پوزخند صدادارش جوابی کوتاه برای تهدیدم شد‌. دست هاش رو توی جیبش فرو برد و بر خلاف انتظارم گفت:

-اونقدری بچه نیستی که ندونی تجاوزی در کار نبوده درسته؟ این ادعات با یه چکاب ساده ی پزشکی حل می شه دختر جون، پس به پر و پای من نپیچ! حتی اگه همچین چیزی هم بود تو اینکارو نمی کنی چون می دونی در این صورت آبروت مثل بمب توی هوا می ترکه و دودش نصیبت می شه!

فکر می کردم عذاب وجدان خفته ش بیدار می شه اما زهی خیال باطل. باربد مقابلم خیلی وقت بود نقابش رو از روی چهره ش برداشته بود و منِ احمق باز امیدوار بودم‌‌. باز سعی در درست کردن شرایط بد زندگیم داشتم غافل از اینکه مرد رو به روم حاضر به گردن گرفتن هیچی نبود!

بغض کرده نگاهش کردم و دستی روی گونه ی خیسم کشیدم. چند ثانیه ای بی حرف خیره بهش موندم که صدای معترضش در اومد:

-از این نگاها به من نکن که حالم بهم می خوره. از این به بعد هم هر حرکتی از پارسا ببینم از چشم تو می بینم جانا. پس حواست باشه سوتی ندی!

فایده ای نداشت! آدم بی رحم بی رحم می مونه، حتی اگه غرورت رو تو صورتش بکوبی، حتی اگه خودت رو عادی جلوه بدی، حتی اگه نشون بدی هیچ چیزی برات مهم نیست! آدم بی رحم به جای بغل کردن غم و غصه های تو خودش رو بغل می کنه!

من متهم شدم. به اینکه خودم خودمو نابود کردم و این نابودی داره دامن زندگی بقیه رو می گیره. من متهم شدم به عشقی که معشوقم بهم بد کرده و انتظار داره بدیش رو جایی جار نزنم! متهم شدم… متهم شدم به یه جانای بلاتکلیف که نمی دونه باید برای جبران یک ساعت عشق بازی و یک عمر حفظ آبرو و زندگیش چی کار کنه!

بغض متورمم رو قورت دادم و طولی نکشید که دوباره بالا پرید. بی اختیار دستی روی بازوش گذاشتم و قلبم برای مظلومیت صدام گرفت و برای هزارمین بار شکست:

-باربد… توروخدا… توروخدا لجبازی رو بذار کنار‌. مگه نگفتی باهم حلش می کنیم؟ مگه نگفتی با هم ازدواج می کنیم؟ چی شد؟ بهم بگو چی شده که منصرف شدی؟ یعنی… یعنی من اینقدر غیرقابل تحملم؟! حداقل بخاطر پارسا… بخاطر دوستیتون… کمکم کن… نذار بفهمه! نذار داغون بشه.

ملتمس می گفتم و اعتنایی به اشک های روونم نمی کردم. با اخمایی شدید و چشم های نافذش رد اشک هام رو دنبال می کرد اما دریغ از یک کلمه… یک کلمه که آرومم کنه:

-بهم بگو من تنهایی چطور از پس این  دروغ و خیانت بربیام؟ هان؟ بهم بگو نامرد!

مشت آرومی رو سینه ش کوبیدم و هق هقم بلند شد. سرم روی سینه ش نشست اما نفس کشیدنش حال قلبم رو بدتر می کرد. صدای گریه م اوج گرفته بود و انگار نه انگار توی اتاق رئیس این آژانس بودم و هر لحظه امکان آبرو ریزی وجود داشت.

خودش رو عقب کشید و من رو به خودم سپرد. به خودِ نابود شده و ضعیفم! کم نیاوردم و باز به سمتش رفتم. این بار با صدای گرفته و پر درد گفتم:

-باربد توروخدا… توروخدا آبرومو نبر. تورو به جون بارلی قسمت می دم. اگه… اگه پارسا این بلا رو سر خواهرت می آورد چه حالی می شدی؟! می تونی خودتو بذاری جاش نامرد؟ می تونی؟ پارسا اگه بفهمه می دونی چی به روزش میاد؟ می دونی اون موقع دیگه روی نگاه کردن به چشم هاش رو ندارم؟

عصبی به سمتم اومد و انگار جامون عوض شده بود. تن صداش بالا رفت و انگار براش مهم نبود که کجاییم:

-می دونـــــم. می دونـــــم! پس دهنتو ببند و برو گمشو از این شرکت! سایه تو اینجا ببینم دهنتو سرویس می کنم، برو بیرون!

بی رحمانه به سمت در هولم می داد و مظلومانه تقلا می کردم توی جام بایستم. توان گله کردن نداشتم‌. دنیام با شنیدن حرف هاش سیاه شده بود، درست مثل رنگ چشم هاش! گفت برم گمشم؟ اخراجم کرد تا برای همیشه از دور و برش خط بخورم؟ تا راحت تر بره با یکی دیگه؟ خدایا… من زنده ام؟! زنده ام یا دارم کابوس می بینم؟! فرشته ی چند ساله ی من شیطان از آب در اومده؟ آره؟!

تن نحیفم با یه تکون خوردن از جانبش به در تکیه کرد و دست های لرزونم به خودشون اومدند. دسته ی درو به سختی لمس کردم و تازه به زلزله ای که بین پاهام راه افتاده بود پی بردم. نمی تونستم تکون بخورم اما خودمو به زور کشیدم. نگاه مبهوت و هراسون پونه و چند تا از همکارای دیگه روی من بود و باید خودمو کنترل می کردم‌. کیف و گوشیم رو از روی میز برداشتم و با قدم های نامنظمی از شرکت بیرون زدم.

#باربد

کلافه از سردردی که گریبانم شده بود تغییر حالت دادم و روی تخت نشستم و زیر لب آخی گفتم. بیست و چهار ساعتی می شد نخوابیده بودم و چشم های پف کرده م قصد ترکیدن داشت. رو تختی و پتوی روش با بوی گند سیگار عجین شده بود و برای اولین بار از بوش بدم اومد.

دستم بی رمق روی گوشیم نشست و با زدن دکمه ی پاور و دیدن ساعتی که خبر از شیش صبح می داد آه از نهادم خارج شد. یکی دو ساعت دیگه باید می رفتم شرکت و میون اون فضول بچه هایی که هنوز هم نگاه متعجب دیروزشون یادمه سر و کله بزنم، اونم با این سر درد و اعصاب خوردی!

خودم هم دلیل کارام رو نمی فهمیدم. دلم می خواست شکم رو از بین ببرم و هر چیزی که دیدم رو ازش بپرسم اما نمی تونستم! از یه طرف دیدن پارسای دیروز و رفتارای عجیبش دیوونه ترم کرد و در آخر کار خودم رو کردم، اخراجش از شرکت!

از یه طرف هم خودم رو مقصر همه ی این اتفاقات می دونم. اگه نمی رفتم توی زندگیش و امیدوارش نمی کردم شاید تا این حد جلو نمی رفتیم، شاید اون از یه دختر شر و شیطون به جانای افسرده و گریون تبدیل نمی شد، شاید… شاید من هم می تونستم راحت بخوابم!

پوف کلافه ای بیرون فرستادم و دستم رو روی سرم گذاشتم. از روی تخت بلند شدم و در اتاق رو به آرومی باز کردم تا صداش بارلی رو بیدار نکنه. به سمت آشپزخونه رفتم و توی سبد مخصوص داروها دنبال پروفن گشتم. با دیدنش دو تاش رو از ورق بیرون کشیدم و با آب سرد شیر راهی شکمم کردم.

دوشنبه بود و روز کلاس بارلی. بی رمق کتری رو از روی گاز برداشتم و بعد از پر کردنش شعله ی گاز رو روشن کردم تا بارلی بتونه زودتر صبحونه بخوره. به اتاق برگشتم و بی اعتنا به جا سیگاری پر از فیلتر و خاکستر نخی از بسته ی جدید سیگار برداشتم. مشغول پک زدن شدم و برای هزارمین بار مکالمه ی دیروزمون رو مرور کردم!

خودم هم می دونستم اگه یک درصد هم بهم خیانت کرده باشه این رفتارهام حقش نیست اما با دیدن پارسا و رفتارهای مشکوکش باز بهم ریختم و سر جانا خالی کردم. باز تحقیرش کردم، باز شکستمش! باز خودم مسبب عذاب وجدان های آخر شبم شدم!

یک ساعتی توی فکر و خیال پرسه زدم و با صدای سوت بلند کتری از جام پریدم. اومده بودم ثواب کنم و ظاهراً گند زده بودم. هول هولکی به آشپزخونه رفتم و زیر گاز رو خاموش کردم. نفسی عصبی بیرون فرستادم و همین که خواستم تکونی بخورم هیکل بارلی با لباس خواب خرگوشیش و موهای مواجش رو به روم ظاهر شد:

-صبح بخیر داداش سحرخیزم، چی کار می کنی؟

تلخندی زدم و به سمتش رفتم:

-گفتم صبحونه حاضر کنم برات، می دونم گند زدم عزیزم.

توی بغلم ساکن شد و با لحن لوسی گفت:

-دیگه باید بیدار می شدم، مرسی که اینقد خوبی باری جونم!

یک تای ابروم رو بالا فرستادم و اخطارگونه گفتم:

-باز تو به من گفتی باری بارلی؟!

بوسی رو گونم نشوند و خودشو از بغلم جدا کرد و به سمت دستشویی قدم برداشت و خندید:

-باری که با کلاس تره عشق خواهر!

بی حرف رفتنش رو تماشا کردم و با بسته شدن در نفسی بیرون فرستادم.از تظاهر به خوب بودن خسته شده بودم و بعید می دونستم بارلی بویی نبرده باشه! اینو از خیره شدن هاش بهم و سکوت غیر طبیعیش می فهمیدم اما چاره ای هم برای حل این مشکل پیدا نمی کردم.

همه چی بهم گره خورده بود و منی که همیشه مدعی بودم از پس همه چی بر میام این بار بلاتکلیف بودم و خودم رو به اتفاقات می سپردم.

با اومدن بارلی به سمت اتاقم رفتم تا آماده ی رفتن بشم. نیم ساعتی گذشت و به اجبار بارلی به آشپزخونه رفتم تا صبحونه بخورم. چند لقمه ای بیشتر نخورد و بعد با عجله از روی میز بلند شد:

-دیرمه فداتشم، تو بخور نوش جونت.

سری تکون دادم و اون همینطور که به اتاقش برمی گشت گفت:

-راستی دوستم زهرا میاد دنبالم داداش، تا شب خونه شون می مونم، آخه میان ترممامون شروع شده و قراره با هم درس بخونیم، مشکلی نداری؟

از روی صندلی بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. دلم نمی خواست با این حال و قیافه ی مصنوعی منو ببینه و ناراحت بشه:

-برو دردت بجونم. مراقب خودت باشیا بارلی.

چشمی گفت و توی اتاقم رفتم. کیفم رو از روی تخت برداشتم و بعد از برداشتن کتم از اتاق خارج شدم. با صدای بلند خداحافظی گفتم و بعد از پوشیدن کفش در رو به آرومی بستم.

دکمه ی آسانسور رو فشار دادم و سوئیچ رو از جیبم بیرون کشیدم. سوار ماشین شدم و بعد از سلام با همسایه ای که سالی یک بار به این خونه ش میاد ریموت رو زدم.

بی خوابی تازه داشت خودی نشون می داد و انگار نمی تونستم خوب ببینم. بی رمق پامو روی پدال گاز گذاشتم و از پارکینگ خارج شدم.

منتظر بسته شدن در شدم و با خوردن تقی به شیشه ی ماشین و پیچیدن صدایی به شدت آشنا به ضرب سرم رو به سمت منبع صدا چرخوندم:

-باربد…

مات و مبهوت نگاهش کردم. اول صبحی اینجا چی کار می کرد؟ اونم با این قیافه ی داغون که از صدفرسنگی داد می زد دیشب رو نخوابیده!

در رو باز کرد و کنارم نشست. اونقدر گیج و گنگ بودم که چند ثانیه ای فقط نگاهش کردم و در آخر خیره بهش گفتم:

-اینجا چی کار می کنی؟!

نگاه پر معنی ای سمتم انداخت. طوری که این بار واقعاً دلم براش سوخت:

-اینجا چی کار می کنم؟ اومدم به دست و پات بیوفتم. اومدم اینقد بگم و بخوام تا راضی بشی. ببین منو؟ هیچی ازم نمونده، شبیه زنای افسرده ای شدم که دلیلی واسه زندگی کردن نمی بینن اما من دلیل دارم. پارسا، برادرم!

حسادتم به پارسا دست خودم نبود، شاکی بودم از این حسم و باز هم نتونستم روی خوش نشون بدم:

-برو بیرون، بارلی خونه ست الان میاد می بینه شر می شه برام. 

ناباور نگاهم کرد و لرزش صداش نشون از شروع گریه ش می داد:

-بس نیست این همه خودخواهی؟ باربد توروخدا… توروخدا قبول کن کمکم می کنی، تو قبول کن بخدا می رم. بخدا کاریت ندارم!

داشت عصبیم می کرد و سرم درد گرفتن رو از سر گرفته بود. نگاه خشمیگنی سمتش انداختم و باز صدام بالا رفت:

-برو بیرون جانا، گوه نزن به اعصاب من.

بی حرف نگاهم کرد و سکوتش تاییدی برای عصبانیتم شد:

-نمی شنوی؟! برو بیرون!

تکون نمی خورد، فقط با چشم های اشکیش نگاهم می کرد و می ترسیدم هر آن جلوش بالا بیارم. حالم داشت از خودم بهم می خورد و نمی تونستم کاری براش کنم. دستم رو به سمت در بردم و بازش کردم:

-برو!

لبخند تلخی به حرکتی که کردم زد و بعد با مکث گفت:

-امروز قرار بود برم دانشگاه تا خانواده م بیشتر از این نگرانم نشن! تا حس کنن خوبم و چیزیم نیست. اما… تا وقتی که تو نگی همه چیز رو قبول می کنی اینجام!

مشتی روی فرمون کوبیدم و نمی فهمیدم چی دارم می گم:

-بس کن مرخرفاتتو برو بیرون. نکنه باز دوست داری خودم بندازمت بیرون؟!

نگاه سردی بهم انداخت و بی حرف از ماشین پیاده شد. چشم هام نمی تونستند بیخیالش بشند و با زور نگاه ازش گرفتم. پر حرص پدال گاز رو فشار دادم و زیر لب فحشش دادم:

-دختره ی دیوونه!

تموم طول مسیر به خودش و حرفاش فکر کردم. به این دو ماهی که زندگیم رو زیر و رو کرده بود. چرا نمی تونستم ازش بپرسم؟ چرا نمی تونستم از لجنی که توش گیر افتاده بودم بیرون بیام؟

مشت های پی در پی ام به فرمون و خالی کردن حرصم روی پدال نشون از کلافگی و عصبانیتم می داد. ترجیح دادم موزیکی پلی کنم تا بلکه آروم بشم اما خودم هم بعید می دونستم به سبک زندگی سابقم آروم بشم.

دلم یه جای خلوت می خواست، بدون مزاحم، بدون اعصاب خوردی و گریه، بدون التماس، بدون فکرای مزخرف! دلم برای دورهمی های شبونه م تنگ شده بود، شاید درد این روزام همین بود.

با این فکر لبخند رضایت مندی روی لب هام جاخوش کرد و بی تعلل شماره ی پارسا رو گرفتم. کمی بوق خورد و بعد صدای جدیش پشت گوشی پیچید:

-جانم؟

به یک باره لبخندم جمع شد. پارسا و اینطور سلام و علیک کردن عجیب بود. به روی خودم نیاوردم و با لحن گرمی گفتم:

-چطوری داداش؟

مکثی کرد و انگار داشت سعی می کرد خودش رو عادی جلوه بده اما من می دونستم رفیق چندین و چند ساله ام مثل همیشه نیست:

-خوبم داداش، تو چطوری؟ کجایی؟

راهنما رو زدم و میدون رو دور زدم. چیزی نمونده بود به شرکت برسم و بی اعتنا به لحن سردش گفتم:

-خوبم. هیچی تو راه شرکتم. میای امروز؟

مکثی کرد و گفت:

-آره میام‌. جانا رو رسوندم دانشگاه و تو ترافیکم. زود میام داداش.

با شنیدن اسم جانا لال شدم و از گفتن خواسته ام پشیمون شدم. باشه ای کم جونی گفتم و نفهمیدم چطور تماس رو قطع کردم. با افکاری درهم برهم ماشین رو پارک کردم و وارد شرکت شدم.

چند ماهه دیگه عید بود و ظاهر شرکت مثل همیشه از اول صبح شلوغ بود. بی توجه به نگاهای خیره ی کارمندها و مشتری ها مسیر اتاقم رو پیش گرفتم و به محض داخل شدن پرده رو کنار زدم.

نمی خواستم یک لحظه هم به اتفاقات امروز فکر کنم، خسته شده بودم. از این روزهای رومخی یکنواخت که حالم رو بد کرده بود!

جنگ تن به تن رو شروع کردم و خودم رو مشغول کارها کردم. یک ساعت بعد در باز شد و صدای ضعیف پارسا باعث شد سرم رو به سمتش بگیرم:

-سلام.

از جام بلند شدم و به سمتش رفتم‌. دستم رو جلو بردم و خیره بهش گفتم:

-علیک سلام آقا پارسا. کم پیدایی چس چسی!

تک خنده ای کرد و دستم رو رها کرد و به سمت مبل رفت و روش نشست:

-درگیریم دیگه. تو چطوری، خوبه همه چی؟

مقابلش نشستم و سری تکون دادم:

-بدک نیست. خیلی وقته بچه ها رو ندیدم. امشب یه برنامه می چینی بریم؟

خیره نگاهم کرد و با مکث لب باز کرد:

-برا در و دافای آویزون دلتنگ شدی پس؟!

لب هام کش اومدند و بی اختیار گفتم:

-اوف نگو!

نه خندید و نه مثل همیشه مسخره بازی در آورد. متعجب نگاهش کردم و حرفی نزدم. نکنه واقعاً جانا چیزی بهش گفته باشه؟! اگه گفته بود که اینطوری آروم نمی نشست… پس چشه؟! چه مرگشه؟

-چته پارسا؟ خوب بنظر نمیای.

لبخندی زد و از جاش بلند شد:

-چیزی نیست داداش. می گم ترتیبشو بدن ساعتشو می گم بهت. من برم فعلاً.

امون نداد و بی اینکه منتظر جوابی از جانب من بمونه از اتاق بیرون رفت. آه عمیقم رو به بیرون فرستادم و بی رمق به سمت میز کارم رفتم‌.

2 پاسخ به “رمان انقضای عشق پارت بیست و شش”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *