چشمام رو که باز کردم، توی بیمارستان زیر سرم بودم. هوا روشن شده بود و این نشون می داد صبح شده.

پارسا دستم رو توی دستش گرفته بود و سرش رو گوشه ی تخت گذاشته بود و به خواب رفته بود. دلم به حال مظلومیتش سوخت! دلم واسش پر پر شد. از بچگی اذیتش می کردم. از بچگی با کارام آزارش می دادم اما اون همیشه ناراحتیشو پشت نقاب خندش قایم می کرد و هیچی نشون نمی داد.

هیچ وقت از شنیدن حرفام و درد و دلام سر باز نزد. هیچ وقت نشد که من رو درک نکنه. همیشه دورا دور توی هر شرایطی حواسش بهم بود. فقط نمی دونم چه طور هیچ وقت عشق من به باربد رو نفهمید! شاید هیچ وقت فکرش رو نمی کرد آجی کوچیکه ی لوسش عاشق بشه!

کمی بعد بیدار شد. دیگه خنده ای روی صورت همیشه خندونش نبود. دیگه شیطنتی هم توی چشماش نبود. پیشونیم رو طولانی بوسید و با لبخندی که مصنوعی بودنش شدیدا توی ذوق می زد گفت:

-حالا اگه مامان پروانه توی خونه منتظرت بود که عمرا اینجوری نگرانش میکردی. چون میدونی نه بابا هستش نه مامان، می خوای منو روانی کنی آره؟

مامان و بابا به کرج رفته بودند. رفته بودند خونه ی دایی جون تا مامان مواظب دایی باشه. دایی تازه عمل کلیه کرده بود و کسی نبود که مواظبش باشه.

دست بی جونم رو بالا کشیدم و روی گونش گذاشتم. 

-ببخشید داداشی.

-نمیخوای بهم بگی چته؟

دستم پایین کشیده شد و به همراهش، سرم رو هم پایین کشید. جرات نگاه کردن توی چشماش رو نداشتم. دروغ‌ راجب همچین مسئله ای خیلی سخت بود!

-چیزی نیست. نه اینکه نباشه، ولی دوست ندارم بگمش. یه چیزایی هست آدم نمیتونه به کسی بگه. خودت که میدونی پارسا!

-چیزی که اینقدر بهمت ریخته باید گفته بشه!

سکوت کردم. اونقدری که پوف کلافه ای کشید و عقب رفت. کمی بعد از جا بلند شد و گفت:

-دیشب فشارت افتاده بود. دکتر برای سرماخوردگیت چند تا آمپول و قرص و شربت نوشت. کم کم آماده شو برگردیم خونه.

“باشه” ای زیر لب گفتم و اون از اتاق بیرون زد.

یک هفته ی تموم، با سرماخوردگی کوفتی که به جونم افتاده بود دست و پنجه نرم کردم. یک هفته ی تموم، از نگاه کردن توی چشمای پارسا فرار کردم و سرد بودناش رو به جون خریدم. یک هفته ی تموم، هرشب که سرم رو روی بالشت میذاشتم، آرزو می کردم دیگه بیدار نشم. بمیرم و این ننگ هم با من بمیره. اما حتی خدا هم صدام رو نمی شنید!

بدترین روزهای عمرم رو می گذروندم. مامان و بابا از کرج برگشتند اون ها هم با دیدن جانایی که دیگه جانا نبود، نگران شدند. همه فهمیده بودند یک چیزی شده. یک چیزی که من قصد گفتنش رو به هیچ کس نداشتم! این یه راز بود. یه راز که فقط من می دونستم و مردِ نامردی که به بدترین شکل ممکن طردم کرده بود.

تموم این هفته، ثانیه ای نبود که به آینده‌م فکر نکنم. من هیچ ترسی از آینده نداشتم به جز اینکه خانوادم چیزی بفهمند. من شاید میتونستم با سرد بودن های مامان و بابا کنار بیام، شاید می تونستم با طرد شدنم توسط اونها کنار بیام اما با از دست دادن پارسا نه! پارسا، مهم ترین دارایی زندگی منه! من نمی تونم از دستش بدم. 

توی این یک هفته، فهمیدم که نه تنها غرورم، بلکه حتی حاضرم جونم رو هم بدم تا پارسا نفهمه خواهرش عفتش رو اینطور احمقانه فروخته! من تصمیمم رو گرفتم! حتی حاضرم تا آخر عمرم کلفتی باربد رو بکنم تا پارسا بازم منو همون جانای همیشگی ببینه. حتی حاضرم باربد روزی هزار بار کتکم بزنه اما پارسا حس نکنه جاناش ذره ای خوشبخت نیست‌.

من به پای باربد می افتم. حاضرم هزاران بار التماسش کنم. هر روز سد راهش بشم و هر چقدر هم من رو تحقیر کنه دست نکشم. اما فقط راضی به این ازدواج صوری بشه. همه چیزم رو ازم بگیره و فقط پارسا رو به من ببخشه.

بعد از چند روز به حموم رفتم و خودم رو شستم. موهای گره خورده ای که روزها بود شونه نشده بود، سشوار کردم و به سختی شونشون کردم. با حوصله بافتمشون و تظاهر کردم به اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده. به اینکه زندگی مثل همیشه قشنگه و جانای قصه شکست نخورده! 

سر میز صبحانه ای که فقط حضور من رو کم داشت نشستم و جلوی چشمای ناباورشون تا تونستم خوردم. خندیدم و بغضم رو جایی پشت خنده هام قایم کردم. همه چیز همونجور بود. درست مثل گذشته ها!

بعد از تموم کردن صبحونم به اتاقم برگشتم. لباس فرمم رو پوشیدم و به این دو هفته ای که دانشگاه نرفته بودم فکر کردم. فردا کلاس داشتم و حتماً باید می رفتم وگرنه حذف می شدم.

درست لحظه ای که جلوی آیینه ایستاده بودم و به خودم عطر می زدم، صدای بسته شدن در اتاق، باعث چرخ سرم شد. در رو قفل کرد و من نگاهم قفل قد بلند و هیکل چهارشونه‌ش شد. قبلاً هم گفته بودم از باربد خوش تیپ تر و جذاب تره یا نه؟ 

وسط اتاق ایستاد و پر از جدیت نگاهم کرد. دلم برای خنده هاش لک زده بود. برای شیطنت های همیشگیش‌. دلم پارسای خودم رو می خواست. نه این پسری که مشخص بود دل و دماغ هیچ کاری رو نداره!

-خوبی؟

صداش تمسخر داشت یا من اینجوری حس می کردم؟

نگاهم رو دزدیدم و چشم به آیینه دوختم. موهای فری که از مقنعه‌م بیرون زده بود، داخل فرستادم و با صدایی که سعی می کردم پر انرژی باشه جواب دادم:

-آره داداشی. ولی شما انگار خوب نیستیا! اخمات چرا تو همه قربونت بشم؟

اینبار صداش فقط جدی نبود‌. عصبی و بیتاب هم بود!

-به من نگاه کن!

خشک شدم! دستم میون زمین و هوا موند و چشمام مات موندند. نگاهش کنم؟ با چه رویی؟ آخرین باری که صاف توی چشماش نگاه کردم و حرف زدم کی بود؟ 

نتونستم. صدام کمی می لرزید وقتی گوشیم رو از روی میز چنگ زدم و اون رو توی کیفم انداختم:

-وا پارسا خوبی؟ جدیدا چرا اینقدر بد عنق شدی؟

حس کردم که داره به سمتم میاد. عصبی، با قدم هایی پر شتاب و محکم! 

چنان بازوم رو چنگ زد و من رو سمت خودش برگردوند که آخم بلند شد. داد زد:

-وقتی میگم به من نگاه کن، یعنی به من نگاه کن!

حالا دیگه مجبور بودم. صاف توی چشماش نگاه کردم و با حرص گفتم:

-وحشی چه مرگته؟ بیا نگات کردم دیگه. روانی!

بازوم رو بیشتر فشرد و از بین دندونای کلید شدش غرید:

-جانا… جانای احمق… هنوز نفهمیدی؟ هنوز نفهمیدی هرکیو خر کنی منو نمی تونی؟ هنوز نفهمیدی تک تک حرکاتت رو از برم؟ هنوز نفهمیدی همیشه نگاهات به باربد رو دنبال می کردم؟ نفهمیدی که می فهمیدم دوسش داری؟ نفهمیدی جانا؟! 

داد زد:

-نفهمیدی؟!

قلبم انگار مرده بود چرا که دیگه تپش هاش رو حس نمی کردم. پارسا می دونست؟ می دونست من باربد رو دوست دارم؟ پس چرا هیچ وقت نشون نداد؟

-همیشه فکر می کردم یه حس بچگونه‌س و زود تموم میشه‌. وقتی خودت ببینی باربد حتی نگاهتم نمی کنه تموم میشه و میره. ولی هیچ وقت فکرشم نمی کردم اگه جلوش رو نگیرم به این روز میندازتت‌. هیچ وقت فکرشم نمی کردم.

اشک شناور توی چشماش، همه ی وجودم رو به یغما برد. طاقت دیدن گریه های پسری که همه ی زندگیم بود نداشتم! به خدا قسم که نداشتم!

دستام رو با هول و ترس دو طرف صورتش گذاشتم و پشت سر هم شروع به اراجیف گفتن کردم:

-این حرفا چیه پارسا؟ این چرت و پرتا چیه که میگی آخه؟ کدوم عشق؟  

-چیشده که جفتتون مدام می خواید خرم کنید؟ چرا راستشو بهم نمیگید؟ چرا هی می خواید منو بپیچونید؟ من خرم جانا؟ یعنی من نمی فهمم خواهری که بیست سال توی بغل خودم بزرگ شده چه مرگشه؟ این حال تو بخاطر باربده. من شک ندارم جانا. شک ندارم!

اونقدر مطمئن حرف می زد که دهنم قفل شد. هیچی نتونستم بگم و فقط نگاهش کردم. کمی بعد، سرم رو پایین انداختم و با بغض گفتم:

-آره. عاشقش بودم. ولی… ولی دیگه نیستم!

-چرا دیگه نیستی؟ این چیزیه که باید بدونم. باید بدونم چیشده. باید بدونم تا پشتت در بیام. تا درستش کنم. 

اشکی که روی گونم روون شده بود رو به سرعت پس زدم و پوزخند زنان گفتم:

-تنها چیزی که می دونم اینه که باربد من رو نمی خواد. می خوای کاری کنی که زوری من رو بخواد؟ مگه دوست داشتنم زوریه؟

خیره به چشمام گفت:

-فقط همین نیست!

-آره. فقط همین نیست. باربد میگفت از من خوشش میاد‌. میگفت من رو به بقیه معرفی می کنه. میگفت ازدواج می کنیم. ولی به هیچ کدوم از حرفاش عمل نکرد پارسا! به هیچ کدومشون عمل نکرد و درست یک هفته پیش، به من گفت دیگه هیچی بینمون نیست. من رو از زندگیش خط زد و گفت تاریخ انقضات برام تموم شده. الان تو میخوای چیکار کنی؟ میخوای خواهرتو زوری بدی به باربد؟ میخوای همین یه ذره غروریم که برام مونده نابود کنی؟ تموم شده پارسا! این داستان، این ماجرا، این عشق، این رابطه تموم شده و فقط یه سرافکندگی مونده برای من. همین الان نمیدونم با چه رویی جلوت وایسادم و حرف میزنم. من به تو، به مامان و بابا، به خودم، خیانت کردم. ولی عاشق بودم! آدم عاشقم این حرفا سرش نمیشه. میشه؟

نمی دونم از کی داشتم گریه می کردم و حرف می زدم. به خودم که اومدم، دیدم من رو کشیده سمت خودش و دارم توی بغلش گریه می کنم. من رو به خودش می فشرد و روی کمرم رو نوازش می کرد. باز هم بهش دروغ گفتم. باز هم واقعیت مخفی شد و همه ی ترسم از اینه که پارسا مابقی ماجرا رو نفهمه. که انوقت، دیگه حتی دلش به حال اشکام نمیسوزه و اینجوری نوازشم نمی کنه. 

وقتی من رو از خودش جدا کرد و توی چشمام خیره شد، فهمیدم که سعی داره دلخوری نگاهش رو پشت محبتش قایم کنه و اون رو نشونم نده. پارسا ازم دلخور بود. ازم گله مند بود و فقط بخاطر اینکه از چیزی هستم داغون تر نشم چیزی نمی گفت. کاش می زد تو گوشم. کاش حرف بارم می کرد و فحشم می داد. وقتی اینجوری رفتار می کنه بیشتر شرمنده میشم. بیشتر از خودم بدم میاد و بیشتر عذاب وجدان می گیرم. کاری که من کردم، هیچ وقت جبران نمیشه. هیچ وقت!

انگشت شستش رو روی گونم کشید و با محبت گفت:

-گریه نکن. دیگه تموم شده آجی کوچیکه. باشه؟ همه ی آدما توی زندگیشون باید یه بار اینطوری شکست بخورن تا دیگه اینقدر راحت عاشق نشن. اینقدر چشم بسته پا توی مسیری که نمیدونن تهش به کجا میرسه نذارن. تا قوی تر بشن. تا بفهمن جایگاه احساسات بعد از منطقه. اینبار که گذشت، ولی دفعه ی بعدی وقتی خواستی دل بدی به آدمی، اول به من بگو. تاحالا شده درکت نکنم؟ شده سرزنشت کنم؟ من قبل از اینکه داداشت باشم رفیقتم. یادت رفته؟ مگه خودت همیشه نمیگفتی تو رفیق فابمی؟

با مظلومیت سرم رو تکون دادم. لبخندش رو وسعت داد و گفت:

-دیگه غصشو نخور. همون بهتر که فهمیدی باربد بدردت نمیخوره. باربد که آدم زندگی نیست خواهر من. تفاوتای شما زمین تا آسمونه. 

با تعجب گفتم:

-یعنی اگه میومدم پیشت و بهت میگفتم که باربد رو دوست دارم، همینارو میگفتی؟

آروم خندید:

-از این بدتراشم می گفتم. نه اینکه دروغ بگم بهتا. اصلا! واقعیتارو می گفتم. اینکه باربد تنوع طلبه. اینکه اون چیزی که در ظاهر نشون میده نیست. همه فکر میکنن تاحالا یک دخترم توی زندگیش نبوده ولی نمیدونن هرشب دوست دختراش عوض میشن. هرکدومشونم بیشتر از چند ساعت تحمل نمیکنه. بهت میگفتم باربد مهم ترین چیز براش غرورشه. حاضره خودشو نابود کنه اما غرورشو نه! بهت میگفتم چقدر خودخواهه و به تنها کسی که اهمیت میده خودشه و خواهرش. بهت میگفتم سنگ دله و همه رو با یه چوب میزنه. فکر میکنه چون افسون بهش خیانت کرده و همه ی دخترا هم همینطورن. بهت همه ی اینارو میگفتم که توی اون مغزت کوچولوت ازش فرشته نسازی.

2 پاسخ به “رمان انقضای عشق پارت بیست و چهار”

  1. پس پارت ۲۵ تا آخرش کو؟
    شما که رمان میزاری تو سایتتون کامل بزارید که مردم در به در نرن دنبالش

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *