با پوزخند گفتم: شوهر من؟ یا شوهر بقیه؟
با حرص گفت: چی چرند میگی؟ شوهر بقیه چه صیغه ایه؟

با نیشخند رفتم جلو و سیخ زل زدم توی چشاش و گفتم: متاسفم حاجی دیریادم افتادی. خودم زنگ زدم به یکی بیاد دنبالم. شما به کارت برس.

با عصبانیت صداشو بلند کرد: کدوم بی ناموسی میخاد بیاد دنبال زن من؟

با پوزخند گفتم: پس هرکس میره دنبال زن مردم بیناموسع؟

طعنه ی حرفمو گرفت و‌ با حرص گفت: برات توضیح میدم لازم نیست برای یه چیز کوچیک الم شنگه به پا کنی.

با بغض و حرص گفتم: چیز کوچیک؟ مسخرم میکنی نه؟ واقعا خنده داره. اگه منو تو بغل یه مرد میدیدی که من رفتم خونش چیکار میکردی؟

رگ گردنش ورم کرد و نفسش حبس شد. دستش و مشت کرد و گفت: هیس! بیا بغلم.

با اخم نگاهش کردم و گفتم: برو دامون نمیخوام ببینمت. الانم دارن میان دنبالم.

با خونسردی گفت: منتظر میمونم تا بیان دنبالت.
رنگم پرید، الان لو می رفتم ضایع می شدم. با من من گفتم: ل..لازم نکرده.

نیشخندی زد و گفت: نه میخوام وایسم بیان دنبالت بعدمیرم.
برای جلوگیری از ضایع شدنم گفتم: نمیخاد الان بهش زنگ میزنم که نیاد نمیخام دعوا بشه.

دهنش و جمع کرد و سعی می کرد خندش و کنترل کنه.
_ باشه بریم سوار شو.

چشم غره ای رفتم و با حرص رفتم نشستم توی ماشین و دست به سینه و با حرص به جلو خیره بودم.‌دلم براش تنگ شده بود.

ولی یاد بارانا می افتم ازین زندگی سیر میشم. با بغض به بیرون خیره شدم اون فقط از ترس ابروش منو میخواد.

نیشخندی زد و گفت: نه میخوام وایسم بیان دنبالت بعدمیرم.
برای جلوگیری از ضایع شدنم گفتم: نمیخاد الان بهش زنگ میزنم که نیاد نمیخام دعوا بشه.

دهنش و جمع کرد و سعی می کرد خندش و کنترل کنه.
_ باشه بریم سوار شو.

چشم غره ای رفتم و با حرص رفتم نشستم توی ماشین و دست به سینه و با حرص به جلو خیره بودم.‌دلم براش تنگ شده بود.

ولی یاد بارانا می افتم ازین زندگی سیر میشم. با بغض به بیرون خیره شدم اون فقط از ترس ابروش منو میخواد.

یهو صدای خندش بلند شد که با حرص گفتم: چیه؟
_دلم میسوزه.
چشم غره ای رفتم و بهش گفتم: برای کی؟

غش غش خندید: برای اونی که میخواست بیاد دنبالت. افسردگی حاد
گرفت.

نیشخندی زدم وبی توجه رومو سمت شیشه برگردوندم. چقدر ازین بیخیالش بدم میومد دلم میخاست خرخرش و‌بجوعم.

یهو گفت: باهام قهر نباش دلم میگیره.
دلم یه جوری شد ولی گفتم: منم وقتی عشقمو کنار عشق قدیمیش میبینم دلم میگیره ازش بدم میاد.

_من برات توضیح میدم اگه قانع نشدی ازم بدت بیاد باشه اشکال نداره.
با غیض گفتم: توضیح بده منتظرم.

_ اول برگرد نگام کن.
با اخم گفتم: بگو دامون حرف بی ربط نزن.
با جدیت گفت: نگام کن.
دلم نرم شده بود انگار از حرفاش فهمیدم یه اتفاقی افتاده بود که رفت وگرنه نمی رفت. اما نمی خواستم سریع وا بدم دو روز دیگه کارشو تکرار کنه.

به سردی نگاهش کردم که اروم بوسه ای روی پیشونیم زد. چشام و بستم که گفت: یه تار موهات و بهش نمیدم چه برسه به اینکه بخوام بخاطر اون از توبگذرم.

با بغض گفتم: گذشتی،حواست نیست. وقتی حاضر نشدی بیای دنبالم یعنی گذشتن. وقتی منو میزاری میری خونش یعنی گذشتن. دلمو میشکنی یعنی گذشتن.

مستاصل گفت: بقران مجبور شدم به مرگ خودم مجبور بودم.
با جیغ گفتم: چه اجباریییی؟ چه اجباری که میری با دشمن من و منو یادت میره هاااان؟؟!

با کلافگی داد زد: بابا دختره مریضه. اگه کسی اون لحظه پیشش نباشه کنترلش کنه بهش تشنج دست میده و میمییییره!!!

با بهت گفتم: چی؟
چنگی به موهاش زد: اون بیماری اعصاب داره. تنها من میدونم توی زندگیش و مجبورم توی این شرایط برم کنارش که چیزیش نشه.
درسته ازش بدم میاد ولی منم ادمم دخترعممه نمیتونم وایسم و‌نگاهش کنم.

با بهت نگاهش کردم و گفتم: داری بهم دروغ میگی.
با کلافگی گفت: نه نمیگم دختر نمیگم. بخدا مریضه به جون خودت مریضه

با بغض گفتم: گناه داره.
با دیوونگی برگشت سمتم و محکم صورتمو گرفت توی دستاش و گفت: تو بغض نکن دیوونه. فدای دل کوچولوت بشم

لب برچیدم که محکم لبمو بوسید و گفت:‌ بیماری اعصابش باعث میشه تشنج کنه اگه کسی نباشه بهش قرص بده و اونو از تنش های عصبی دور کنه ممکنه فلج بشه

با ناراحتی چشم و بستم. با ناراحتی گفتم: من باعثم؟ شاید من تورو ازش گرفتم اینطوری شده.

با حرص‌پوزخندی زد وگفت: نه. اون ازین بیماریش سواستفاده میکنه و هرکاری دلش خواست میکنه. اون شهوتیه دلش میخواد شب و روز س.کس کنه.

با بهت گفتم: اونوقت بااین شرایط ب تو گفته که هروقت حالش بده بری پیشش؟

سکوت کرد و اروم گفت:اره
با جیغ گفتم: تو بری اونجا که شهوتش و خاموش کنی؟

چشاش گرد شد که گفتم: خیلی احمقی خیلی. لازم نکرده ازین بعد بری پیشش میری به مادرش یا یکی از اعضای خانوادش میگی برن پیشش دامون بفهمم دوباره رفتی اونجا اینبار فقط چندساعت ازم بی خبر بودی، دفعه ی بعد کاری میکنم تا اخر عمر دنبالم بگردی.

لباش و جمع کرد که چشم غره ای رفتم که نوک سینم و محکم بین انگشتاش فشرد که جیغ بلندی زدم و گفتم: وحشی.

با لج گفت: حرف ازرفتن بزنی بدتر ازین فشار میدم.
با غیض جواب دادم: تو کاری نکن حرف از رفتن بزنم دامون خان. خیلی هم جدی بهت گفتم فکر نکن شوخیه.

محکم منو کشید توی بغلش که یهو یاد مامان و بابا افتادم و با ترس گفتم: وای به مامان خبر ندادم که پیش توام.

خواستم گوشیمو درارم که گفت: من خبر دادم نگران نباش.

نفس اسوده ای کشیدم و‌به چشمای آبیش خیره شدم. چرا انقدر دوستش داشتم؟

دستمو روی سینش گذاشتم و گفتم: از دلم بیرون نمیره کارت. میتونستی حداقل یه کاری کنی نگهم داری. مریضی اون از منی که زنت بودم اونموقع توی محله غریبه و تک و‌تنها گذاشتم رفتم، مهمتر بود؟

سرم و به سینش فشرد: میترسیدم تشنج کنه و تا اخر عمر عذاب وجدان داشته باشم

با بغض گفتم: عذاب وجدان من چی؟ اگه یکی اذیتم میکرد؟ اگه مزاحمم می شدن؟

با کلافگی گفت: لعنتی. وقتی رفتی اینارو هزاربار با خودم گفتم. دیوونه شدم فقط زنگ زدم به دوستش و افتادم دنبالت. ببین چندبار بهت زنگ زدم

لب برچیدم که عاشقانه لباشو محکم روی لبام فشرد و گفت: دلم میخوادت آیسان هیچکس جز تو ارومم نمی کنه.

با عشوه خندیدم و دستم و‌ روی سینش حرکت دادم که نفسش حبس شد.
مرموز خندیدم که سریع ماشین و‌روشن کرد و‌گفت:
-توله سگ امشب تا صبح باید زیرم ج.ر بخوری. منو وحشی میکنی؟

با ناز خندیدم که وحشیانه انگشتش و فرو برد توی دهنم که با لذت انگشتش و مکیدم دیوونه وار حرکت کرد سمت خونه ی خودشون.

با سرعت می رفت سر پنج دقیقه رسیدیم خونشون سریع و بی سرو‌صدا پارک کرد اروم پیاده شدیم.

اروم در و باز کرد و گفت: سر و صدا نکن بیدار نشن بریم تو کارت دارم دیوثکم.

ریز خندیدم اروم رفتم تو که چنگی به باس.م زد و منم اه ارومی کشیدم.
جری شد و منو کشید توی بغلش و لباش و گذاشت روی لبام که بزور جدا شدم و‌گفتم: اینجا؟

با خماری گفت: من دلم میخواد همه جا ازت لذت ببرم.

چپ چپ نگاش کردم که گفت: جون تو فقط نگام کن منم میکنمت حاج خانم.
دیگه داشت جیغم و‌در میاورد.

محکم زدم توی سرش که اخ ارومی گفت و‌منم اروم گفتم: زهرمار. هیز بدبخت.
سرش و‌اورد بالا و چشاش و‌خمار کرد و‌گفت: جوونم حرص نخور شیرت خشک میشه خوشگلمم.

با حرص نگاش کردم که محکم لباش و‌گذاشت روی لبام و‌با داغی شروع کرد به بوسیدنم محکم منو به خودش میفشرد.

از گرمای تنش داغ شدم. سینه های محکم و‌ ستبرش و‌دستای بزرگش که پشت کمر باریکم و چنگ میزد و انگار می خواست منو توی خودش حل کنه میخواست یکی بشیم.

ضربان قلبم روی هزار بود. انقدر جذابیت برای یه مرد خیلی زیاده لعنتی قلبم داره وایمیسته.

کشید عقب و دست انداخت دو طرف کمرش و تیشرتش و در اورد که تن برنزش و عضله های به هم پیچ خوردش توی تاریکی برق می زد.

دیوونه میشدم وقتی به بدنش خیره می شدم زنجیر طلایی و مردونه ای که دور گردنش بود نمای فوق العاده ای داشت با دیوونگی رفتم جلو زبونمو کشیدم روی گردنش و مک محکمی بهش زدم که اومی کرد و …

2 پاسخ به “رمان استاد من/ پارت چهلو یک”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *