حالم گفتنی نبود. انگار خبرهای بد تمومی نداشتند. انگار خدا کمر به نابودیم بسته بود و می خواست ذره ذره جونم رو بگیره.

دقیقا نمی دونستم برای چی ناراحت باشم. برای حماقتی که کردم و به قول پارسا اینطور چشم بسته عاشق شدم، یا برای چیز هایی که از زبون پارسا شنیده بودم.

چرا اینقدر احمق بودم؟ چرا با پارسا حرف نزدم؟ راست میگفت! اون که اهل سرزنش کردن نبود! اون که مثل رفیقم بود. چرا بهش نگفتم عاشق شدم؟ چرا ازش کمک نخواستم؟ چرا ازش نخواستم راجب باربد برام بگه؟ چرا فکر می کردم باربد همونیه که توی خیالم ساخته بودم؟ چرا؟! لعنتی چرا؟

باربد هر روز دوست دختر عوض می کرد؟ با هر کدوم هم بیشتر چند ساعت نبود؟ خودخواه بود؟ سنگدل بود؟ پس چرا من همیشه فکر می کردم اون به دخترا محل سگ نمیده؟ چرا فکر‌ می کردم جنتلمن و محبوبه؟ چرا فکر می کردم بودن با اون خوشبختم میکنه؟ چرا حالا اینارو فهمیدم؟ چرا حالایی که اینقدر دیره همه چیو فهمیدم؟ خدایا چرا؟؟

داشتم کم می آوردم. به معنای واقعی داشتم کم میاوردم و فقط حفظ ظاهر می کردم.

یادم نیست دیگه چه حرفایی بینمون رد و بدل شد. تنها چیزی که یادمه اینه که می خواستم پارسا هرچه زودتر بره تا ببینم باید چه خاکی توی سرم بریزم. 

با رفتن پارسا به معنای واقعی فرو ریختم. دیگه حتی اشکمم در نمی اومد. مات و مبهوت روی تختم نشستم و تموم پنج سالی که عاشق باربد بودم از نظر گذروندم. یعنی همیشه اشتباه می کردم؟ هیچ وقت اونی نبود که نشون می داد؟

حس عجیبی داشتم. احساس می کردم دیگه نه تنها دوستش ندارم، بلکه ازش بدم میاد. باربد اصلا شبیه به اونی نبود که من فکر می کردم. انگار اصلا عاشق باربد نبودم، عاشق بتی بودم که از اون ساخته بودم. عاشق چیزی که وجود نداشت. چیزی که حالا شکسته شده بود!

جلوی آیینه ایستادم و به خودم نگاه کردم. دوست داشتم دست بندازم و گلوی دختر توی آیینه رو بگیرم و خفه‌اش کنم. دوست داشتم بخاطر تموم حماقتاش بکشمش!

زیر لب خطاب به دختر توی آیینه گفتم:

-باید درستش کنی جانا. هرطور که شده! هرجور که شده باید گندی که‌ زدی جمع کنی. به هر روشی. فقط نذار باربد اینقدر راحت بره پی زندگیش و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. نذار! به درک که آدم زندگی کردن نیست. به درک که تنوع طلبه. مهم اینه که شرمنده ی پارسا نشی. مهم اینه که پارسا رو برای خودت نگه داری. همین کافیه.

خیره به آینه با خودم حرف می زدم و قول و قرار می ذاشتم. توی دلم می گفتم باید همه چیز رو جمع و جور کنم و توی چشم هام ترس موج می زد. ترس شکسته شدن غرور ناچیزم، ترس پس زدن و تحقیر شدنم توسط باربد، ترس تباه شدن همیشگیِ خیال بافی و آرزو های دخترونه، ترس یه زندگی سرد و بی عشق، یه خونه ی بی حس و مرده، چیزی که هیچ وقت تجربه ش رو نکردم! اما… همه ی این ترس و دلهره ها به یه لبخند رضایت پارسا و خانواده م می ارزید. به اینکه از دور نگاهم کنن و نفس عمیقی از خوشبخت شدنم سر بدند. همه ی اینا به باورهای قشنگ خانواده م که غیرمستقیم با خودخواهی و بی فکریم خرابشون کردم می ارزید.

نگاه از آینه گرفتم و با چرخوندن سرم به سمت ساعت دیواری اتاق آه از نهادم خارج شد. تقریباً دیرم شده بود و خدا می دونست چطور باید جواب طعنه های همیشگی باربد رو بدم.

کیفم رو از روی میز آرایشم برداشتم و با چک کردن سر تا پام از اتاق خارج شدم. به آشپرخونه رفتم و بعد از روبوسی و خداحافظی با مامان به سمت در رفتم که با لحنی دستوری گفت:

-پارسا نرفته هنوز، وایسا با هم برید!

خوشحال از اینکه همراه پارسا به آژانس می رفتم و مجبور نبودم اولین لحظه کنایه بشنوم چشم غلیظی رو به مامان گفتم و به سمت در قدم برداشتم.

از توی جا کفشی نیم بوت نخودی رنگم رو برداشتم و همین که مشغول پوشیدنش شدم صدای باز شدن در دستشویی توجه م رو جلب کرد و سرم رو به سمتش چرخوندم:

-خسته نباشی داداش!

لب هاش عریض شدند و همونطور که دست هاش رو بو می کرد به سمتم اومد و گفت:

-قربونت نخود خانوم!

اشاره ی ریزش به شال گردن و نیم بوتی بود که ست کرده بودم و من هم متاسف سری تکون دادم:

-ببین چه خبر بوده که دستاتو بو می کنی، روده نیست که کارنخونه ی هوشمنده! هر روز صبح همین وضعیت رو داریم، مگه نه مامان؟!

صدای غش غش خنده ی مامان از توی حال پیچید و پارسا همونطور که عوضی ای نثارم می کرد کتون مشکیش رو از جا کفشی بیرون کشید.

از روی زمین بلند شدم و به ساعتم نگاهی انداختم. کمی بعد پارسا هم آماده ی رفتن شد و باز کردن در توسط اون مصادف با ابراز استرس من شد:

-خیلی دیر شد، فکر کنم امروز هر دومون رو اخراج کنه!

دستش رو پشت کمرم قرار داد و همونطور که به قدم برداشتن دعوتم می کرد با اخمی کمرنگ گفت:

-جرئتش رو نداره، نگران نباش!

سری تکون دادم و با سرعت بخشیدن به قدم هام به سمت در حیاطمون رفتم. کمی بعد با سوار شدن توی هیوندای پارسا و زدن ریموت از توی کوچمون خارج شدیم. فضای ماشین به جز صدای رپر خارجی ای که بیشتر شبیه وز وز زنبور بود سکوت بینمون رو بیداد می کرد.

دستم رو جلو بردم و با کم کردن صدای آهنگ، رو به پارسا مردد گفتم:

-داداشی؟

سرش رو به سمتم چرخوند و با مهربونی گفت:

-جون داداشی؟

از اینکه حالا پیشش راحت تر بودم و می تونستم حرفم رو بزنم لبخند رضایت مندی زدم و گفتم:

-من… من نمی خوام باربد چیزی بدونه. می دونم که گفتی همه چیز رو فراموش کنم و بهش فکر نکنم. اما نمی خوام بدونه تو از این قضیه مطلعی، نمی خوام غرورم بیشتر از این شکسته بشه! قول می دی تحت هیچ شرایطی بهش نگی؟

متفکر نگاهم کرد و نگاهش رو به خیابون و ترافیک همیشگی دوخت‌. مکثی کرد و بعد با جدیت گفت:

-من گفتم همه چیز رو فراموش کن یعنی این موردم رو هم فراموش کن. نمی خوام اصلاً این موضوع برات مهم باشه، هر چند هر چی بشه من اینو به روی باربد نمیارم، نگران نباش قربونت برم.

نفس پرآسوده ای بیرون فرستادم و برای پرت کردن حواسش ولوم آهنگ رو بالا کشیدم:

-خیلی خب. می تونی این وز وزت رو گوش کنی.

تک خنده ای کرد و با کشیدن لپم گفت:

-وروجک!

نیشم تا بناگوش باز شد. تونسته بودم فکرش رو منحرف کنم، از چشم هاش مشخص بود مثل یک ساعت پیش غرق حرف و گله گی نیست و این برای من کمال خوشبختی بود!

نیم ساعت بعد ماشین توی پارکینگ آژانس متوقف شد و قلب من هم نوای ایستادن سر داد. انگار اتمام حجت هایی که توی این یک هفته و به خصوص امروز با خودم کرده بودم به باد فنا رفته و فقط خاطره شون عایدم شده بود. نفس پرحرصی از دست خودم بیرون فرستادم و همراه پارسا از ماشین پیاده شدیم.

پشت سر پارسا قدم برداشتم و بی اختیار دستم دور بازوش پیچید.

مضطرب تر از همیشه بودم و با اینکار آرومتر می شدم. پارسا نیم نگاهی به روم انداخت و تمام حرف های صبحش توی گوشم تکرار شد‌. نباید کم می آوردم، نباید!

در ورودی با دست لرزون من باز شد و این بار پارسا پشت من قرار داشت. به سمت نگاه های کنجکاو کارمندها لبخندی زدم و با رها کردن دست پارسا به سمت میزم رفتم.

پونه با قدم های پرصدایی به سمتم اومد و بی توجه به فضای آروم آژانس با لحن ذوق زده ای گفت:

-وای… بالاخره اومدی. دلم برات یه ذره شده بود دختر، چرا این گوشی لامصبت رو جواب نمیدی تو؟ هان؟

دستش رو کشیدم و به جای اون با صدای آرومی گفتم:

-چه خبرته؟ اینجارو گذاشتی تو سرت، الاناست که اون باربد گنداخلاق بیاد و…

میون حرفم پرید و چهره ش ریلکس تر از چند ثانیه ی پیش شد:

-مهرزادمون نیومده دخی جون، راحت باش، گمونم نکنم بیاد!

نفس حبس شده م رو بیرون فرستادم و با دیدن پارسایی که از پشت میزش نظاره گرمون بود لبخندی زدم. نگاه ازش گرفتم و تازه به خودم اومدم:

-امون ندادی حالت رو بپرسم، خوبی؟ بیا بغلم که!

با قربون صدقه همو بغل کردیم و همین که خواستم دل از آغوشش بکنم و اعتراضی به پچ پچ های تمسخرآمیز بچه ها کنم صدای باز شدن در و چرخیدن نگاهم به سمت مرد خوش هیکل و جذاب رو به روم مانع از تکون خوردن زبونم شد.

نگاه ماتم از موهای حالت گرفته اش و چشم های همرنگ موهاش، از کت و شلوار خوش رنگی که به تن کرده بود سر خورد و روی زمین ساکن شد. تپش های کوبنده ی قلبم برعکس همیشه کمی از حالت عادیش خارج شده بود و این برای من سست عنصر جای شکر داشت.

نگاهم رو به پونه سپردم و زیر لب بهش گفتم:

-قربون حدس و گمونت پونه جان!

پقی زیر خنده زد و برای اینکه ضایع بازی در نیاره به سمت میز خودش حرکت کرد‌. با رفتنش من هم خودم رو مشغول کارها کردم. یک هفته نبودم و حسابی به نظم همیشگی کارم گند زده بودم!

صدای مکالمه ش با پارسا می اومد و کمی بعد صدای قدم های بلندش به سمت اتاقش حواسم رو معطوف به خودش کرد. در بسته شد و نفس عمیق من بدرقه ش شد‌.

دل از در اتاقش کندم و نگاه گذرام بین پرونده های کنار میزم پرسه زد و طولی نکشید که اولین مراجعه کننده داخل آژانس شد و بی تعلل به سمت به من اومد. مقنعه م رو مرتب کردم و همراه با لبخند جواب سلامش رو دادم:

-خوش اومدید عزیزم، برای تهیه بلیط اومدید یا…؟

میون کلامم پرید و با لحنی آمیخته به ذوق گفت:

-بله، برای کیش.

لبخندی به روی چهره اش زدم و مشغول ور رفتن با کامپیوتر مقابلم شدم، توضیحات لازم رو بهش دادم و در آخر اونقدری توی کنترل کردن خودش ناموفق بود که بعد از اتمام کارم گفت:

-با شوهرم می خوایم بریم ماه عسل، چند روز پیش سوپرایزم کرد و حقوق دو ماهشو داد تا بریم این سفر، جای خیلی قشنگیه درسته؟!

پرحسرت نگاهش کردم و سری تکون دادم:

-بله عزیزم، توی هتل راهنماییتون می کنند و تموم جاذبه های گردشگری و تفریحی رو بهتون معرفی می کنن.

تشکری کرد و بعد از پرداخت کردن مبلغ بلیط از روی صندلی بلند شد و رفت. رفتنش رو نگاه کردم و اعتنایی به حسادت مزخرف ته قلبم نکردم. باربد من رو به حدی از عدم اعتماد به نفس و محبت رسونده بود که حالا به سفر ساده ی یه زوج حسودی می کردم. به عشق بینشون که ندیده و نشناخته حسش کردم، به جانای چند ماه پیش که حداقل این حسرت ها رو نمی خورد!

چند ساعتی به کارهایی که عقب مونده بود سر و سامون دادم و ناهار رو هم به دعوت پارسا توی یکی از کافه های دبش نزدیک آژانس خوردیم. ساعت کاری رو به اتمام بود و خستگی از سر و صورتم می بارید. نگاه از کارمندای دیگه که وضعیتشون بهتر از من نبود گرفتم و خمیازه کنان به سمت پارسا رفتم و کنار میزش ایستادم:

-داداش، می شه بریم خونه؟ خوابم میاد!

تک خنده ای کرد و همونطور که ماگ نسکافه ش رو روی میز می ذاشت گفت:

-یکم دیگه می ریم لُپک من، بذار این ایمیله رو اوکی کنم.

سری تکون دادم و پونه رو که در حال چونه زدن با تلفن بود رصد کردم:

-باشه عشق خواهر. میرم یه سری به پونه بزنم تا کارت تموم شه.

باشه ای آروم گفت و به سمت پونه حرکت کردم. با ابا و اشاره حالیش کردم که پرچونگیش رو کنار بذاره و انگار خودش هم خسته شده بود که تلفن رو سرجاش گذاشت و رو بهم گفت:

-آخیش نجاتم دادی، بعضی از این مردا چقد خاله زنکن ها! سه ساعته هی می پرسه تایلند چطوره؟ ترکیه چطوره؟ کجا بهتر برنزه می شم؟ کجا هواش بهتره؟ کجا بیشتر عشق و حال می کنم؟ مردک روانی!

خنده ی ریزی برای حرکات بامزه ش سر دادم و همین که خواستم جوابی به اعتراضش بدم صدای پارسا از پشت سرم اومد:

-جانایی بریم؟

به عقب برگشتم و با چشمکی دلفریب گفتم:

-تا تو ماشینو گرم کنی میام، با پونه کار دارم.

بی خیال سری تکون داد و بعد از برداشتن کت چرمش از روی صندلی و برعکس همیشه بی اینکه پیش باربد بره از بقیه ی همکارا خداحافظی کرد و رفت‌.

به زبون می گفت فراموش کنیم اما انگار از باربد بدجوری دلخور بود. هرچند… هرچند که هنوز موضوع اصلی رو نمی دونه! اون قول داده… بهم قول داده که چیزی نگه، برادر مهربونم قول داده غرور به یغما رفته ی خواهرش رو بخره و دم نزنه!

با صدای پونه دست از افکارم کشیدم و معترض گفتم:

-چته، داد می زنی چرا؟

چشم غره ای غلیظ به سمتم رفت و همونطور که با اون مژه های اکستنشن شده‌ش به خودش می بالید گفت:

-کجاها می پلکه فکرت؟ خواهر و برادر مشکوک می زنید ها!

برو بابای کشیده ای گفتم و برای از بین بردن شکش شکلاتی از کنار چاییش کش رفتم:

-باز زدی تو فاز توهمت عشقم؟

لب هاش حرکتی کرد و صدای باز شدن در و پشت بندش صدای قاطع باربد مانع از شنیدن حرف پونه شد:

-خانوم پرستش، تشریف بیارید اتاق من.

متعجب سرم رو به سمتش چرخوندم و بالاجبار چشم کم جونی گفتم. برو برو گفتن های پشت سر هم پونه مضطرب ترم کرد و بی رمق به سمت اتاقش قدم برداشتم‌.

تموم ترس و دلهره م رو پشت در گذاشتم و با تقی به در وارد اتاق شدم. رو به پنجره ی طویل اتاقش بود و داشت غروب دلگیر تهران رو دید می زد. چند قدم جلوتر رفتم و با لحن سردی گفتم:

-چیکارم داری؟

به ضرب به سمتم برگشت و با ابروهایی درهم گفت:

-تو نمی دونی یعنی؟ پارسا امروز چش بود؟

پوزخندی به روش زدم اما توی دل ترسیدم. کاش… کاش به پارسا نمی گفتم!

-هیچی، چیزی باید بشه؟

به سمتم اومد و با صدایی که از حرص خشن تر شده بود گفت:

-فکر کردی من خرم؟ می گم چش بود؟ چرا نیومد باهام خداحافظی کنه؟ تو بهش همه چیزو گفتی آره؟

متاسف سری تکون دادم و دستم رو به سمت خودم نشونه گرفتم:

-شاید عاشق شدنم احمق بودنم رو نشون بده اما در این حد احمق نیستم که آرامش داداشم رو بهم بزنم!

با تمسخر سری تکون داد و با فاصله ی کمی از من رو به روم قرار گرفت. نگاهم فراری شد و روی بازو و سینه ی ستبرش نشست. مخصوصاً وقتی که دکمه های اول پیراهنش باز بود و یهو همه چیز یادآور اون شب شد. نتونستم خودم رو کنترل کنم و با بغض سمجم که خونه نشین دائم گلوم شده بود گفتم:

-بازم منو مقصر همه چیز می دونی درسته؟ تو گند زدی به زندگیم و من مقصر تمام و کمالم؟!

دستی بین موهاش کشید و می دونستم داشت عصبانیتش رو بینشون پنهون می کرد. نفس عمیقی بیرون فرستاد و با مکث لب باز کرد:

-تو مقصری، چون خودت خواستی‌‌. تو هوس عشق دو روزه زد به سرت! 

با پاهای لرزونم جلوتر رفتم و خیره به چشم هاش گفتم:

-بی رحمی کمترین توصیفیه که می تونم از شخصیت گندت بکنم. اما می دونم چی کار کنم. اگه…

ابروش بالا فرستاد و با نگاه چندش واری رو بهم گفت:

-اگه؟ اگه چی؟! نگو می خوای واسم شرط و شروط بذاری که همینجا روت عق می زنم جانا!

اشک هام روی گونه ام چکیدند و بی مکث و تپقی گفتم:

-اگه کاری که کردی رو قبول نکنی و باهام ازدواج نکنی، اگه آبرومو حفظ نکنی کاری می کنم که از کرده ت پشیمون بشی، کاری می کنم به دست و پام بیوفتی باربد. پس باید باهام ازدواج کنی، باید گندی که زدی رو جمعش کنی. می فهمی؟!

تک خنده ای کرد و بعد در کمال بهتم شروع به خندیدن کرد. لعنتی طوری می خندید که انگار براش جک گفتم، طوری رفتار می کرد که باید اسمش رو از باربد به یزید تغییر می دادم.

دست از خنده ی پر از تمسخرش کشید و دست به کمر گفت:

-مثلاً می خوای چی کار کنی؟ نکنه می خوای عکسام رو پخش کنی؟!

اشاره ی مستقیمش به عکسایی که ازم گرفته بود قلبم رو از جاش در آورد و توی چاهی از آتیش انداخت اما نتونستم چیزی نگم. نتونستم شکستم رو قبول کنم:

-ازت… ازت شکایت می کنم. به جرم تجاوز‌… می… می ندازمت زندون، می دونی که می تونم!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *