ابرویی بالا فرستادم و با بی رحمی گفتم:

-آره. فکر همه چیز رو کردم. برو بیرون!

سریع به عقب برگشت و قدم های تندی به سمت در برداشت و همین که خواست دستش رو روی در بذاره با لحن دستوری گفتم:

-صبر کن. با اون قیافه بخوای بری بیرون پشت من شعر می بافن. دستمال روی میزه!

چیزی نگفت و به عقب برگشت. با سری افتاده به سمت میز قدم برداشت و چند تا دستمال کاغذی از توی جاش بیرون کشید. حرکتاتش رو زیر نظر گرفته بودم و همین که می اومدم مثل روزهای قبل دلسوزی کنم تصویر چتی که کرده بود جلوی چشم هام نقش می بست.

ایستاده و خیره به زمین بود، انگار که توی دنیای دیگه ای سیر می کرد. شاید… داشت فکر می کرد اون عکسایی که نگرفتم چجورین و کی گرفتم، شاید داشت با ترس و نگرانی دخترونه اش دست و پنجه می زد اما… برای من دیگه مهم نبود!

از روی صندلی بلند شدم و کمی بعد روی مبل نشستم‌. سرم رو به سمتش چرخوندم و خیره بهش گفتم:

-بشین!

خودم هم نمی فهمیدم این آروم شدن یهوییم از کجا نشات گرفته بود اما حقیقتاً دلم نمی خواست با قیافه ی داغونش بره بیرون و همه رو مشکوک کنه به همین خاطر گفتم بمونه! تعللی کرد و بعد در کمال تعجبم روی مبل مقابلم نشست. پوزخندی به روش زدم و خیره به چشم های نم دارش گفتم:

-منو تو به درد هم نمی خوریم. یعنی… من ازت خوشم نمیاد. دلم باهات نیست. به هیچ دختری هم اعتماد ندارم و نمی خوام هم داشته باشم. این دیگه گریه و داد و هوار نداره! راجب اون قضیه هم… گفتم که خودت خواستی!

سری به تاکید تکون داد و نمی تونستم نفرت خونه کرده توی چشم هاش رو انکار کنم:

-آره… می دونم‌. منِ احمق خواستم. خواستم که با این همه خفت و بی ارزش شدن هنوز هم اینجام!

بی حرف نگاهش کردم‌. زبونم نمی چرخید تا جواب پر از طعنه ای بهش بدم. نمی تونستم! سردردگمی کمترین توصیف از حالم بود و نمی دونم چند دقیقه خیره ش موندم که تکونی به خودش داد و با صدای گرفته ای گفت:

-فکر کنم صورتم برای حفظ آبروت اوکی شد.

به تبعیت از اون از روی مبل بلند شدم و مردد به سمتم اومد. نگاهی به سرتاپام انداخت و نمی دونم توهمم بود یا نه اما حسرت توی چشم هاش موج می زد. نگاهش طوری بود که برای یه لحظه نتونستم ازش متنفر باشم.

دختر مقابلم همون جانای دو ماه پیش بود؟! پس چرا خبری از خنده های خاص و چشم های پر ذوقش نبود؟ چرا دیگه مثل قبل پر از انرژی و خنگ بازی نبود؟ من… من علاوه بر جسمش روح دخترونه اش هم گرفته بودم؟ دروغ گفته بود؟ خیانت کرده بود؟ به من؟! به منی که هر کاری کرد تا نگاهش کنم؟ به منی که بخاطرم می خواست خودکشی کنه؟ به منی که بخاطرم از همه چیزش گذشت؟ اگه خیانت کرده بود، اگه بازیم داده بود پس… رمز لعنتی گوشیش چی بود؟ اگه خیانت کرده بود… پس اون شب چی بود؟ از خود گذشتنش… سپردن خودش به من‌… چی بود؟!

انگار وجدانم بعد از عصبانیتم بیدار شده بود که توی دلم باهام حرف می زد. انگار تازه داشتم می فهمیدم شاید اشتباه کرده باشم. شاید یه اتفاقی افتاده باشه، شاید قضاوت الکی کردم. ولی اون چت ها… اون قربون صدقه ها چی بود؟!

رسماً داشتم دیوونه می شدم. تمام مدتی که توی فکر فرو رفته بودم نگاهم به صورتش بود. پلکی طولانی زد و مجدداً چشم هاش چرخیدند و تک تک اعضای صورتم رو کاویدند، انگار که این دیدار دیدار آخره!

-هیچ وقت حتی فکرش رو هم نمی کردم اینقدر خودخواه و بی رحم باشی، هیچ وقت! یادته؟ گفتم روی مرد بودنت حساب می کنم؟ یادته باربد؟! تو نامرد ترین مردی هستی که تا حالا دیدم. تصورمو نابود کردی و به گوه کشیدی! عشقمو… عشقمو به نفرت تبدیل کردی، به حدی که… حس می کنم دیگه عاشقت نیستم!

مکثی کرد و نتونست توی کنترل کردن بغض آشکارش موفق بشه:

– من چیزی برای از دست دادن ندارم‌. نه غروری، نه ارزشی، نه آینده ای اما… بترس از منِ هیچی ندار! یه روزی زهرمو جوری بهت میریزم که هیچی ازت نمونه، درست عین من!

نگاه از چشم های مبهوتم گرفت و با قدم های تندی از اتاق خارج شد. نفس پر صدایی بیرون فرستادم و دستی بین موهام کشیدم. نفرت توی چشم هاش جاشون رو به حرف هاشون دادند و حس سردرگمیم رو عمیق تر کردند. این چه دردی بود که اینطوری گیجم کرده بود؟ هر ثانیه یه فکری می کردم و یه تصمیمی می گرفتم، می خواستم ازش انتقام بگیرم و حالا… با یاد آوردن همه کارا و رفتاراش شک به جونم افتاده بود. نکنه اشتباه کردم؟! نکنه باز هم گند زدم؟!

#جانا

ته مونده ی غروری که زیر دست و پاش بود، جمع کردم. توی بغلم گرفتم و با بغض سمجی که هر آن امکان داشت شکسته بشه، خودم رو از اون اتاق نفرت انگیز بیرون کشیدم. راستی… از کی اتاق باربد برام نفرت انگیز شده بود؟ شاید… شاید از همین امروز! از همین امروزی که اینطور من رو شکست. من شکستم. بدتر و خجالت آور تر از همیشه! باربد مهرزاد تنها من رو پس نزد. من رو خورد کرد. جوری که هرچی تیکه های شکستمو دونه دونه پیدا کنم و بهم بچسبونم، نه تنها دیگه جانا نمی شم، بلکه دیگه شبیه به آدمیزاد هم نمیشم!

همه چی جلوی چشمام تار بود و انگار میون زمین و هوا راه می رفتم. بدون اینکه میزم رو مرتب کنم، تنها کیفم را برداشتم و مقابل چشمای متعجب بچه ها، از آژانس بیرون زدم.

انگار منتظر همین بودم! به محض اینکه چشمم به خیابونی که از نم بارون خیس شده بود خورد، بغضم به بدترین شکل ممکن شکست. جوری زیر گریه زدم که دل خودم به حال خودِ بدبختم سوخت. قطره های بارون اشکام رو می پوشونند و حداقل اون ها غرورم رو حفظ می کردنند!

قدم برداشتم. بی جون و درمونده! چیشد؟ خدایا دقیقا چیشد؟ باربدی که دیروز اونطور دلتنگ نگاهم می کرد، اونقدر پشیمون و گرفته بود و درخواست ازدواج داد، چه طور میشه که یکهو اینقدر تغییر شخصیت بده؟

یکباره انگار پاهام به زمین میخ شدند‌. چشمای ناباورم زن خوش پوشی رو می کاویدند که حتی راه رفتنش هم پر از ناز بود‌. اسمش افسون بود دیگه؟ داشت میرفت توی آژانس؟

قلبم سوخت! چه قدر خوشگله! خیلی لوند تر و جذاب تر از منه! خیلی خیلی! افسون… افسون باعثشه؟ باعث این جدایی افسونه؟ دیروزی که باربد یکهو غیبش زد و از خونه زد بیرون، خبری از افسون شنید؟ شاید افسون بهش زنگ زد ها؟ شایدم بهش پیام داد؟ کی میتونه باربد رو اینقدر سریع از خونه بیرون بکشه به جز این زن؟

گریه هام شدید تر شدند. نگاهم رو بالا کشیدم و به پنجره ی اتاق باربد نگاه کردم. زیر لب با هق هق گفتم:

-من بهت اعتماد کردم نامرد. چه طور تونستی باهام اینکارو بکنی؟ چه طور تونستی منو عاشق تر کنی و بعدش اینجوری ولم کنی؟ حالا من چیکار کنم؟ آخه چه جوری دلت برام نمیسوزه؟ چرا دلت از سنگه عوضی؟ چرا؟!

اولش خواستم برگردم به آژانس و ببینم افسون برای چی اومده، اما بعدش، از تصور دیدن اون دوبا هم، نفسم گرفت! فکرشو کردم که من پشت میزم بشینم و صدای خنده های اونا از داخل اتاق به گوشم برسه. قطعا می مردم! می مردم و هیچ کس علت مرگم رو نمی فهمید!

به مسیر بی مقصدم ادامه دادم و تو دلم با خودم حرف می زدم. باربدِ من اینقدر بی رحم نبود‌. بود؟ اینقدر خودخواه نبود، بود؟

چه فکر می کردم و چیشد؟ چه رویاهایی داشتم برای خودم‌. فکر می کردم اگه روح و جسمم رو یکجا تقدیم باربد کنم، تازه می فهمه چه قدر دوستش دارم و هیچ وقت ترکم نمی کنه! حداقل از ترس فهمیدن پارسا و از دست دادنش هم که شده، ولم نمیکنه! من هزار تا رویا داشتم، هزارتا آرزو که همشون هم به باربد ختم می شدند‌‌. اما حالا، حالا چی دارم تو دستم؟ هیچی به جز یک تن دست خورده، یک غرور لگد مال شده و یک قلب شکسته! هیچی جز خیانت به خانوادم! هیچی جز شکسته شدن بتم! بت من شکست! اسطوره ی من نابود شد! باربد خودِ واقعیش رو نشونم داد. به بدترین شکل ممکن هم نشونم داد.

اینقدر راه رفتم که پاهام به درد افتادند. بارون خیلی وقت بود که بند اومده بود اما هنوز هم لباسای تنم خیسِ خیس بودند. 

روی نیمکت پارکی نشستم و به بچه هایی که پر شوق و ذوق بازی می کردند چشم دوختم. بیشترشون یا پدرشون کنارشون بود یا مادرشون. یاد حرف های باربد افتادم. قبل تر ها آرزو داشت بچه هایی داشته باشه که مادرشون افسون باشه. حالایی که باز هم کنار افسونه، می تونه به آرزوش برسه اما من… اما من چی؟ من چه طور می تونم ازدواج کنم؟  چه طور می تونم مادر بشم؟ اصلا چه طور می تونم دوباره به مرد دیگه ای اعتماد کنم؟ 

اونقدر به کوچولوهای بامزه ای که گاهی سوار تاب می شدند و گاهی از سرسره پایین می اومدند خیره موندم که کم کم همشون به خونه هاشون رفتند. کم کم هوا تاریک شد‌. لباسام هنوز نم داشتند و سوز سردی که می وزید باعث لرزم شده بود. بدن درد و سر درد شدیدم هم خبر از سرماخوردگی می داد و البته اهمیتی هم نداشت!

بلند شدم و شروع به راه رفتن کردم. از پارک بیرون زدم و توی خیابون ها قدم بر می داشتم. از این به بعد می خوام هر روز توی اون آژانس کوفتی، با باربد روبه رو بشم و عذاب بکشم؟ می خوام توی چشمای پارسا نگاه کنم و شرم نکنم؟ خدایا من چی کار کنم؟ با پارسا چی کار کنم؟

نگاهی به ساعت انداختم و با دیدن عقربه ی ساعت شمار که روی ۹بود، پوف کلافه ای کشیدم. با این سر و وضع چجوری برم خونه؟ اصلا با چی برم؟

تازه یادم اومد که ماشینم توی پارکینگ آژانس مونده. نگاهی به خیابون خلوت و کم تردد انداختم و حدس زدم که اگه بخوام بمونم تا ماشین گیرم بیاد یک ساعتی طول می کشه! 

تصمیم گرفتم به آژانس برگردم و با نگهبانی حرف بزنم تا ماشینم رو بردارم.

تموم راه رو پیاده برگشتم. دیگه حتی جون حرف زدن برام نمونده بود. با نشستنم توی ماشین و بستن در، پیشونی داغم رو روی فرمون گذاشتم و چشمام رو بستم. دلم میخواست بخوابم! روز ها و سالها! اونقدر که وقتی بیدار میشم ببینم همه چی تموم شده و زندگی دوباره روی خوشش رو نشونم داده.

چشمام کم کم گرم شدند. بدن درد و خستگی و گشنگی و سر درد و همه چیز یک آن فراموشم شد و خواب همه ی وجودم رو گرفت و به عالم بی خبری فرو رفتم.

پلکام اونقدر سنگین بودند که جون نداشتم بازشون کنم اما کسی مدام تکونم می داد و صدام می کرد. 

به هزار جون کندن، لای پلکام رو باز کردم. نگاهم تار بود و نمی تونستم قیافش رو ببینم اما صداش به پارسا می خورد! پارسا… پارسا… پارسا!

مثل جن زده ها چشمام رو باز کردم و ترسیده نگاهش کردم. پارسا بود! یا خدا!

صدای فریادش اونقدری بلند بود که ترسیده خودم رو عقب کشیدم:

-اینجا چه غلطی می کنی؟

تنم داغِ داغ بود! چشمام می سوختند و گلوم انگار که می خواست از درد جر بخوره. 

توی عمرم پارسارو اینقدر عصبی ندیده بودم. جوری داد می زد که کم مونده بود خودم رو ‌خیس کنم. 

-ساعت یک شب، توی ماشینت نشستی و با این شکل و شمایل خوابیدی؟ اونم با دری که بازه؟ 

سرم از درد در حال انفجار بود و همه چیز برام مبهم بود. من کجا بودم؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ وای! توی ماشین خوابم برد؟ توی پارکینگ آژانس؟

-میدونی چقدر دنبالت گشتم؟ میدونی تا پزشکی قانونی دنبالت رفتم؟ میدونی صدبار روی اون گوشی بی صاحابت زنگ زدم؟ می دونی مردم و زنده شدم؟ میدونی نامرد؟

صداش کم کم داشت رنگ درد می گرفت! رنگ بریدگی! رنگ کم آوردن!

-تو چه مرگته جانا؟ چرا اینجوری شدی؟ این چه حالیه آخه؟ چرا نمیگی دردت چیه لامصب؟ چرا همش میگی خوبم ولی چشمات پر از ترسه؟ از چی میترسی آخه؟

سرم رو با هردو دست گرفتم و فشردم. داشت می ترکید! به خدا که داشت می ترکید.

-ب… بسه!

-امشب تا تکلیفم با تو روشن نشه بیخیال نمیشم جانا. باید بگی دردت چیه!

فریاد کشیدم:

-بسه! دارم میمیرم. نمی بینی؟ 

بی جون سرم رو روی فرمون گذاشتم و پارسا انگار تازه حالم رو دید. دستم رو گرفت و با نگرانی گفت:

-چرا اینقدر داغی؟ داری میسوزی!

شونه هام رو گرفت و عقب کشید. 

-چشمات چرا اینقدر سرخه؟ چته جانا؟

بریده بریده جواب دادم:

-توی بارون… قدم زدم… سرما خوردم… جون نداشتم رانندگی کنم… موندم تو ماشین… خوابم برد!

از ماشین پیاده شد و سمت در من اومد. زیر بازوم رو گرفت و از ماشین پیادم کرد. دستش دور شونم حلقه کرد و گفت:

-خودتو تکیه بده به من راه بیا. باشه آجی؟

جوابی ندادم و اون شروع به راه رفتن کرد. چشم بسته سرم رو به بازوش تکیه دادم و بی جون قدم برداشتم.

یک پاسخ به “رمان انقضای عشق پارت بیست و سه”

  1. این پارت نسبتا بهتر بود و انگار نویسنده داره کم کم قلم کار دستش میاد.اگه جمع بشه میتونه رمان خوبی از آب در بیاد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *