روش زدم و همزمان که دستم رو جلو بردم تا در رو ببندم با خنده ای که مطمئناً از کلامم بیرون می زد گفتم:

-جک می گی چرا؟! پارسا اینا رفتن یه چیزی بخرن نرفتن سفر قندهار خنگول! می خوای دو مین دیگه سر برسن و تو رو لخت و پتی بغل من ببینن؟!!

چشم هاش باز هم گرد شدند و بر اثر تکون خوردن سرش شال حریرش هم از روی سرش افتاد. نگاهم تازه توی چهره ش به گردش اومد و با نبود آرایش توی صورتش دلم می خواست واسه بچه بودنش زار بزنم! منتظر نگاهش کردم که بالاخره خود مظلومش رو نشون داد:

– لخ… لخت چرا؟ می خواستی پیش هم باشیم دیگه… مگه نه؟!

پوزخند صداداری سر دادم و عقب گرد کردم. روی مبل نشستم و برای حرص دادنش گوشیم رو هم از جیبم بیرون کشیدم و مشغول ور رفتن باهاش شدم:

-عاشق چشم و ابروت نیستم که بیای پیشم بمونی که، گفتی عاشقی! گفتم شاید بخوای خودتو ثابت کنی! دیدم… نووووچ… آدمش نیستی!

نمی دونم حرفم چقدر سوز داشت که کیفش از روی شونش سُر خورد و روی زمین افتاد. زیر چشمی حرکاتش رو زیر نظر گرفتم. داشت مردد به سمتم می اومد. مکثی کرد و به سختی شروع به حرف زدن کرد:

-ثابت کردن چی باربد؟ من باید چی کار کنم؟ با… با تنم باید ثابت کنم؟! باورم نمی شه… باربد بخدا باورم نمی شه!

عجز توی صداش داشت روی مخم رژه می رفت. انگار خدا اونو حواله کرده بود که حسابی به این چند روز سفره م گوه بزنه و بره. با نگاهم چشم هاش رو هدف گرفتم و غریدم:

-پس چی؟ نکنه فکر کردی من آدمیم که با دوتا اشک و دو بار لوس بازی عشقتو باور می کنم؟! همین بود هی می گفتی هر کاری بخوای می کنم؟ هی خوبم و فلان؟ کجا رفت اون همه ادعات؟ می گم شب بیا پیشم، اومدی اینجا! اینقد ترسو و بزدلی که فکر می کنی تو محیطی که هر آن ممکنه کسی سر برسه من کاری می کنم! یعنی شخصیتم این اجازه رو بهم می ده؟ اما تو چی؟ با این خر فرض کردن من داری فقط چاله ی خودتو می کنی! ده روز از اون یک ماه گذشته، چیزی نمونده به تموم شدنش، ولی بعدش اصلاً اسم عشقو پیشم نیار که جلو هرکی باشم عقم می ریزه روت!

خودم هم نمی فهمیدم چی می گفتم! حرصم گرفته بود و دنبال هر راهی بودم تا خالی کنم. می خواست زرنگ بازی در بیاره و نمی دونست من چند هزار زرنگ رو فیتیله پیچ کردم!

چند ثانیه ای جو بینمون رو سکوت فرا گرفت و بعد بر خلاف انتظارم کنارم روی مبل نشست. توجه ای نکردم و اون جسورانه دستش رو روی بازوم گذاشت. مکثی کرد و در آخر گفت:

-من… نمی خواستم خر فرضت کنم… فقط نمی تونم اینو باور کنم که تو همچین…

باز هم تیشه به اعصابم زد، چشم هام رو با حرص بستم و با کلافگی گفتم:

-من نخواستم! فقط گفتم خودتو ثابت کنی که ظاهراً اول راه شلوارتو قهوه ای کردی!

آه عمیقی بیرون فرستاد و یک آن دلم گرفت. شبیه وقتایی شده بود که بارلی ناراحت و دلگیر بود و برای دلبری و ناز کشیدن از جانب من هی آه و ناله سر می داد. بی اختیار سرم رو به سمتش برگردوندم و اون هم که منتظر این لحظه بود خیره بهم لب زد:

-حق با توئه… تو فقط آروم باش! باشه… هرکاری که بگی… واسه ثابت کردن عشقی که بهت دارم انجام می دم. قبوله؟! تر… ترسی هم ندارم!

باز هم سر و کله ی پوزخندم پیدا شد. واقف به صحنه ای که هر آن ممکن بود پارسا و بارلی برسن و شاهدش باشن از جام بلند شدم و با برداشتن کلید از روی اپن جوابش رو دادم:

-مشخصه که ترسی نداری! ولی اگه می خوای خودتو ثابت کنی که بعید می دونم! میای تهران، همون خونه ای که یه بار اومدی… اونجا فرصت واسه ثابت کردن داری. نه اینجا که دورت شلوغه و دلیل واسه فرار کردنت زیاده!

#جانا

باربد مقابل نگاه حیرونم، از خونه بیرون زد و تن نیمه جون من، روی مبل ولو شد. نگاه ناباورم مدام دور تا دورم چرخ می خورد و حس می کردم توی خواب دست و پا می زنم.

گلوی خیس از عرقم رو چنگ زدم و سعی کردم فکرم رو متمرکز کنم. خب! الان باربد چی گفت؟ گفت باید ثابت کنم؟ 

عمق فاجعه رو داشتم لحظه به لحظه بیشتر درک می کردم. دلم می خواست گریه کنم و حتی از شوک حرفای باربد گریمم نمی گرفت. 

هر آدمی توی زندگیش، یک اسطوره داره!  یکی که عین یه بت اون رو می پرسته. یکی که همه ی خوبیا و قشنگیا مال اونه! حتی اگه بدی هم داشته باشه برای کسی که اون بت رو‌ می پرسته به چشم‌ نمیاد.

باربد اسطوره ی زندگی منه! کسی که شبیه هیچ کس نیست. مردِ تنهایی که اجازه ی ورود هیچ دختری رو به زندگیش نمیده و همین ویژگیشه که اون رو برام رویایی کرده.

اون به تن و بدن دخترا اهمیت نمیده و مثل یه الماس وسط کوه آتشفشان می درخشه. اما… اما چند لحظه ی پیش، انگار یه تیکه از وجود اسطورم جدا شد و باد اون رو با خودش برد. انگار الماسِ من، از وسط دونیم شد و تیکه ی کنده شده میومدن مواد مذاب غرق شد!

اسطورم داشت مقابل چشمام ضعیف و ضعیف تر می شد و هیچ کاری از دست من بر نمی اومد. هیچ کاری از دستم بر نمی اومد جز اینکه ادامه بدم. ادامه بدم و خودم با دستای خودم، اسطورم رو نابود کنم!

اگه من به خونه ی باربد می رفتم و اونجور که اون خواسته بود ثابت می کردم که می خوامش، دیگه هیچی از اسطوره ی رویاهام باقی نمی اومد و اون برای همیشه توی رویاهام دفن می شد! 

نا امید و حیرون، به اتاقی که توی این چند روز متعلق به من بود، رفتم و در رو از داخل قفل کردم. دلم می خواست تنهای تنها باشم. 

غیر ممکن بود که از کنار باربد بودن پشیمون بشم ولی الان برای اومدن به این مسافرت، از ته دلم پشیمون بودم! چرا فکر می کردم با چند تا عشوه خرکی و پشت چشم نازک کردن و ادا در آوردن می تونم باربد رو عاشق و شیدای خودم کنم؟ چرا اینقدر بچگانه فکر کردم؟

همیشه وقتی حالم بد بود، آهنگای مورد علاقم رو گوش می کردم تا حالم بهتر بشه. از داخل گوشیم آهنگی پلی کردم و چشم بسته، روی تختم دراز کشیدم. نزدیک به دوساعت فقط آهنگ گوش کردم و ذره ای بغض گلوم رو رها نکرد. آهنگ هم نمی تونست حالم رو خوب کنه؟ نه نمی تونست! اسطوره ی رویاهام مریض شده بود. داشت جلوی چشمام جون می داد و من فقط مرگش رو شاهد بودم.

شروع کردم به نقاشی کردن. نقاشیم خوب بود و بارها چهره ی باربد رو کشیده بودم اما هیچ کدوم رو نگه نداشته بودم‌. هیچ کدومشون شبیه به باربدِ من نبودند! 

باز هم طبق معمول شروع کردم به کشیدن باربد. این بار، نقاشیم به نصفه نرسیده بود که برگه رو مچاله کردم و گوشه ای پرتش کردم. ‌نمی تونستم بکشم! آرامش نداشتم! هیچی آرومم نمی کرد.

بی اراده گریم گرفت. پارسا برای شام صدام زد و من میون گریه هام حتی نتونستم جوابش رو بدم. به سرعت اشکام رو پاک کردم و وقتی برای بار دوم، پشت در اتاق قرار گرفت و اسمم رو صدا زد، با صدای دورگه ای جواب دادم:

-نمی خورم. سرم درده می خوام بخوابم.

صداش نگران شد:

-می خوای برات قرص بیارم؟

صدام داد می زد که گریه کردم. با این حال جواب دادم:

-نه نمی خوام.

فهمیده بود! غیر ممکن بود من حالم بد باشه و نفهمه. به روی خودش نمی آورد اما همیشه می فهمید.

-حداقل درو باز کن ببینمت.

جوابش رو ندادم. اینقدری شعور داشت که بفهمه وقتی حالم بده زیاد پا پیچم نشه. رفت و من با خیال راحت، اشکام رو رها کردم. اونقدر گریه کردم که چشمام خسته شدند. اما باز هم آروم نشدم!

عکسای باربد رو نگاه کردم. دونه به دونه ی عکسای پیجش رو زیر و رو کردم‌ و حتی از دیدن کسی که این حال رو برام درست کرده بود هم حالم خوب نشد. حرفاش داشتند روانیم می کردند! انگار یکی دست گذاشته بود روی گلوی اسطوره و اون رو داشت با تموم قوا خفه می کرد!

به پونه زنگ زدم و یک دل سیر باهاش درد و دل کردم. اشک ریختم و اون مثه همیشه حرفای تکراریشو نصیبم کرد و من بازم آروم نشدم! سنگین تر از قبل باهاش خدافظی کردم و با قطع کردن تماس، زیر لب “لعنتی” ای زمزمه کردم.

شروع به قدم زدن داخل اتاق کردم. گفت وقتی برگشتیم تهران برم خونه‌ش؟ اون خونه رو دوست دارم اما از تصور اینکه قراره توی اون خونه چه اتفاقی بیفته، لرز به تنم می افتاد.

آشفته وسط اتاق نشستم و مثل دیونه ها موهام رو چنگ زدم. الان چه غلطی کنم؟ برم به اون خونه؟ چشم ببندم رو خودم و پارسا و مامان و بابا و همه ی اعتقاداتم فقط به خاطر اینکه به باربد ثابت کنم واقعا عاشقشم؟

بعدش چی میشه؟ باربد باورم میکنه؟ شاید… شاید اینجوری دیگه هیچ وقت نتونه ترکم کنه. هوم؟

روی پارکت های کف زمین خوابیدم و با ذهنی پر حرف، به سقف زل زدم. بغض لحظه ای رهام نمی کرد! چشمام رو بستم و به صدای امواج دریا گوش سپردم. کم کم لبخند روی لبم نشست و خوشحال از اینکه این یک مورد تونست کمی آرومم کنه، لبخندم رو وسعت دادم اما طولی نکشید که با نقش بستن چهره ی باربد توی سرم، بغض جای خودش رو پیدا کرد و چشمام بی اراده باز شدند‌. نه! اینم نمی تونست آرومم کنه. انگار دیگه هیچی نمی تونست آرومم کنه.

من نمی تونستم ادامه بدم. یک طرف پارسا بود و مامان و بابا، یک طرف باربد و چشماش! جایی گیر کرده بودم که حاضر بودم بمیرم اما ادامه ندم! آره! همینه! الان فقط مرگ می تونه آرومم کنه. فقط و فقط مرگ!

گوشی رو از کنار دستم چنگ زدم و وارد اینستاگرام شدم. متنی که توی سرم بود نوشتم و استوریش کردم و برای آخرین بار، زیر لب زمزه وار خوندمش:

-اونجایی که نه گوش دادن آهنگای مورد علاقت آرومت می کنه، نه گریه کردن، نه درد و دل کردن با رفیق فابت، نه گوش کردن به صدای امواج دریا، نه نگاه کردن به عکسای جانانت و نه شنیدن صدای داداش بزرگه، اونجا باید مرد. چون دیگه حالت خوب نمیشه!

3 پاسخ به “رمان انقضای عشق پارت دوازده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *