وقت رو تلف نکردم و به سرعت تماساش رو چک ‌کردم. به جز من و بارلی و پارسا و مامان و باباش با دو سه نفر دیگه هم حرف زده که اسمای دخترونه داشتند. شماره هاشون رو توی گوشیم ذخیره کردم تا بعداً بهشون زنگ بزنم و مطمئن بشم دخترن.

پیاماش رو هم چک کردم و چیز مشکوکی ندیدم. دایرکت اینستا و واتساپش رو هم با دیدن چتایی که با افراد مختلف داشت، فهمیدم که همشون دخترن. 

کم کم داشت آرامش بهم بر می گشت که چشمم به تلگرامش خورد. با اینکه می دونستم جانا زیاد توی تلگرام آنلاین نمیشه اما برای محکم کاری گفتم تلگرامش رو هم چک کنم.

چتایی که با دوستاش داشت، خیلی معمولی بودند. همشون هم به اسم دختر سیو شده بودند و عکسای پروفایلاشون دخترونه بود و جای نگرانی وجود نداشت. اما میون پیوی ها، یکیشون هیچ عکس پروفایلی نداشت. اسمش هم سیو نشده بود و فقط شمارش بود. یعنی، شماره ی جانا توسط اون سیو شده بود اما جانا شمارش رو سیو نکرده بود.

وارد چتاشون شدم و یک آن قلبم وایساد.

-آقایی خوبی؟ دلم خیلی برات تنگ شده بود. ببخشید که زیاد نمی تونم بیام باهات حرف بزنم. شرایطمو که می دونی.

انگار آب یخ روی سرم خالی کردند. روی تنم عرق سرد نشست و ضربان قلبم بالا رفت.

-خانم خوشگل منم دلم برات تنگ شده بود. کی می تونی بیای ببینمت؟

-فعلاً که نمیشه. شرایطو که خودت می بینی. ولی سعی می کنم ‌توی این یکی دوهفته بیام پیشت زندگیم. باشه مردِ من؟

نتونستم بقیش رو بخونم. تموم محتویات معدم به حلقم هجوم آوردند. جلوی دهنم رو گرفتم و سعی کردم آروم باشم. از پیوی بیرون اومدم و گوشی رو مثل حالت قبل، سرجای خودش قرار دادم و بی سر و صدا، از خونه بیرون زدم.

پشت فرمون نشستم و ناباور نگاهم رو به جلو دوختم. انگار تنم لمس لمس شده بود. برای بار دوم خیانت دیدم؟ مگه جانا دوست دخترم نبود؟ مگه من توی مدتی که باهاش بودم، دستم به دختری خورده بود؟ مگه دختری رو به تختم آورده بودم؟

چتاشون جلوی چشمام جون گرفت. گلوم سوخت. نفسم برید. جیگرم آتیش گرفت. برای دومین بار بهم خیانت شد. باز هم به یکی دل باختم و باز هم بهم خیانت شد!

فریاد کشیدم و روی فرمون کوبیدم. آروم‌ نمی شدم. باز هم کوبیدم. دوباره و دوباره. آروم نمی شدم. من عاشق جانا نبودم. ولی باز هم فکر اینکه اینطور بی رحمانه بهم خیانت شده بود، دیوونم می کرد. من فکر می کردم شاید از این به بعد بتونم یه روز خوش ببینم. شاید جانا بتونه من رو عوض کنه. شاید بتونم دوباره طعم دوست داشتن واقعی رو بچشم. تشکیل خانواده بدم. شاید حتی بتونم به آرزویی که داشتم برسم. به اینکه پدر بشم! ولی جانا… لعنت بهت جانا! افسون غرورم رو شکست، ولی تو، غرورم رو، قلبم رو، روح و جسمم رو شکستی!

دستم طوری به دور فرمون پیچیده بود انگار که به جای جانا قصد خفه کردنش رو داشت. نفس های تندم توی سکوت ماشین روی اعصابم خط می کشید و گرمای بیش از اندازه ی تنم از نفس های بریده بریده م بیرون می زد.

نگاهم به مسیر مقابل بود و حواسم پی کلماتی که چند دقیقه ی پیش دیدم. بی توجه به بوق ماشین ها پر حرص پدال گاز رو فشار دادم و زیر لب غریدم:

– باز خر شدم، باز رکب خوردم. از یه دختر عوضی و دورو! باز اعتماد کردم! منِ احمق باز به یه دختر اعتماد کردم، براش دل سوزوندم. منِ احمق سر کاری که باهاش کردم عذاب وجدان گرفتم! یک هفته از کار و زندگی افتادم، که چی بشه؟ که بفهمم با چه آدم عوضی ای طرفم؟ آره؟! لعنت بهت باربد، لعنت!

پشت هم به خودم و خریتم ناسزا می گفتم و افسوس که آروم نمی شدم. پشت هم دستم رو به فرمون می کوبیدم و چیزی جز در اومدن صدای مظلومش عایدم نمی شد. انگار که دیگه هیچ چیزی جز تیکه تیکه کردن خودِ زود باورم آرومم نمی کرد!

با دیدن تابلوی خیابون اصلی به خودم اومدم. بی اختیار مسیر خونه ای رو پیش گرفته بودم که آخرین دختری که توش پا گذاشته بود جانا بود! می خواستم برم اونجا و تا وقت آروم شدنم دور و بر بارلی بیچاره نپلکم.

تمام طول مسیری که برام قدر یک سال گذشت خودم رو سرزنش کردم و با فحش دهن سادگیم رو بستم. کمی بعد توی کوچمون پیچیدم و مقابل خونه پارک کردم.

به ضرب در رو بهم کوبیدم و کت و کیفم رو به سمت مبل پرتاب کردم. با حرص مشغول در آوردن پیرهنم شدم تا از دست گرمای سوزان تنم خلاص بشم. به سمت آشپزخونه رفتم و با بیرون کشیدن بطری آب از یخچال یک جا سر کشیدمش!

خوب نمی شدم! امروز از اون روزایی بود که اگه تا خرخره نمیخوردم و مست نمی کردم اوکی نمی شدم. به سمت یخچال برگشتم و با برداشتن دو تا شیشه ی تقریباً متوسط رو به حال حرکت کردم. حرص از تموم حرکتام می بارید و اینو می شد از منقبض شدن دستام و فشار بیش از حدش به شیشه ها فهمید!

تن خستم رو روی مبل انداختم و خیره به شیشه های دستم پوزخندی زدم. همیشه بخاطر زیاده روی های پارسا سرزنشش می کردم و امروز خودم به این حال گرفتار شده بودم! بی معطلی مشغول خوردنشون شدم و کم نمی آوردم!

تلخیش به اعماق وجودم رسوخ می کرد اما به تلخی اتفاق امروزم نمی رسید. حتی فرصتی برای نفس کشیدن به خودم نمی دادم و قلوپ قلوپ سر می کشیدم. یه شیشه ی کامل رو تموم کردم و بعد به سراغ سیگارم رفتم. بیست تا نخش منتظر ریه هام بود و چه فرصتی بهتر از امروز تا به این انتظار پایان بدم. آخرین پکم مصادف با سکسکه ی رو مخیم شدم و نصف و نیمه توی جاسیگاری رهاش کردم. نگاهم رو بین خونه چرخوندم و کمی بعد گوشیم رو از توی جیبم در آوردم.

با روشن کردن نتم و بالا اومدن اعلان تلگرامم و اسم جانایی که روی اعلان نقش بسته بود، پوزخند صدا داری زدم و روی پیامش کلیک کردم.

” کجا گذاشتی رفتی یهو؟ تکلیف من چی می شه؟ بگو چی باید به پارسا بگم؟ “

پوزخندهای عصبیم دست از سرم بر نمی داشت و نمی تونستم خودم رو کنترل کنم. نیم نگاهی به شیشه های رو به روم  انداختم و همونطور که خیره به صفحه ی چتش بودم زیر لب گفتم:

-هفت خطِ عوضی! عوضی… عوضی!

صدام اوج گرفت و نفهمیدم چطور شیشه های مقابلم توسط دستم روی زمین پرت شدند:

-عوضــــی!

صدای تیکه تیکه شدن شیشه پشت صدام اکو شد و چشم هام نمی تونست دل از پیامش بکنه. داشت از من می خواست کمکش کنم؟ اون که خوب دروغ می گفت، خب مظلوم نمایی می کرد، پس می تونه داداششم خر کنه، می تونه!

دیوونه بودم و با این پیام به حدی دیوونه شدم که توی سکوت خونه با خودم حرف زدم:

-لیاقت هیچی رو نداری! حتی دل سوزندن رو! لیاقتت همون یک شب عذاب کشیدنت بود، می دونم چی کارت کنم. می دونم! باید اونقدر به دلیل پس زدنت و منصرف شدنم فکر کنی تا ذره ذره دق کنی. باید بفهمی من آدمی نیستم که توی چشم هات زل بزنم و بگم غرورمو شکستی! سادگیم رو به رخم کشیدی! باید بفهمی باربد مهرزاد اونقدر احمق و بی ارزش نیست که شکستش رو به زبون بیاره! باید چند سال بگذره تا بفهمی چه گندی زدی و چی باعث گذشتن تاریخ انقضات شده!

عرق های ریز و خیس روی صورتم داشت کلافه م می کرد و دستم بی رمق تکونی خورد تا گوشی رو از روی مبل بردارم. صفحه ی خاموش شده ی گوشیم رو روشن کردم و توی پیویش رفتم و طی تصمیم آنی روی آیکون ویس کلیک کردم. صدام دورگه شده بود و لعنت به باعث و بانی این خار شدن:

-تکلیفت اینه که… ازدواج با منو فراموش کنی، دیگه بهم زنگ نزنی و پیام ندی، خلاصه به پر و پام نپیچی. اگه هر روز و هر جا ببینمت کاری باهات می کنم حال و روزت بدتر از الانت بشه! پس دنبالم نیا که زیر پاهات بدجوری لهت می کنم. راستی… به پارسا هم چیزی نمی گی، وگرنه…

مکثی کردم و این مکث کوتاهم فرصتی برای ساختن یه دروغ کاذب شد اما طوری وانمود کردم که انگار داشتم واقعیتو با چشم هام می دیدم:

-وگرنه… اون شبو با تصویرش نشون داداشت می دم. دوست داری ببینه؟ دوست داری عکس های لخت خواهرشو که کنار رفیقش بوده رو ببینه؟! پس لال مونی بگیر و دیگه سمتم نیا، فهمیدی؟ دیگه… سمتم… نیا!

دست از فشار دادن آیکون ویس کشیدم و خیره شدم به دایره ای که هر آن به تیک ارسال نزدیک می شد. پوزخندی به روی ویسم زدم و بی توجه به حال خرابم گوشی رو روی مبل انداختم و تلوتلو خوران به سمت بالکن قدم برداشتم.

سوز هوای بیرون لرزی به تنم انداخت و به روی خودم نیاوردم. به غروب دلگیر مقابلم زل زدم و اونقدر مات چراغای روشن و خاموش ساختمون های رو به روم شدم که نفهمیدم چطور نیم ساعت توی اون سرما موندم. دیگه نمی تونستم اون هوا رو تحمل کنم و همین که خواستم به عقب برگردم یکهو خاطره ای توی ذهنم چنبره زد!

اون شبی که اومده بود اینجا، اون شبی که باد موهاش رو به بازی گرفته بود، اون شبی که توی بغلم می لرزید و اشک می ریخت، اون روزایی که با ذوق به اتاقم می اومد و با دیدن بی اعتنایی من کل چهره ش رو غم می گرفت، همش دروغ بود؟! همش بازی بود؟! تا امروز فکر می کردم من بازیش دادم و حالا…!

پوزخندی به روی افکارم زدم و همونجا توی بالکن چالشون کردم. داخل خونه شدم و توجه ای به باز بودن در بالکن نکردم. روی مبل ولو شدم و همین که خواستم دستم رو روی سرم که به شدت درد می کرد بذارم، ویبره ی گوشیم مزاحم شد.

ندیده می تونستم حدس بزنم کیه به همین خاطر نشنیده گرفتم و بعد از قطع شدن صدای ویبره، گوشی رو خاموش کردم. این تازه اولش بود! اولِ عذابش، باید بخاطر دروغایی که تحویلم داده تاوان پس بده!

باید بفهمه بازی کردن با باربدی که برنده ی این بازیا بوده یعنی چی، باید بفهمه از یه جایی به بعد تظاهرش به مظلومیت و سادگی جواب نمی ده!

توی ذهنم مشغول خط و نشون کشیدن براش بودم و هر از گاهی چرت می زدم. سرم در حال منفجر شدن بود و چه خوب می شد منم همراهش منفجر می شدم! احساس ضعف می کردم، احساس شکست! از آخرین باری که این حس رو داشتم و با رفتن مامان و بابام دنیا رو تموم شده می دونستم خیلی می گذشت و جانا امروز دوباره این حس رو به وجودم تزریق کرد!

دختری که حتی آرزوش بود نگاهش کنم شکست رو به خورد مغزم داده بود و بیش از این نمی تونستم صدای هشدار مغزم رو تحمل کنم. باید باز همون باربد بشم، کسی که کنار کار و درگیری هاش خوشیش رو هم داره و آدم مزاحمی مثل جانا کنارش نیست. باید باز بشم همون باربدی که درخواست دافای خوشگل تر و خوش هیکل تر از جانا رو بخاطر دختر بی ارزشی مثل جانا رد نکنه و به کسی اجازه ی بهم ریختن آرامش زندگیش رو نده، باید!

2 پاسخ به “رمان انقضای عشق پارت بیست و یک”

  1. اوووه چیشد این رمان عاشق شخصیتاشم خصوصا جانا اگه امکانش هست پارتهارو زودتر بزارید ممنون از نویسنده این رمان.

  2. نمیگم رمانه بدیه اما مشخصه نویسنده خودش به اندازه ی کافی رمان نخونده و احتمالا کارای اولش باشه.جدای از این یه بخشایی از رمان زیادی توش اغراق های مسخره ای داره مثلا همین رفتار باربد که توی چنین موقعیتی زیاده رویه و داره مثل عاشقای صد ساله رفتار میکنه و باعث خستگی خواننده میشه و …
    که تمام اینها به خاطر بی تجربگی نویسنده هستش.به ایشون پیشنهاد میکنم سبک های مختلف رمان رو مطالعه کنن.
    امیدوارم رمان های بعدی نویسنده بهتر باشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *