دستش و گذاشت روم و با فشار کاری کرد که ا.ضا شم و با ناله ای که سعی کردم کنترلش کنم بیحال شدم. اونم بعد چندتا ضربه خالی شد.

با نفس نفس کنارم افتاد وگفت: جذاب منی.
با لذت بغلم کرد. یه لحظه فکر کردم منو فقط برای ارضای هوسش منو میخواد. اون حتی بخاطرم قسم نخورد.

ازش فاصله گرفتم و زل زدم توی چشماش. با تعجب نگام کرد و‌گفت: چیشده؟

با تردید گفتم: نمیتونم باور کنم که منو دوست داری دامون.

اب دهنشو قورت داد و‌با گیجی گفت: چت شد یهو ایسان؟ به چه زبونی بهت بگم عاشقتم؟

پوزخندی زدم: زبون؟! دامون تو عمل برام چیکار کردی؟ نزدیک به دوماهه که به علاقت اعتراف کردی؟ چیکار کردی برام؟

فقط نگام کرد که ادامه دادم: میگی از همه دانشجوهات قایم کنم که زنتم. تو دانشگاه مثل غریبه هام برات. هرکس و‌ناکسی بهم پیشنهاد میده و‌من نمیتونم بزنم‌تو دهنشون و‌بگم شوهر دارم.

اخمی کرد و روشو اونطرف کرد که صورتش و برگردوندم سمت خودم و گفتم:
-میخواستی منو ببری تفریح حال و‌هوام عوض شه از وقتی رفتی پیش دخترعمت به طور کامل یادت رفت. میدونی من چی حس میکنم؟ من زاپاستم موقعی که بارانا نیست.

با کلافگی گفت: چی داری میگی؟ یک بار همچین موضوعی پیش اومد تو داری بهم اتهام عاشق نبودن میزنی؟ بهت گفتم که مجبور بودم.

نیشخندی زد که از حرفم پشیمون شدم خواستم ازش عذرخواهی کنم که بلندشد تیشرتش و پوشید و رفت سمت اتاقش.

با بغض چنگی به لباسم زدم و‌ پوشیدم که با شنیدن صدای اذان اشکم ریخت و اروم حرکت کردم سمت اتاق دامون و با دیدنش که خوابیده پوزخندی زدم.

خوبه که فردا تعطیل بود و می تونستم بخوابم. یه کوسن برداشتم و با ملافه ای که کنار افتاده بود روی زمین‌خوابیدم.

یهو با شنیدن صداش لبخندی زدم. با خماری گفت: بیا بالا پایین نخواب.

با تخسی گفتم: راحتم.
صداش یکم بلندشد: بیا اینجا بلندم نکن ایسان.
با حرص گفتم: مثلا بلند شی میخوای چه غلطی کنی؟

نفسش و با شدت فوت کرد و بلند شد و اومد سمتم و دست انداخت زیرم که با حرص خواستم هولش بدم اما نتونستم.

چشم غره ای رفت و محکم منو به خودش فشرد که اخم کردم و چشمو بستم اروم گذاشتتم روی تخت و محکم بغلم کرد.

با لج گفتم: دستتو بردار.
محکمتر بغلم کرد و با صدای خش دار گفت: قهرم باشیم شبایی ک پیشمی جات اینجاست. خونه باباتم بودی میام پیشت جات بازم همینجاست، فهمیدی؟

سکوت کردم که محکمتر بغلم کرد و سرش و توی موهام فرو کرد و بو کشید. منم کم کم چشام بسته شد و خوابم برد.

صبح با شنیدن صدای دامون از خواب پریدم اما چشامو باز نکردم. صدای عصبیش که داشت با موبایل حرف میزد:
_یعنی چی نتونستم؟ مثل ادم حرف بزن، من این چرت و پرتا سرم نمیشه مردک یه مسئولیت بهت دادم باید انجامش بدی اون محموله به انبار نرسه زندگیت و اتیش میزنم.

خشکم زد. محموله؟ چه محموله ای؟ داشت از چی حرف میزد؟

تکون نخوردم که نفهمه بیدارم. با ترس چشم و روی هم فشردم از چی داشت حرف میزد؟

زیرلب داشت فحش های رکیک می داد، نمیدونم به کی. ذهنم درگیر شده بود اینجا چخبر بود؟ به خودم نهیب زدم و این فکر و‌خیال هارو از ذهنم بیرون کنم.

با اخم و‌لحنی خوابالو رو کردم سمتش و گفتم: چخبرته؟ خواب بودم اینجا.

با خشم سرش و بلند کرد و با دیدنش از ترس سکته رو زدم. اما سعی کردم چشم غره ای برم و رومو کردم سمت تخت.

با غرغر گفتم: گفتیم یه روزتعطیله بگیریم بخوابیم نمیزارن.
با عصبانیت کنارم دراز کشید و به سقف خیره شد.

با اخم گفتم: چته؟
با کلافگی چشماش و بست و گفت: هیچی.
با ارامش سرم و‌گذاشتم روی بازوش و‌گفتم: مگه من زنت نیستم؟ بهم بگو.

5 پاسخ به “رمان استاد من/ پارت چهلو دو”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *