اخماش در هم رفت و این برای من کمال پیروزی بود. نگاهم رو ازش گرفتم و بعد از تکون دادن سرم سمت فروغی از آژانس خارج شدم. پوف کلافه م که تا الان جمعش کرده بودم رو بیرون فرستادم و به سمت پارکینگ قدم برداشتم. میون ماشین ها دویست و شیشم سفید رنگم چشمکی به روم زد و کمی بعد سوارش شدم.

همزمان که ماشین رو روشن می کردم شماره ی پارسا رو گرفتم و بعد از چند تا بوق که داشت از جواب دادن ناامیدم می کرد تماسم رو رد کرد. متعجب نگاهی به گوشی انداختم و زیر لب و پر حرص گفتم:

– تخم سگ واسه من رد می کنه!

گوشی رو روی صندلی انداختم و بعد از پلی کردن موزیکی راه خونه رو پیش گرفتم. نیم ساعت رو توی یک ربع طی کردم و با ذوق آشکاری که از حرکتام می بارید به سمت خونه رفتم. از باربد محکم و مقتدر همیشگی بعید بود سر و کله زدن با چهار تا دختر که کلشون باد داره براش خسته کننده بشه اما خب این بار بدجوری اذیت شدم. باید این مسافرت چند روزه رو برم تا ترفندهای همیشگیم به سراغم بیاد. باید دیشب رو توی دریای رامسر غرقش کنم و دیگه اجازه ی قدم زدن توی محوطه ی افکارم رو بهش ندم. باید!

کلید رو توی قفل در چرخوندم و در رو به آرومی بستم‌‌. بارلی اول صبح خونه اومده بود و مسلماً الان غرق خواب بود. آهسته به سمت اتاقم رفتم و بعد از گذاشتن کیف و کت روی کنسول خودم رو توی تخت انداختم. نفس عمیقی بیرون فرستادم و دکمه ی های پیرهنم رو باز کردم. نرمی روی تختی حس خوبی به هیکل ورزیده م می داد و دلم می خواست بارلی هم بود تا حسابی توی بغلم بچلونمش. نگاهم توی اتاق در حال نوسان بود که با برگردوندن سرم به سمت پنجره ثابت موند‌. خیره به بیوی بیرون که همیشه میزبان نگاه من بود شدم و نمی دونم چی شد که یاد اون روز افتادم. بیست و شیش دی ماهی که تلخ ترین روز زندگیم شد. روزی که بی رحمیش رو در حق من و دختر این خونه تموم کرد و پدر و مادرم رو یک جا ازمون گرفت. روزی که خبر دادن تصادف کردن و اونقدر شدید بوده که چیزی ازشون باقی نمونده!

روزی که بارلی فقط یازده سالش بود و منِ بیست ساله برای اولین بار توی زندگیم تلخی دیدم. سختی کشیدم. مردم و زنده شدم. پیر شدم. شکسته شدم! روزی که باید یه دختر بچه رو آروم می کردم و بلد نبودم! باید جای پدر و مادرش می بودم و بلد نبودم! باید چشم انتظاریش رو از آشپزخونه و غذاهای مادرش می گرفتم و بلد نبودم! من بلد نبودم و بچگی بارلی رو ازش گرفتم! اون بزرگ شد، خیلی زود عاقل شد، خانوم شد اما فایده ای نداشت. چون منی که همه کسش بودم بلد نبودم اون روز های سخت پشتش باشم!

از خاطرات بیرون اومدم و تازه به خودمی که بغض به سراغش اومده بود رسیدم. فکر به این که بارلی بفهمه صمیمیت جانا با چه هدفی بوده دیوونم می کرد. نباید این اجازه رو به کسی می دادم، نباید به هشت سال پیش برمی گشتم و غم هاش رو بیشتر می کردم. نباید!

باید جانا رو تحمل می کردم، برای مدتی کوتاه باید باهاش آروم دست و پنجه می زدم تا بلکه خودش خسته بشه و بره! خودش شکستش رو ببینه و بره! خودش ببینه باربد مهرزاد جز خواهرش هیچ دختری رو توی قلبش راه نمی ده.

پوف کلافه ای بیرون فرستادم. دیگه نمی تونستم دوریش رو تحمل کنم. از جام بلند شدم و مسیر اتاقش رو پیش گرفتم. درو آروم باز کردم و با دیدن موهای بلندش که روی صورتش پخش شده بودند و چشم هایی که با کمال ناز بودن بسته شده بودند لبخند عمیقی روی لب هام نشوندم.

بی اختیار به سمتش رفتم و کمی بعد مشغول دید زدن وجب به وجب صورتش شدم. چهره زیباش جلد دومی از چهره ی مامان محسوب می شد و این برای منی که بی اندازه مامانم رو دوست داشتم عذابی همیشگی بود!

اونقدری محو صورتش بودم که نفهمیدم چطور دستم بلند شد و روی صورتش نشست، روی لپ های تقریباً برجسته ش و بینی کوچولوش! کمی بعد چشم هاش هم باز شد و با دیدنم لبخند به لب گفت:

-اول صبحی کرمولکتو بیدارش کردی تا شب مختو بخوره؟ می ذاشتی بخوابم خب!

دوباره بیدار شد و زبون ریختن هاش شروع شد! نمی شد انکار کرد که من همیشه منتظر همین رفتاراشم و واسه همین هم تنهایی توی این خونه دووم نمیارم. چشمکی به روش زدم و دستی روی موهاش کشیدم:

-اول صبح که نمی شه گفت فسقل، ظهره! مطمئنم فرناز دیشب دم گوشت وز وز کرده که چشم روی هم نذاشتی!

تک خنده ای کرد و با قیافه ای آویزون گفت:

-وای نگو! موندم چه جونی داره این فری باربد! تا خود صبح حرف می زد، اصلاً نمی دونم کی خوابم برد. باور می کنی هشت صبح هم بیدارم کرده منو تا دانشگاه برسون؟!

لب هام کش اومد و زیر لب گفتم:

-اونم یه دیوونه اییه مثل تو!

تکونی به خودش داد و از روی تخت بلند شد، دستم رو گرفت و با خنده ادامه داد:

-دیوونه؟! روانی هم رد داده! دیشب حرف می زد ها ولی از صدتا جمله ش نود و نه تاش راجب تو بود. دیگه خونشون نمی رم کثافت! بمیری که دل همه رو می بری و دردسرای منو زیاد می کنی!

دهنم رو باز کردم تا خنده ای ریز سر بدم اما با یاد آوردن جانا و عشق بچگونه ش لبخند روی لب هام ماسید. راست می گفت! باعث دردسرش بودم و داشتم شدیدترش می کردم! مکثی کردم و دور انتظارش سکوت کردم. چهره ش جدی شد و دستش رو روی شونم انداخت:

-چی شد داداشی؟

به اجبار لبخندی زدم و ” چیزی نیست ” ای گفتم. خیره و نگران نگاهم کرد و برای منحرف کردنش و دور شدن از این بحث گفتم:

-چمدونتو راه بنداز قراره بریم یه مسافرت توپ!

چشم های ذوق زده ش و جیغ خفیفی که زد باعث شد این بار واقعاً لبخند بزنم و همزمان که لپش رو می کشیدم گفتم:

-می ریم رامسر، خانوم دریا دوست!

لپم رو محکم بوسید و از جاش پرید. در حال بیرون رفتن از اتاق بود که یکهو سر جاش ایستاد و برگشت. با تردید پرسید:

-فقط خودمون میریم یا کس دیگه ایم هست؟

-نه خوشگله. فقط خودمون دوتا! راحتِ راحت!

تند و سریع به سمتم اومد و کنارم نشست. دستاشو به حالت بامزه ای بهم چسبوند و با ناز گفت:

-میشه به جانا و پارسا هم بگیم اوناهم بیان؟ لطفااا!

بدتر از این نمیشد! اخم غلیظی روی پیشونیم نشوندم از جام بلند شدم:

-حرفشم نزن بارلی!

درست با برداشتن اولین قدم به سمت در اتاق، جلوم پرید و خودش رو بیشتر لوس کرد:

-آخه چرا؟ اونا باشن خیلی به من بیشتر خوش می گذره.

چشمام رو ریز کردم و سرم رو با حالت ترسناکی جلو بردم:

-بله بله؟ اونا؟ اونا یعنی کیا دقیقا؟ جانا آره ولی چرا باید با پارسا بهت خوش بگذره؟

تند تند شروع به توجیه حرفش کرد:

-نه داداش منظورم این نبود. من که کاری با پارسا ندارم. منظورم به جانا بود.

بلافاصله بعد از حرفش، با دیدن نگاه خیره و ناخوشایندم سرش رو با مظلومیت پایین انداخت. پوف کلافه ای کشیدم و دستم رو با عصبانیت بین موهام فرو بردم. لعنت بهت جانا! لعنت!

-من می خواستم این مسافرت دونفره باشه بارلی!

با مظلومیت در حالی که با انگشتاش بازی می کرد، بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت:

-باشه داداش هرچی تو بگی.

بغض صداش دلم رو تیکه پاره کرد. بی اراده بغلش کردم و همونطور که به خودم فشارش میدادم با حرص گفتم:

-میزنم فک اون جانارو خورد می کنم اگه یه بار دیگه براش اینجوری بغض کنیا. ببینمت!

یکم ازم فاصله گرفت و چشمای درشت مشکیشو به چشمام دوخت.

-تو چجوری اینقدر با این دختره جور شدی؟ تو که این همه دوست و رفیق داری، چرا بقیشونو نمیاری بریم شمال؟

روی تختش نشست و شونه بالا انداخت:

-چون جانا تنها کسیه که فقط برای خودم باهام دوست شده.

پوزخند پر تمسخرم داشت خودش رو تیکه پاره می کرد تا روی لبام بشینه و من به سختی جلوش رو می گرفتم. جانا برای من با تو دوست شده خواهر ساده لوح من!

-نصف دوستام همیشه چشمشون به وضع مالی خوبمون بوده. بقیشونم یا به خاطر تو باهام دوست میشدن یا میخواستن کاری براشون انجام بدم. تا به الان که نوزده سالم شده یه رفیق درست حسابی نداشتم باربد! ولی جانا متفاوته. وضع مالیش خوبه پس برای پول دنبالم نیست. چشمشم که دنبال تو نیست. اونقدر موفق هم هست که برای منفعت خودش سمتم نیومده باشه. اصلا یه جور خاصیه باربد. چیزایی رو دوست داره که خودمم دوست دارم. کاراش شبیه به خودمه. اصلا اخلاق و رفتارش جوریه که دوست دارم باهاش معاشرت کنم.

نمی دونستم چی بگم. یا باید با وجود جانا کنار می اومدم یا باید بارلی رو ناراحت می کردم. دلم نمی اومد! به قول خودش تازه یه نفرو پیدا کرده بود که فکر می کرد واقعا دوستشه!

طبق عادت، موهام رو چنگ زدم و به عقب بردم. کلافگی ذهنیم اونقدر زیاد بود که دوست داشتم این یک هفته رو فقط خوش بگذرونم و وقتم رو فقط و فقط با بارلی بگذرونم اما انگار نمیشد! باید مثل همیشه از خودم بخاطر خواهر کوچولوم می گذشتم.

نگاهی به چهره ی مظلومش کردم و چرخیدم. درست لحظه ی خارج شدن از اتاق گفتم:

-بزنگ بزن به اون رفیق منگلت ببین با اون داداش منگل تر از خودش میان شمال یا نه! زودم خبرم کن تکلیف خودمو بدونم.

و توجهی به جیغ بلند بالایی که کشید نکردم و به اتاقم رفتم.

#جانا

رو به پله ها داد زدم:

-پارسا کدوم گوری موندی پس؟ بیا این چمدونو ببر تو ماشین.

صدای مامان از پشت سرم به گوشم رسید:

-جانا مادر رسیدین زنگ بزنیا. من اینجا از دلشوره میمیرم.

با اخم غلیظی تشر زدم:

-دور از جون مامان! باز منو پارسا خواستیم چند روز دور باشیم شما استرس گرفتی؟ به خدا ما بزرگ شدیم دیگه!

در حالی که سینی حاوی ظرف آب و قرآن رو دستش گرفته بود، با اون هیکل تپلش سمتم اومد و همزمان گفت:

-بذار خودت مادر شی می فهمی من چه حالی دارم بچه!

خندیدم و سمتش رفتم. دو طرف لپاشو محکم بوسیدم و گفتم:

-فدای این نگرانیات آخه!

همون لحظه پارسا با یه تیپ اسپرت و دختر کش از پله ها پایین اومد و سمت وسایلی که جلوی در گذاشته بودم رفت. غر زدم:

-چه عجب! آقا تشریفشونو آوردن. زود وسایلو ببر که دیر شد.

چپ چپ نگام کرد و زیر لب غر میزد. بعد از خداحافظی از مامان و رد شدن از زیر قرآنی که مامان شدیدا روش تاکید داشت سوار ماشین شدیم. با خارج شدن از پارکینگ، از داخل آینه دیدم که مامان پشت سرمون آب ریخت و نتونستم جلوی خندم رو بگیرم. انگار قرار بود بریم سفر قندهار!

-آره دیگه، خر حمالیاش واسه ماس، خندیدناش واسه شما!

از دیشب که قرار شد بریم شمال یه ریز غر می زد. دوست نداشت بیاد و من مجبورش کرده بودم. دور شدن از تهران باعث می شد چند روزی خبری از دوس دخترای رنگ و وارنگش نداشته باشه و بهش سخت بگذره. 

با این فکر خندم گرفت اما جلوی خودم رو گرفتم و جواب دادم:

-حالا وقتی رسیدیم چالوس آب و هواش هوش از سرت برد ببینم بازم غر به جیگر من می زنی یا موقع برگشت دیگه دل نمی کنی؟!

با حرص ادام رو در آورد و اینبار نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. بلند بلند خندیدم و توی سرش زدم:

-کوفت! ادای عمتو در بیار.

2 پاسخ به “رمان انقضای عشق پارت ده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *