روی مبلی پشت به من نشست. وارد خونه شدم و در رو بستم. آروم سمتش رفتم و روی یکی از مبل ها با فاصله از جانا نشستم. آرنج هر دو دستم رو روی زانوهام گذاشتم و چنگم رو توی موهام فرو بردم. الان باید دقیقاً چی بگم؟

-پارسا به چی شک کرده باربد؟

نگاهم رو بالا کشیدم و توی نگاهی که حالا رنگ غم و ترس داشت خیره شدم. موهای بلندش دور تا دورش رو گرفته بودند و بی انصافی بود اگه می گفتم بدون آرایش دیگه زیبا نیست! زیبا بود! زیبا و معصوم. شبیه به فرشته ها!

پوفی کشیدم و به خودم لعنت فرستادم! تو این وضعیت، جای اینکه فکر درست کردن قضیه باشم، به چه چیز هایی فکر می کردم!

-پاشو بیا اینجا بشین!

این رو با حالتی دستوری بهش گفتم‌. با تعجب نگاهش رو بین من و جای خالی کنارم چرخوند و سپس، از جاش بلند شد. کنارم رو اشغال کرد و من بدون نگاه به اون، همونطور که هر دو آرنجم روی زانوهام بود، انگشتام رو توی هم قفل کردم و نفس کلافم رو به صدادار فوت کردم. بعد از دقایقی مکث، خیره به روبه روم، با صدایی آروم گفتم:

-امروز پارسا اومد پیشم. شک کرده بود. گفت تو و جانا یک هفته ایه یه جوری شدین. اون خودشو تو خونه حبس کرده توام بی حوصله ای. خلاصه اینکه فکر می کنه ما با هم ارتباط داریم.

سرم رو به سمتش چرخوندم و خیره به دهن نیمه باز و چشمای درشت شده‌ش گفتم:

-دست پیش گرفتم و یه جورایی ماست مالیش کردم و گفتم این خبرا نیست. دلیل ناراحتی خودم رو گفتم ولی دلیل حال بد تورو خودت باید براش بگی. احتمالاً میاد سراغت ازت میپرسه که چته. سعی کن بیای آژانس تا حساس تر از این نشه. اگه هم نمیخوای دیگه بیای یه دلیل قانع کننده براش بیار. هرکاری می کنی بکن تا این شک از سرش بیفته. جانا اگه پارسا چیزی بفهمه من روزگارتو سیاه می کنم. فهمیدی؟

اولش منگ بود، اما کم کم خودش رو جمع و جور کرد و طلبکار جواب داد:

-چه قدر تو پررویی! یک هفتس حتی یه زنگ به من‌ نزدی. حتی زنگ نزدی بپرسی حالت چطوره. تو اصن درک می کنی یه دختر وقتی… وقتی…

انگار‌ نمی تونست به زبون بیاره. می دونستم می خواد چی بگه! می خواست بگه درک می کنی یه دختر وقتی زن میشه چه حسی داره؟ یا شاید هم می خواست بگه درک می کنی یه دختر وقتی زن میشه درد داره؟ باید بهش رسیدگی بشه؟ حرفش هرچی که بود، گفتنش باعث خجالت و شرمش بود که نصفه رهاش کرد و با حرص روش رو بر گردوند.

بی اراده لبخندی روی لبام اومد. نمی دونم چرا ولی حس خوبی داشتم از اینکه این دختر کوچولو توسط من زن شده بود. در واقع جانا اولین دختری بود که من این افتخار رو بهش داده بودم و حالا برام ناز میکرد‌. گربه کوچولوی وحشی!

مسخره بود اگه می گفتم دوست داشتم بغلش کنم و توی بغلم اونقدر بچلونمش که جیغش در بیاد؟ 

هرچی خود خوری کردم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. همونطور که روش اونور بود، قبل از اینکه حتی متوجه ی حرکت من بشه، دستام رو دور تا دورش حلقه کردم و به خودم فشردمش. جیغ بلندی کشید ک من معطل نکردم. همونطور که به شدت می چلوندمش، لپ تپلش رو بین دندونام گرفتم و فشار دادم. صدای جیغش بلند تر و دست و پا زدناش بیشتر شد.

کمی بعد ولش کردم و آخیش بلندی گفتم. چلوندن این کوچولوی تپل و نرمالو حسابی حال می داد. جانا اما انگار زیاد خوشش نیومده بود چرا که با صورتی سرخ شده “بیشعور” پر غیضی گفت و از جا بلند شد. از ترس اینکه فرار نکنه و بره، مچ دستش رو گرفتم و کشیدم. روی مبل پرت شد و سرم جیغ کشید:

-عوضی بیشعور گمشو از این خونه بیرون. نامرد بی معرفت. بی وجدان. کثافت.

همونطور داشت با صدایی که بغض دار شده بود فحش و بد و بیراه بارم می کرد و من مات نگاهش می کردم. چش شد؟ یعنی از حرکت من اینقدر ناراحت شد؟

اشکاش تند تند پایین ریختند و اون دست نکشید. با نفرت گفت:

-ازت متنفرم. تو هیچ وقت به شرطت عمل نمی کنی. هیچ وقت من رو به هیچ کس نشون نمیدی. تو حتی اینقدری مرد نبودی که زنگ بزنی و حالم رو بپرسی. نفهمیدی من توی این یک هفته چی کشیدم. نفهمیدی هزار بار تا دم خودکشی رفتم و برگشتم. نفهمیدی نامرد! نفهمیدی!

حس بدی از حرفاش بهم دست داد.‌ شبیه به کسی که یکهو غیرتش به جوش بیاد. 

-منِ احمق فکر می کردم اینقدری مرد هستی که اگه مهم ترین چیزی که دارم تقدیمت کنم تو قدرشو می دونی.‌ فکر می کردم با این کار اندازه ی عشقمو می فهمی و باهام راه میای. ولی تو چی کار کردی؟ بعد از یک ‌هفته اومدی جلوی من نشستی و میگی جلوی برادرت نقش بازی کن تا چیزی نفهمه. هنوز فکر خودتی. هنوزم فقط به منافع خودت فکر می کنی و می ترسی رفاقتت بهم بخوره. تو اصلاً یه جو انسانیت تو وجودت هست؟

تموم این حرفارو با گریه و عصبانیت می گفت و مشخص بود که توی گفتن هیچ کدومشون اغراق نمیکنه. همه رو از ته دلش می گفت و چقدرم که دلش پر بود!

صورتش رو با دستاش قاب گرفته بود و از ته دل زار می زد. نمی تونستم اینطور بودنش رو تحمل کنم. راست میگفت! همه ی حرفاش، عین واقعیت بودند اما غرورم اجازه ی معذرت خواهی نمی داد.

دستاش رو گرفتم از روی صورتش کنار زدم. با جدیت خیره به صورت غرق در اشک و چشمای سرخ و مژه های فر شدش گفتم:

-الان چرا گریه می کنی؟ مشکلت این یه هفته س؟ من تو این یه هفته درگیر بودم با خودم جانا. درک می کنی؟ منم مثل تو حالم خوب نبود. سردرگم بودم. بفهم!

با صدایی لرزون و گرفته جواب داد:

-فقط به خاطر این نیست. زندگی من نابود شده. من با تو هیچ آینده ای ندارم. اشتباه کردم. اشتباه کردم که فکر کردم مردی و پای شرطمون وایمیسی. 

سرش فریاد کشیدم:

-من نامرد نیستم. بسه! اینقدر اینو نگو جانا. بیشتر از این سگم نکن!

فشار دستام به دور مچ دستاش زیاد بود و می دونستم دردش اومده اما ذره ای نشونش نداد و اونم داد کشید:

-تو می تونی بیای خواستگاریم؟ می تونی باربد؟ آدمش هستی؟ نیستی! به خدا که نیستی! اگه میگم نامردی چون می دونم هستی!

داشت اعصابمو تحریک می کرد. داشت یه کاری می کردم با پشت دست جوری بزنم تو دهنش که دندون براش نمونه.

-منم که بعداً اگه خواستگار برام بیاد نمی دونم باید چه خاکی توی سرم بریزم. منم که به برادرم، به پدر و مادرم خیانت کردم. من!

فشار دستم به دور مچش بیشتر شد و صدای آخش توی گوشم پیچید. با اعصابی خط خطی غریدم:

-تو همه ی اینا رو نمی دونستی؟ نمی دونستی جانا؟ تو خودتم برای این اتفاق مایل بودی. نبودی؟

-منِ خر از کجا می دونستم میری پشت سرتم نگاه نمی کنی؟ از کجا می دونستم هیچی اونجوری که فکر می کردم پیش نمیره؟ من فکر می کردم با این اتفاق تو منو برای خودت می دونی. فکر می کردم هیچ جوره دیگه ولم نمی کنی چون خودت رو به من موظف می دونی. من فکر می کردم اینجوری عشقمو بهت ثابت می کنم و توام از اون غرور لعنتیت دست می کشی و یه چیزی میگی. یه حرفی می زنی که نشون بده توام منو می خوای. از کجا می دونستم یه روزی اینجا می شینم و تو با کمال پررویی نه کاری که کردی رو گردن میگیری نه حتی پشیمونی! فقط می ترسی یوقت رفاقتت بهم نخوره و پارسا رو از ندی.

نفس نفس زنون، نگاه حرص زده و عصبیم رو از چشمای اشکی و معصومش گرفتم و دستش رو رها کردم. صاف سر جام نشستم و کلافه و دیونه توی موهام چنگ زدم. من حالا باید چه غلطی کنم؟ دارم دیونه میشم خدا! من باید چی کار کنم؟

نمی تونستم قبول کنم. نمی تونستم قبول کنم که نامردم. من نامرد نیستم! من نمی تونم جانا رو همینطور به حال خودش رها کنم. من باعث نابودی زندگیش شدم‌. باید درستش کنم. من باید درستش کنم. هر طور که شده! حتی اگه… حتی اگه… اگه جزای این کار… ازدواج باشه! آره! باربد مهرزاد، با اون حجم از تنوع طلبی و نفرت از زن ها، نمی تونه ازدواج کنه ولی حالا مجبوره! مجبوره این دختر رو بگیره تا حداقل یکم گندش جبران بشه. 

-ازدواج می کنیم!

سکوتی عجیب، یکباره خونه رو فرا گرفت. انگار حتی یادش رفته بود نفس بکشه چون حتی دیگه صدای نفساش هم نمی اومد.

-ازدواج می کنیم اما ازدواجمون شبیه بقیه ی ازدواجا نیست. حق نداری به رفت و آمد من، کارای من، رفتار من، دوستای من، گیر بدی. مثل یک هم خونه توی خونه ی من، کنار من زندگی می کنی. فقط و فقط بخاطر اینکه یه غلطی کردم و می خوام پاش وایسم. فقط و فقط بخاطر اینکه خودم بکارتت رو ازت گرفتم پس نمیذارم مال کس دیگه ای بشی. فقط واسه اینکه پارسارو از دست ندم جانا. فقط بخاطر همین! اما… اما اگه بفهمم توام یه دختری مثه بقیه ی دخترا، اگه بفهمم زیر آبی میری، اگه بفهمم حتی به مرد دیگه ای فکر می کنی، کاری می کنم که روزی هزار بار توی خونه ی من آرزوی مرگ کنی. حالا با این شرایطی که برات گفتم، حاضری ازدواج کنیم؟

صدای فرو دادن آب گلوش رو شنیدم و نتونستم تحمل کنم. سر چرخوندم و نگاهش کردم‌. هاج و واج نگاهم می کرد و انگار حرفام رو باور نداشت. 

-می تونی فکر کنی و بعدش خبرشو بهم بدی. به همه ی شرایطی که گفتم فکر کن بعدش…

وسط حرفم پرید و گفت:

-هرکاری می کنم تا فقط پارسا نفهمه چی کار کردم. هرکاری!

قبول کرد؟ به همین زودی؟ فقط بخاطر پارسا؟ 

نمی دونستم چه حسی دارم. فقط انگار یک باری از روی دوشم برداشته شد. انگار اینجوری دیگه نه جانا رو از دست میدم و نه پارسا و نه عذاب وجدان دارم. با ازدواجمون همه چیز سر جای خودش قرار می گیره و فقط یک چیز میمونه! من چه طور می تونم به جانا اعتماد کنم؟ از کجا معلوم اونم مثل افسون نباشه؟ از کجا معلوم بهم خیانت نکنه؟ از کجا معلوم مرد دیگه ای رو نیاره توی خونه ی من و…

از تصور هم آغوشی جانا با مرد دیگه ای اونم روی تخت خواب من و اتاق من، بدنم گُر گرفت. لعنتی! این دیگه چه فکر مزخرفیه؟ 

موهام رو چنگ زدم و با صدای گرفته ای که انگار از ته چاه در می اومد گفتم:

-یه لیوان… یه لیوان شربت بهم میدی؟

صدایی ازش به گوشم نرسید اما چند لحظه بعد، از جاش بلند شد و به آشپزخونه رفت و من… نگاهم میخ گوشی موبایلی بود که روی میز رو به روم بهم چشمک می زد.

نگاهی به آشپزخونه انداختم. از اینجا توی دید نبودم. به سرعت گوشی رو برداشتم و روشنش کردم. رمز می خواست. رمزش چی می تونست باشه؟ اسم خودش؟ یا شاید اسم پارسا؟

هر دوتاش رو زدم و باز نشد. تاریخ تولد پارسا رو زدم و فایده ای نداشت. تاریخ تولدش رو به میلادی زدم و باز نشد. 

-جانا؟

صدای خستش از آشپزخونه به گوشم رسید:

-بله؟

-میشه به جای شربت برام قهوه درست کنی؟ یهو هوس کردم!

با غیض جواب داد:

-مگه اومدی کافی شاپ؟

با شیطنت گفتم:

-زیادی حرف بزنی نمی گیرمتا!

-هه هه! بی نمک.

-مگه مزش کردی؟!

چند لحظه ای سکوت کرد و یهو جیغ کشید:

-بیشعوووور!!

غش غش خندیدم و خوشحال از اینکه مدت زمان بیشتری برای چک کردن گوشیش دارم، گفتم:

-راستی جانا، تو متولد چه سالی هستی؟

-هفتاد و هفت.

-چه ماهی؟ 

-چیه می خوای برام تولد بگیری؟

شیطون جواب دادم:

-شایدم گرفتم!

-بیست و هفتم شهریور.

-پس خیلی مونده تا تولدت!

اوهومی گفت و من به سرعت تاریخ تولدش رو وارد کردم. نه! اینم نبود.

پر از اضطراب نگاه دوباره ای به آشپزخونه انداختم و فکر کردم. یک آن، یه چیزی توی سرم جرقه زد. شاید… شاید تاریخ تولد خودمه!

تاریخ تولدم رو به سرعت وارد کردم و بازم باز نشد. درست لحظه ای که همه ی امیدم ناامید شده بود و می خواستم گوشی رو کنار بذارم، به عنوان آخرین تلاشم، تاریخ تولدم رو به میلادی وارد کردم و با باز شدن قفل گوشی، ناباور خندیدم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *