با صدای بستن در و تق تق کفش های پاشنه بلندی که هر لحظه بیشتر می شد تکونی به خودم دادم و هشیارتر شدم. به زور چشم هام رو باز کردم و با قیافه ی عصبی بارلی رو به رو شدم. کنجکاو نگاهش کردم و با صدای گرفته ای که ناشی از حال دیشبم بود گفتم:

-عه… تو اینجا چی کار می کنی؟

پوف کلافه ش رو بیرون فرستاد و همین که خواست لب باز کنه نیم خیز شدم و به سختی از روی مبل بلند شدم‌‌.

جزء جزء تنم گرفته بود و دلم می خواست بارلی یه ماساژ حسابی تقدیمم کنه اما ابروهای درهم و لحن تندش خبر از این هدیه نمی داد:

-اینجا چی کار می کنم؟ تو اینجا چی کار می کنی؟ اصلاً فکر منو کردی که گوشیتو خاموش کردی و اومدی اینجا راحت خوابیدی؟ تا خود صبح پلک روی هم نذاشتم گفتم میای خونه، اما نیومدی! چرا اینقد بیخیالی باربد؟!

دلم برای مظلومیت توی صداش غنچ رفت. خیره نگاهش کردم و دستش رو به سمت خودم کشیدم تا بتونم بغلش کنم:

-می دونم قربونت برم. ببخشید، سرم درد می کرد گفتم میام پیشت با سگ اخلاقیم گند می زنم به آرامشت. حق با توئه، نباید تنهات می ذاشتم.

دلخور نگاهم کرد و لعنت به من که می دونستم باعث و بانی حال بد هردومون کیه! آه پر حرصی سر دادم و رو به چشم های منتظرش گفتم:

-معذرت می خوام عشق داداش! بریم یه صبحونه ی توپ آماده کنم برات تا بلکه یکم از دلت در بیارم. هوم؟

با لبای آویزون نگاهم کرد و همونطور که با دستش موهای بهم ریخته م رو سر و سامونی می داد گفت:

-همش با یه صبحونه؟! خیلی بدی! کل شب از استرس مردم و زنده شدم. حداقل میای اینجا با اون عفریته ها عشق می کنی گوشیتو روشن بذار ازت خبر داشته باشم.

بی حرف نگاهش کردم. خواهر خوش خیالِ من فکر می کرد یه عشق و حال چندساعته منو به این حال و روز کشونده، دریغ از اینکه… نمی خواستم دیشب رو مرور کنم. انگار فکر به کل دیروز معده م رو به بالا آوردن دعوت می کرد!

دستی روی صورت بی آرایشش کشیدم و گفتم:

-من غلط کنم دیگه خواهر یکی یدونمو نگران کنم. هر چی بخوای ردیف می کنم برات، صبحونه پیشکشه وزه!

غم چهره ش جای خودش رو به لبخند همیشگیش داد و دستم رو کشید تا بلندم کنه:

-پاشو تنبل خان. تا من برات صبحونه حاضر می کنم برو یه دوشی بگیر و بیا‌. یالا.

از روی مبل بلند شدم و همونطور که لپش رو می کشیدم گفتم:

-قربون دل مهربونت برم من، چشم من رفتم.

بوسی روی گونه ش نشوندم و به سمت حموم که منتهی به راهرو بود رفتم. گلوم کمی درد می کرد و انگار باز موندن در بالکن سرماخوردگی رو هم به خوردم داده بود‌.

شیر آب داغ رو بالا دادم و زیر دوش قرار گرفتم. اونقدری سردم شده بود که حس سوختن تنم برام لذت بخش بود. نیم ساعتی توی حموم موندم و سعی کردم به هرچیزی فکر کنم جز نباید ممنوعه ی ذهنم، باید عادت می کردم! باید فلش بک می زدم به دو ماه پیش و همون باربد سابق می شدم. خوشبختانه با وجود مستیم تمام دیشب یادم مونده بود! حتی بایدهایی که به خودم تحمیل می کردم یادم بود و این برای باربد کینه ای وجودم خبرای خوشی داشت.

مشغول خشک کردن موهام شدم و دقایقی بعد با حوله ی تن پوش خوش رنگم که سوغاتی بارلی از ترکیه بود به سمت اتاقم رفتم. مقابل کمد دیواری ایستادم و سعی کردم بیشتر از همیشه سلیقه به خرج بدم.

کت و شلوار آبی لاجوردیم رو از کمد بیرون کشیدم و ابرویی بالا فرستادم. خیلی وقت بود نپوشیده بودمش و امروز هوس پوشیدنش بدجوری دلم رو قلقلک می داد.

بین پیراهن هام گشتم و ترجیح دادم پیراهن سفید رنگم رو از میونشون بردارم. مشغول پوشیدن شدم و کمی بعد مقابل آینه ی اتاقم ایستادم. مثل همیشه جذابیت منحصر به فردم رو به رخ می کشید و این اعتراف لبخند غرور انگیزی رو برام به ارمغان آورد.

بعد از چک کردن موهام که با سشوار کشیدن حرفه ایم خوب حالت گرفته بودند از اتاق خارج شدم. رسیدنم به حال مصادف با برگشتن بارلی به سمتم شد و با نیش های بازش به سر تا پام نگاهی انداخت و در آخر با لحن دلبری گفت:

-اوووو… آق داداش منو نگا! اول صبحی می خوای شهر رو به کشتارگاه تبدیل کنی؟

تک خنده ای سر دادم و همونطور که به سمت میز هوس انگیزی که چیده بود می رفتم و گفتم:

-زبون نریز توله. ببینم… چه کردی!

کتم رو از تنم بیرون کشیدم و آویزون صندلی کردم و روش نشستم. اون هم با گفتن کاری نکردم و آوردن سینی چای و شیر روی صندلی کنارم نشست. نگاه آمیخته به ذوقم رو نثارش کردم و گفتم:

-تو کی اینقدر خانوم شدی آخه بچه؟!

خنده ای سر داد و ماگ پر از شیر رو جلوم گذاشت:

-از وقتی که تو مرد خونه شدی داداش!

لبخندی به روش زدم و هر دومون خوردن رو شروع کردیم. کمی بعد از روی صندلی بلند شدم و ناخوداگاه دستی روی شکمم کشیدم:

-بخدا که ترکوندیم بارلی!

دستی روی ظرف های روی میز کشید و همونطور که مشغول جمع کردنشون بود گفت:

-نوشجونت، دیشب نبودی که ماکارونیم رو بخوری، این صبحونه به جبران دیشب!

سری به نفی تکون دادم و به سمت حال قدم برداشتم تا گوشیم رو از روی مبل بردارم:

-من باید جبران دیشب رو کنم نه تو!

فدای سرت ای تحویلم داد و گوشی رو از روی مبل چنگ زدم. کیفم رو که موقع خوابیدن روی میز گذاشته بودم از میون میز پر از شیشه و سیگار برداشتم. نیم نگاهی به خورده شیشه های کنار میز انداختم و خداروشکر که بارلی با کفش بود و چیزیش نشد. چند دقیقه ای منتظر بارلی موندم تا که کارش تموم بشه و تا خونه برسونمش اما امون نداد و رو به چشم های منتظرم گفت:

-داداش تو برو شرکت من ماشین همراهمه، اینجارو یکم مرتب کنم میرم خونه.

چپ چپی نگاهش کردم و با تشر گفتم:

-نمی خواد تو تمیز کنی. می گم زن مشت رضا بیاد، زود باش آماده شو!

نه ی قاطعی تحویلم داد و خیره بهم گفت:

-تعارف ندارم که، برو دیرت می شه داداش.

اصرارش رو که دیدم سری تکون دادم و به سمت آشپزخونه رفتم تا بوسش کنم:

-مرسی بابت همه چی یکی یدونه.

بوس محکمی روی گونه م نشوند و با چشمکی جذاب گفت:

-خواهش می کنم، شب منتظرمتا باربد، نیای باز اینجا شیطونی کنی!

چشم غره ای ریز به روش زدم و همزمان با پشت کردنم گفتم:

-خیلی خب خانوم معلم. مواظب خودت باش می خوای بری، من رفتم.

چشم کشیده و خداحافظ بلندی گفت و بعد از برداشتن سوئیچ و کفشم از خونه خارج شدم.

نیم ساعتی توی ترافیک گند شهر گیر کردم و کمی بعد به شرکت رسیدم. توی پارکینگ پارک کردم و به عادت همیشگیم مشغول چک کردن لباس هام شدم. همه چیز خوب بود، مثل قبل! همه چی باید بهتر هم می شد و این بهتر شدن از آدم موفقی مثل من بعید نبود! باید حواسم رو بیشتر به شرکت معطوف بکنم و مشکلاتش رو برطرف کنم تا جز حسادت جایی برای رقبام نذارم!

از پله ها بالا رفتم و نیم نگاهی به در ورودی انداختم. لبخندی عریض مهمون لب هام شد و با همون لبخند اما کمرنگ تر تا محفوظ کننده ی غرورم باشه دسته ی در رو فشردم و وارد محیط کاریم شدم. همگی از جاشون بلند شدند و سلام کردند. استثناً جواب تک تک شون رو دادم و همونطور که به سمت اتاقم قدم برمی داشتم یکهو نگاهم میخ میز مقابلم شد. مثل بقیه ی روزها خالی نبود و جانا… اومده بود! با کمال جسارت برگشته بود و افسوس که نمی تونستم جلوی جمع چیزی بهش بگم!

با دیدنم مثل همیشه هول شد و نگاه از صورت بی رنگ و روح و مضطربش گرفتم. جواب سلامش رو ندادم و بی اعتنا به نگاه خیره ش به سمت اتاقم رفتم‌.

درو محکم بستم و دیدنش کافی بود که تموم اتمام حجت هام به باد بره:

-دختره ی عوضی! چه رویی داری که اومدی، حالیت می کنم با کی طرفی!

کیفو به سمت مبل توی اتاق پرت کردم و مشغول قدم زدن شدم. آروم شده بودم و با برگشتنش به شرکت کل نقشه هام به خاک مالیده شده بود. از قدم زدن های حرصیم کلافه شدم و کمی بعد روی صندلیم نشستم. نگاهم رو بین اتاق چرخوندم و زیر لب غریدم:

-خوبه گفتم نمی خوام ببینمت! خودت خواستی، خودت خواستی که هر لحظه توی شرکت خورد و خاکشیر بشی!

پوزخندی به روی پنجره ی اتاقم که می دونستم مقابل دید اونه زدم و مشغول در آوردن کتم شدم. لپ تاپم رو روشن کردم و وارد سایت آژانس شدم. نیم نگاهی به قسمت فروش بلیط ها و گزارشات انداختم. چند دقیقه ای مشغول کار بودم که با صدای تق تق در تمرکزم بهم ریخت.

حدس می زدم جاناست و با باز شدن بی اجازه ی در و وارد شدنش به اتاق حدسم به واقعیت تبدیل شد. نگاه ازش گرفتم و به لپ تاپ خیره شدم. صدای قدم هاش به سمت میزم نزدیک تر شد و بعد صدای لرزون خودش بلند شد:

-می شه بگی دلیل رفتار چند دقیقه ی پیشت چی بود؟ و همچنین دلیل پیامای دیشبت؟ می شه بگی من بلاتکلیف با این فاز به فاز شدنای تو باید چی کار کنم؟ هان؟ از بازیچه شدنم لذت می بری آره؟!

با شنیدن جمله ی آخرش به ضرب سرم رو بالا کشیدم و نگاهش کردم‌. از چشم هام آتیش می بارید و اگه خودداری نمی کردم بی شک بلند می شدم و یه چک زیر گوشش می خوابوندم:

-چه بازیچه ای؟! خودت خواستی، کسی زورت نکرد بیای خونم پس در نتیجه انتظار و توقعی بیجایی از جانبت در کار نیست. رفتار من هم مشکلی نداره و رفتار مناسبی با منشی شرکتی هستش که یه روز میاد و یه هفته نمیاد!

قدمی به سمتم برداشت و همونطور که ماهرانه چشم هاش رو به اشک ریختن دعوت می کرد گفت:

-چی… داری می گی باربد؟ حالت خوبه؟ حتی عذاب وجدان دیروزتم نداری دیگه، حق من اینه؟ آره؟ آره بی معرفت؟!

نتونستم پوزخند عمیق پشت لب هام رو پنهون کنم و خیره بهش گفتم:

-هرطور می خوای فکر کن و برای خودت داستان بچین. حالا هم برو سرکارت تا بی کارت نکردم!

متاسف سری تکون داد و با انگشت اشاره اش که می لرزید و به سمتم گرفته بود جلوتر اومد و فاصله ش رو باهام به صفر رسوند:

-تو نبودی که گفتی بعد از اون رابطه ی کوفتی منو به همه معرفی می کنی؟! باربد تو نبودی می گفتی اگه کاری کردم پاش می مونم و ازدواج می کنیم؟ تو نبودی نامرد؟ تو نبودی می گفتی باید با هم همه چی رو درست کنیم تا پارسا بویی نبره؟ هان؟!

دستی روی چونم کشیدم و با حالتی متفکر گفتم:

-می خوای بویی ببره یعنی؟

چهره ش مبهوت تر از چند لحظه ی پیش شد. حرص مشهود بازیگرانه اش از این که از حرف هاش فقط جمله ی آخرش رو گرفتم توی صورتش داد می زد و افسوس که از دست منِ کارگردان کاری بر نمی اومد:

-اگه می خوای بو ببره پس عکسات رو براش می فرستم. خودت می خوای دیگه، چی کار کنم!

سری به نفی تکون داد و میون حرفش هق هقش بلند شد:

-عکس… پس فکر اینجاهاشم کرده بودی آره؟ برات متاسفم باربد!

یک پاسخ به “رمان انقضای عشق پارت بیست و دو”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *